منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
برچسب‌ها
تدبر در قرآن
آیه قرآن
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
دانشنامه سوره ها
سوره قرآن
درباره





خداى تعالى پیامبران و اوصیاى ایشان (ع) را با معجزاتى که دیگر افراد بشر از آوردن نظیر آنها عاجزند، یارى کرده است تا گواه راستین بر درستى خیر و هدایتى باشد که از طرف خدا براى مردم آورده‏اند، که اگر این یارى خدا نبود، آنان در انجام رسالت خود سست مى‏شدند و کسى گفته‏هاى آنان را تصدیق نمى‏کرد.



امام باقرعلیه السلام فرمودند:هرگاه ازامرما(احادیث ما)چیزی شنیدی وقلب توآن راپذیرفت

خداوندراسپاس وستایش کن،واگرقلب توآن راانکارکردآن رابه خودمااهل بیت واگذار

(بگوخودآنهامی دانند)ومگوچطوراین حدیث صادرشد؟چطوربوده؟وچگونه است؟زیرااین رد

کلام ما می باشدوبخداقسم شرک ورزیدن به خداوندبزرگ است!






آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
کاربردی

سايت مراجع تقليد

 آيت الله سيد علي خامنه اي (مد ظله العالي)
اااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
 آيت الله جواد تبريزي (رحمة الله علیه)
اااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
 آيت الله محمد تقی بهجت (رحمة الله علیه‌)
اااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
 آيت الله نوري همداني (مد ظله العالي‌)
اااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
 آيت الله  سید صادق شیرازی (مد ظله العالي)
اااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
 آيت الله لطف الله صافي (مد ظله العالي‌)
اااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
 آيت الله ناصر مکارم شيرازي (مد ظله العالي‌)
اااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
 آيت الله فاضل لنکرانی (رحمة الله علیه)
اااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
 آيت الله سيد علي سيستاني (مد ظله العالي)
اااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
 آيت الله وحيد خراساني (مد ظله العالي ‌)
اااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
 آيت الله جوادي آملي (مد ظله العالي ‌)
اااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
 آيت الله جعفر سبحاني (مد ظله العالي)

جهت دريافت كد لوگوي مراجع كليك كنيد

در عالم خواب ديدم حضرت قمر بني هاشم به آنها پاداش مي دهدومن از اين امر تعجب کردم !!!

 

از کربلايي احمد ميرزا حسينعلي تهراني و از عشق بازي او با حضرت عباس و امام حسين (ع)صحبت زیاد شد . اما باز هم سخنان ديگر اين عارف گرامي در مورد حضرت عباس عليه السلام :

زماني ما عازم سفر کربلا بوديم، در قافله ما يک لات گردن کلفتي بود که آخر عمري توبه کار شده بود و به زيارت امام حسين عليه السلام مي رفت.


او آن قدر قسي القلب بود که ادعا مي کرد تا به حال هيچگاه براي کسي گريه نکرده است.


وقتي به کربلا رسيديم، ابتدا به حرم حضرت قمربني هاشم عليه السلام مشرف شديم، من در صحن حضرت شروع به روضه خواني کردم و داستان کربلا و ظهر عاشورا را کلا بيان کردم ولي اين رفيقمان خم به ابرو نياورد.


اما وقتي به روضه حضرت قمربني هاشم گريز زدم و ماجراي تير انداختن حرمله به چشمان مبارک حضرت قمربني هاشم عليه السلام را بيان کردم ديدم خون در رگ غيرت او به جوش آمد و از شدت عصبانيت فحشهاي رکيکي به حرمله و دودمان او صادر کرد.


من از اين حرکت و از فحشهاي رکيک او خيلي مکدر شدم و رفتار او را در شان حرم و دستگاه کبريايي حضرت ابوالفضل عليه السلام ندانستم.

وقتي شب به منزل رفتيم در عالم خواب ديدم که همه زايران حسيني در حرم حضرت حضور دارند و حضرت قمر بني هاشم به آنها پاداش مي دهد.اما ديدم سردسته همه زائران امام حسين عليه السلام در آن جمع همان رفيق توبه کارمان بود و حضرت عنايت خاصي به او دارند.


من از اين امر تعجب کردم و در فکر فرو رفتم که حضرت رو به من کرده و فرمودند: دشنام او به دشمنان ما چون از سر اخلاص و صفاي باطن بود و هيچ قصد و نيتي غير از دلخوشي ما نداشت ، لذا از عبادت و زيارت بسياري از افراد مقرب تر واقع شد.

 










هفت طایفه هستندکه در زیر سایه لطف الهی هستند :


۱- کسی که نمازش را در مسجد می خواند و وقتی که از مسجد بیرون می رود دلش در مسجد است تا وقت نماز بعدی شود و وارد مسجد گردد.


۲- کسی که شهوت حرامی برایش پیش آید اما از ترس خدا آن را ترک کند .

۳- کسی که پنهانی صدقه بدهد ٬ طوری که غیر از خدا احدی نفهمد .


۴- کسی که به یاد گناهانش بیفتد و بترسد و بلرزد و از چشمانش اشک جاری شود .


۵- امام و پیشوای عادل که برای رضای خدا مومنان را راهنمایی کند.


۶- جوانی که جوانی خود را در عبادت و اطاعت خداوند صرف کند.

۷- دو نفری که همدیگر را برای خدا دوست بدارند و از هم جدا بودنشان در فرمان برداری از خدا باشد.۱

 

مرحوم دستغیب شیرازی در سرای دیگر فرموده : مراد از « وَ ظِلٍّ مَمْدودٍ » ( سایه گسترده و کشیده شده ) سایه عرش الهی و لطف خداوندی است ٬ یعنی همه بهشتیان ٬ در سایه لطف خداوند قرار می گیرند و از رحمت و نعمت و رافت الهی بهره مند می گردند .

۱) سرای دیگر ٬ ص ۲۰۵.
لازم به ذکر است که : در قرآن چندین آیه دیگر مربوط به سایه است که حالتهای مختلف آن را بیان می کند از جمله سجده آن برای خدا که چون در مورد بهشت نیست ما نیاورده ایم اما آدرس بخشی از آنها را در اینجا بیان می کنیم.
بقره: ۵۷ ٬ ۲۱۰ /اعراف : ۱۶ ٬ ۱۷ / رعد : ۱۵ / نحل : ۴۸ ٬ ۸۱/فرقان : ۴۵ / فاطر : ۲۱.

 










روزی که حضرت آدم(ع)برای امام حسین (ع)گریست...

هنگام سیر حضرت آدم (ع) در زمین ٬ گذر آن حضرت به زمین کربلا افتاد .

ناگهان نا خود آگاه سینه اش به تنگ آمد و غمناک شد چون به قتلگاه امام حسین (ع) رسید پایش لغزید و خون از پایش جاری گردید.


پس سرش را بسوی آسمان بلند کرد و خدمت خداوند متعال عرض کرد : « پروردگارا ! آیا من مرتکب گناه دیگری۱ شده ام که اینک مرا به کیفر می رسانی ؟ »


خداوند فرمود : « ای آدم ! گناهی تازه ای نکرده ای بلکه در این سرزمین فرزند تو حسین (ع) به ظلم و ستم کشته می شود و خون تو نیز به خاطر همدردی و موافقت با او به زمین ریخته شد . »


حضرت آدم (ع) فرمود : « قاتل او کیست ؟ »

خداوند فرمود : « قاتلش ٬ یزید که مورد لعن اهل آسمانها و زمین است می باشد.»

در این هنگام حضرت آدم (ع) به حضرت جبرئیل گفت : « حالا چه کار بکنم ؟ »

جبرئیل گفت : « بر یزید لعنت بفرست . »

پس حضرت آدم (ع) چهار مرتبه بر یزید لعنت فرستاد . ۲

۱) گناه حضرت آدم (ع) ترک اولی بوده است .
۲) بحارالانوار ٬ ج ۴۴ حسین بن علی (ع) ٬ ص ۱۹۰

 










بعدازمرگ انسان درقبربه مکان اصلیش منتقل میشودبه وسیله ملک نقاله!

یکی از علما و محققین زمان قاجاریه می گوید : در زمان ناصرالدین شاه قاجار ٬ جنازه یکی از دولتمردان قاجار را می بردیم و در عتبات عالیات دفن کنیم .

در یکی از منازل ٬ جنازه را نزدیک خود گذاشته و مشغول صحبت بودیم که ناگاه دیدیم تابوت به حرکت در آمد و سگی بدمنظر از میان آن بیرون آمد و رفت .

 وقتی ما این حالت را دیدیم تعجب کرده و درون تابوت را نگاه کردیم ٬ دیدیم چیزی درون تابوت نیست و تابوت خالی است فهمیدیم که ملک نقاله ٬ جنازه آن خبیث رابه جای نامناسبی برده اند و راضی نشده اند در جوار ائمه اطهار دفن شود .

در نتیجه ناچار چوب کلفتی را به اندازه انسان مهیا کردیم و کفن نمودیم و در داخل تابوت گذاشتیم و سپس آن چوب را به عتبات عالیات برده و دفن کردیم.۱

۱) خزینه الجواهر ٬ ص ۵۶۲

 










جهنم چه جورجاییست ؟توصیف جهنم ازپیامبر(ص)وامامان(ع)وچه کسانی واردآن می شوند؟

 

مارهای جهنم

«جهنم هفت در دارد و در هر دری هفتاد هزار کوه است و در هر کوهی هفتاد هزار شعبه است و در هر شعبه ای هفتاد هزار وادی است و در هر وادی هفتاد هزار شقه است و در هر شقه هفتاد هزار خانه است و در هر خانه هفتاد هزار مار است که بلندی هر مار به اندازه سه روز راه است و نیشهای آنها به اندازه درخت خرماست.این مارها به انسانها حمله می آورند و می درند و گوشتهای بدن ایشان را متلاشی می کنند . اهل عذاب با مشاهده این مارها به نهرهایی از آتش که در روی زمین جهنم در جریان است و مملو‌ء از زهر مار و عقرب است پناهنده می شوند و خودشان را به درون این نهرها می اندازند. این نهرها هم به قدری عمیق هستند که اهل عذاب وقتی داخل این نهرها می افتند ۷۰ جریف پایین می روند و هر جریفی ۷۰ سال راه است. ۱»

۱) کفایة الموحدین ـ مبحث جهنم

عمق جهنم

امام صادق (ع) از پیامبر اکرم (ص) نقل می کند که فرمودند :
« (در معراج ) صدایی را شنیدم که مرا ترساند ٬ جبرئیل به من گفت : ای محمد ! آیا می شنوی ؟ گفتم : آری . گفت : این سنگی بود که ۷۰ سال پیش از لبه جهنم پرتاب شده بود هم اکنون رسید به قعر جهنم .» پیامبر اکرم (ص) دیگر نخندید تا از دنیا رحلت کرد . ۱

۱) بحار٬ ج۸ ٬ مبحث نار

لباس جهنمیان
 
 
از حضرت امیرالمومنین منقول است که فرمود :« برای اهل معصیت نَقب هایی در میان آتش زده اند ٬ و پاهای ایشان را در زنجیر کرده اند ٬ و دستهای ایشان را در گردن غل کرده اند ٬ و بر بدنهای ایشان پیراهنهایی از مس گداخته پوشانیده اند و جبّه هایی از آتش برای ایشان بریده اند ٬ در میان عذابی گرفتارند که گرمیش به نهایت رسیده و درهای جهنم را بر روی ایشان بسته اند ٬ پس هرگز آن درها را نمی گشایند ٬ و هرگز نسیمی داخل نمی شود ٬ و هرگز غمی از ایشان برطرف نمی شود. عذاب ایشان پیوسته شدید است ٬ و عقاب ایشان همیشه تازه است ٬ نه خانه ایشان و نه عمر ایشان به سر می آید . به مالک جهنم استغاثه می کنند که از پروردگار خود طلب کن که ما را بمیراند. در جواب می گوید که : همیشه در این عذاب خواهید بود . »۱

۱) منازل الآخره ٬ ص ۱۲۶

جایگاه متکبران وجباران درجهنم
 
 
در جهنم کوهی است که به آن «صعدا» گفته می شود . و در صعدا بیابانی است که « سقر » نام دارد . و در سقر چاهی است که « هبهب » نام دارد . وقتی درِ آن چاه برداشته شود اهل آتش از حرارت آن ضجه می زنند و آنجا جایگاه جباران و متکبران و حکام جور است.۱

۱) بحار ٬ ج۸ ٬ ص۲۹۷

 

هفت درجهنم مخصوص چه کسانیست

جهنم هفت در دارد و با توجه به روایات وارده که جهنم هفت طبقه دارد ٬ هر یک از این هفت در ٬ به یک طبقه باز می شود .
از علی (ع) روایت شده که فرمودند :
« آیا می دانید که درهای جهنم چگونه است ؟ راوی می گوید ٬ گفتیم : مثل درهای دنیا . حضرت فرمودند : نه ٬ بلکه دستهایشان را روی هم گذاشتند و فرمودند : درهای جهنم اینگونه است ٬ یعنی طبقه طبقه است و هر طبقه ای یک در دارد . »۱
در روایت دیگری از حضرت علی (ع) نام طبقات و درهای جهنم چنین ذکر شده :
۱- هاویه ۲- سعیر ۳- جحیم ۴- سقر ۵- حُطَمه ۶- لَظی ۷- جهنم ۲
« اولین طبقه جهنم ٬ هاویه است و آخرین و پایین ترین طبقه آن جهنم است .»
در بعضی روایات عکس هم ذکر شده.
در روایتی هم آمده : «در اول ویژه مسلمانان گنهکار است. در دوم مخصوص یهود . در سوم مخصوص نصارا. در چهارم مخصوص ستاره پرستان. در پنجم مخصوص مجوس . در ششم ویژه مشرکان . در هفتم مخصوص منافقان .» ۳

۱) بحار الانوار - ج۸ - مبحث نار .
۲) بحار الانوار - ج۸ - مبحث نار.
۳) قارعه / ۱۱ - ۸

 

چه کسانی هفتاد سال به طرف ته جهنم فرو می روند

 

امام باقر (ع) می فرماید:
در پاسخ خداوند متعال که در عذاب اهل آتش خطاب به ملائکه عذاب فرموده:«خُذُوهُ فَغُلُوهُ ثُمّّ الجَحیمَ صَلُّوهُ »
۱


هفتاد هزار ملائکه غلاظ و شداد از جای خود حرکت می نمایند و استخوانهای اهل آتش را خرد و گوشتهایشان را متلاشی می کنند.

اهل آتش می گویند:آیا بر ما رحم نمی کنید؟آنان می گویند:ای اشقیا!چگونه ما بر شما رحم کنیم و حال آنکه خداوند ارحم الراحمین بر شما رحم نکرده.

 آنگاه آنان را به طرف جهنم پرتاب می کنند که هفتاد سال به طرف ته جهنم فرو می روند و در حال سقوط ٬ سنگهای آتش زا به پهلوهای راستشان می بندند و از طرف چپشان هم شیطانی با ایشان قرین می شود .

 هفتاد پوست در بدن ایشان قرار می دهند که کلفتی هر پوستی بیش از اندازه است اما تا به ته جهنم برسند همه آنها خواهند سوخت و در بین راه و سقوط به جهنم مارها و عقربهای آتشین ٬ ایشان را خواهند گزید تا جایی که سرشان از هیبت نیش آنها به اندازه کوه و لبهایشان به اندازه خرطوم فیل می شود و آتش به مقعدشان داخل می شود و تمام امعا و احشایشان را می سوزاند و از سر دماغشان چرک و خون جاری می شود و وقتی به ته جهنم برسند هفتاد جامه از آتش بر بدنشان بپوشانند و کلاهی آتشین بر سرشان بگذارند.

 و چنان جهنم برایشان تنگ شود که گویا میخی را به زور چکش به دیوار فرو کرده اندو و از هیبت و شدت عذاب جهنم روحهایشان سیاه گردد و بدمشان بدمنظره گردد و ناخن هایشان مثل ناخن حیوانات دراز شود ٬ اینجاست که ملائکه غلاظ و شداد با گرزهای آهنین و آتشین بر سرشان بکوبند که بار دیگر به دره های عمیق جهنم فرو روند . و این حالت همچنان ادامه دارد. ۲

۱) الحاقه /۳۱
۲) کتاب الاختصاص ٬ مبحث نار

 
اقوامی که از بزرگی شکم هرچه می خواستند از زمین بر می خیزند نمی توانستند.
 
 
 
رسول خدا (ص) فرمودند که : من در شب معراج در حال معراج به جماعتی برخورد کردم که در جلوی آنها سفره هایی از گوشت های پاکیزه و طیب و سفره هایی از گوشت های خبیث بود و آنها گوشت های طیب را رها کرده و از گوشتهای خبیث می خوردند .
از جبرئیل سوال کردم : این ها چه کسانی هستند ؟
جبرئیل گفت : جماعتی از امت تو هستند که غذای حلال را رها نموده و از غذای حرام می خوردند.
رسول خدا (ص) فرمودند: از آنجا عبور کردیم به جماعتی برخورد کردیم که لب های کلفتی مانند لب های شتر داشتند و با آن لبها گوشت های بدن خود را قیچی کرده و در دهان خود قرار می دادند .
من گفتم : اینان چه کسانی هستند ای جبرئیل ؟
جبرئیل گفت : افرادی که پیوسته در صدد عیب جویی از مردم برآمده و با زبان و اشاره به عیب ظاهر و باطن مردم می پردازند.
رسول خدا فرمود : و از آنجا عبور کردم به گروهی که صورت ها و سرهای آنان با سنگ کوبیده می شد برخورد کردم .
گفتم : ای جبرئیل ! این گروه چه کسانند ؟
گفت : افرادی که نماز عشا را ترک می کنند .
سپس گذشتیم از آنجا تا رسیدیم به جماعتی که آتش در دهانشان فرو می رفت و از دبر شان خارج می شد ٬ گفتم : ای جبرئیل اینان چه کسانی هستند ؟
گفت : اینان افرادی هستند که اموال یتیم را از روی ظلم و ستم می خورند ٬ اینان در حقیقت آتش می خوردند و به زودی به آتش سعیر آتش گرفته و در آن سوخته خواهند شد .
از آنجا نیز عبور کرده و رسیدیم به اقوامی که از بزرگی شکم هرچه می خواستند از زمین بر می خیزند نمی توانستند.
گفتم : ای جبرئیل اینان چه دسته ای هستند ؟
جبرئیل گفت : این ها کسانی هستند که ربا می خورند و نمی توانند از جای خود برخیزند مگر مانند کسی که جن زده شده و عقل خود را به کلی از داده است ٬ و اینها در راه و روش آل فرعونند و هر صبحگاه و شبانگاه بر آتش عرضه می شوند .۱

۱) تفسیر علی بن ابراهیم ٬ ص ۳۷۰ - داستان های عبرت انگیز ٬ ص ۹۵

 
وادی ویل جای دشمنان امیرالمومنین وائمه(ع)
 
امیرالمومنین (ع) می فرماید : روزی پیامبر اکرم (ص) فرمود:
ای علی ! جبرئیل به من خبر داد که امت من بعد از من با تو حیله و نیرنگ می کنند وای بر آنان باد . و سه بار این جمله را تکرار کرد . عرض کردم : یا رسول الله ویل چیست ؟ فرموذ : یک وادی است در جهنم که اکثر اهل آن وادی ٬ دشمنان تو و قاتلان فرزندان تو و پیمان شکنان با تو هستند.۱

۱) بحار- ج۸ - ص ۳۱۲ ٬ با تفسیر فرات بن ابراهیم- ص۷۸

 

 چه کسانی رادرچرخ گوشتهای جهنم خردمی کنند

« در جهنم آسیابی است که بعضی از اهل جهنم را به داخل آن می اندازند ٬ مثل آرد ٬ خرد می کند و بیرون می ریزد دوباره آنان به حالت اول بر می گردند ٬ باز ملائکه غلاظ و شداد آنان را به داخل آسیاب می ریزند و این حالت همچنان ادامه دارد . بعضی از افراد مخصوص این آسیاب ٬ ظالمین و ستمگران و زورگویان هستند ٬ و بعضی دیگر وزرا و وکلا و افرادی هستند که دستشان به جایی می رسد و در حق مردم خیانت می کنند و بیت المال را حیف و میل می نمایند »۱

۱) خصال ج ۲ ٬ ص ۱۴۲ ٬ نهج البلاغه ٬ خطبه ۱۶۴

 

خوف ناکترین جای جهنم چاه فلق

 

فلق چاهی است در جهنم که اهل جهنم از شدت حرارت و خوف و ترس آن چاه به خداوند پناه می برند. این چاه از خداوند اذن خواست که نفس بکشد خداوند هم به آن اذن داد ، وقتی نفس کشید جهنم پر از آتش شد .
از پیامبر اکرم(ص) روایت شده است : در جهنم یک وادی از آتش است که اهل جهنم از حرارت آن روزی ۷۰ هزار بار به خداوند پناه می برند . و در آن وادی ، اتاقی از آتش است و در آن اتاق ، چاهی از آتش است و در داخل آن چاه ، تابوتی از آتش است و در داخل آن تابوت ، ماری از آتش است که ۱۰۰۰ نیش دارد و طول هر نیش آن ۵۰۰ متر است ، و لذا خداوند به پیامبر می فرماید : بگو پناه می برم به آفریدگار فلق.
یک طایفه از کسانی که اهل این چاه هستند ، شرابخواران می باشند.
«فلق یعنی صدع ، صدع به معنای سوراخ در یک چیز سفت و محکم است و مراد این است که در جهنم ، چاهی است که در آن ۷۰ هزار خانه است و در هر خانه ۷۰ هزار اتاق است و در هر اتاق ۷۰ هزار سیاهی است و در هر سیاهی ۷۰ هزار ظرف سم است که همه اهل جهنم باید از اینجا عبور کنند.۱»

۱) بحار ـ ج۸ ـ مبحث جهنم ـ کفایه الموحدین ـ مبحث نار

آنیه چشمه ای درجهنم

« در آتش سوزان وارد می گردند و از چشمه ای بسیار داغ نوشانیده می شوند .»
«آنیه» ٬ چشمه ای است سوزناک در جهنم که امام باقر (ع) می فرماید : « اشتعال شعله های جهنم از این چشمه است ٬ همه وادی های آتش گاهی خاموش می شود ٬ اما آتش این چشمه همیشه فروزان است و همیشه آبش در حال جوش است . »
«یَطُوفُونَ بَیْنَها وَ بَیْنَ حَمیمٍ ءَانٍ »۱۰

امام باقر (ع) می فرماید : :چشمه آنیه به دریایی می ریزد و چشمه حمیم به دریایی دیگر و اهل جهنم داخل این دریاها غوطه ورند گاهی به دریای حمیم می ورند و گاهی به دریای آنیه و بین اینها در حال طوافند .
حتی ابرهایی بالای این دریاها هست که وقتی شدت تشنگی و حرارت اینها به اوج می رسد ٬ ملائکه عذاب به اینها می گویند : چه می خواهید ؟ می گویند : آب سرد و خنک .
در این هنگام از این ابرها ٬ سنگهای آتش زا و کرمها و حیوانات و درندگان آتش زا برایشان می بارد که بدنشان می سوزد و شکسته و متلاشی و خرد می گردد ٬ پناه بر خدا .

۱) انعام/۷۰ ٬ یونس/۴. ۲)حج/۱۹. ۳)واقعه/۵۵.
۴)واقعه/۹۳. ۵)ابراهیم/۱۷-۱۵ ۶)کفایه الموحدین٬باب النار.
۷)نبا/۲۴-۲۵ ۸)ص/۵۷. ۹)غاشیه/۴-۵

 

آب های جهنم ماء حمیم :

« لَهُمْ شَرابٌ مِنْ حَمیمٍ وَ عَذابٌ اَلیمٌ »۱
ماء حمیم یعنی آب جوشان که در آیه فرموده :
« وَ اِنْ یَسْتَغیثُوا یُغاثَوا بِماءٍ کَالْمُهْلِ یَشوِی الْوُجوُهَ بِئسَ الشَّرابُ »
این آب ٬ مثل « مُهل » است ٬ مفسرین گفته اند : « مُهْل » یعنی فلز ذوب شده یا مس گداخته شده یا آب سیاه رنگ در حال جوش یا ماده سمی در حال گداخته شدن که وقتی به این آب نزدیک می شوند ٬ پوست صورتشان می ریزد . خداوند می فرماید : « چه بد نوشیدنی است این آب »
وقتی این آب را خوردند ٬ ملائکه عذاب ٬ مقداری هم روی سرشان می ریزند :
« یُصَبُّ مِنْ فَوقِ رُوُسِهمُ الْحَمیمُ »۲
ماء حمیم به صورت نهری در روی جهنم جاری است تا همیشه در دسترس جهنمیان باشد .
« فَشارِبُونَ شُرْبَ الحَمیمِ »۳
شتر معمولا دیر تشنه می شود ٬ چون ذخیره آب دارد ام وقتی ذخیره اش تمام شود خیلی تشنه می شود مخصوصا که به مرض تشنگی و استسقا مبتلا باشد ٬ وقتی به آب برسد با هیجان تمام آب می خورد .
خداوند می فرماید : اهل جهنم نیز از حرارت جهنم و خصوصا بعد از خوردن زقوم و ضریع به قدری تشنه می شوند که وقتی به آب حمیم می رسند مثل شتر تشنه آب می خورند .
« فَنُزُلٌ مِنْ حَمیمٍ » ۴
« با آب جوشان حمیم از او پذیرایی می شود . »
در بخش طعام و غذای جهنم نیز گفتیم که کلمه « نُزُل » به معنای پذیرایی از مهمانان است یعنی چیزهایی را که معمولا آماده می کنند تا به محض ورود میهمانان ٬ از ایشان پذیرایی نمایند را عرب ٬ « نُزُل » می گوید ٬ در اینجا نیز کلمه «نُزُل» به کار رفته یعنی آنچه برای جهنمیان قبلا آماده شده که به محض ورودشان به جهنم از ایشان پذیرایی نمایند ٬ زقوم و حمیم است .
کلمه حمیم در ۱۵ آیه به کار رفته که عبارتند از :
انعام/۷۰ ٬ یونس /۴ ٬ حج/۱۹ ٬ صافات/۶۷ ٬ ص/۵۷ ٬ مومن/۱۸ و ۷۲ ٬ دخان/۴۶ و ۴۸ ٬ الرحمن/۴۴ ٬ واقعه/۴۲٬۵۴ و ۹۳ ٬ محمد/۱۵ ٬ و نبا/۲۵ .

 

۲. ماء (آب)صدید :

 

«وَ خابَ کُلُّ جَبّارٍ عَنیدٍ مِنْ وَرائِهِ جَهَنّمُ و یُسْقی مِنْ وماءٍ صَدیدٍ یَتَجَرَّعُهُ وَ لا یَکادُ یُسیغُهُ و یاتیهِ الْمَوْتُ مِنْ کُلِّ مَکانٍ وَ ما هُوَ بِمَیِّتٍ وَ ما هُوَ بِمَیِّتٍ وَ مِنْ وَرائِهِ عَذابٌ غَلیظٌ »۵
« گردن کشان و جباران ٬ نومید و نابود می شوند و در جهنم ٬ جرعه جرعه از ماء صدید خورانده می شوند ٬ چون خودشان مایل به خوردن آن نیستند وقتی این آب متعفن را خوردند حاضرند بمیرند اما مرگی در کار نیست بلکه باید آماده شوند برای عذاب شدیدتر ٬ و فرشتگان عذاب ٬ آنان را با غل و زنجیر به طرف آتش می برند . »
« ماء صدید » خون و چرک که از فروج زنان زانیه در جهنم خارج می شود که هم خیلی کثیف است ٬ هم بدبو و هم در حال جوش ٬ که پیامبر اکرم (ص) می فرمایند : « وقتی این آب را به اهل جهنم نزدیک می کنند از شدت حرارتش پوست سر و صورتشان در آن آب می ریزد و وقتی بیاشامند اندرونشان قطعه قطعه شود . »۶

 

۳.آب غسّاق :


« لا یَذوقُونَ فیها بَرْداً و لا شراباً الّا حَمیماً وَ غَسّاقاً »۷
« جهنمیان آب خنک و گوارا نمی چشند بلکه آب حمیم و غسّاق می نوشند .»
مفسرین می گویند : غسّاق ٬ چشمه ای است در جهنم که آبش در نهری جاری است که زهر کشنده و سمومات مارها و عقربهای جهنم به آن ریخته می شود و حتی چرک دیده های اهل جهنم هم داخل آن می ریزد و از نظر داغی هم مثل مس گداخته است ٬ چون با آتش جهنم داغ شده که اگر ذره ای از آتش جهنم به روی کوههای دنیا گذاشته شود همه کوها آب می شود .
و در آیه دیگر فرموده : « هذا فَلْیَذُوقُوهُ حَمیمٌ وَ غَسّاقٌ »۸
« این حمیم و غسّاق است ( دو مایع سوزان و تیره رنگ ) که باید از آن بچشند . »
در روایت است که پیامبر اکرم (ص) می فرماید : « اگر یک دلو از ماء غسّاق جهنم را در دنیا بریزند ٬ بوی گند و تعفن آن ٬ متعفن و نابود خواهد شد . »

 

گروههایی که قرآن می گوید وارد جهنـــــم می شوند عبــارتند از :

 

۱ـ کافران : بقره/۹۰ ٬ ۱۰۴ ٬ ۱۲۶ - آل عمران/ ۴ ٬ ۱۰ ٬ ۱۲ ٬ ۵۶ ٬ ۹۱ ٬ ۱۰۶ ٬ ۱۳۱ - نساء/ ۱۴ ٬ ۱۸ ٬ ۳۷ ٬ ۵۵ ٬ ۵۶ ٬ ۱۰۲ ٬ ۱۵۱ ٬ ۱۶۱ ٬ ۱۶۸ ٬ ۱۶۹ ٬ - انعام/ ۳۰ ٬ ۴۷ ٬ ۷۰ ٬ ۱۷۰ - انفال/ ۱۴ ٬ ۳۵ - مائده/ ۱۰ ٬ ۳۶ ٬ ۳۷ ٬ ۶۸ - توبه/ ۳ ٬ ۴۹ - یونس/ ۴ ٬ ۷۰ - عنکبوت/ ۵۴ - فاطر/ ۷ - شوری/ ۲۶ - جاثیه/ ۱۱ - احقاف/ ۳۴ - مجادله/ ۴ ٬ ۵ - ملک/ ۶ ٬ ۲۸ - معارج/ ۱ - احزاب/ ۸ - فصّلت/ ۲۷ - فتح/ ۲۵ - ابراهیم/ ۲ ٬ ۲۲ - غاشیه/ ۲۴ .
لازم به ذکر است که بیشترین آیات جهنم ٬ مربوط به کــافران است .

۲ـ ظالمان و ستمگران : آل عمران/ ۱۵۱ - نساء/ ۱۶۸ ٬ ۱۶۹ - مائده/ ۱۲۹ - اعراف/ ۴۱ - نحل/ ۱۱۳ ٬ ۸۵ - کهف/ ۲۹ - حج/ ۲۵ - انبیاء/ ۲۹ - مریم/ ۷۲ - ابراهیم/ ۲۲ - شوری/ ۲۱ ٬ ۴۴ ٬ ۴۵ - زخرف/ ۳۹ ٬ ۶۵ - سبأ/ ۴۲ - طور/ ۴۷ - فرقان/ ۱۹ ٬ ۳۷ - جن/ ۱۵ - انسان/ ۳۱ .

۳ـ مشرکان : توبه/ ۱۷ - اسراء/ ۳۹ - احقاف/ ۲۶ - بینه/ ۶ .

۴ـ منافقان : نساء/ ۱۳۸ ٬ ۱۴۰ ٬ ۱۴۵

۵ـ طغیانگران و مستکبران : نساء/ ۱۷۳ - اعراف/ ۳۶ ٬ ۴۰ ٬ ۴۱ - مؤمن/ ۴۸ ٬ ۴۹ ٬ ۶۰ ٬ ۷۲ ٬ ۷۶ - احقاف/ ۲۰ - زمر/ ۶۰ - ص/ ۵۵ ٬ ۵۶ - جاثیه/ ۸ - ق/ ۲۴ - مدثر/ ۱۶ - نبأ/ ۲۱ ٬ ۲۲ - نازعات/ ۳۷ .

۶ـ پیروی از شیطان : اعراف/ ۱۸ - لقمان/ ۲۱ - ابراهیم/ ۲۲ .

۷ـ تکذیب کنندگان آیات اللهی : بقره/ ۱۰ ٬ ۲۴ - اعراف/ ۳۶ - مائده/ ۱۰ ٬ ۶۸ - انعام/ ۴۹ - فرقان/ ۱۱ ٬ ۲۰ - سجده/ ۲۰ - سبأ/ ۵ ٬ ۳۸ ٬ ۴۲ - طه/ ۲۰ - شعرا/ ۱۸۹ - واقعه/ ۵۰ - الرحمان/ ۴۲ - حدید/ ۱۹ - ملک/ ۹ - نغابن/ ۱۰ - مرسلات/ ۳۴ - مطففین/ ۱۷ - لیل/ ۱۶ .

۸ـ مرتدان : بقره/ ۲۱۷ - آل عمران/ ۸۸ - توبه/ ۱۷ - بینه/ ۶ .

۹ـ بت پرستان : احقاف/ ۲۱ .

۱۰ـ فسادکنندگان : نحل/ ۸۸ - بروج/ ۱۰ .

۱۱ـ آدمهای شقی و خبیث : انفال/ ۳۷ - اعلی/ ۱۱ - لیل/ ۱۵ .

۱۲ـ شیاطین و جن : اعراف/ ۱۷۹ - مریم/ ۶۸ ٬ ۶۹ ٬ ۷۰ ٬ ۷۱ ٬ ۷۲ - سجده/ ۱۳ .

۱۳ـ فاسقان : اعراف/ ۱۶۵ - انعام/ ۴۹ - سجده/ ۲۰ - احقاف/ ۲۰ .

۱۴ـ کسانی که آخرت را به دنیا فروختند : بقره/ ۸۶ .

۱۵ـ کسانی که غرق گناهند : بقره/ ۸۱ .

۱۶ـ آشکارا گناه کنندگان : احزاب/ ۳۰ .

۱۷ـ ربا خواران : بقره/ ۲۷۵ - آل عمران/ ۱۳۰ ٬ ۱۳۱ .

۱۸ـ مترفین : مؤمنون/ ۶۴ .

۱۹ـ اعراض کنندگان از ذکر خدا : جن/ ۱۷ .

۲۰ـ منع کنندگان کار خیر : ق/ ۲۵ .

۲۱ـ اصحاب شمال : واقعه/ ۴۱ .

۲۲ـ فراموش کنندگان آخرت و قیامت و جهنم : اسراء/ ۱۰ - سجده/ ۱۴ - ص/ ۲۶ - جاثیه/ ۳۴ - الرحمن/ ۴۲ - طور/ ۱۴ - مدثر/ ۴۶ .

۲۳ـ پیروان ستمگران : هود/ ۱۱۳ .

۲۴ـ مسخره و استهزای آیات اللهی : کهف ۱۰۶ - جاثیه/ ۱۰ ٬ ۳۵ .

۲۵ـ کسانی که مانع راه یابی مردم به حق می شوند و سد عن سبیل الله می کنند : نساء/ ۵۵ - نحل/ ۹۴ - مجادله/ ۱۶ .

۲۶ـ کسانی که با دستورات خدا و پیامبر مخالفت می کنند : نساء/ ۱۱۵ - جن/ ۳۳ .

۲۷ـ کسانی که از عقل و چشم و گوششان در راه یابی به حق استفاده نمی کنند : اعراف/ ۱۷۹ - ملک/ ۱۰ .

۲۸ـ کسانی که امید به ملاقات خداوند ندارند و به دنیا راضی اند : یونس/ ۷ ٬ ۸ .

۲۹ـ کسانی که به نعمتهای خدا کفران می ورزند : ابراهیم/ ۲۸ ٬ ۲۹ ٬ ۳۰ .

۳۰ـ دنیا پرستان : اسراء/ ۱۸ - هود/ ۱۵ ٬ ۱۶ - نازعات/ ۳۸ .

۳۱ـ زر اندوزان : توبه/ ۳۴ ٬ ۳۵ - الحاقه/ ۲۸ ٬ ۲۹ ٬ ۳۰ ٬ ۳۱ - همزه/ ۲ ٬ ۳ ٬ ۴ ٬ ۵ ٬ ۶ - مسد/ ۲ ٬ ۳ .

۳۲ـ فرار از جهاد ( زحف ) : انفال/ ۱۵ ٬ ۱۶ - توبه/ ۸۱ .

۳۳ـ آدم کشان : مائده/ ۳۲ - نساء/ ۹۳ - آل عمران/ ۲۱ .

۳۴ـ ترک کنندگان نماز : مدثر/ ۴۳.

۳۵ـ ترک کنندگان اطعام به مساکین و فقرا : مدثر/ ۴۴ .

۳۶ـ همنشینان با اهل باطل : مدثر/ ۴۵ .

۳۷ـ کسانی که زکات نمی دهند : فصلت/ ۷ - توبه/ ۳۵ .

۳۸ـ خورندگان مال یتیم : نساء/ ۱۰ .

۳۹ـ کم فروشان : مطففین/ ۱ ٬ ۴ ٬ ۵ ٬ ۷ .

۴۰ـ عیب جویان : همزه/ ۱ ٬ ۲ ٬ ۳ ٬ ۴ .

۴۱ـ غیبت کنندگان : همزه/ ۱ ٬ ۲ ٬ ۳ ٬ ۴ .

۴۲ـ اسراف کنندگان : مؤمن/ ۴۳ - اسراء/ ۲۷ .

۴۳ـ مجرمان : مریم/ ۸۶ - زخرف/ ۷۴ - مدثر/ ۴۱ - اعراف/ ۴۰ ٬ ۸۴ ٬ ۱۳۳ - حجر/ ۱۲ ٬ ۵۸ - فرقان/ ۳۱ - نمل/ ۶۹ - قمر/ ۴۷ - الرحمن/ ۴۱ ٬ ۴۲ ٬ ۴۳ ٬ ۴۴ ٬ ۴۵ - معارج/ ۱۱ - طه/ ۷۴ .

۴۴ـ تعدّی کنندگان از حدود اللهی : نساء/ ۱۴ - بقره/ ۱۸۷ ٬ ۲۲۹ ٬ ۲۳۰ - طلاق/ ۱ .

۴۵ـ دشمنان خدا و پیامبر و ائمه : فصّلت/ ۲۸ .

ضمناً آنچه ما در این موضوع نقل کردیم با استفاده از معجم قرآن و سیری در آیات جهنم و استفاده از تفاسیر موضوعی و به ویژه تفسیر پیام قرآن ٬ ج ۶ مبحث دوزخ می باشد.

منبع:کتاب جهنم و عذابهای جهنم نوشته حیدر قنبری

 
 ۴ عامل جهنمی شدن :
 
 
در قیامت بارها میان اهل بهشت و دوزخ گفت و گو رخ می دهد ٬ که قرآن ترسیمی از آن گفت و گوها را بیان فرموده است ٬ یکی از آن صحنه ها که در سوره مدثر آمده این است که : اهل بهشت از مجرمان می پرسند : چه عاملی شما را به دوزخ رولنه کرد ؟
آنها می گویند : ۴ عامل :

۱ - « لَمْ نَکُ مِنَ الْمُصَلّینَ » ٬ پای بند به نماز نبودیم .
۲ - « لَمْ نَکُ نُطْعِمُ المِسْکینَ » ٬ به گرسنگان اعتنا نمی کردیم .
۳ - « کُنّا نَخوُضُ مَعَ الْخائِضینَ » ٬ ما در جامعه فاسد هضم شدیم .
۴ - « کُنّا نُکَذِّبُ بِیَوْمِ الدّین » ٬ قیامت را هم نمی پذیرفتیم . ۱

۱) قصص الصلاة - ص ۱۸۹.

 

در تفسیر برهان است که:چون آیه «وَجییءَ یَوْمَئِذٍ بِجَهَنٌَمَ» نازل شد صورت حضرت رسول (ص) تغییر کرد به طوری که بر همه نمایان شد.

این حالت حضرت برای اصحاب بزرگ آمد و برایشان سخت گذشت،یکی از آنان به خدمت حضرت امیرالمومنین علی بن ابی طالب رفت و عرض کرد : از تغییر کردن حال حضرت رسول الله (ص) معلوم می شود که خبر تازه ای است.

جناب امیر (ع) آمد و عرض کرد :پدر و مادرم فدایت یا رسول الله! امروز چه پیش آمدی شده است؟فرمود:جبرییل (ع) آمد و آیه «وَجییءَ یَوْمَئِذٍ بِجَهَنٌَمَ» را خواند(یعنی جهنم آورده می شود) حضرت علی (ع) گفت :عرض کردم:جهنم چگونه آورده می شود؟

 فرمود:در حالتی آورده می شود که هفتاد هزار مهار کشیده می شود و هر مهاری را هم هفتاد هزار ملک گرفته و در دست هر ملکی پتکی از آهن،پس آن را با مهارهاو زنجیرهایش می کشند و برای آن پاهای کلفت و محکمی است که هر پایی به مسافت هزار سال راه از سالهای دنیا است و دارای سی هزار سر است.

در هر سری سی هزار دهن و در هر دهنی سی هزار دندان و هر دندانی سی هزار برابر کوه احد و در هر دهن دو لب است و هر لبی مطابق یک طبقه دنیا و در هر لبی زنجیری است که هفتاد هزار ملک آن را می کشند که اگر خدا امر فرماید که همه دنیا و آسمانها را و آنچه در آنها و در بین آنهاست لقمه کند و فرو برد هر آینه برایش آسان باشد.
در آن هنگام جهنم جزع و فزع نماید و با خوف و ترسی کشیده شود و همه ترسش از خدای تعالی است،پس از آن گوید:ای ملائکه پروردگارم!شماها را قسم می دهم آیا می دانید که خدا چه اراده دارد با من بکند،آیا من گناهی کرده ام که مستوجب عذاب شده ام؟

همه ملائکه گویند:ای جهنم!ما هم بی اطلاع هستیم.جهنم می استد و شیهه می زند و اضطراب می کند و شراره آتش از آن می جهد که اگر رها شود و جلوگیری نشود همه اهل محشر را می سوزاند،همه اینها از ترس الهی است.

آنگاه از جانب حضرت حق ندا آید که : آرام باش ای جهنم!بر تو باکی نیست،من تو را خلق نکردم که عذاب کنم بلکه تو را برای عذاب و شکنجه دیگران آفریده ام.۱

۱ ) تفسیر برهان ٬ ج ۴ ٬ ص ۴۵۹ ۰

 زن ازرسول خداپرسید

رسول خدا (ص) بر زنی که آتش در تنور روشن کرده بود و نان می پخت گذشتند ٬ این زن طفلی داشت که پهلوی خود نشانیده بود . همین که چشمش به آن حضرت افتاد عرض کرد : یا رسول الله (ص) شنیده ام شما فرموده اید : « خداوند مهربانتر است به بنده خود از مادر نسبت یه فرزند خود » ایا راست است ؟ فرمودند : بلی.
زن عرض کرد : مادر طفل خود را در این تنور نمی اندازد خدا چگونه بنده خود را به جهنم می برد ؟!
پس رسول خدا (ص) ینا کرد گریه کردن و فرمود : خدا با آتش کسی را عذاب نمی کند مگر اینکه تکبر کند و از گفتن « لا اله ال الله » پرهیز کند.۱

۱) قصص الله ٬ج۱ ٬ ص ۸۲

هر گروهی از مردم در روز قیامت با رهبرشان وارد می شوند

 

« به یاد آورید روزی را که هر گروهی را با پیشوایان می خوانیم ٬ کسانی که در دنیا کور بوده اند در آخرت نیز کورند و گمراه تر.»( اسراء/۷۱ و ۷۲ .)
در اول جلد هشتم بحار الانوار بابی هست به این عنوان :
« هر گروهی از مردم در روز قیامت با رهبرشان وارد می شوند. » و روایات متعددی در این رابطه آورده که هر کس در دنیا با هر چه دوست بوده و هر چیزی را می پرستیده با همان محشور می شود ٬ مثلا بت پرستان با بتشان ٬ شیطان پرستان با شیطانشان ٬ هواداران و طرفداران افراد گمراه و پست فطرت با همانها ٬ و طرفداران و دوستان پیامبران و ائمه و صالحان نیز با ایشان . و هر گروه ٬ پشت سر امام و رهبرش قرار می گیرد تا سرانجام خوبان با رهبرشان وارد بهشت می شوند و بدان با رهبرشان وارد جهنم.
هرکس که در دنیا کور بوده و با رفقای کور و کر و لال نشست و برخاست داشته در آخرت نیز کور است و در جهنم نیز رفقایش همانها هستند که در دنیا با آنها بوده.
در ذیل آیه « یَوْمَ نَذْعو کُلَّ اُناسٍ بامامِهِم » روایتی است که می گوید : در روز قیامت منادی ندا می کند که پیروان ابراهیم و موسی و پیامبر اکرم در یک صف قرار گیرند و پیروان شیطان و سران گمراه و رهبران فاسد نیز در یک صف قرار گیرند.
آری این است معنای آیه « یَوْمَ نَذْعو کُلَّ اُناسٍ بامامِهِم ».

 

تابستان بود ٬ وقت شام خوردن فرا رسید ٬ سفره ای را کنار امام صادق (ع) پهن کردند ٬ مقداری نان در میان آن سفره بود ٬ سپس کاسه ای را که آبگوشت در آن بود ٬ آوردند و نزد آن حضرت نهادند ٬ آبگوشتی که در میان کاسه بود ٬ داغ بود ٬ وقتی که آن حضرت لقمه ای نان برداشتند و در میان آیگوشت گذلرند ٬ آن را داغ یافت ٬ دستش را کشید و چند بار مکرر فرمود : « نَسْتَجیرُ بِاللهِ مِنَ النّارِ ٬ نَعوذُ بِاللهِ مِنَ النّارِ » یعنی « پناهنده می شویم به خدا از آتش دوزخ ٬ پناه می بریم به خدا از آتش دوزخ » و این سخن را آنقدر تکرار کرد تا آبگوشت سرد شد . سپس فرمودند : « ما قدرت بر تحمل داغی این آبگوشت را نداریم پس چگونه بتوانیم آتش دوزخ را تحمل کنیم ؟! »۱

۱) روضه کافی ٬ ص ۱۶۴ - داستان دوستان ٬ ج۱ ٬ ص ۱۶۴.

 

به جماعتی برخورد کردیم که لبهای کلفتی داشتند
 
 
رسول خدا (ص) فرمودند که : من در شب معراج در حال معراج به جماعتی برخورد کردم که در جلوی آنها سفره هایی از گوشتهای پاکیزه و طیب و سفره هایی از گوشتهای خبیث بود و آنها گوشتهای طیب را رها کرده و از گوشتهای خبیث می خوردند. از جبرئیل سوال کردم اینها چه کسانی هستند ؟ جبرئیل گفت : جماعتی از امت تو هستند که غذای حلال را رها نموده و از غذای حرام می خوردند. رسول خدا فرمود : از آنجا عبور کردیم به جماعتی برخورد کردیم که لبهای کلفتی مانند لبهای شتر داشتند و با آن لبها گوشتهای بدن خود را قیچی کرده و در دهان خود قرار می دادند . من گفتم : اینان چه کسانی هستند ٬ ای جبرئیل ؟ جبرئیل گفت : افرادی که پیوسته در صدد عیب جویی از مردم برآمده و با زبان و اشاره به عیب ظاهر و باطن مردم می پردازند. رسول خدا فرمود : و از آنجا عبور کردم به گروهی که صورتها و سرهای آنان با سنگ کوبیده می شد برخورد کردم. گفتم : ای جبرئیل ! این گروه چه کسانند ؟ گفت : افرادی که نماز عشا را ترک می کنند . سپس گذشتیم از آنجا تا رسیدیم به جماعتی که آتش در دهانشان فرو می رفت و از دُبُرشان خارج می شد. گفتم ای جبرئیل ! اینان کیانند ؟ گفت : اینان افرادی هستند که اموال یتیم را از روی ظلم و ستم می خورند ٬ اینان در حقیقت آتش می خورند و به زودی به آتش سعیر آتش گرفته و در آن سوخته خواهند شد . از آنجا نیز عبور کرده و رسیدیم به اقوامی که از بزرگی شکم هرچه می خواستند از زمین بر می خیزند ٬ نمی توانستند . گفتم : ای جبرئیل! اینان چه دسته ای هستند ؟ گفت : اینها کسانی هستند که ربا می خورند و نمی توانند از جای خود برخیرند مگر مانند برخاستن کسی که جن زده شده و عقل خود را به کلی از دست داده است ٬ و اینها در راه و روش آل فرعونند و هر صبحگاه و شبانگاه بر آتش عرضه می شوند . و از آن محل عبور کردیم به زنانی که به پستانهای خود آویخته شده بودند رسیدیم. پرسیدم : ای جبرئیل ! اینان چه گروهی از زنانند ؟ جبرئیل گفت : اینان زنانی هستند که اموالی را که شوهرهیشان باقی مانده و متعلق به فرزندان آن شوهران است ٬ به فرزندان غیر آن شوهرها داده اند و در حقیقت ارثیه یتیم های آنها را برای غیر آنها صرف نموده اند.۱

۱) تفسیر علی بن ابراهیم ص ۳۷۰ - داستانهای عبرت انگیز ٬ ص ۹۵

 

۶ طایفه را به علت شش خصلت عذاب خواهد کرد
 
 
خداوند می فرماید:اگر ما قرآن را بر ملت عجم(هر ملتی که عرب نباشد عجم است) نازل می کردیم ملت عرب به آن ایمان نمی آورند ٬ اما اکنون که بر ملت عرب نازل شده ملت عجم به آن ایمان آورده است و این است فضیلت ملت عجم بر عرب ٬چرا که ملت عجم آن تعصبات قومی را که ملت عرب داشته و دارند ٬ ندارند.آری تعصب است که انسان را دوزخی می کند.
درباره تعصب و خطر کیفر آن حضرت علی (ع) فرمودند : به راستی که خداوند عزوجل ۶ طایفه را به علت شش خصلت عذاب خواهد کرد :
 
۱- ملّت عرب را به علت تعصب .
۲- کدخدایان را به علت تکبر .
۳- زمامداران را به علت ظلم و جور .
۴- فقها را به علت حسد .
۵- تجّار را به علت خیانت .
۶- روستائیان را به علت جهل .۱

۱) داستانهایی از قرآن ٬ ج ۲ ٬ ص ۱۲۵ .

 










قصه واقعی عارفان:دیشب سه مرتبه امام حسین(ع)به دیدنش آمدندوفرمودندعذاب را...

حاج محمدعلی یزدی که وی رابه وثاقت وامانت وفضل می ستودند،نقل می کندکه ایشان شبهادرمقبره ای خارج ازشهریزدکه جماعتی ازصلحاءونیکان نیزدرآن مدفونندبه سرمی برد،درهمسایگی حاج محمدعلی یزدی مروگمرکچی زندگی میکرد.

مردگمرکچی درگذشت وپس ازیک ماه ازمرگ وی،حاج محمدعلی اورادرعالم رویامی بیندکه درکمال خوشی ونعمت بسرمیبرد.

پس نزداومی رودومیگوید:من ازآغازوانجام ودرون وبیرون توباخبرم،توکسی نبودی که درونت خوب باشدوبه کارهای نیک مشغول بوده باشی !

مردگمرکچی می گوید:آری!چنین است که گفتی،من ازلحظه مرگ تادیروزدرسخت ترین عذاب بودم،اماروزقبل همسراستاداشرف آهنگرازدنیارفت ودراینجابه خاکش سپردند-اشاره به پنجاه قدمی قبرخودش کردوگفت:دیشب سه مرتبه امام حسین(ع)به دیدنش آمدند.

بارسوم فرمودند:عذاب راازاین مقبره بردارید،لذامن هم درنعمت وآسایش قرارگرفتم.

حاج محمدعلی یزدی می گوید:من متحیرانه ازخواب برخاستم،واستاداشرف آهنگررانمی شناختم ومحله ی اورانمی دانستم.

پس به بازارآهنگرهارفتم،وبه جستجوی حال اوبرآمدم تااستاداشرف راپیداکردم،وپرسیدم آیاتوهمسری داشته ای که به تازگی درگذشته باشد؟!

گفت:آری!دیروزدرگذشت ودرفلان موضع-وهمان مکان رااسم برد-دفنش کردم.

گفتم:اوبه زیارت سیدالشهدا(ع)رفته بود؟

گفت:نه،گفتم:ذکرمصائب آن حضرت رامیکرد؟گفت:نه.

گفتم:مجلس عزای آن حضرت رابپامیگرد؟گفت:نه.

آنگاه ازمن پرسیددنبال چه مطلبی هستی؟

پس من خوابم رابرای اونقل کردم.

آنگاه جواب دادکه همسرمن دراواخرعمرش دائم زیارت عاشورامی خواند!

منبع:کتاب ذکرهای آسمانی،ص۱۹۵نویسنده:حمزه کریم خانی

 










قصه عارفان:عزرائیل راخواب دیدم...

فقیه  زاهدعادل مرحوم شیخ جواد عرب که مرجع  تقلیدگروهی ازشیعیان عراق بود.

درشب ۲۹صفر۱۳۳۹ه.ق درنجف اشرف درخواب حضرت عزرائیل رامی بیند،پس ازسلام ازاو می پرسد:ازکجامی آیی ؟

فرمود:ازشیراز،روح میرزاابراهیم محلاتی  راقبض کردم.

گفت:روح اودرعالم برزخ درچه حالی است؟گفت:دربهترین  حالت ودربهترین باغ های برزخ وخداوندهزارملک موکل اوکرده است که فرمان اومی برند.

پس گفت:برای چه عملی ازاعمال به چنیین مقامی رسیده است؟

عزرائیل گفت:برای خواندن زیارت عاشورا.(۲)

(۲)سیمای فرزانگان:جلد۳،ص۱۸۷

 










دعبل و پیراهن امام رضاعلیه السلام

 مردم قم گروه گروه به دیدن «دعبل»۱ می‌رفتند و به او خوش آمد می‌گفتند. دعبل نیز با خوشحالی، جریان سفرش به مرو را تعریف می‌کرد و از قصیده‌ای که نزد امام رضا علیه السلام خوانده بود، سخن می‌گفت و گاهی نیز سروده‌هایش را با جوش و خروش می‌خواند و آه و افسوس شنوندگان را می‌ستاند.
آن روز مردم شهر، در مسجد جامع جمع شدند و به قصیده بلند و زیبای او گوش فرادادند. و به پاس زبان گرم و طبع لطیفش، تحسین فراوان کردند و هدایای با ارزشی به او بخشیدند.
در همین روزها خبر پیراهن اهدائی امام رضا علیه السلام به دعبل در شهر پیچید. مردم بار دیگر با شور و شوق زیاد، خود را به او رساندند و تقاضا کردند تا او «پیراهن مبارک» امام را به آنها نشان دهد. دعبل، با شوق و کمی هم واهمه، پیراهن امام را از لابلای بسته ای که در کنارش نهاده بود، بیرون آورد و با احتیاط و احترام، به مردم نشان داد. در آن حال، لحظه‌ای از آن پیراهن مقدّس غافل نمی‌شد و دیدگانش را از آن فرو نمی‌بست. او خوب می‌دانست که اهالی شهر، به آن لباس مبارک چشم طمع دارند و برای به دست آوردن آن به هر کاری ممکن است دست ‌بزنند. همین طور هم بود. بزرگان شهر به طمع افتاده بودند. به دعبل پیشنهاد فروش دادند:
- آن را به هزاردینار سرخ می‌خریم!
این مبلغ، پول کمی نبود. به دست آوردن آن؛ به تصوّر مرد فقیری چون دعبل هم نمی‌آمد. با این حال، ارزش نگهداری آن پیراهن برایش بیشتر بود. او چگونه می‌توانست لباسی را که از امامش به عنوان تبرّک گرفته بود، بفروشد؟به همین دلیل تقاضای اهالی قم را رد کرد. قمی‌ها، محزون و مایوس، خرید بخشی از آن لباس مبارک را پیشنهاد کردند. این بار هم مرد شاعر زیر بار نرفت و حاضر به فروش تکه‌ای از آن نشد. بزرگان شهر با یأس و نا امیدی به خانه‌های خود بازگشتند و جریان دیدار ناموفق خود با دعبل را به مردم بازگفتند. مردم با آه و افسوس، چاره‌ای جز سکوت و رضایت نداشتند؛ ولی این، برای جوانان شهر، قابل قبول نبود. سرسختی مرد مهمان، آنها را به ستوه آورد. چند تن از آنان، بعد از ساعت‌ها فکر و اندیشه، در پی به ثمر رسیدن هدفشان، راه خارج شهر را پیش گرفتند.
مرد شاعر نیز بار و بنه‌ی خود را برداشته و به سوی بیرون شهر حرکت کرده بود تا هرچه زودتر، خود را به سرزمین عراق برساند. هنوز خیلی از شهر دور نشده بود که حضور ناگهانی چند جوان با هیکل و هیبت، توجه‌اش را جلب کرد. لرزه‌ای توأم با هراس به تنش دوید. خواست مسیرش را تغییر داده به راهش ادامه دهد؛ اما دست‌های جوانان تنومند، نگذاشت او به راهش ادامه دهد. درگیری سختی به وجود آمد. تمام همّت جوانان این بود که کوله بار مرد شاعر را از لای دستان پر قدرتش بیرون آورند. دعبل با تمام توان از کوله بارش محافظت می‌کرد. لحظاتی به کشمکش گذشت. سرانجام دست‌های دعبل گشوده شد و کوله بارش به چنگ جوانان قمی افتاد. هنوز فریادها و واگویه‌های مرد شاعر ادامه داشت که جوانان قمی با ربودن آن لباس مقدس، صحنه را ترک کردند و خیلی زود ناپدید شدند. مرد شاعر درمانده و مایوس به اطرافش نگاه کرد. نگاههایش متحیر و هراس انگیز بود. نه قدرت پیش رفتن داشت و نه توان باز گشتن. لحظاتی به تفکر گذراند.
ای فاطمه‌جان! اموالی را می‌بینم که مختص تو و فرزندانت است، ولی دیگران در بین خود تقسیم کرده‌اند و دستهای فرزندان تو از اموال خودشان خالی است.

* * *
خبر ورود دوباره مرد شاعر به سر زبان‌ها افتاد. مردم دسته دسته به دیدنش می‌آمدند. این بار، دعبل، آن شاعر بلند آوازة قبلی نبود، مردی بود، شوریده و درمانده که غبار راه در چهره‌اش نشسته بود و آه و حسرت نگران کننده داشت. گویا طوفان ویرانگری بر پیکر بلندش راه یافته بود و جسم و روحش را می‌آزرد. او با دیدن مردم و بزرگان شهر، دستی به ابروانش کشید و صدای بغض کرده‌اش را به طنین آورد:
ای مردم قم! باور نمی‌کردم جوانان خود را دنبال من بفرستید تا آن لباس گرانبهایی که از امام رضا علیه السلام – به رسم یاد بود و تبرّک – گرفته بودم به زور از من بگیرند!
هق هق گریه‌اش فضا را دگرگون ساخت. دستی به چشمان بارانی‌اش کشید و با لحن التماس‌آمیزی ادامه داد:
- خواهش می‌کنم آن را به من برگردانید!
دیگر بار، گریه امانش نداد. تنها او گریان و بی‌تاب نبود. اشک دور چشمان بزرگان قم نیز حلقه دوانیده بود. اما چه کسانی آن لباس را ربوده بودند، کسی نمی‌دانست. تلاش بزرگان شهر هم به جایی نرسید. یأس و نا امیدی، بیش از قبل تن مرد شاعر ر می‌خورد. صدای از میان جمعیت برخاست:
هرگز آن لباس به دست تو نخواهد رسید؛ پس بهتر است همان هزار دینار را بگیری و به شهرت برگردی!
ولی وی قدرت فراموش کردن آن لباس را در خود نمی‌دید. آرزویش این بود که آن لباس را در سفر بی انتهای آخرت بپوشد. و گواه قصید‌ة بلندش در محضر رسول خدا و امامان معصوم: باشد. چه می‌دانست که چنین سرنوشت تلخی در انتظارش است؟
امام رضا(ع) و پروانهبه اندیشه فرو رفت. پرده از مقابل دیدگانش کنار رفت. سفر مرو و ملاقات با امام رضا علیه السلامدر ذهنش تداعی شد.
- سفر عجیبی بود. درست مثل یک رؤیا، رؤیایی نایاب و نایافتنی که در بیداری هرگز نمی‌توان دید.
آنگاه سر به زیر انداخت و حالت متفکرانه‌ای به خود گرفت. سپس رو به جمعیت کرد و ادامه داد:
… ماه محرم بود. خودم را به مرو رساندم. بعد از ساعتی جست و جو به مجلس امام وارد شدم. چشمانم به سیمای دلربایش افتاد. محزون و شکسته می‌نمود. لباس سیاه رنگ، اندام نازنینش را در برگرفته بود. خادمش – اباصلت هروی– مقابلش زانو زده بود. چند تن از یارانش نیز پیرامونش نشسته بودند. از جایش برخاست. دستم را گرفت و کنارش نشاند. دستم در لای دستان مبارکش، حسّ غریبی پیدا کرد. لبهایم به پشت دست‌های کریمانه‌اش فرود آمد. در حالی که شوق‌دیدار، سراسر وجودم را فراگرفته بود عرض کردم:
- یا بن رسول الله! از راه دور می‌ایم و قصیده‌ای در مظلومیت شما خاندان سروده‌ام و سوگند یاد کرده‌ام قبل از شما، برای کسی نخوانم.
درحالی‌که حالت رضایت از چهره مبارکش پیدا بود، فرمود:
- قصیده ات را بخوان.
با خوشحالی شروع کردم به خواندن:

… مَدارِسُ ایاتٍ خَلَتْ مِنْ تِلاوَةٍٍ مَنزِلُ وَحی مُقَفِرُ العَرَصاتِ
«خانه‌هایی که محل نزول وحی بود، خراب شده و بسان بیابان بی‌صاحب افتاده است؛ و خانه‌هایی که صدای ساز و عربدة شرابخواران از آنها بلند است، آباد شده‌اند.»
بخش‌های از قصیده‌ام را خواندم. به ابیاتی رسیدم که مخاطبش مادر رنج‌ها، فاطمةزهرا۳ بود. روی دل، به آن بانوی دردمند نمودم و خواندم:
«ای فاطمه! رسم روزگار چنین است که اگر اعضای یک خانواده از دنیا بروند، همه را در یک جا و در کنار هم به خاک می‌سپارند؛ از مزار ناپیدای خودت که بگذریم، قبور فرزندان و بستگانت از هم دور افتاده است و هریک در دیاری، غریبانه آرمیده‌اند. بعضی در نجف است و برخی در مدینه. بعضی در کربلایند و برخی در جای دیگر.
ای فاطمه‌جان! اموالی را می‌بینم که مختص تو و فرزندانت است، ولی دیگران در بین خود تقسیم کرده‌اند و دستهای فرزندان تو از اموال خودشان خالی است.»
ای مردم قم! قصیده‌ام که به اینجا رسید، امام شروع به گریه کرد. در آن حال دیدگان اشک آلودش را به من دوخت و فرمود:
- آری! آری! راست گفتی ای دعبل!
و من در حالی که سوز درونم را پنهان می‌کردم، به خواندن قصیده‌ ادامه دادم:
«ای فاطمه! زنان و دختران آل ابوسفیان و آل زیاد، درکاخ‌ها و حجره‌های زیبا زندگی می‌کنند؛ ولی دختران رسول خدا را بدون پوشش مناسب، در خرابه‌ها جای داده‌اند.
هرگاه از آل محمد کسی کشته شود، مانند کسی که دستش را بسته باشند، نمی‌توانند قاتلش را قصاص کرده انتقامش را بگیرند.»
هرگاه از آل محمد کسی کشته شود، مانند کسی که دستش را بسته باشند، نمی‌توانند قاتلش را قصاص کرده انتقامش را بگیرند.آنگاه دعبل، در حالی که نگاه غم انگیزش را به جمعیت دوخته بود گفت:
ای مردم قم! در همین لحظه بود که دیدم امام رضا علیه السلام دستهای مبارکش را بر هم زد و با لحن اندوه باری فرمود:
«أَجَلْ مُنقَبِضاتٌ؛ آری، دست‌های ما بسته است.»
سپس دعبل در حالی که اشکهایش، بسان جویباری، از دل غبارهای نشسته بر صورتش جاری بود، افزود: ای مردم! در بخشی از قصیده‌ام به غریب بغداد اشاره شده بود: «ای فاطمه! مزار یکی از فرزندانت در سرزمین بغداد است، او صاحب نفس پاک و پاکیزه است و خداوند در قصرهای بهشت از او پذیرایی می‌کند.»
ای مردم! هنگامی که به ستایش آن پیشوایی پرداختم که هارون هر صبحگاه و شامگاه، از زندانی به زندان دیگر سیرش می‌داد تا لحظه‌ای از هراس دعاها و نجواهای عارفانه‌اش در امان باشد؛ امام رضا علیه السلام فرمود:
من هم دو بیعت شعر می‌گویم، آن را در پایان اشعارت بنویس.
عرض کردم: فدایت شوم! شعر شما را در آغاز اشعارم می‌آورم تا بدان تبرّک جسته باشم، نه در آخر.
- نه! به این ترتیبی که نام قبرها را بردی، جای شعر من در آخر است. سپس چنین زمزمه نمود:
«ای فاطمه! قبر یکی دیگر از فرزندانت در خراسان است؛ وای از این مصیبت! غم‌ها و غصه‌ها به اعضای صاحب آن فشار می‌آورد؛ مگر آن که خداوند قائم آل محمد را برانگیزد و او غم‌ها و غصه‌های ما را از بین ببرد.»
ای اهل قم! در حالی که اشک از گوشه‌ چشمانم می‌سُرّید، پرسیدم: یابن رسول الله! این قبری که فرمودید در خراسان است، از آن چه کسی است؟
در حالی که نگاهش را به زمین دوخته بود، فرمود:
ای دعبل! بدان که آن قبر، از آن منِ غریب است؛ مرا با زهر شهید کرده در خراسان دفن می‌کنند. مزارم محل رفت و آمد شیعیان و زوّارم خواهد شد.
صدای گریة مردم که با شوق و حماسه همراه بود، شنیده می‌شد. شور و ولوله‌ای به وجود آمده بود. سخنان دعبل به عشق و علاقه آنها نسبت به امام رضا علیه السلام افزوده بود. نوای گرم و دلنشین دعبل در فضا به طنین آمد:
ای مردم! ساکت باشید! هنوز فراز دیگری از سخنان امام را برایتان نگفته‌ام، گوش کنید، گوش کنید، آنگاه حضرت افزود:
ای دعبل! بدان که هرکه مرا در طوس زیارت کند، در بهشت با من در یک درجه خواهد بود و خداوند در روز قیامت او را خواهد آمرزید.
حرم امام رضا علیه السلامآنگاه دعبل در حالی که نظاره گر چشمان اشک آلود مردم بود گفت:
ای اهل قم! شما که نمی‌دانید با شنیدن فراز آخر سخنان امام چه حالی داشتم؟
نباید بیش از آن وقت شریف امام را می‌گرفتم. از جایم برخاستم و آماده شدم تا محضرش را ترک کنم. هنوز گامی برنداشته بودم که یکبار دیگر آواز دلنشینش گوشم را به نوازش آورد:
ای دعبل! اندکی صبر کن تا بیایم.
از جایش برخاست و داخل حجره کناری شد. لحظاتی نگذشته بود که خادمش از همان حجره بیرون آمد و کیسه‌ای که حاوی یکصد دینار بود آورد و به من داد. می‌خواستم از کیسه و محتوای آن بپرسم. ولی قبل از من، خادم امام به سخن آمد و گفت:
- مولایم فرمود: این پول را به شما بدهم تا صرف مخارج زندگی‌ات کنی.
گفتم: ای بنده خدا! به مولایم بگو: «به خدا سوگند! من برای پول نیامده بودم و قصیده‌ام را از روی طمع نگفته‌ام.» سپس آن کیسه را به خادم امام برگرداندم و گفتم:
پیراهنی از مولایم می‌خواهم تا خودم را همواره با آن متبرّک سازم…!

* * *
شاعر دلسوخته اهل بیت: به اینجا که رسید، گریه امانش نداد و شروع کرد به وای وای گریستن. اهالی قم نیز با او هم صدا شدند و صدای شیونشان فضا را اشک آلود ساخت. شور بود و نشاط و شادمانی. چند لحظه به این صورت گذشت. آنگاه دعبل دستی به چشمان مرطوبش کشید و ادامه داد:
- ای مردم قم! هنوز چند دقیقه نگذشته بود که بار دیگر خادم امام آمد و پیراهن سبزرنگ و پشمینة امام را به همراه همان کیسة دینار آورد و به من داد. در حالی که به کیسة پول اشاره می‌کرد، پیغام امام را به من رساند:
- این کیسه پول را نگهدار که بدان محتاج خواهی شد.
ای مردم! اینک هم صاحب پول شده بودم و هم پیراهن امام را به دست آورده بودم.
ای فاطمه! زنان و دختران آل ابوسفیان و آل زیاد، درکاخ‌ها و حجره‌های زیبا زندگی می‌کنند؛ ولی دختران رسول خدا را بدون پوشش مناسب، در خرابه‌ها جای داده‌اند.

* * *
همراه قافله‌ای از مرو خارج شدم. کاروان در بین راه مورد حمله دزدها قرار گرفت. دزدها دست و پای مسافران را بستند و به تقسیم اموال آنان مشغول شدند. در آن حال شنیدم که یکی از آنان با خنده و استهزاء بخشی از قصیده‌ای که در محضر امام رضا علیه السلام قرائت کرده بودم ر خواند:
«هرگاه از آل محمد کسی کشته شود، مانند کسی که دستش را بسته باشند، نمی‌توانند قاتلش را قصاص کرده انتقامش را بگیرند.»
شوقی در درونم به خروش آمده بود. دیگر نتوانستم خودم را نگهدارم:
- ای بندة خدا! می‌دانی این شعری که خواندی، چه کسی سروده است؟
او با زبان کردی ‌گفت:
- شاعری از قبیلة خزاعه، نامش دعبل است.
- اگر او را ببینی، می‌شناسی؟
- نه، کسی را که تا حالا ندیده‌ام، چگونه بشناسم؟
- دعبل منم، من، سرایندة آن شعر.
- دعبل شما هستی!؟
- بله، من دعبل هستم. همان شاعری که آن قصیده را در محضر امام رضا علیه السلام خواند.
ای مردم قم! سخنم که به اینجا رسید، دیدم آن مرد دست از تقسیم اموال کشید. از دوستانش جدا شد و سراسیمه به سمت تپه‌ای که در آن نزدیکی بود، دوید. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که همراه مرد دیگر، بازگشت. مرد دزد من را به او نشان داد و گفت:
آقای رئیس! می‌بینی؟ خودش است، دعبل!
حالا فهمیده بودم که آن مرد، رئیس دزدها است. به من نزدیک شد. مقابلم زانو زد و گفت:
ایا به راستی تو دعبل هستی؟ همان شاعری که نزد ابوالحسن، قصیده‌اش را خواند؟!
- آری، ای بندة خدا! من دعبل هستم؛ شاعری از قبیله‌ای خزاعه.
- نه، به این زودی قبول نمی‌کنم! شاید تاراج اموالت آن بیت را ناخودآگاه به زبانت جاری ساخته است؟!
- نه، راست می‌گویم، من دعبل هستم؛ چندی قبل نزد امامعلیه السلام مشرّف شدم و قصیده‌ای که در مدحش سروده بودم را برای اولین بار در محضرش خواندم؛ و اکنون از مرو می‌ایم؛ از مرو.
- اگر راست می‌گویی، آن قصیده را از اول تا آخر برایم بخوان؛ در این صورت حرفت را باور می‌کنم.
- باشد، می‌خوانم؛ بسم الله الرحمن الرحیم…
و شروع کردم به خواندن. هنگامی که قصیده به پایان رسید، رئیس دزدها دستور باز کردن دست‌های من و سایر اعضاء کاروان را صادر کرد. دستهایمان یکی پس از دیگری باز شد و دیگر بار، نسیم رهایی نوازشمان داد. دزده تمام اموالی را که ربوده بودند به صاحبانشان برگرداندند و مسافران خستة قافله را احترام و نوازش بسیار کردند و با نشان دادن راه و تقدیم هدایا، بدرقه نمودند.
کاروان جان تازه‌ای یافته بود و دشت‌ها و شهرهای بسیاری را پشت سرگذاشت. تا اینکه به سرزمین شما رسید. از دوستی شما با اهل بیت خبر داشتم. بی‌درنگ از کاروان جدا شدم و با شور و اشتیاق وارد شهرتان شدم. از محلة به محلة دیگر. چه می‌دانستم که در کمین من نشسته‌اید و قصد ربودن محبوب ترین سرمایة زندگی‌ام را دارید؟ مگر نگفتم که قصد فروش آن را ندارم؟ این یعنی چه؟ یعنی اینکه به اندازه جانم دوستش دارم. گفتم که آن لباس مبارک برایم ارزش بسیار دارد و حاضرم تمام زندگی‌ام را بدهم و آن را نگهدارم؟!
آه عجب سرنوشتی؟! چگونه بگویم، آن، لباس آخرتم است. بیایید بر من منّت گذارید، هرچه دارم مال شما، فقط آن پیراهن را به من برگردانید. همین!
صدایی از میان جمعیت بلند شد:
ورزشکاران از حرم امام رضا (ع) می گویند- ای شاعر گرانمایه! ما هم به آن لباس عشق می‌ورزیم. بیش از این با سخنان سوزان و نیشدارت آزارمان نده و تمام آن را از ما نخواه.
دعبل سکوت کرد. دیگر آن پیراهن برایش به یک رؤیای دست نیافتنی تبدیل شده بود. در آن حال به اندیشه فرو رفت. علاقه شدید قمی‌ها نسبت به اهل بیت: از ذهنش گذشت. فهمید که قمی‌ها نیز به درد او مبتلا شده‌اند. از یک سو، بی‌توجهی به خواستة آنها هم کار درستی نبود. از سوی دیگر، فراموش کردن آن پیراهن نیز برایش غیر ممکن بود. چه کار می‌کرد؟ سرانجام در فرجام گفت و گوهای ذهنی‌اش، در حالی که موجی از رضایت سیمای شکسته‌اش را در برگرفته بود، رو به جمعیت کرد و با دل سوزان و لحن التماس گونه گفت:
- قبول دارم؛ حالا که تمام آن پیراهن را به من نمی‌دهید؛ پاره‌ای از آن را به من بدهید تا به عنوان تبرّک با خود نگهدارم و با دست پر به شهر خویش باز گردم.
گویا قمی‌ها نیز منتظر چنین درخواستی بودند. به همین دلیل خیلی زود پیشنهاد او را پذیرفتند و بخشی از آن لباس مبارک را همراه با هزار دینار آوردند و به دعبل دادند. او با دستان پُر و چشمان اشک آلود، با شهر قم وداع کرد. ۲-۳

۱٫ وی فرزند علی بن رزین بن سلیمان خزاعی است. برخی نامش را حسن و بعضی دیگر محمد نیز گفته‌اند. کنیه‌اش را ابوجعفر ذکر کرده‌اند. زادگاهش کوفه و محل زندگی‌اش بغداد بود. وی از اصحاب بزرگوار امام رضا علیه‌السلام و شاعری دلسوختة اهل‌بیت علیه‌السلام بود. از عالی‌ترین اشعار او قصیدة «مدارس ایات» است. او شاعر بی‌باک و شجاع بود که از هیچ کس نمی‌هراسید. در اواخر عمرش می‌گفت: «من پنجاه سال است چوبة دار خود را بر شانه نهاده، دنبال کسی می‌گردم تا مرا بر آن بیاویزد.»
۲٫ بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۲۵علیه السلام و ۲۵۸ و ج ۴۹، ص ۲۴۶ – ۲۵۱٫ و منابع دیگر.
۳٫ لازم به ذکر است که دعبل کنیزی داشت که مورد علاقه‌اش بود، وقتی به خانه‌اش برگشت، آن کنیز به مرض سختی مبتلا شده بود و بینایی خودش را از دست داده بود. وقتی عجز و ناتوانی اطباء را نسبت به درمان او دید، به یاد آن قسمت (آستین) از پیراهن امام رضا علیه‌السلام افتاد که با خودش از مرو آورده بود. شبانگاهان آن بخش از لباس امام را به چشمان کنیزش بست. کنیز که صبح از خواب برخاست، دیدگانش از برکت آن شفا یافته بود.

آئین خدمتگزاری و زیارت امام هشتم، ابراهیم غفاری، ص ۱۹۷٫
تنظیم گروه دین و اندیشه – عسگری










ساختمان حرم امام حسین(ع)وحضرت ابوالفضل (ع)ازقدیم تابه امروز

 

خبر آنلاین در ویژه نامه محرم خود نوشت :

آستان مقدس حضرت عباس(ع) تاریخ مشترکی با آستانه سیدالشهداء ابی‌عبدالله‌الحسین(ع) دارد و یکی از مهمترین زیارتگاههای شیعیان جهان است. حضرت عباس(ع)، که به امر برادرش سیدالشهداء(ع) به منظور تهیه آب برای خیمه‌گاه خاندان نبوت به آبشخور فرات رفته بود، در یک جنگ دلیرانه در کنار نهر علقمه به شهادت رسید و به علت دوری محل شهادت وی از خیمه‌گاه سیدالشهداء(ع) و میدان نبرد و نیز شدت یافتن جنگ، پیکر مطهر ایشان در همان محل باقی ماند و سپس همانجا نیز به خاک سپرده شد.

بنی‌اسد، اولین کسانی بودند که قبر مطهر آن حضرت را به شکلی بارز و برجسته بنا کردند که آثار آن از بین نرود. اولین زائران این آستانه مطهر نیز نخست عبیدالله فرزند حرّ جعفی،‌ از برجستگان شیعه در کوفه و سپس در بیستم صفر سال 62 ق. صحابی مشهور جابر بن عبدالله انصاری بودند.

عمارت اول:

مختار ثقفی در سال 66 قمری، با کمک جمعی از اعراب و نیز ایرانیان که از شیعیان علی بن ابیطالب(ع) بودند به خونخواهی سیدالشهداء(ع) قیام کرد و در دوران قدرت و حکومت او (توسط خود وی یا دیگر شیعیان) اولین عمارت آستانه بنا گشت و این عمارت و به طور کلی تمام شهر کربلا کم کم رو به آبادانی نهاد، ولی هارون الرشید در سال 170 قمری دستور خراب کردن آن را داد.

عمارت دوم:

مأمون، که در سال 198 قمری قدرت را به دست گرفت، بر خلاف سیاست پدر خود و برای جلب رضایت و کمک شیعیان خراسان، برخورد دوستانه‌ای با شیعیان در پیش گرفت، لذا محبان خاندان عصمت و طهارت این فرصت تاریخی را مغتنم شمردند و بدینگونه، عمارت دوم آستانه در عصر مأمون انجام گرفت. در سال 232 قمری متوکل عباسی بر مسند خلافت نشست. وی که نسبت به شیعیان و آل ابی طالب عناد خاصی داشت، دستور داد آستانه حضرت سیدالشهداء(ع) و حضرت عباس(ع) بلکه تمامی شهر کربلا را خراب کردند و پس از تخریب، تمامی منطقه را شخم زدند و به آن آب بستند.

عمارت سوم:

المنتصر، خلیفه عباسی، بر خلاف سیاست پدر خود ـ متوکل ـ با شیعیان روش دوستانه و صمیمانه‌ای داشت. وی اموال زیادی بین علویین تقسیم کرد و حکم به تعمیر بنای شهر کربلا و آستانه حضرت عباس(ع) داد. در نتیجه، کربلا در عصر او رونق یافت و زائرین آن بقاع مطهر از اطراف و اکناف به سوی این شهر مقدس سرازیر گشتند.

عمارت چهارم:

در سال 367 ق. عضدالدوله دیلمی وارد بغداد شد، سپس به زیارت کربلا و نجف شتافت و دستور داد مرقد عظیم و با شکوهی برای حضرت عباس(ع) بنا کنند. بنای مزبور در سال 367 قمری آغاز شد و در سال 372 پایان یافت و عمارت امروزه آستانه مطهر حضرت عباس(ع) از عضدالدوله است که از شکوه و عظمت خاصی برخوردار است.

در عصر جلایریان:

پس از تأسیس دولت جلایریان در ایران و به قدرت رسیدن شیخ حسن ایلکانی در سال 740 قمری، سلطان اویس (فرزند شیخ حسن) تعمیرات را در این آستانه مطهر شروع نمود که در عصر فرزندش، سلطان احمد، در سال 786 پایان یافت و هدایای زیادی از ایران به آستانه مزبور ارسال شد.

در عصر صفویه:

شاه اسماعیل صفوی بنیانگذار حکومت شیعی صفویه، روز 25 جمادی الثانی 914 قمری فاتحانه وارد بغداد گشت و مورد استقبال بی‌نظیر شیعیان قرار گرفت. وی سپس در روز بعد، یعنی 26 جمادی الثانی، به سمت کربلا حرکت کرد و یک شبانه روز در حرم ابی عبدالله الحسین(ع) معتکف گشت، آنگاه به آستانه حضرت عباس(ع) شتافت و دستور تعمیرات وسیعی را در آن آستانه صادر نمود و دوازده قندیل از طلای خالص به نام دوازده امام را که با خود آورده بود به حرم حضرت ابوالفضل العباس(ع) اهدا کرد.

تمامی حرم مطهر و رواقها را با فرش گرانبهای ابریشم‌ بافت اصفهان مفروش نمود و خدمه مخصوصی نیز برای نگاهداری و روشنایی قندیل آستانه استخدام کرد که تبار آن امروزه با عنوان (آ‎ل قندیل) در کربلا شهرت دارد. اسماعیل صفوی، همچنین دستور کاشی‌کاری گنبد صادر کرد که تا سال 1302 قمری کاشی‌کاری باقی بود.

در عصر نادرشاه افشار:

در سال 1153 قمری نادرشاه هدایای زیادی به آستانه حضرت عباس(ع) ارسال داشت و تعمیرات وسیعی در آن بارگاه ملکوتی انجام گرفت.

در عصر وهابیان:

در 18 ذی الحجة الحرام سال 1216 قمری، که انبوه مردم برای درک زیارت عید غدیر از کربلا به نجف اشرف رفته بودند، سعود بن عبدالعزیز وهابی فرصت را مغتنم شمرد و با لشگری عظیم به شهر کربلا حمله برد و حکم به تاراج تمامی شهر داد و آستانه حضرت عباس(ع) را نیز خراب کرد و تمامی هدایای سلاطین و ملوک صفویه و نادرشاه و قندیل‌های طلا و نقره و غیره را به یغما برد.

در عصر قاجاریه:

پس از حمله وهابیهای سعودی به کربلا و رسیدن خبر این جنایت وحشتناک به ایران، مردم خیر ایران با همراهی و همدلی دولت وقت ایران (زمان فتحعلی شاه قاجار) کمک‌های سخاوتمندانه‌ای به این شهر ماتم‌زده نمودند و تمامی خرابی‌های وارده را ترمیم کردند. آستانه حضرت عباس(ع) نیز به شکل احسن تعمیر گشت و از جمله این تغییرات، نصب ضریح نقره اهدایی فتحلی‌شاه قاجار بود که در سال 1227 قمری انجام گرفت.

تعمیرات آن آستانه مقدسه در طول دوران قاجاریه قطع نشد و ناصرالدین شاه کاشی‌کاری گنبد را تجدید کرد (در سال 1304 قمری کاشی‌کاری صحن شریف، و در سال 1305 قمری کاشی‌کاری گنبد مطهر انجام یافت). همچنین، شیخ عبدالحسین تهرانی، معروف به شیخ العراقین، با استفاده از ثلث میرزاتقی خان امیرکبیر ـ صدر اعظم مشهور ایران ـ تعمیرات وسیعی در آستانه مزبور انجام داد.

در عصر حاضر:

آستانه حضرت عباس(ع) درحدود سیصد و پنجاه متری شمال شرقی آستانه سیدالشهداء ابی عبدالله الحسین(ع) قرار دارد و در یک میدان بزرگ هر دو آستانه را در برگرفته است. قبر مطهر در وسط حرم شریف واقع شده و بر روی آن صندوق خاتم نفیس اهدایی قرار دارد که با گذشت زمان تعمیراتی روی آن انجام شده است.

روی صندوق را ضریح نقره‌ای پوشانده که به همت بزرگ مرجع جهان تشیع، مرحوم آیت الله العظمی سید محسن حکیم (قدس سره) و با دست هنرمندان ایرانی در اصفهان با به کار بردن چهارصد هزار مثقال نقره خالص و هشت هزار مثقال طلا پس از سه سال کار مداوم در سال 1385 قمری در حرم مطهر نصب گشته است. چهار طرف حرم شریف دارای چهار رواق قرینه است که ابهت خاصی به حرم بخشیده و به یکدیگر منتهی می‌گردند. سقف و تمامی دیوارهای حرم مطهر و رواقها به دست هنرمندان ایرانی آینه‌کاری شده و بر فراز ضریح یک گنبد بزرگ بنا گردیده که در سال 1375 قمری طلاکاری آن انجام یافته است.

دو مناره و یک صحن

در دو طرف ایوان جنوبی حرم، دو مأذنه (مناره) به شکل زیبایی سر به فلک کشیده است. در قسمت جنوبی حرم یک ایوان سرتاسری سرپوشیده واقع شده است که در وسط آن یک در ِ طلایی میناکاری ساخت اصفهان و در سمت شرق و غرب آن نیز دو در کوچک دیگر واقع است که هر سه در به داخل رواق جنوبی منتهی می‌شود.

آستانه حضرت عباس(ع) دارای یک صحن چهارگوش است که حرم مطهر در وسط آن واقع شده و در چهار طرف صحن حجراتی بنا گشته که در آن جمع کثیری از علمای امامیه و سلاطین و امرای شیعه دفن شده‌اند و کاشی‌کاری موجود در تمامی صحن آستانه، مربوط به عصر قاجاریه و بعد از آن است. صحن شریف دارای هشت در بزرگ ورودی و خروجی است: در قسمت جنوب صحن، در قبله و یا درب‌الرسول(ص) و در قسمت شمال در ِامام محمد جواد(ع) قرار دارد.

قسمت غرب صحن دارای چهار در است: 1. در ِامام حسن(ع) 2. در ِ امام حسین(ع) 3. در ِ امام صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) 4. در ِ امام موسی بن جعفر(ع). قسمت شرقی صحن نیز دارای دو در به نامهای در ِامام امیرالمؤمنین(ع) و در ِ امام علی بن موسی الرضا(ع) می‌باشد. مساحت آستانه عباس(ع) بالغ بر 4370 متر مربع است و از نظر نقشه و سبک معماری مانند آستانه سیدالشهداء ابی‌عبدالله‌الحسین (ع)، منتها کوچکتر از آن است.

سقاخانه‌ها

در صحن حضرت ابوالفضل(ع) دو سقاخانه عمومی وجود داشته است:

1. یکی از این آبخورگاه‌ها در ضلع شرقی صحن و در مقابل مقبره راجه قرار داشته و بهره هند (طایفه‌ای از اسماعیلیان) آن را نوسازی کرده بودند و در جوار آن نیز دو درخت میوه و یک درخت سدر بوده است.

2. دیگری در ضلع غربی،‌ در جوار باب السوق بوده و در نزدیک آن دو درخت خرما وجود داشته است. البته امروزه از این آبخورگاه‌ها و همچنین از درختان نخل و سدر اثری نیست.

منبع:http://www.alvadossadegh.com/fa/new-news/14509.html?task=view

 










پیشگویی های مولاعلی(ع):اگر حبيب بن جماز توئي، البته البته آن پرچم را به دوش خواهي گرفت!

 

سويد بن غفلة گويد: خدمت اميرالمؤمنين عليه‏السلام بودم که مردي نزد حضرت آمد و گفت: يا اميرالمؤمنين از وادي القري مي‏آيم و خبر موت خالد بن عرفطه را آورده‏ام. حضرت فرمود: البته که او نمرده است! آن مرد کلام خود را تکرار کرد، حضرت فرمود: سوگند به آنکه جانم در دست قدرت اوست، خالد نمرده و نمي‏ميرد!! آن مرد براي بار سوم سخن خود را تکرار کرد! و اضافه نمود که: «سبحان الله» من به شما از موت او خبر مي‏دهم ولي شما مي‏گوئيد نمرده است!

اميرالمؤمنين عليه‏السلام فرمود:

قسم به آنکه جانم در دست قدرت اوست، خالد نمرده و نمي‏ميرد تا فرمانده سپاه ضلالت شود و پرچمدار او شخصي باشد بنام حبيب بن جماز!!

راوي گويد: حبيب بن جماز وقتي اين سخن حضرت به گوشش رسيد به نزد حضرت آمد و گفت: به خدا قسم که من شيعه شما هستم، ولي شما درباره من سخني فرموديد که آن را در خود نمي‏يابم! حضرت فرمود: اگر حبيب بن جماز توئي، حتما و قطعا آن پرچم را به دوش خواهي گرفت! حبيب با شنيدن اين پاسخ پشت کرد و رفت و حضرت ادامه داد: اگر حبيب بن جماز توئي، البته البته آن پرچم را به دوش خواهي گرفت!

ابوحمزه گويد: به خدا سوگند حبيب بن جماز زنده ماند تا اينکه (در زمان سيدالشهداء عليه‏السلام) وقتي عمر بن سعد به جنگ با امام حسين عليه‏السلام فرستاده شد، خالد بن عرفطه از فرماندهان سپاه او بود و حبيب نيز پرچم او را بر دوش داشت!! [1]

 

[1].الاختصاص، بصائرالدرجات، الارشاد، اعلام الدري، بحارالانوار، شرح نهج‏البلاغه ابن‏ابي‏الحديد.

برگرفته از کتاب پيشگويي هاي اميرالمؤمنين‏ علي بن ابي طالب؛نوشته سيد محمد نجفي يزدي‏

 










حضرت محمد(ص)فرمود:پنج چيز را به تو سفارش مى كنم...


مردى به نام (ابو ايوب انصارى ) محضر پيغمبر صلى الله عليه و آله رسيد و عرض كرد:
يا رسول الله ! به من وصيتى فرما كه مختصر و كوتاه باشد تا آن را به خاطر سپرده ، عمل كنم .
پيغمبر فرمود:
پنج چيز را به تو سفارش مى كنم :
1- از آنچه در دست مردم است نااميد باش ! چه اين كه ، براستى آن عين بى نيازى است .
2- از طمع پرهيز كن ! زيرا طمع فقر حاضر است .
3- نمازت را چنان بخوان كه گويا آخرين نماز تو است و زنده نخواهى ماند تا نماز بعدى را بخوانى .
4- بپرهيز از انجام كارى كه بعدا به ناچار از آن پوزش طلبى .
5- براى برادرت همان چيزى را دوست بدار كه براى خودت دوست دارى .(1)

(1) بحار: ج 74، ص 168.

 










خداوند به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وحى كرد كه از جعفر بن ابى طالب به خاطر چهار صفت قدر دانى كند.

پيغمبر صلى الله عليه و آله جعفر را خواست و موضوع را به ايشان خبر دادوفرمودبگو.

جعفر عرض كرد:اگر خداوند به شما وحى نمى كرد، من هم اظهار نمى كردم .
يا رسول الله !

من هرگز شراب ننوشيدم ، زيرا مى دانستم كه اگر بنوشم عقلم نابود مى شود.

و هرگز دروغ نگفتم ، زيرا دروغ خلاف مروت و ضد كمال انسان است .

و هرگز زنا نكرده ام ، زيرا ترسيدم با ناموسم همان عمل انجام بشود.

و هرگز بت نپرستيدم ، زيرا مى دانستم كه بت پرستى منفعتى ندارد.

رسول خدا دست مباركش را بر شانه وى زد و فرمود:

سزاوار است كه خداوند به تو دو بال مرحمت كند، تا در بهشت پرواز كنى .(1)

(1) بحار: ج 22، ص 275.

جعفر بن ابى طالب برادر على عليه السلام در جنگ موته دستهايش قلم شد و به شهادت رسيد و خداوند در عوض دستها دو بال به او مرحمت كرد تا در بهشت پرواز كند.

 










 چه كسى براى حسینم گریه مى كند؟  

هنگامى كه پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم شهادت حسین علیه السلام و سایر مصیبت هاى او را به دختر خود، خبر داد.

فاطمه علیهاالسلام سخت گریه نمود و عرض كرد: پدر جان! این گرفتارى چه زمانى رخ مى دهد؟

رسول خدا فرمود:زمانى كه من و تو و على در دنیا نباشیم.

آن گاه گریه فاطمه شدیدتر شد. عرض كرد:چه كسى بر حسینم گریه مى كند، و به عزادارى او قیام مى نماید؟

پیامبر (ص)فرمود: فاطمه! زنان امتم بر زنان اهل بیتم، و مردان بر مردان گریه مى كنند و در هر سال، عزادارى او را تجدید مى كنند.

روز قیامت كه فرا رسد، تو براى زنان شفاعت مى كنى و من براى مردان، و هر كه بر گرفتارى حسین گریه كند، دست او را مى گیریم و داخل بهشت مى كنیم.

فاطمه جان! تمام دیده ها روز قیامت گریان است، مگر چشمى كه بر مصیبت حسین گریه كند! آن چشم براى رسیدن به نعمت هاى بهشت خندان است!

بحارالانوارجلد۱

قاتل امام حسین الان کجاست؟ومابایدچه کنیم؟

در کتاب: عیون اخبار رضا علیه‏السلام از پیغمبر اعظم اسلام صلی الله علیه و آله روایت می‏کند که فرمود: قاتل حسین بن علی علیهماالسلام در تابوتی است از آتش، و عذاب نصف اهل دنیا نصیب او خواهد بود. دست و پای او با زنجیرهای آتشین بسته می‏گردند و در جهنم سراشیب می‏شود تا اینکه به قعر جهنم می‏رسد.
وی دارای یک بوی متعفنی خواهد بود که اهل جهنم از تعفن آن به پروردگار خود پناهنده خواهند شد. او دائما با جمیع افرادی که در قتل امام حسین دخیل بودند در جهنم دچار عذابی دردناک خواهند بود. هرگاه پوست بدن آنان بریان شود خدای توانا پوست دیگری برای بدن ایشان می‏آفریند تا این که همیشه عذاب دردناک را بچشند و یک ساعتی از آن آزاد نباشند. آنان از آب جوش جهنم سیراب می‏شوند. وای بر ایشان از عذاب آتش!!

======= =======


در کتاب: عیون اخبار رضا علیه‏السلام از پیامبر معظم اسلام صلی الله علیه و آله روایت می‏کند که فرمود: حضرت موسی بن عمران علیه‏السلام دعا کرد و گفت:
پروردگارا! برادرم هارون از دنیا رفت، او را بیامرز! خدا به آن حضرت وحی کرد:
یا موسی! اگر این دعا را درباره‏ی جمیع خلق اولین و آخرین می‏کردی من مستجاب می‏نمودم، غیر از قاتل امام حسین علیه‏السلام. زیرا من انتقام حسین را از او خواهم کشید.
5- نیز در همان کتاب از پیغمبر اعظم اسلام روایت می‏کند که فرمود: بدترین این امت حسین را شهید خواهد کرد و کسی که از فرزندان حسین بیزاری بجوید به من کافر شده است.
6- در کتاب: خصال از رسول اکرم صلی الله علیه و آله روایت می‏کند که فرمود:شش طایفه هستند که خدا و هر پیغمبر مستجاب الدعوه‏ای آنان را لعنت کرده‏اند:
1- کسی که چیزی به قرآن اضافه کند.
2- کسی که قضا و قدر خدا را تکذیب نماید.
3- شخصی که سنت مرا ترک کند.
4- کسی که ترک حرمت عترت مرا که خدا لازم دانسته حلال بداند.
5- شخصی که بر مردم مسلط شود و کسی را که خدا عزیز و مقتدر کرده ذلیل نماید و کسی را که خدا ذلیل نموده عزیز و قدرتمند کند.
6- کسی که غنیمت مسلمانان را تصاحب کند و برای خود حلال بداند.
7- در کتاب: امالی شیخ از حسن بن ابوفاخته نقل می‏کند که گفت: به امام جعفر صادق علیه‏السلام گفتم: هرگاه من یادآور امام حسین علیه‏السلام می‏شوم چه بگویم؟ فرمود: سه مرتبه بگو:
صلی الله علیک یا اباعبدالله!

بحارالانوارجلد۱۰










سر نازنین امام حسین در مجلس یزید

راوی گوید: بعد از آن، سر نازنین امام حسین علیه‏ السلام را با زنان و کودکان آن امام مبین، به مجلس یزید بی‏دین بردند به هیئتی که همه‏ی ایشان را به یک ریسمان بسته بودند و چون با آن حالت وارد مجلس یزید شدند در مقابلش ایستادند و حضرت سجاد علیه‏ السلام فرمود: ای یزید! تو را به خدا سوگند می‏دهم به گمان تو اگر پیامبر، ما را به این هیئت دیدار نماید چه می‏کند؟

یزید حکم کرد ریسمانها را بریدند و آل طه و یاسین را از قید طناب رها ساختند. سپس یزید، سر مبارک امام علیه‏ السلام را در پیش رو گذاشت و زنان را در پشت سر خود جای داد تا چشم ایشان به سر انور امام حسین علیه‏ السلام نیفتد ولیکن جناب سیدالساجدین علیه‏ السلام چشمش بر آن سر نازنین افتاد و بعد از آن صحنه‏ی دلخراش، دیگر تا آخر عمرش گوشت کله حلال گوشتی تناول نفرمود.

و اما زینب خاتون علیهاالسلام چون سر مبارک برادر خود را بدید از شدت ناراحتی دست در گریبان برد چاک زد سپس به آواز غمناک فریاد واحسیناه...برآورد به قسمی که ناله‏اش دلها را خراشید.
راوی گوید: به خدا سوگند که همه‏ی آن کسانی که در مجلس یزید حضور داشتند از ناله جانسوز او به گریه و افغان افتادند و در آن حال خود آن پلید لب از گفتار فرو بست و ساکت بود.


پس یکی از زنان بنی‏هاشم که در خانه یزید بود بی‏اختیار برای امام حسین علیه‏ السلام بگریست و به آواز بلند با ناله و فغان گفت: یا حبیباه! یا سید أهل بیتاه یابن محمداه!
راوی گفته که هر کس از آن اهل مجلس صدای آن زن را می‏شنید بی‏اختیار گریه می‏کرد.

در این بین یزید لعین چوب خیزران طلبید مکرر با آن چوب به دندان مبارک فرزند رسول‏الله صلی الله علیه و آله می‏زد.

در این هنگام ابو برزه‏ی اسلمی خطاب به آن ملعون نمود و گفت: وای بر تو ای یزید! به چه جرأت چنین جسارتی می‏نمایی و با چوب، به گوهر دندان حسین فرزند فاطمه اطهر می‏زنی؟ من گواهی می‏دهم که به چشم خود دیدم که رسول خدا صلی الله علیه و آله دندان‏های ثنایای حسین و حسن را می‏بوسید و می‏فرمود: «أنتما سیدا...»؛ شما دو نفر سید و سرور جوانان اهل بهشت هستید، خدا بکشد کشندگان شما را و لعنت کند آنها را و جایگاه ایشان جهنم باد که بد جایگاهی است.

راوی گوید: پس یزید از این سخنان به خشم آمد و حکم داد که «ابو برزه» را از مجلسش بیرون افکنند. در این هنگام او را کشان کشان بیرون نمودند .

راوی گوید: در آن هنگام زینب کبری علیهاالسلام برپا خاست و این خطبه را که دقایق نکاتش مؤسس دقایق ایمان و لطایف بیانش مزین کاخ ایقان است، ادا فرمود: «الحمدلله...»؛ سپاس بی‏قیاس ذات مقدس الهی را سزاست که ذرات ماسوی را به قبول اشعه انوار وجود، پرورش داد و درود نامحدود بر احمد محمود رسول پروردگار و درود بر آل اطهار او باد. خداوند راست گفتار در کتاب معجز آثارش چنین تذکار فرمود: (ثم کان...)؛  سپس سرانجام کسانی که اعمال بد مرتکب شدند به جایی رسید که آیات خدا را تکذیب کردند و آن را به مسخره گرفتند! ای یزید! آیا چنین گمان بردی که چون اقطار زمین و آفاق آسمان را بر ما سخت تنگ گرفتی و راه چاره را بر رویمان محکم بسته داشتی و به نحوی که سرانجام آن به اینجا رسید که مانند اسیران

کفار ما را دیار به دیار کشاندی، در نزد خدا موجب خواری و مذلت ما و عزت و کرامت تو خواهد بود؟! بدین خیال باطل دماغ نخوت و تکبر را بالا کشیدی و به اظهار شادمانی پرداختی و مانند متکبران به دامانت نظر عجب و خودبینی افکندی که اینک دست روزگار را به مراد خویش بسته و امور را منظم می‏پنداری، مگر نه این است که سلطنت حقه ما خانواده رسول است که تو به ظلم و ستم آن را خالصه خود نمودی؟!

اینک آرام باش و به خود ای و فرمان واجب الاذعان حضرت سبحان را از خاطر نسیان منما که فرموده (و لا یحسبن...)؛آنها که کافر شدند (و راه طغیان پیش گرفتند) تصور نکنند اگر به آنان مهلت می‏دهیم، به سودشان است! ما به آنان مهلت می‏دهیم فقط برای اینکه بر گناهان خود بیفزایند و برای آنها، عذاب خوارکننده‏ای (آماده شده) است.

ای فرزند آزاد شدگان! که رسول مکرم بعد از اسیری چون غلامان آزادشان نمود؛ اینک ادعای تو عدالت و دادگستری است که زنان و کنیزکان خود را در پس پرده عزت محترم داری و از نامحرمان مستور نمایی (ولی) دختران پیغمبر را در حالی که پوشش مناسب ندارند مانند اسیران در شهر بگردانی و در جلو دیدگان نامحرمان به تماشا بگذاری؟!

و مردم دور و نزدیک و پست و شریف با چشمان اهانت‏آمیزی به خاندان رسول خدا بنگرند در حالی که از مردان آنان کسی را باقی نگذاشتی تا یاور و حمایت آنها باشند.
چگون می‏توان امید رعایت از گروهی داشت که پاره‏های جگر پاکان از دهان آنها فروریخته و گوشت تن‏هایشان از خون شهیدان روییده!
و چگونه در بغض و عداوت ما اهل‏بیت رسول‏الله صلی الله علیه و آله کوتاهی تواند نمود آن کس که همیشه به چشم دشمنی و به دیده حسد و کینه به سوی ما نگریسته و اینک تو با چوب خود دندانهای ثنایای ابی عبدالله سید شباب اهل جنت را آزرده می‏داری و نه این گناه را به چیزی شمری و نه این امر شنیع را عظیم می‏پنداری!

ای یزید! اینک تو به پدران خود مباهات داری و همی گویی که «اگر بودند از روی شادی بگفتندی که ای یزید، دستت شل مباد که چنین انتقام از بنی‏هاشم کشیدی!» اینک هم با تکبر و غرور چوب بر دندانهای مبارک سید و سرور جوانان اهل بهشت می‏زنی.

چگونه چنین سخن ترانی در حالی که خون ذریة رسول مختار بریختی و زخم دلها را تازه کردی و بیخ دودمان را برکندی و زمین را از خون آل عبدالمطلب که ستارگان روی زمین بودند، رنگین ساختی و به پدران کافر خود همی صدا برمی‏آوری، به گمانت که ایشان را بر این طلب داری که شتابان به آرامگاه ایشان (در جهنم) خواهی شتافت و درآنجا آرزو می‏کنی که کاش دست شل و زبانت لال بودی تا ناگفتنی را نگفته و ناکردنی را به جای نیاورده بودی.

خداوندا! حق ما را از ستمکاران ما برگیر و غضب را برایشان فرود آور؛ زیرا خون ما را ریختند و یاران ما را بکشتند.

ای یزید! به خدا سوگند که با این جنات عظیم، پوست خود را دریدی و گوشت بدن خویش را پاره نمودی! و در فردای قیامت به نزد رسول صلی الله علیه و آله بیایی در حالی که بار گناه کشتن ذریه پیامبر را بر دوش کشیده و حرمت عترت او را شکسته و بر آنان که پاره‏ی تن رسول بودند ستم نموده و بر آنان در آن مقام که خدا عزوجل پراکنده، آل رسول را جمع سازد و کار ایشان را به صلاح آورد و حق ایشان را از ستمکاران بگیرد که خداوند متعال فرمود: «و لا تحسبن... «؛ هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند، مردگانند بلکه آنان زنده‏اند و نزد پروردگارشان روزی داده می‏شوند.
ای یزید! برای تو همین مقدار بدبختی کافی است که حاکمی چو خدا و دشمنی چو محمد مصطفی صلی الله علیه و آله داری همانطور که ما را پشتیبانی مانند جبرئیل، کافی است.


به زودی معاویه و یاران بی‏ایمانت که تو را به خیال استحکام اساس سلطنت انداختند و بر گردن مسلمانان سوار نمودند، خواهند فهمید که ستمکاران را آتش دوزخ بد عوض پاداشی است و همچنین خواهند دانست که شما ستمکاران یا ما ستم دیدگان، کدامیک جایگاهش بدتر و یاورانش ضعیف‏تر و کمتر خواهد بود.

اگر چه مصیبت‏های وارده از چرخ دون کار مرا به جایی رسانید که با چو تو ناکسی سخن گویم ولی با این همه من برای تو قدری نگذارم و نکوهش و توبیخ تو را فراوان نمایم؛ چه کنم که دیدگاه و سینه از داغ مصیبت بریان است؛ چه بسیار جای شگفت است که حزب خدا و مردمان نجیب به دست لشکر شیطان نانجیب که از زمره‏ی طلقاء و آزاد شدگانند، شهید شوند.

اینک خون ما از دستان شما ریزان است و گوشت ما از بن دندانتان آویزان. اینک اجساد طاهره و پاک شهیدان و نوگلهای سید لولاک در بیابان افتاده که زوار ایشان گرگان بیابان و درندگان صحراست.

پس اگر امروز اسارت ما را غنیمت شمردی، به زودی خواهی یافت که بجز غرامت و خسران چیزی نبردی و آن در روز باز پسین است که نبینی بجز جزای عملی را که خود پیش فرستاده‏ای و پروردگار بر بندگان خود ستمکار نیست و شکایت من به سوی خدای تعالی و تکیه و اعتماد من بر اوست.


ای یزید! تو مکر و حیله خویش را به پایان و کوش خود را به انجام رسان و جهدت را به کاربر اما به خدا سوگند که نام ما را از صفحه روزگار نتوانی برداشت و بر خاموشی نور وحی قدرت نیابی و به گرد همت عالی ما نخواهی رسید و پلیدی این ننگ را از خود نخواهی فروشست.

حاصل رأی و اندیشه‏ات نیست الا سستی و خرافت و روزگار زندگانیت مگر اندک و جمع اثاث سلطنت نیست مگر پراکندگی، آن روز که منادی ندا کند که لعنت خدا مر ستمکاران راست و حمد مر خدا متعال را که اول کار ما را به سعادت و مغفرت و آخر آن را به شهادت و رحمت ختم نمود و از حضرت اله چنینخلاصه، چون خطبه پاره تن حضرت زهرا علیه‏ السلام به انجام رسید، یزید پلید سخن نتوانست گوید جز آنکه بر سبک اوباش این شعر را بخواند: (یا صیحة...»؛ بسا ناله زنان داغدار که به نزد کسان، شایسته است و چه سهل و آسان است مردان بر زنانی که از درد مصیبت می‏نالند.

راوی گوید: سپس یزید عنید با اهل شام مشورت در میان آورد که نسبت به اسیران چسان سلوک دارد و با ایشان چگونه رفتار نماید؟ آن سگهای ناسپاس به سخن به زشتی گفتند و در مشورت خیانت کردند و اشاره به قتل اهل‏بیت نمودند به سخنی که ذکر آن نشاید، ولی نعمان بن بشیر به صدق سخن راند گفت: ای یزید! اندیشه کن که اگر احمد مختار صلی الله علیه و آله در این روزگار می‏بود چه قسم با ایشان رفتار می‏نمود، اکنون تو همان رفتار را نما.

سوگنامه‏ی کربلا
نویسنده : سيد علي بن طاووس
مترجم : محمد طاهر دزفولي
ناشر : مؤمنين

 










داستان قبرامیرالمومنین علی علیه السلام

از چند نوشته مورخین قدیم چنین برمی‏آید که تا سال یکصد و هفتاد و پنج هجری قمری قبر علی بن ابیطالب (ع) در نجف پنهان بود.
حمدالله مستوفی، نویسنده و جغرافیادان قرن هفتم هجری در کتاب نزهة القلوب می‏گوید بعد از این که علی بن ابی‏طالب (ع) زندگی را بدرود گفت بر طبق وصیت او، جسدش را بر شتری نهادند و شتر به راه افتاد. علی (ع) وصیت کرده بود که هر جا شتر توقف کرد جسدش را در آنجا دفن کنند و شتر در منطقه (نجف) توقف نمود و جسد علی (ع) را در آنجا دفن کردند و لذا مدفن علی (ع) با کوفه خیلی فاصله داشت.(بورکهاردت) می‏گوید از این جهت جسد علی (ع) را خیلی دور از کوفه دفن کردند که نسبت به قبر علی بن ابی‏طالب (ع) از طرف امویان اسائه ادب نشود.
حمدالله مستوفی می‏گوید در سال یکصد و هفتاد و پنج هجری قمری هارون الرشید خلیفه عباسی در منطقه نجف شکار می‏کرد و بر حسب تصادف قبر علی بن ابی‏طالب (ع) را یافت و مشاهده نمود که جسد او، آن قدر تازه است که گوئی در همان روز زندگی را بدرود گفته و امر کرد که برای آن قبر، مزار بسازند و اطراف آن را محدود کنند و از آن موقع به بعد مدفن علی (ع) شناخته شد.

استخراج شده ازکتاب: امام حسین و ایران
نویسنده : کورت فريشلر
مترجم : ذبيح الله منصوري










امیرالمؤمنین علی(ع)ازنشانه های ظهور حضرت مهدی(ع)در جواب صعصعة بن صوحان که یکی ازیارانش بودمی گوید:

 

امیرالمؤ منین علیه السّلام فرمودند: مطالبی که می گویم به خاطر بسپار و بدان که علائم خروج دجال به شرح زیر است:


1. مردم نماز را ترک می کنند و در میان مردم می میرد (کنایه از اعراض مردم و بی تفاوت بودن در مقابل این دستور حیاتی است).


2. امانتها را ضایع می کنند (دیدیم که چطور قرآن و خاندان رسالت را که امانت بزرگی الهی بودند به دست فراموشی سپردند و جامعه اسلامی را به تباهی کشاندند).


3. دروغ گفتن را حلال می شمارند (تحت عنوان سیاست اجتماعی و غیره).

4. ربا خوردن یکی از کارهای معمولی جامعه می شود.


5. رشوه خواری در میان مردم رواج پیدا می کند.

6. ساختمانها را محکم می سازند (از بتون و آهن و سنگ ساخته می شود).

7. دین را به دنیا می فروشند (یعنی برای دست یافتن به دنیا و نعمتهای زودگذر آن از ارتکاب هیچ گناهی باک ندارند).

8. نابخرادان و مردم کم عقل را بر کارها می گمارند.

9. زنان را در کارهای اجتماعی و شخصی طرف مشورت قرار می دهند.

10. قطع صله ارحام می کنند و از خویشاوندان فاصله می گیرند (مخصوصا خانواده های فقیر و بی بضاعت).


11. در کارهای زندگی از هوی و هوس پیروی می کنند (با منطق «دلم می خواهد» خود را قانع می کنند).


12. در کشتار و خونریزی بیباک هستند (که امروزه شاهد آن هستیم).

13. بردباری و حلم را به حساب ضعف و ناتوانی می گذارند.

14. ظلم و بیدادگری را مایه مباهات و فخر قرار می دهند.


15. زمامداران در آن زمان از فاسقان و فاجران (گناهکاران)اند (و مردم با وجود دیدن فسق آنها ساکت هستند بلکه یاریشان می کنند).

16. وزیران دولتها ستمگران جامعه هستند (که با تکیه به مقام وزارت از هر ظلمی باک نخواهند داشت).

17. عارفان و مدعیان مقام تهذیب نفس و تقوا خیانتکارانند (به عقاید و افکار مردم خیانت می کنند).

18. قاریان قرآن از افراد فاسق اند.

19. شهادت دادن بر اساس زور به وجود می آید (یعنی از قدرتهای فردی و اجتماعی سوء استفاده می شود و مردم را وادار می کنند که به نفع آنها شهادتهای دروغین بدهند).

20. گناهان علنی شده، حیا و شرم از میان برداشته می شود (مانند تشکیل مجالس علنی از زن و مرد و پهن کردن بساط میگساری و اعمال زشت جنسی، رقصهای دسته جمعی از زن و مرد و برپا داشتن مجالس قمار و...).

21. بهتان و برخلاف واقع گویی نسبت به مردم رایج می شود.

22. سرکشی و طغیان و بدرفتاری علنی می شود.


23. قرآنها را با چاپهای زرین و جلدهای زرکوب در اختیار مردم قرار می دهند (در صورتی که از عمل کردن به احکام و قوانین قرآن در میان آن مردم خبری نیست بلکه درست بر خلاف آنچه می فرماید عمل می کنند).

24. مساجد را از لحاظ ساختمان مزین می سازند (در صورتی که از محتوای آن یعنی تقوا خبری نیست).


25. مناره های مساجد را بسیار مرتفع می سازند (که از راه دور توجه بینندگان را جلب می کند) اما از دورن - یعنی تقوا - خالی است.

26. اشرار و مردم دور از خدا و معنویت در جامعه محترم هستند.


27. مردم در راه باطل و تقویت و پشتیبانی از اشرار صفوف فشرده خواهند داشت.

28. در کارهای فردی و اجتماعی هواهای نفسانی مختلف است و هر دسته یک راه برای خودش انتخاب می کند.

29. پیمان شکنی رایج می شود و وعده الهی نزدیک می گردد.

30. زنان با مردانشان به جهت حرص به دنیا در کار تجارت شرکت می کنند.

31. صدای فساق برخیزد و به آنها گوش فرا داده شود (مورد توجه و مقبول دیگران باشند).

32. زعیم و حاکم بر آن مردم رذل ترین افراد جامعه است (فاقد تمام صفتهای خوب).

33. مردم از بدکاران و فاسقان می ترسند (از شر آنها در امان نیستند).

34. دروغگویان از طرف مردم به عنوان راستگو تاءیید می شوند (مانند دروغهای سیاستمداران که پیوسته در مجامع مورد تاءیید مردم قرار می گیرد).

35. خیانتکاران به عنوان امین مردم و پرچمدار امانت معرفی می شوند (نظیر انتخاباتی که در سرتاسر جهان صورت می گیرد، مانند انتخاب ریئس جمهورها، نخست وزیرها، یا نمایندگان مجلس که به عنوان امین اجتماع انتخاب می شوند، در صورتی که از اول اکثرا کار این دسته خیانت به امانتهای مردم بوده است).


36. هنر پیشه های آوازه خوان تربیت می شوند.

37. مردم گذشتگان را لعنت می کنند.

38. زنها سوار بر زینها می شوند (اسب سواری، رانندگی و امثال اینها).

39. مردان از نظر لباس و قیافه شباهت به زنها پیدا می کنند و نیز زنان شبیه به مردها می شوند (بطوریکه انسان گاه دچار تردید می شود که این زن است یا مرد - بکرات اتفاق افتاده است -.)


40. بی آنکه از افراد شهادت بخواهند برای خوشایند اهل دنیا خود را به عنوان شاهد معرفی می کنند.


41. احکام و علوم دین را برای دنیا می آموزند و اعمال دنیوی را بر کارهای مربوط به آخرت ترجیح می دهند. بر دلهای گرگ صفتشان جامه میش می پوشند، قلبهای آنها آکنده از کثافت است بطوریکه از هر مرداری گندیده تر است.

****             ****               ****                ****               ****

عمر بن الخطاب از حضرت امیرالمؤ منین سلام اللّه علیه سؤ ال می کند:

نام حضرت مهدی چیست؟ امام فرمودند: اما اسمش را نمی گویم، زیرا حبیبم رسول خدا از من عهد گرفته است که تا ظهورش نامش را نگویم. عرض کرد: اوصافش را برای من بیان کن.

 آقا فرمودند: او جوانی است متوسط القامه، خوشرو و خوش موی که موهایش بر شانه اش ریخته است و نور صورتش بر سیاهی محاسن و سر مبارک آن حضرت احاطه نموده است. پدرم به قربان فرزند با شخصیت ترین کنیزان باد. اصبغ بن نباته می گوید: از حضرت امیرالمؤ منین علیه السّلام شنیدم که می فرمودند:

قبل از قیام قائم سالهای پر از خدعه ای است. در این سالها (پیش از قیام) راستگویان به نام دروغگو معرفی می شوند و دروغگویان به عنوان راستگو. در این سالها «ماحل»تقرب پیدا می کند و «رویبضه» سخن می گوید. اصبغ می گوید: عرض کردم «ماحل»و «رویبضه» چیست؟ فرمودند: مگر قرآن را نخوانده ای که می فرماید:«و هو شدید المحال»؟ قال یرید المکر - فرمودند: منظور از «ماحل» آدم مکاری است که به وسیله مکر زیاد مردم را به خود متوجه می کند.
و اما معنی «رویبضه». اگر چه در این حدیث پاسخ معنای آن افتاده ولی در جای دیگر از رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله نقل شده است که «الرویبضة الرجل التافه ینطق فی امر العامة» یعنی مرد حقیر و بی شخصیتی که در امر عامه مردم دخالت می کند و سخن می گوید.
عبید بن کرب می گوید:
سمعت علیا یقول ان لنا اهل البیت رایة من تقدمها مرق تاءخر عنها محق و من تبعها لحق.از امام امیرالمؤ منین علیه السّلام شنیدم که فرمودند: از برای ما اهل بیت پرچمی هست. هر کسی که جلو بیفتد و یا عقب بماند نابود است، اما هر کسی که همراه این پرچم گام بردارد و از آن متابعت کند، نجات می یابد و با ما خواهد بود.
خواننده عزیز!
جلو افتادن یا عقب ماندن از این پرچم معنایش این است که ایمان به ولایت ما نداشته باشد و معنی متابعت این است که دستورها و اوامر ما را اطاعت کند.

درباره ندای آسمانی در روزهای اول ظهور در این حدیث از حضرت امیرالمؤ منین علیه السّلام نقل شده که آن حضرت فرمودند:
اذا نادی مناد من السماء ان الحق فی آل محمد صلی الله علیه و آله فعند ذلک یظهر المهدی علی افواه الناس و یسرون فلا یکون لهم ذکر غیره. هرگاه منادی از آسمان فریاد زند که حق با آل محمد صلی الله علیه و آله است در این موقع مهدی ما ظاهر می شود و مردم او را می بینند و می شناسند و خوشحال و مسرورند و دیگر نام غیر از حضرت بقیة الله را نمی برند.

****             ****            ****           ****            ****           ****

ابی مروان از حضرت امیرالمؤ منین علیه السّلام درباره حوادث پیش از قیام حضرت مهدی روحی له الفداء روایت می کند که فرمودند:


1. پرچمهایی پیدا می شوند و رنگ آنها سیاه است. در این موقع در خانه های خود بنشینید و هیچ حرکت نکنید.


2. سپس مردمی کوچک (یا از نظر سن یعنی جوان یا از لحاظ شخصیت تهیدست) پدید می آیند که به آنها اعتنا نمی شود. آنان دارای قلبهایی همچون پاره های آهن اند. این افراد دولتمردانی هستند با چنین ویژگیهایی:

الف. به عهد و میثاق خود وفا نمی کنند (پای بند وفای به عهد نیستند).


ب. مردم را به سوی حق می خوانند اما خود از حق پیروی نمی کنند و از لحاظ واقع اهل حق نیستند.

آنها به جای اسم از کنیه خود استفاده می کنند و نسبشان پوشیده و نامعلوم و موها آنها دراز و افتاده مانند موی زنان است. سپس در میانشان ایجاد اختلاف می شود. آنوقت خداوند به هر کسی که بخواهد حق را واگذار می کند.
در آیات زیادی از قرآن مجید خداوند وعده فرموده است که باید به وسیله قیام حضرت بقیة الله روحی له الفداء حق را به آل محمد برساند و حکومت حقه آنان سراسر جهان را فرا بگیرد.


حضرت علی علیه السّلام در خطبه ای معروف به «خطبة البیان» آنگاه که خود را معرفی می فرماید، می رسد به این قسمت که «اءنا اءبو الاءئمة اءلاطهار اءنا ابوالمهدی علیه السّلام القائم فی آخرالزمان» یعنی: منم پدر امامان پاک، منم پدر مهدی علیه السّلام که در آخرالزمان قیام می کند.

در این حال مالک اشتر که پایین منبر مولا بود به پا خاسته، از حضرت می پرسد که این قیام کننده از فرزندان شما کی قیام می فرماید؟ حضرت چنین فرمود:


اذا زهق الزاهق «1» و خفت الحقایق «2» و لحق اللاحق «3» و ثقلت الظهور «4» و تقاربت الامور «5» و حجب النشور «6» و اءرغم المالک «7» و سلک السالک «8» و دهش العدد «9» و هاجت الوساوس «10» و غیطل العساعس (الفسارس) «11»و ماجت الامواج «12» و ضعف الحاج «13» و اشتد الغرام «14» و ازدلف الحضام «15» و اختلفت العرب «16» و اشتد الطلب «17» و نکص الهرب «18» و طلبت الدیون «19» و ذرفت العیون «20» و اءغبن المغبون «21» و شاط النشاط«22» و حاط الهباط «23» و عجز المطاع «24» و اءظلم الشعاع «25» و صمت الاسماع «26» و ذهب العفاف «27» و سجسج الانصاف «28» واستحوذ الشیطان «29» و عظم العصیان «30» و حکمت النسوان «31» و فدحت الحوادث «32» و نفثت النوافت «33» و اختلفت الاهواء «34» و عظمت البلوی «35» و اشتدت الشکوی «36» و استمرت الدعوی «37» و قرض القارض «38» و لمض اللامض «39»و تلاحم الشداد «40» و نقل الملحاد «41» و عجت الفلاة «42» و خجعج الولاة «43»و نضل البارخ «44» و عمل الناسخ «45»و زلزلت الارض «46» و عطل الفرض «47» و کبتت الامانة «48» و بدت الخیانة «49» و خشیت الصیانة «50» و اشتد الغیض «51» و اءراع الفیض «52» و قاموا الادعیاء «53» و قعدوا الاولیاء «54» و خبثت الاغنیاء «55» و نالوا الاشقیاء «56» و مالت الجبال «57» و اءشکل الاشکال «58» و شیع الکربال «59» و منع الکمال «60»
... فیکدحون الجرائر - و یملکون الجزائر - و یحدثون کیسان - و یخربون خراسان - و یصرفون الحلسان - و یهدمون الحصون - و یظهرون المصون - و یقتطفون الغصون - و یفتحون العراق - و یحجمون الشقاق بدم یراق - فعند ذلک ترقبوا خروج صاحب الزمان علیه السّلام.

1. هنگامی که نابود شونده نابود شود.


2. و حقایق مخفی شود (حقایقی که سیاستمداران و زمامداران آن را با زبان دیپلماسی و غیره کتمان می کنند)، یا حقایق سبک شمرده شود (در صورتی که جمله مزبور از «خف» باشد نه از «خفی»).

3. و ملحق شونده ملحق شود .


4. و پشتها سنگین شود (از مشکلات، از گناهان و...)


5. و کارها و اشیاء نزدیک به هم شوند (مکانها نزدیک به هم شوند و دنیا یک خانواده شود).


6. و از انتشار جلوگیری به عمل آید (از انتشار حق جلوگیری شود، یا از انتشار در زمین منع گردد و محدوده های قانونی و مرزها مطرح شود).

7. و دماغ مالک به خاک مالیده شود .

8. و بپیماید پیماینده.


9. و به شگفتی وادارد عدد از کثرت و زیادتی (یا مبهوت و شگفت زده شود عدد).


10. و وسوسه ها به هیجان در آید (مثل شکوک اعتقادی و غیره مثل اینکه این کار چون به مصلحت من است، پس چرا انجام ندهم؟).


11. و گرگها به صدا (زوزه) در آیند (مراد، مردمان گرگ صفت است).


12. و امواج به خروش در آیند (شاید اشاره به امواج گناه و مادی گرایی باشد که به خروش آمده و هر گروهی را به سمتی کشانده و افراد زیادی را روانه دیار نیستی و هلاکت می کند. لذا باید در این میان سوار کشتی حق شد که سبب نجات انسان است و در اخبار آمده که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: مثل اهل بیت من مثل کشتی نوح است که هر کس سوارش ‍ شود نجات یافته و هر کس از آن تخلف کند نابود شده است،شایدمنظورسونامی هاباشد).


13. و حج گزارنده ضعیف شود (رفتن به حج ممنوع شود یا مشکلات زیادی سر راهش قرار گیرد و یا نفقه و مخارج حج بالا رود که حاجی در مقابلش ناتوان گرددیا...).

14. و مطالبه شدید شود (یا اشاره به مالیات دولتی است که به زور ستانده شود، یا به خاطر ضعف افراد، افراد بدهکار نتوانند بدهی خود را بدهند و در شدت و تنگنا واقع شوند یا به معنای هلاکتها و عذابها است که عذابهای شدید بر سر مردمان بیاید).

15. و نزاع و خصومت و جدال پیشرفت کند (فراگیر باشد و به هر جایی برسد یا دعواها و درگیریها زیاد شوند).


16. و عربها با هم اختلاف کنند.


17. و خواهشها و خواسته ها شدید شود (هر کس پا را فرا گذارد و درخواست بالاتر و سخت تری بکند).


18. و درخواست فرار شود (هر کس می کوشد به جایی فرار کند و خود را برهاند).


19. و وامها درخواست شود (اکثر مردم مدیون باشند، لذا مورد مطالبه واقع شوند.)

20. و اشکها روان شود (گرفتاریها زیاد شود و مادر نمی داند که فرزندش زنده است یا نه و یا فرزندان و خانواده اش را در پیش چشمش می کشند و...).


21. و فریفته شود فریفته شده (نیرنگها زیاد شودوآنهایی که نفس ضعیف دارندگول میخورند).


22. تحرکها و فعالیتها زیاد شود (برای به دست آوردن مختصر چیزی بایستی سخت کار کند و به اصطلاح جان بکند).

23. افراد بر حق محاصره و پایین نگهداشته شوند (خاموششان نگه دارند).


24. و زمامدار مطاع ناتوان شود (چه رسد به زمامدار غیر مطاع با توجه به شدت مشکلات).


25. و تاریک شود شعاع (آفتاب) (شعاع حق تاریک شود و کسی به آن توجه نکند).


26. و گوشها کر شود (صدای حق را نشنوند).


27. و پاکدامنی رخت بر بندد.


28. و انصاف از بین برود.


29. و شیطان چیره گردد.

30. و نافرمانی بزرگ شود (مردم گناهان بزرگ انجام دهند).


31. و زنان زمامداری کنند و حکم برانند.


32. و رویدادها بزرگ به وقوع پیوندد (قحطیها، زلزله ها و نابودی انسانها بر اثر سلاحهای مخرب و نابودکننده مثل سلاحهای اتمی و شیمیایی).

33. و دمنده ها بدمند .

34. و خواهشها مختلف و گوناگون شود (هر کس سازی می زند و به سازی می رقصد).


35. و بلاها و سختیها بزرگ شود.

36. و شکوائیه ها و گلایه ها سخت شود.


37. و دعوا پیوسته باشد.


38. و متجاوز تجاوز کند.

39. و به خشم آینده به خشم آید (در نتیجه، مردم شورش کنند).

40. و سخت گیرندگان خونریزی و جنگ کنند.


41. و ملحد و طعنه زنندگان در دین سخن گویند.


42. و بیابان به زوزه و فریاد در آید (یا بیابانها خشک شوند و طراوت خود را بر اثر جنگ و خونریزی از دست بدهند).


43. و فریاد برآورند زمامداران.


44. و به هدف زننده چیره شد.


45. و عمل کرد زایل کننده.


46. و زمین لرزید.


47. و واجب الهی تعطیل شد.


48. و امانت گرفته شد و پرداخت نشد.

49. و خیانت آشکار شد.

50. و از محافظت و مراقبت ترسیده شد (افرادی که خود را از گناه باز می دارند و خود را در برابر گناه و امور مشتبه کنار می کشند کارشان مورد قبول نباشد).


51. کمبود شدت گیرد (کمبود باران و نعمتها).


52. و فزونی و بسیاری به هراس اندازد (بسیاری قحطی و گرسنگی).


53. و حرامزادگان به پا خاستند.


54. و نیکان و اولیاء نشستند و ایستادند (دست کشیدند یا اینکه نتوانستند کاری انجام دهند).


55. و ثروتمندان پلید شوند.


56. و شقاوتمندان به آرزوهای خود دست یافتند.


57. و کوهها انحراف پیدا کردند (یا اشاره به علما است که همانند کوه اند و دچار انحراف می شوند و یا اینکه عبارت «مالت الاجیال» است و جمع «جیل» یا «یاء» یعنی گروهها و طوایف و دسته ها منحرف شدند،شایدمنظورخودکوههاباشد).


58. و امور شبیه به هم، همشکل شوند (و تشخیصشان مشکل شود).


59. و سوزانده و نابود شوند غربال (ملاک تشخیص حق از باطل از بین برود).


60. و از کمال منع شود (کسی که می خواهد به کمال برسد برایش مانع تراشی می شود).

... پس، در زمانی که این علائم واقع شد مردمانی خروج می کنند که گناه و جنایاتی را مرتکب می شوند (و اگر عبارت «الحرائر» با «حاء» مهمله باشد یعنی تجاوز به زنان و دوشیزگان می کنند) و مالک می شوند «جزائر» را (جزیره ها را) و نیرنگها به کار می برند و خراسان را خراب می کنند و دگرگون می سازند حلسان را (یا اسم جایی است یا جمع «حلس» به معنای اینکه باز می گردانند خانه نشینان را از خانه نشینی) و دژها و مواضع دفاعی مستحکم را ویران می کنند و آشکار می سازند آنچه را که مصون و محفوظ مانده بود و می چینند (و قطع می کنند) شاخه ها را و فتح می کنند عراق را و باز می دارند از شکاف و دو دستگی با (ایجاد ترس و) خونریزی (یعنی هر صدای مخالف را به سرعت در نطفه خفه می کنند یا مراد این است که می مکند و سوء استفاده می کنند از شکاف و ایجاد اختلاف بین گروهها با خونی که ریخته می شود). 

 پس، در آن هنگام انتظار بکشید ظاهر شدن صاحب الزمان را؛ یعنی مراقب باشید و چشم و حواستان را متوجه امام زمان کنید که بزودی ظهور خواهد فرمود.
اللهم عجل فرجه و سهل مخرجه و ارفع موانع الظهور یا من الیه تصیر الامور بحق محمد و آله علیهم السلام.

امیرمؤمنان و خطبه ذی قار و علائم آخرالزمان



خداوند برای هدایت و ارشاد شما پیامبرش را مبعوث به رسالت فرمود و بدانید که بعد از من دورانی خواهید داشت که در آن چیزی پنهان تر از حق نیست و نیز در آن زمان روشن تر از باطل چیز دیگری نخواهد بود. در این عصر، دروغ بستن بر خدا و پیامبرش از هر چیزی بیشتر است. در این زمان متاعی کم ارزش تر از قرآن خدا در نزد این مردم نیست، در صورتی که قرآن را بحق بخوانند و به آن عمل کنند، هیچ متاعی از نظر ارزش به پای کتاب خدا نمی رسد، اگر تحریف شود و برخلاف حق تفسیر گردد، به تحقیق، سودجویان از آن استفاده می کنند. در این زمان و در میان مردم شهرها هیچ چیزی از معروف (کارهای خوب و خداپسند) زشت تر و منکرتر، و هیچ کاری و عملی از منکر (گناه) زیباتر نیست. در نظر مردم گمراه این زمان هیچ راهی بدتر از رفتن به راه حق نیست (پیمودن راه بندگی به معنی واقعی). در این عصر است که دانایان به قرآن آن را پس پشت می اندازند و نگهبانان قرآن آن را به دست فراموشی می سپرند (البته در عمل نه به زبان) و هوای نفس آنها را به این سو و آن سو می کشد و این انحرافی است که آن را از پدران خود به ارث برده اند. آنان به دروغ قرآن را تحریف و تفسیر می کنند و حقایق آن را خلاف واقع دانسته، آن را به بهای کمی می فروشند و نسبت به آن بی رغبت اند. پس، قرآن و اهل قرآن در این عصر رانده شده از اجتماع هستند و در عین اینکه (بسیار کم اندو) در میان مردم از لحاظ ظاهری حضور دارند در مغنا بیرون و بیگانه از این جامعه اند، و در حقیقت، به تبعید شدگان شباهت دارند و کسی به آنها (قرآن و اهل آن) مکان نمی دهد (آنان را تحویل نمی گیرد). آفرین بر این دو یار موافق (یعنی قرآن و پیروان واقعی آن). در این زمان قرآن و اقلیت عامل به آن ظاهرا در میان جامعه هستند، اما در واقع بیرون از این مردم زندگی می کنند؛ زیرا راه سعادت و راه شقاوت و گمراهی یکسان نیستند اگر چه با هم در یک جا جمع شوند. مردم این زمان گرفتار جدایی و نفاق و از هماهنگی با حق بر حذرند و امور دینی و دنیوی خود را با افرادی برگزار می کنند که کارشان نیرنگ و زشتکاری و رشوه خواری و کشتار انسانهاست گویی خود را پیشوای قرآن می دانند و عملا از رهبری قرآن محروم اند. از حق در میان آنها جز نامی و از قرآن جز جلد و کاغذ و نوشته های آن نمانده است. در این جامعه صدای قرآن و احکام آن بر می خیزد و بعضی به آن علاقه مند می شوند و در مجلس می نشینند، ولی آرام نگرفته از مجلس بیرون می شوند در حالی که از دین اسلام بیرون رفته اند (دیدن خلافها و شنیدن آن) از دین پادشاهی به مذهب حکمران دیگر می روند، همین طور از سوی این حاکم به سوی آن فرمانروا و از سوی آن حکومت به سوی حکومت دیگر و از فرمانبری حکمرانی دیگر در رفت و آمدند (آری، چون پناهگاه اصلی «دین» را از دست داده اند). خداوند آنها را گرفتار استدراج خود می کند، یعنی به بدبختی و عقوبت خود می کشاند، اگر چه به ظاهر سرگرم دنیای خود هستند و به اصطلاح با خوشی زندگی می کنند و به راستی که آرزوها و امیدهای بیجا زندگی آنها را فرا می گیرد تا آنجا که فرزندانی در معصیت به وجود می آورند (نسل آینده را پدید می آورند). در مقابل ناحق سر تسلیم خم می کنند و در عین حال خود را دیندار می دانند (آری، دین دلخواه اهل دنیا، نه آن دینی که خداوند فرستاده است).
مساجد این مردم در این زمان از نظر ساختمان (کاشی کاری، فرشهای قیمتی، بخاری، کولر و امثال اینها) آباد، اما از هدایت مردم به دین واقعی ویران است (تبلیغات درست برخلاف آنچه در واقع هست پیاده می شود). خوانندگان قرآن و آبادکنندگان مساجد زیانکارترین و ناکام ترین خلق خدایند. اینان سرچشمه گمراهیها هستند و بازگشت ضلالت و گمراهی نیز به سوی خود آنها خواهد بود. شرکت در مساجد اینها کفر به خداوند بزرگ است مگر برای آن افرادی که نسبت به گمراهی آنها شناخت داشته باشند. بر اساس اعمال نادرست متصدیان امور دینی، مساجد، این پایگاه دینی، از نظر تقوا خراب و انباشته از گمراهی می شود و سنتهای خداوندی را مبدل می سازند و حدود الهی را تغییر می دهند و مردم را به راه راست نمی خوانند و در آمد کشور اسلامی و اموال بیت المال را به صاحبان واقعی اش، یعنی مستحقان نمی دهند بلکه آن را در راه نامشروع و جنگ و خونریزی به مصرف می رسانند و در ارتباط با پناهندگان اسلام پیمان شکنی می کنند و کسانی را که در این مسیر ناحق از آنها کشته می شوند شهید می نامند و به خداوند افترا می بندند و او را انکار می کنند و از دانش به خاطر نادانی خود روی بر می گردانند. در گذشته هم کسانی همچون اینان بودند که بندگان خوب خداوند را شکنجه می دادند و آنها را مثله می کردند (یعنی گوش و بینی آنها را می بریدند) و گفتار آسمانی و بر اساس مصلحت آن افراد را که از طرف خداوند می گفتند دروغ و ناحق می انگاشتند و در برابر کار خوب و شایسته کیفرهای ناصواب مقرر می کردند و حال آنکه خداوند پیامبری را از میان شما مبعوث کرد که نمی تواند رنج شما را ببیند (یعنی خوشی و رفاه شما را طالب است و همه مسلمانان را دوست می دارد) و بر این پیامبر کتابی نازل شده است که نظیر ندارد (چون که جوابگوی تمام خواسته ها و نیازمندیهای علمی، اقتصادی، صنعتی، کشاورزی، تجاری، دامپروری، نظامی، سیاسی، اخلاقی، اجتماعی و سایر نیازهای دیگر شماست). خداوند وعده فرموده است که باطل به هیچ نحو نمی تواند به قرآن حمله ور شود و تحریف در آن راه نمی یابد (از پیش رو و پشت سر، خداوند نگهبان قرآن است) و با اینکه از تمام گذشته ها خبر داده کوچکترین خلافی در آن دیده نشده است و تاریخ دنیا نیز بر آن گواهی می دهد...
از خداوند بزرگ تقاضا دارم که همه مسلمانان جهان به ویژه شیعیان آن حضرت را موفق به انجام و عمل کردن به دستورات دنیا و نیز دوری از کجرویها بفرماید. آمین یا رب العالمین.

علی و فتنه های پیش از ظهور


آنگاه که فتنه ها و شبهات جامعه را فراگیرد امام عصر (روحی له الفداء) ظاهر می شود.

(همه جا از قیام او سخن گفته می شود و مانند خورشید فروزان می درخشد). در میان آسمان و زمین او را به نام کنیه و نسب یاد می کنند و نام عزیزش در محافل دوست و دشمن و مردم باایمان و بی ایمان نقل می گردد تا حجت بر همگان تمام شود و جامعه او را بشناسد و ما پیوسته نام و نشان او را اعلام کرده ایم (در کتابها و در سخنان) و گفته ایم که او همنام جدش خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله و هم کنیه اوست تا کسی نگوید که من نام و نسب و کنیه او را نمی دانستم. به خدا سوگند آنقدر نام و نسب و کنیه او بر زبان مردم جاری می شود تا دیگر برای کسی ابهامی نماند. اجرای این برنامه ها یکسره برای این است که حجت بر همگان تمام شود. آنگاه خداوند امر به ظهورش می فرماید، چنانکه در آیه شریفه «هو الذی ارسل رسوله بالهدی و دین الحق لیظهره علی الدین کله ولو کره المشرکون» " 19 " به جدش خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله وعده فرموده است که باید دین مقدس اسلام بر تمام ادیان غلبه و پیروزی داشته باشد اگر چه دشمنان خداوند نخواهند.

 

حضرت امیرالمؤ منین علی بن ابی طالب علیه السّلام می فرماید: برای ما اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه و آله) پرچمی هست که هر کسی بر آن سبقت بگیرد دزدیده می شود (استعمارگران و استثمارگران او را می برند و عقایدش را می دزدند کما اینکه تمام سرمایه های معنوی دنیای اسلام را دزدیدند) و هر کسی که عقب بماند از این پرچم، نابود و هلاک خواهد شد و هر کسی که متابعت از این پرچم نمود، سعادتمند و موفق خواهد شد. روی آن پرچم نوشته است «بیعت از آن خداوند است».

خداوندا! بیعت با حضرت بقیة الله (علیه السّلام و عجل الله له الفرج) را برای مردم بیرون رفتن از تمام غم و اندوه ها قرار بده و پراکندگی و سرگردانی امت را به اتحاد و اتفاق مبدل فرما.

امیرالمؤمنین و علائم قیام قائم


سلمان فارسی می گوید: آمدم خدمت حضرت امیرالمؤ منین علیه السّلام عرض کردم قائم از فرزندان شما کی قیام می کند؟ آن حضرت آهی کشیده، فرمودند:
لایظهر القائم حتی یکون امور الصبیان و یضیع حقوق الرحمن و یتغنی بالقرآن فاذا قتلت ملوک بنی العباس اولی العمی و الالتباس اصحاب الرمی عن الاقواس بوجوه کالتراس و خربت البصرة هناک یقوم القائم من ولد الحسین علیه السّلام.
قائم ظاهر نمی شود تا اینکه چند نشانه به وجود آید:


1. کارها به دست نوجوانان و افراد ناآگاه قرار گیرد.

2. حقوق خداوند رحمان (احکام دین خدا) ضایع گردد.


3. قرآن را با تغنی (به غنا) بخوانند.


4. پادشاهان بنی عباس که از دیدن حق محروم، و از شناخت آن ناتوانند، به دست تیراندازان و کماندارانی کشته شوند، که صورتهایشان همانند سپر می باشد (منظور مغولها هستند که در نهج البلاغه - خطبه 128 - از آنها «المجان المطرقة» یعنی: سپرهای چکش خورده، تعبیر شده است).


5. بصره خراب گردد.


در این موقع قائم ما از فرزندان امام حسین علیه السّلام قیام می کند.
از امام امیرالمؤ منین و نیز از حضرت صادق و حضرت باقر علیهم السلام نقل شده است که فرموده اند:

خوشا به حال مردم طالقان که در اجتماع و منطقه آنان برای خداوند متعال گنجهایی است که از طلا و نقره نیست، اما مردانی هستند که به درستی خداوند را شناخته اند و اینان از یاوران حضرت مهدی روحی له الفداء در آخر الزمان هستند (به راستی خوشا به حال آنها).

حضرت امام امیر المومنین و وسایل نقلیه
زمان حکومت حضرت مهدی (ع)
امام امیر المومنین (ع) درباره وسایل نقلیه دوران جهانگیری حضرت بقیه الله روحی له لفدا چنین می فرماید:
آنگاه حضرت مهدی (ع) امر می فرمایند مرکبهای سواری بسازند و در کرانه عکا چهار صد کشتی ساخته می شود و به طرف طرطوس به حرکت در می آیند و آنجا را فتح می کند و از طرطوس به سمت انطاکیه می رود، آنجا را هم فتح می کند و از انطاکیه به طرف قسطنطنیه  هجوم می آورد، آن سرزمین را هم فتح می کند و به جانب بلاد روم (کشورهای غربی) حرکت می کند و همه آن کشورها را مسخر می نماید (اللهم عجل فرجه).

حکومت مهدی

امیرالمؤمنین و نزول حضرت عیسی


امام امیرالمؤ منین علیه السّلام به تشریف فرمایی حضرت عیسی بن مریم علی نبینا و علیه السّلام در روزهای اول ظهور اشاره می فرمایند، آن هم در بیت المقدس روز جمعه:

مهدی ما به جانب بیت المقدس برمی گردد و چند روزی در آنجا با مردم نماز می خواند تا روز جمعه می رسد و مردم آماده نماز هستند که ناگهان حضرت عیسی بن مریم در همین ساعت از آسمان به زیر می آید، در حالتی که دو لباس قرمز به تن دارد و قطرات عرق از سر و صورتش مانند قطرات روغن می ریزد. مردی زیبا و خوش اندام است که شبیه ترین مردم به حضرت خلیل الرحمن (علیه السّلام) است پیش می آید و با حضرت بقیة الله مصاحفه می کند و بشارت به فتح و پیروزی می دهد. در این موقع حضرت مهدی علیه السّلام تعارف می فرماید به حضرت عیسی که جلو بایستید و با مردم نماز بخوانید. حضرت عیسی می فرماید: ای فرزند رسول خدا! «بل الصلوة لک». کنایه از اینکه پیشوایی دیگر مخصوص به شماست. در این موقع حضرت عیسی اذان می گوید و حضرت بقیة الله ارواحنا له الفداء جلو می ایستد و جناب عیسی علیه السّلام به آن حضرت اقتدا می کند (اللهم عجل فرجه).


امام امیرالمومنین و نشانه های پیش از قیام


امام صادق (ع) از وجود مقدس حضرت امیرالمومنین سلام علیهما روایت می کنند که آن سرور فرمودند:

مسلما زمانی بر مردم خواهد آمد که افراد فاجر و گناهکار را مورد احترام خاص قرار می دهند، سخن چین و بد زبان را مقرب خود می سازند و افراد با انصاف را ضعیف و ناتوان می شمارند. عرض کردند: یا امیر المؤ منین! کی خواهد شد؟ فرمودند: (هر وقت دیدید امانت را غنیمت می شمارند (خیانت به امانت می کنند)، دادن زکات را برای خود زیان و غرامت می پندارند، عبادت را بار و سنگینی بر دوش خود می دانند وصله کردن را با منت انجام می دهند. عرض کردند: یا امیر المؤ منین! کی خواهد شد؟ فرموند:) هرگاه دیدید زنان تسلط پیدا کردند (بر امور اجتماعی و سیاسی و غیره) و نیز هر وقت دیدید که اماء و کنیزان استیلا یافتند و نوجوانان به زمامداری رسیدند.

نشانه های ظهور

رسول اکرم و نشانه های ظهور



سکونی از امام جعفر صادق علیه السّلام نقل می کند که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: بر امت من زمانی بیاید که باطن آنها پلید و ظاهرشان به جهت طمع در دنیا آراسته باشد و خداوند را در نظر ندارند عمل آنها ریا است و از او نمی ترسند. خداوند نیز همه آنان را عقوبت خواهد کرد و هرچه دعا کنند، حتی دعای غریق، مستجاب نخواهد شد.

نشانه ظهورازپیامبر(ص)

از این روایت چند علامت برای ظهور حضرت بقیة الله ارواحنا له الفداء - آن هم از زبان آورنده اسلام حضرت محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله - نقل کرده اند:


1. دلها مملو از خبائث و صفات رذیله می شود.


2. مردم تظاهر به خوبیها می کنند در حالی که دلشان از خوبیها خالی است.


3. هدف از این تظاهرات، فرورفتن در کثافات اخلاقی دنیا و تعینات آن است.

4. کارهای آنها اگرچه به صورت عبادت است اما برای غیر خدا انجام می شود (ریا).


5. توجهی به عالم آخرت نخواهند داشت و از خداوند نمی ترسند.

6. به جهت این صفات، خداوند آنها را عقاب می کند به بلاهای اجتماعی از قبیل جنگ، گرفتار ظلم شدن، گرانی، سلب برکت و...

7. در این موقع هرچه دعا کنند حتی دعای غریق هم مستجاب نخواهد شد.

 رسول خدا صلی الله علیه و آله در روایتی در مورد نشانه های ظهور مهدی روحی له الفداء می فرمایند:



بزودی زمانی بر امت من فرا رسد که از قرآن جز رسم و از اسلام جز اسم باقی نماند. آنان به نام مسلمان خوانده می شوند در حالی که دورترین مردم از اسلام اند، مساجد آنان آباد و از هدایت خراب (خالی) است. فقهای آن زمان بدترین فقها در زیر آسمان اند فتنه از ایشان آغاز می شود و به آنان باز می گردد.

وجود مبارک منجی عالم بشریت حضرت محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله وسلم در این حدیث که در حقیقت آیینه ای است که دنیای اسلام و مردم آن را نشان می دهد و این خود معجزه ای است از آن بزرگوار، به چند علامت در ارتباط با ظهور فرزند عزیزش اشاره فرموده است:


1. محتوی و حقایق حیاتبخش قرآن، متروک و فقط اسمی از آن می ماند.

2. از اسلام نامی می ماند و قوانین جامع و کامل آن به حالت تعطیل در می آید و به انزوا سپرده می شود.


3. تقریبا یک چهارم از جمعیت دنیا ادعای مسلمانی می کنند در صورتی که عملا از اسلام بیگانه اند.

4. مساجدشان از نظر بنیان و جهات ظاهری آباد اما از لحاظ تقوا ویران است. مساجد مرکز غیبت، تهمت، ریختن آبروی مردم و بدعتها - البته به صورتهای مختلف - شده است.


5. فقها و دانشمندان بدترین دانشمندانی هستند که در زیر این آسمان بسر می برند. با تاءملی کوتاه درباره عالم نماهای زمان خودمان و فسادی که در اجتماع کرده اند معنی روایت معلوم می شود.

6. تمام فتنه ها از ناحیه علمای سوء است و بازگشت آنها نیز به خودشان خواهد بود.«اذا فسد العالم فسد العالم»رسول اکرم صلی الله علیه و آله می فرماید هرگاه دانشمندی راه فساد را در پیش بگیرد جهانی را به تباهی می کشد. زیرا مردم این دسته از افراد را الگو و سمبل دین می دانند.


امام صادق علیه السّلام به نقل از پدران مکرم خود ائمه معصومین سلام اللّه علیهم اجمعین می فرماید:


قال رسول الله صلی الله علیه و آله: (ان) الاسلام بداء غریبا و سیعود غریبا کما بداء فطوبی للغرباء.

رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: اسلام در ابتدا غریب و تنها بود و بزودی نیز همچون زمان پیدایش غریب و تنها خواهد شد. خوشا به حال تنهایان و غربا.

اسلام عزیز ما در ابتدا بسیار غریب بود و فقط یک اقلیت از آن استقبال کردند. در آخرالزمان نیز چنان خواهد شد، کما اینکه اکنون نیز اینچنین است و با این همه امکانات نظامی، اقتصادی و انسانی که در جهان اسلام وجود دارد، مع الوصف، مسلمین در چنگال ستمگران و کفاری مانند اسرائیل بسر می برند. دلیل بر اثبات عرض ما وضع موجود دنیای اسلام است و در روایت بالا تحت عنوان نشانه های ظهور دولت حق، رسول اکرم صلی الله علیه و آله به غربت مجدد اسلام اشاره فرموده و در ضمن کلمه «فطوبی للغرباء»بشارت پیروزی اسلام را داده اند (البته بشارت ضمنی). آری، اسلام در ابتدای امر واقعا غریب بود، درست مانند کسی که وارد شهری بشود، آشنایی نداشته باشد و پولی هم همراه نداشته باشد که بتواند خودش را اداره کند و زبانش هم با مردم آن شهر یکی نباشد، همچنانکه زبان اسلام زبان توحید بود در حالی که زبان مردم لسان کفر و الحاد و بت پرستی بود و پیامبر بزرگوار فرمودند در آخرالزمان هم این طور خواهد شد.

از امام صادق علیه السّلام منقول است که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:

هر که ما اهل بیت را دشمن دارد خداوند (عزوجل) او را یهودی برانگیزد. سؤ ال شد: یا رسول الله! اگرچه شهادتین بگوید؟ فرمودند: بله، در نتیجه دو کلمه شهادت (اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله) فقط جان او محفوظ می ماند و یا از پرداخت جزیه معارف می شود. سپس ادامه دادند: هر کسی که ما اهل بیت را دشمن بدارد خداوند او را یهودی برانگیزد. پرسیدند: چگونه ای رسول خدا؟ فرمودند: اگر زمان دجال را دریابد به او ایمان آورد.
در این روایت، پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و آله پس از اشاره به وظیفه مردم در ارتباط با اهل بیت علیهم السلام و نیز زیان دشمنی با خاندان گرامی اش، به خروج دجال که از علائم ظهور حضرت بقیة الله روحی له الفداء است، اشاره فرموده اند. بنابراین، زیان دشمنی با اهل بیت سلام اللّه علیهم اجمعین را می توان این گونه خلاصه کرد:
1. محشور شدن در روز قیامت با یهودیان.
2. حسرت و پشیمانی که در سایه قطع ارتباط با خاندان وحی دامنگیر انسان می شود.
3. از دست دادن نعمتهای ابدی خداوند.
4. مخلد بودن در آتش جهنم.
5. محرومیت از مصاحبت با ذوات مقدسه معصومین سلام اللّه علیهم اجمعین.
رسول مکرم صلی الله علیه و آله خبر از قیام مهدی روحی له الفداء می دهد و از آن حضرت به نام خاتمه دهنده به دین چنین می فرماید:

همچنانکه دین به وسیله من آغاز شد، توسط فرزندم مهدی (علیه السّلام) خاتمه می یابد... در آخرالزمان امت من در سایه زمامداری ستمگر به بلاهایی مبتلا می شوند که مانند آن را نشنیده اند و به اندازه ای عرصه بر مردم تنگ می شود که پناهگاهی برای خود پیدا نمی کنند. در این هنگام خداوند مردی از عترت و اهل بیت من بر می انگیزد که جهان را پر از عدل و داد می کند چنانکه پر از ظلم و جور شده باشد. از ویژگیهای او این است که اهل زمین و ساکنان آسمانها او را دوست می دارند و آسمان بارانهای خودش را می بارد و زمین برکاتش را در اختیار مردم قرار می دهد.

در آخرالزمان مردمانی بیایند که از نظر ظاهر، سیمای آدمیان را دارند، اما دلهایشان مانند قلبهای شیطانها است (پر از خودخواهی و تکبر و غرور و امثال اینها است). مانند گرگهای درنده دلشان خالی از رحمت و عطوفت انسانی باشد، قتل و خونریزی برای آنها یک امر بسیار ساده و بی اهمیت خواهد بود و از کارهای زشت دوری نمی کنند. اگر از آنها متابعت کنی تو را از خود می رانند و اگر از آنان فاصله بگیری تو را مورد غیبت و عیبجویی قرار می دهند؛ اگر با تو سخن گویند دروغ می گویند و اگر آن مردم را امین خویش قرار دادی به تو خیانت می کنند. بچه های آنها با ناز و نخوت زندگی می کنند و جوانانشان بی باک و از خود راضی اند چندان که مردم را از بی تربیتی خویش عاجز می کنند. پیروان آنها امر به خوبیها و نهی از بدیها نمی کنند. عزت جستن به وسیله آنها ذلت و خواری است، مطالبه موجودی آنها فقر و ناتوانی است. شخص عاقل در میان آنها گمراه به شمار می آید و امر به معروف کننده مورد تهمت و افترا قرار می گیرد. افراد با ایمان و صاحبان تقوا در میان ایشان ضعیف خواهند بود، اما افراد فاسق در میان آنها با شخصیت حساب می شوند. کارهای خوب و سنتهای الهی در میان این جمعیت بدعت محسوب می شود و از طرفی بدعت در میان آنها سنت به حساب می آید. در چنین زمانی که مردمش دارای چنین خصوصیات اخلاقی شده اند، خداوند اشرار و مردم بد را بر آنها مسلط می کند و دیگر دعاوی خوبان اجابت نخواهد شد.

نشانه های ظهور او
نویسنده : محمد خادمي شيرازي
ناشر : مسجد مقدس جمكران










کرامات امام حسین:حضرت موسى (ع) به زیارت حسین (ع)


ابى حمزه ثمالى فرمود :در اواخر سلطنت بنى مروان اراده زیارت آقا ابى عبداللّه الحسین (ع )را نمودم و پنهانى از اهل شام خود را به كربلا رساندم در گوشه اى پنهان شدم تا اینكه شب از نیمه گذشت پس بسوى قبر شریف روانه شدم تا آنكه نزدیك قبر مقدس و شریف رسیدم. ناگهان مردى را دیدم كه بسوى من مى آید و گفت خدا ترا اجر و پاداش دهد برگرد زیرا به قبر شریف نمى رسى من وحشت زده و ترسان مراجعت كردم و در گوشه اى دوباره خود را پنهان كردم تا آنكه نزدیك طلوع صبح شد باز به جانب قبر روانه شدم و چون دوباره نزدیك شدم باز همان مرد آمد و ممانعت كرد و گفت به آن قبر نمى توانى برسى. به او گفتم عافاك اللّه چرا من به آن قبر نمى رسم و حال اینكه از كوفه به قصد زیارت آن حضرت آمده ام بیا بین من و آن قبر حائل نشو، زیرا من مى ترسم كه صبح شود و اهل شام مرا ببینند و مرا در اینجا به قتل برسانند، وقتى این حرف را از من شنید گفت یك مقدار صبر كن چون حضرت موسى بن عمران (ع )از خداى خود اجازه گرفته كه به زیارت آقا سید الشهداء (ع) بیاید و خدا به او اجازه داده و با هفتاد هزار ملائكه به زیارت آقا آمده اند و از اول شب تا به حال در خدمت قبر شریف هستند و تا طلوع صبح كنار قبر هستند و بعد به آسمان عروج مى كنند. ابوحمزه ثمالى گوید از آن مرد پرسیدم كه تو كیستى ؟
گفت من یكى از آن ملائكه هستم كه ماءمور پاسبانى و پاسدارى قبر آقا سید الشهداء (ع )هستم و براى زوار آقا طلب مغفرت مى كنیم تا این را شنیدم برگشتم پنهان شدم و هنگام طلوع صبح سر قبر حضرت آمدم دیگر كسى را ندیدم كه مانع شود پس زیارتم را كردم و بر كشندگان آن حضرت لعن نمودم و نماز صبح را در آنجا اقامه كردم و از ترس مردم شام سریع به كوفه برگشتم.

كرامات الحسینیة (ع) جلد 2 (معجزات سیّد الشهداء (ع) بعد از شهادت)
نویسنده : على مير خلف زاده










روش امام درباره خود و وضع خوراك و پوشاكش در زمان حكومتش




امـیـرالمؤ منین علیه السلام فرمود: خدا مرا پیشواى خلقش قرار داد، و بر من واجب ساخت كه دربـاره خـود و خـوراك و نـوشـابـه و پـوشـاكم، مانند مردم ضعیف و مستمند، بر خود تنگ گـیـرم، تـا فـقـیر از فقیر من پیروى كند و ثروتمند بوسیله ثروتش سركشى و طغیان ننماید.

شرح:


مـقـصـود از امور مربوط بخود، كارهاى شخصى و كسب و مملكت دارى امامست كه مانند متكبران خـود خـواه نباشد كه در همه كارها بنوكران و خدمتگزاران دستور میدهند بلكه مانند فقرا و نـاتوانان زندگى كند، تا فقرا از او پیروى كنند، یعنى بفقر و تنگدستى خود، راضى و خـرسـند شوند و ثروتمندان با خود بگویند: اگر ثروت مایه فضیلت بود، خدا آنرا بپیشواى ما عطا مى كرد.

اصول كافى جلد 2 صفحه 272 روایت 1


مـعـلى بـن خـنـیـس گـویـد: روزى بـامـام صـادق عـلیـه السـلام عـرضـكـردم: آل فـلان (بنى عباس ) و نعمتهائى را كه دارند بیاد آوردم و با خود گفتم: اگر این نعمت بـراى شـمـا مـى بـود، مـا هم با شما در عیش و خوشى بودیم، فرمود: هیهات، اى معلى ! اگـر چـنـین مى بود (و ما حكمفرما بودیم ) براى ما جز نگهبانى شبانه و تلاش روزانه و پـوشـاك زبـر و درشـت و خـوراك سـخـت و بـى خورش، چیزى نبود، از این رو آن امر از ما بـركـنار شد. آیا تو دیده ئى كه هرگز خدایتعالى بردن حقى را جز این نعمت قرار دهد؟ (یـعـنـى تعجب اینجاست كه بنى عباس حق ما را غصب كرده، بر مسند ما نشسته اند، ولى در حقیقت ظلم آنها نسبت بما نعمتى است براى ما، زیرا كه نگهبانى شبانه و تلاش روزانه را از گردن ما ساقط نموده است ).

اصول كافى جلد 2 صفحه 273 روایت 2



زمـانـى كـه عـاصـم بـن زیاد عبا پوشید و جامه نرم را بیرون كرد و برادرش ‍ ربیع بن زیـاد. شـكـایـت او را خـدمـت امـیـرالمؤ منین علیه السلام آورد كه او همسرش را غمگین نموده و فرزندانش را اندوهناك ساخته حضرت فرمود: عاصم را نزد من آورید، او را خدمتش آوردند، چـون حـضرت او را دید، چهره درهم كشید و فرمود: از همسرت خجالت نكشیدى ؟ بفرزندانت رحـم نـكـردى ؟ گـمـان مـیـكـنـى كـه خـدا چـیـزهـاى خـوب و پـاكـیـزه را بـراى تـو حـلال كـرده و نمى خواهد از آنها استفاده كنى، تو نزد خدا پست تر از آنى، مگر خدا نمى فـرمـایـد: ((خـدا زمـیـن را بـراى اسـتـفـاده مـردم نـهـاد كـه در آن مـیـوه و نـخل غلافدار است 11 سروه 55 ـ)) مگر خدا نمى فرماید: ((دو دریا را. گذاشت كه بهم بـرسـنـد، مـیانشان حائلى است كه بهم تجاوز نكنند تا آنجا كه فرماید: از آنها لؤ لؤ و مـرجـان بـیرون میشود 22 سوره 55 ـ)) بخدا سوگند كه بكار بردن نعمت هاى خدا را با عمل، نزد او محبوبتر است از بكار بردن آنها را با گفتار (یعنى شكر عملى بهتر از شكر قـولى اسـت و شـكـر قـولى آنـسـتـكـه نـعـمـت هـاى خدا را بیاد آورد و بزبان شكر كند) در صـورتـیـكـه خـداى عـزوجـل مـى فرماید: ((و اما نعمت پروردگارت را بازگو 11 سوره 93ـ)) (بنا براین شكر عملى لازم تر و محبوب تر است ).
عـاصـم گـفـت: یـاامـیـرالمـؤ منین ! پس چرا خود شما بخوراك سخت و پوشاك درشت، اكتفا نـمـوده ئى ؟ فـرمـود: واى بـر تـو!! هـمـانـا خـداى عزوجل بر پیشوایان عدالت واجب ساخته كه خود را در ردیف مردم ضعیف و ناتوان گیرند، تا فقر و تنگدستى، فقیر را از جا بدر نبرد. عاصم بن زیاد عبا را كنار گذاشت و جامه نرم در بر كرد.

اصول كافى جلد 2 صفحه 273 روایت 3



حـمـاد بـن عـثـمـان گـویـد: در مـحـضر امام صادق علیه السلام بودم كه مردى بآنحضرت عـرضـكـرد اصلحك الله، شما فرمودى كه على بن ابیطالب علیه السلام لباس زبر و خشن در بر میكرد و پیراهن چهار درهمى میپوشید و مانند اینها، در صورتى كه بر تن شما لبـاس نـو مـى بـیـنـیـم، حـضـرت بـاو فـرمود: همانا على ابن ابیطالب علیه السلام آن لباسها را در زمانى مى پوشید كه بد نما نبود، و اگر آن لباس را این زمان مى پوشید بـه بـدى انـگـشـت نـما مى شد، پس بهترین لباس هر زمان، لباس مردم آنزمانست، ولى قـائم مـا اهـلبیت علیهم السلام زمانیكه قیام كند، همان جامه على علیه السلام را پوشیده و بـروش عـلى عـلیـه السـلام رفـتـار كند. (زیرا آنحضرت هم حكمفرامائى و زمامدارى كند و وظیفه امام علیه السلام در زمان حكومتش اینستكه خود را در ردیف مردم فقیر آورد).

اصول كافى جلد 2 صفحه 274 روایت 4

 










عایشه نگذاشت امام حسن(ع)رانزدپیامبردفن کنند!

مـحـمـد بـن مـسـلم گوید شنیدم امام باقر علیه السلام مى فرمود: چون وفات حسن بن على عـلیـهـمـاالسـلام نزدیك شد، بحسین علیه السلام فرمود: برادرم ! بتو وصیتى مى كنم، آنـرا حـفـظ كن، چون من مردم، جنازه ام را (با غسل و كفن و حنوط) آماده دفن كن، سپس مرا بر سر قبر رسولخدا صلى اللّه علیه و آله ببر تا با او تجدید عهد كنم، آنگاه مرا بطرف قـبـر مادرم علیها السلام بر گردان، سپس مرا در بقیع دفن كن. و بدانكه از عایشه بمن مـصـیـبـتـى رسد و منشاءش آنستكه خدا و مردم زشتكارى و دشمنى او را با خدا و پیغمبر و ما خانواده مى دانند.
چـون امـام حـسـن عـلیـه السـلام وفـات یافت (و) در همانجا روى تابوتش ‍ گذاشتند، او را بـمـحـل مـصـلاى پیغمبر صلى اللّه علیه و آله كه بر جنازه ها نماز مى خواند بردند، امام حسین علیه السلام بر جنازه نماز خواند و سپس برداشتند و بمسجد بردند، چون بر سر قبر رسولخدا صلى اللّه علیه و آله نگاهداشتند، جاسوسى نزد عایشه رفت و گفت: بنى هاشم جنازه حسن را آورده اند تا نزد پیغمبر دفن كنند، او روى استرى زین كرده ئى نشست و بشتاب بیرون شد ـ و او نخستین زنى بود كه در اسلام بر زین نشست ـ آمد و گفت فرزند خـود را از خـانـه مـن بـیرون برید، او نباید در خانه من دفن شود و حجاب رسولخدا صلى اللّه عـلیـه و آله دریـده شـود، امـام حـسین علیه السلام باو فرمود: تو و پدرت در سابق حـجاب رسولخدا را پاره كردید و در خانه او كسى را در آوردى كه دوست نداشت نزدیك او باشد (مقصود ابوبكر و عمر است ) اى عایشه خدا از این كارت از تو بازخواست مى كند.

اصول كافى جلد 2 صفحه 69 روایة 1

همانا برادرم بمن امر كرد كه جنازه اش را نزدیك پدرش رسولخدا صلى اللّه علیه و آله برم تا با او تجدید عهد كند، و بدانكه برادر من از همه مردم بخدا و رسولش و معنى قرآن داناتر بود و نـیـز او داناتر از این بود كه پرده رسولخدا صلى اللّه علیه و آله را پاره كند، زیرا خـداى تـبارك و تعالى مى فرماید: ((اى كسانى كه ایمان آورده اید، تا بشما اجازه نداده انـد بـخـانه پیغمبر وارد نشوید ـ 58 سوره 33 ـ)) و تو بدون اجازه پیغمبر، مردانى را بـخانه او راه دادى. خداى عزوجل فرماید: ((اى كسانى كه ایمان آورده اید، آواز خود را از آواز پـیـغـمبر بلندتر نكنید ـ 3 سوره 49 ـ)) در صورتیكه بجان خودم سوگند كه تو بـخـاطـر پدرت و فاروقش (عمر) بغل گوش بپیغمبر صلى اللّه علیه و آله كلنگ ها زدى بـا آنـكـه خـداى عـزوجـل فـرمـایـد: ((كـسـانیكه نزد رسولخدا صداى خود را فرو میكشند، آنـهـایـنـد كـه خـدا دلهـایـشانرا بتقوى آزمایش كرده است ـ 4 سوره 49 ـ)) بجان خودم كه پدرت و فاروقش بسبب نزدیك كردن خودشان  به پیغمبر صلى اللّه علیه و آله او را آزار دادند و آن حقى را كه خدا با زبان پیغمبرش بآنها امر كرده بود، رعایت نكردند، زیرا خدا مـقـرر فـرمـوده كـه آنـچـه نـسـبـت بـمـؤ مـنـیـن در حـال زنـده بـودنـشـان حـرام اسـت در حـال مـرده بـودن آنـهـا هـم حـرامـسـت، بـخـدا اى عـایـشـه ! اگر دفن كردن حسن نزد پدرش رسولخدا(ص ) كه تو آنرا نیمخواهى، از نظر ما خدا آنرا جایز كرده بود، میفهمیدى كه او بـرغم انف تو در آنجا دفن میشد (ولى افسوس كه كلنگ زدن نزد گوش پیغمبر از نظر ما جـایـز نـیست ) سپس محمد بن حنفیه رشته سخن بدست گرفت و فرمود: اى عایشه ! یكروز بر استر مینشینى و یكروز (در جنگ جمل ) بر شتر مینشینى ؟! تو بعلت دشمنى و عداوتى كـه بـا بـنـى هـاشـم دارى، نـه مـالك نـفـس خـودت هـستى و نه در زمین قرار میگیرى، (در صـورتـیـكـه خدا مى فرماید: نفس ببدى فرمان میدهد ـ 53 یوسف )) و بزنان پیغمبر مى فرماید: در خانه خود بنشینید 33 ـ اخراب ).
عـایـشـه رو بـاو كـرد و گـفت: پسر حنفیه ! اینها فرزندان فاطمه اند كه سخن میگویند، دیگر تو چه میگوئى ؟! حسین علیه السلام باو فرمود: محمد را از بنى فاطمه بكجا دور مـیـكـنـى، بـخـدا كـه او زاده سـه فاطمه است: 1ـ فاطمه دختر عمران بن عائذ بن عمروبن مـخـزوم (مادر ابوطالب ) 2ـ فاطمه بنت اسد بن هاشم (مادر امیرالمؤ منین علیه السلام ) 3ـ فـاطـمـه دخـتـر زائدة بـن اصـم بن رواحة بن حجر بن عبد معیص بن عامر (مادر عبدالمطلب ) عـایـشـه بـامـام حـسین علیه السلام گفت: پسر خود را دور كنید و ببریدش كه شما مردمى دشـمـنى خواهید، پس حسین علیه السلام بجانب قبر مادرش رفت و جنازه او را بیرون آورد و در بقیع دفن كرد.

اصول كافى جلد 2 صفحه 73 روایة 3

 










حدیث بوی سیب درخاک کربلاچیست؟

حدیثی است که در بحار روایت نموده از حسن بصری و ام‏سلمه که حسنین وارد شدند بر رسول خدا، و جبرئیل در نزد آن حضرت بود. پس ایشان در اطراف او گردیدند، به گمان این که دحیه‏ی کلبی است. جبرئیل، دست خود را حرکت داد، مانند کسی که از کسی چیزی بگیرد. پس سیبی و بهی و اناری آورد و به ایشان داد. روی ایشان از خوشحالی برافروخت و دویدند به نزد جد خود. حضرت از ایشان گرفت و بویید و فرمود: بروید نزد پدر و مادر خود. پس رفتند و هیچ یک از آن نخوردند تا این که پیغمبر به نزد ایشان رفت و همه با هم خوردند، و هر چند از آن می‏خوردند، به حال خود عود می‏نمود (بازمی‏گشت) و به همین حالت بود، تا زمانی که حضرت فاطمه علیهاالسلام وفات نمود. حسین علیه‏السلام فرمود: که انار، مفقود شد، و چون امیرالمؤمنین علیه‏السلام شهید گشت، به، مفقود شد، و سیب به حال خود بود، تا وقتی که آب را به روی ما بستند. پس چون تشنگی بر ما غالب می‏شد، آن را بو می‏کردم، اندکی تشنگی من ساکن می‏شد. عاقبت، چون تشنگی من به نهایت رسید، دندان بر آن فشردم و یقین به هلاک نمودم. حضرت سجاد علیه‏السلام می‏فرماید که این سخن را از پدر بزرگوارم شنیدم یک ساعت قبل از شهادتش، و چون شهید گردید، بوی سیب از محل شهادتش استشمام می‏شد، ولی خودش را نیافتند، و این رایحه، در آن محل باقی است، و هر کس از زواربخواهد استشمام رایحه‏ی آن را نماید، در وقت سحر، به زیارت رود که اگر از مخلصین باشد، آن را استشمام خواهد نمود.

حدیث بوی سیب
نویسنده : گزيده اي از خصائص الحسينيه
مترجم : محسن احمدوند
ناشر : ميثم تمار

 










داستان شیعه شدنم

امام جعفر صادق (علیه السلام):

اذا اءراد الله بعبد خیرا نكنت فى قبله بیضاء فجال القلب یطلب الحق ثم هو الى امركم اسرع من الطیر الى و كره.

((هر گاه خدا خیر بنده اى را بخواهد، نقطه سفیدى در قلب او قرار داده، كه آن قلب همه جا در جستجوى حق است، او براى رسیدن به عقیده شما (تشیع) از پرنده اى كه به سوى لانه اش مى رود سریع تر مى باشد))

برگزیده اى از زندگى ام...

ایام كودكى


كودكى بودم در آغاز زندگى، علاقه فراوانى به دین داشتم، فطرتم مرا وادار مى كرد نسبت به دین متعهد باشم، تصورى كه در ذهن خود از آینده ام داشتم، از محدوده تدین خارج نمى شد، در خیال پردازى هایم، خود را یك قهرمان و یك مجاهد اسلامى مى دیدم كه از حریم دین دفاع كرده و عزت و سربلندى را براى اسلام باز گردانده ام، هنوز مراحل اول تحصیل در مدارس ‍ كلاسیك را نگذارنده بودم و لذا فكرم كوتاه و اطاعاتم از تاریخ و تمدن مسلمان محدود بود و تنها چند داستان از زندگى رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و جنگ هاى ایشان با كفار و قدرى نیز از رشادت ها و شجاعت هاى امام على (علیه السلام) مى دانستم...

بعد از مطالعه تاریخ دولت مهدى در سودان، تحت، تأثیر شخصیت (عثمان دقنه) یكى از سرداران ارتش مهدى در سودان قرار گرفتم، هنگامى كه دبیر تاریخ ما از بى باكى او در جهاد و عظمت شخصیتش در جنگ میان كوهها و دره ها سخن مى گفت شگفت زده مى شدم... و بدین ترتیب دل به او بستم و تمام آرزویم این بود كه مانند او شوم، با عقل كوچك خود مى اندیشیدم كه چگونه به این هدف برسم و تنها راهى كه به ذهنم مى رسید این بود كه در آینده فارغ التحصیل دانشكده افسرى باشم تا بتوانم انواع آموزش هاى جنگى را دیده و با اسلحه آشنا شوم و با همین امید سال هایى از عمرم را گذراندم...

تا آنكه به دبیرستان رفتم، در آنجا افكارم بازتر و اطلاعاتم بیشتر شد و با فرماندهان آزدیخواهى در جهان اسلام همچون عبدالرحمن كواكبى، سنوسى، عمر مختار و همچنین جمال الدین افغانى آشنا شدم.

آن اندیشمند انقلابى كه از افغانستان بپاخاست و به پایتخت هاى كشورهاى اسلامى و غیر اسلامى سفر كرد تا اندیشه هاى حیاتبخش را در تمام زمینه هاى عقب ماندگى در جهان اسلام و راههاى اصلاح آن منتشر كند.


آنچه توجه مرا جلب كرد، روشى كه بر اساس حكمت بنا شده و بدون حمل اسلحه فرهنگ را منتشر و به امت اسلامى رشد فكرى مى داد.

من معتقد بودم هر كه بخواهد جهاد كند و از مسلمین دفاع نماید باید شمشیر به دست بگیرد و وارد جنگ مسلحانه شود، ولى روش او كاملا با تصوارت من مغایرت داشت، روش سخن و فرهنگ آگاهانه در تفكر مذهبى من تازگى داشت، ولى باز هم نمى توانستم به آسانى از آنچه افكار و آرزوهاى خود را بر آن بنا نهاده بودم دست بكشم، هر چند كشف كرده بودم كه مشكل امت، مشكل نداشتن یك فرهنگ و آگاه است.

این سؤال همیشه در ذهنم خطور مى كرد:
چگونه یك شخص به تنهایى توانسته است تمام محاسبات را به هم زند، و تمام این قدرت هاى استكبارى را به وحشت اندازد.
علاقه ام به جمال الدین مانند ناقوسى بود كه فطرت مرا به صدا در مى آورد. همیشه از خود مى پرسیدم چگونه مى توانم مانند جمال الدین باشم؟! آیا این دین موروثى من مى تواند مرا به آن درجه برساند؟! پس از آن مى گفتم: چرا نه؟!، مگر جمال الدین دینى غیر از دین ما داشت، و اسلامى غیر از اسلام ما؟
براى جواب این سوال، چندین سال متحیر بودم، و تنها چیزى كه بدان رسیدم این بود كه مفهموم دین بطور كلى در ذهنم تغییر كرد و جمال الدین را به جاى عثمان دقنه رهبر و الگوى خویش مى دیدم و بدنبال این تحول وسیله كار نیز براى من تغییر كرد و دانشكده افسرى جاى خود را به یك برنامه فرهنگى داد، برنامه اى كه مى تواند مرا با تفكر و فرهنگ اصیل اسلامى كه نهضت اسلامى را بدنبال خواهد داشت آشنا سازد.

چگونه شروع كردم


تحقیق درباره یك تفكر سالم و فرهنگ صیحیح بسیار مشكل بود؛ مرحله دشوارى را گذراندم هر چند تحقیق من بطور تصادفى و فطرى بود؛ در طول زندگى معمولى ام همیشه مى پرسیدم و گفتگوى مى كردم ولى فرصتى براى بحث و بررسى نداشتم.


پس از حمله شدید وهابى ها بر سودان و شدت گرفتن بحث ها و مناظره ها، و زیاد شدن فعالیت هاى مذهبى بسیارى از حقائق آشكار و بسیارى از اختلاف ها و تضادهاى تاریخى، عقیدتى و فقهى پدیدار گردید؛ بعضى از فرقه هاى اسلامى تكفیر شده و آنها را از حریم اسلام خارج كردند، چیزى كه منتهى به تعدد مذاهب و تفرق خطوط فكرى شد.
على رغم دردناك بودن این وضعیت، من توانستم گمشده خود را بیابم، تحقیقات خود را افزون و احساس كردم تا تمام پرسش هاى نامنظمى كه به ذهنم خطور مى كرد واقعیت دارد.


توجهم به وهابیت بیشتر شد، مناظرات و گفتگوهاى آنانرا دنبال مى كردم و مهم ترین مساله اى كه در آن ایام از آنها یاد گرفتم جرات و سرسختى آنها و مقاومتشان در برابر واقعیت هاى موجود بود، زیرا معتقد بودم وضعیت موجود امرى است مقدس كه نمى تواند بر آن تعرض و تجاوز كرد، هر چند اشكال هاى زیادى بر آن داشتم كه ناشى از وجدان درونى و فطرتم بود و از این رو بسیار از برخوردها و فعالیتهاى جامعه مذهبى را زیر سؤال مى بردم.


راه را با وهابى دنبال كردم، و بحث هاى زیادى بین من و آنها بر قرار شد، البته سؤال هایى نیز بودند كه جوابشان نزد آنها یافت نمى شد؛ این وضعیت سبب شد كه به آنها متمایل گشته، و دست آنها را بفشارم، ولى نكته هاى باقیمانده، مانع از این بود كه كاملا پیرو وهابیت شوم؛ اولین و مهم ترین نكته این بود كه نزد ایشان چیزى نیافتم كه مرا ارضاء كند و آرزوهاى بلند مرا جوابگو باشد،...

بعضى وقت ها وسوسه مى شدم و با خود مى گفتم: آنچه درباره اش فكر مى كنى و بدنبال آن مى گردى چیزى ایده آل و غیر واقعى است و وهابیت بهترین الگوى اسلام است و جایگزینى ندارد.

گروه هاى دیگر در سودان یافت نمى شد - ولى مشكل آنها این است كه مذهبشان بیشتر به قوانین ریاضى شبیه است؛ مذهب وهابى مجموعه از قوانین و قاعده هاى خشك است كه بدون آنكه تأثیر آشكارى در تمدن زمینه هاى فردى اجتماعى، اقتصادى و سیاسى...

و حتى در چگونگى رابطه اش با خداوند داشته باشد پیاده میشود، وهابیت كاملا به عكس است، چه بسا كه انسان را بسبب تكفیرهایى پى در پى نسبت به همه امور زندگى متوحش و از جامعه جدا مى سازد، یك وهابى نمى تواند خود را با جامعه وفق دهد، زیرا او در لباسش، رفتارش و تمام جزئیات زندگى اش ‍ جداى از دیگران است؛ با كسى ماءنوس نمى شود مگر با هم فكران خود، لذا من متوجه غرور، تكبر و خود بزرگ بینى در آنها مى شدم، زیرا آنها از بالا به مردم نگاه مى كنند، با آنها نمى جوشند و در زندگى شان مشاركت نمى كنند و چگونه در زندگى با مردم مشاركت كنند؟! در حالى كه تمام فعالیت هاى جامعه را بدعت و گمراهى مى دانند...


من درست به خاطر دارم هنگامى كه وهابیت وارد روستاى ما شد، در مدت كوتاهى و بدون هیچگونه مطالعه و آگاهى، جمع زیادى از جوانان تابع وهابیت بود انتظار من، زیرا این مذهب جدید، ایشان را از همكارى با جامعه منع كرده و بسیارى از سنت هایى كه به آنها عادت كرده بودند را حرام مى دانست در صورتى كه هیچ مخالفتى با دین نداشت.

جالب اینكه از جمله گرفتارى هاى جوانان ملحق شده به وهابیت این بود كه در روستاى ما معمولا جوانهادرشبهاى مهتابى روى خاك نشسته، با گفتگوى وقت فراغت را مى گذراندند و این تنها ساعت دیدار براى جوانهاى روستا بود كه در طول روز مشغول كشاورزى با كارهاى دیگر بودند، ولى شیخ و هابى ها آنان را از این كار منع كرده و آن را بر آنها حرام مى شمرد به بهانه اینكه رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) نشستن بر سر راهها را حرام فرموده است، هر چند محل نشستن آنها راه به شمار نمى رفت.

مساءله دیگر كه مشكل تمام و هابیون است، اینكه یك وهابى در مدت زمان كوتاهى پس ‍ از متدین شدنش و با داشتن كمترین دانش، خود را مجتهد دانسته و مجاز مى داند در هر مساءله اى فتوى دهد، به یاد دارم روزى با یكى از آنها نشسته مشغول بحث در مسائل مختلف بودم، كه در اثناء بحث یكباره از جاى برخاست زیرا اذان مغرب را از مسجدشان شنید، بدو گفتم صبر كن سخنمان تمام شود، گفت: سخن تمام، وقت نماز است، برویم به مسجد نماز بخوانیم، گفتم، من در منزل نماز مى خوانم، هر چند ملتزم بودم با آنها نماز بخوانم، او فریاد كشید: نمازت باطل است، بشدت حیرت زده شدم و قبل از اینكه دلیل را بپرسم او را برگرداند تا برود، گفتم: بایست، به چه دلیل نمازم در منزل باطل است؟
با افتخار و تكبر گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده است: لا صلاة لجار المسجد الا فى المسجد، (همسایه مسجد نماز ندارد مگر در مسجد)، گفتم: اختلافى در این نیست كه نماز جماعت در مسجد افضل است، ولى این بمعنى درست نبودن نماز در غیر مسجد نیست و منظور از حدیث تأكید بر همین افضلیت است نه براى بیان حكم نماز در منزل، به این دلیل كه ما در فقه ندیده ایم كه یكى از مبطلات نماز، خواندن نماز در منزل است، و هیچ یك از فقهاء چنین فتوائى نداده اند، از طرفى دیگر تو به چه این احكام را صادر مى كنى؟ آیا تو فقیهى؟!... بسیار مشكل است كه انسان فتوى دهد... دین ما پر معنى است، پس با احتیاط سخن بگو.


آثار شكست در روى او پیدا شد،اخم كرد و گرفته شد، سپس گفت: تو حدیث را تأویل مى كنى و تأویل حرام است... و رفت... به خدا پناه بردم از این احمق كه نمى تواند بفهمد.


این تفكر عقب مانده و خشك، دومین عامل بود كه مرا از و هابیت دور مى ساخت، هر چند افكار آنها تأثیر زیادى بر من گذاشته، آن افكار را قبول نموده و از آن دفاع مى كردم.


مدت زمانى به همین حال باقى ماندم، نه راه به جایى داشتم، نه قرار و آرامشى، یك روز به وهابیت نزدیك شده روز دیگر دور مى شدم، تنها راه حل خود را - بجاى دانشكده افسرى - در این دیدم كه در یك دانشكده یا دانشگاه اسلامى درس بخوانم تا بتوانم تحقیق خود را به طور دقیق تر و عمیق تر دنبال كنم، و بعد از امتحان ورودى دانشگاه شش انتخابى در دانشگاه و دانشسراها براى تحصیل در پیش داشتم، ولى من جز دانشگاه ها و دانشكده هاى اسلامى انتخاب نكردم، و در یكى از آن دانشكده هاى اسلامى (دانشكده علوم اسلامى و ادبیات عربى از دانشگاه وادى النیل در سودان) قبول شدم. از خوشحالى خواستم پرواز كنم و خود را آماده این مرحله جدید از زندگى ساختم، و پس از انجام آموزش نظامى (دفاع ملى) كه براى ورود به دانشگاه الزامى است گروه هاى دانشجویان از سراسر سودان به سوى دانشگاه ها هجوم آوردند و من از اولین افراد بودم؛ در مصاحبه اى كه انجام شد مدیر دانشكده درباره شخصیتى كه به او علاقمندم به ایشان را بیان كردم...

از سخن من اظهار خشنودى كرد و پس از سؤال هاى فراوان، به طور رسمى در دانشكده قبول شدم. در آنجا به سراغ كتابخانه رفتم، كه مملو از كتابها و دایره المعارف هاى عظیم بود، با آنجا انس گرفتم ولى مشكل من این بود كه از كجا شروع كنم؟ و چه چیزى را بخوانم؟


به همین حال ماندم، از این كتاب به آن كتاب منتقل مى شدم... و قبل از اینكه براى خود برنامه اى تعیین كنم، یكى از خویشاوندان راهى بزرگ و بسیار مهم در بحث و تحقیق در پیش رویم گشوده، و آن مطالعه تاریخ جهت بررسى مذاهب اسلامى و یافتن مذهب حق از میان آنها بود، این راه توفیقى الهى بود كه خود از آن غافل بودم، آغاز قضیه وقتى بود كه با یكى از افراد فامیل بنام عبدالمنعم در منزل پسر عمویم در شهر عبطره ملاقات كردم، عبدالمنعم فارغ التحصیل دانشكده حقوق است، در آن روز هنوز خورشید غروب نكرده بود كه وى را در حیاط منزل با یكى از (اخوان المسلمین) دیدم كه در آنجا مهمان بود مشغول بحث است، به دقت گوش كردم تا بدانم از چه صحبت مى كنند.


وقتى فهمیدم بحث درباره مسائل دینى است جدى تر شده، در كنار آنها نشستم تا گفتگویشان را دنبال كنم. عبدالمنعم با آرامش كامل بحث مى كرد در حالیكه طرف مقابل بسیار خشن و تهاجمى بود، اصل مطلب را نفهمیده بودم تا آنكه آن برادر مسلمان گفت: شیعه كافر و از خدا بى خبرند...!!


در اینجا متوجه بحث شدم، بسیار دقیق شدم و در ذهنم این سؤال با حیرت مطرح بود...


شیعه چه كسانى هستند؟ و چرا آنها كافراند؟

آیا عبدالمنعم شیعى است؟ و این سخنان عجیب و غریب او آیا همان كلام شیعه است؟


منصفانه بگویم كه عبد المنعم حریف خود را در هر مساءله اى كه مطرح مى شد شكست مى داد، آنهم با منطقى زیبا و استدلالى محكم.


بعد از این بحث، نماز مغرب خوانده شد، سپس با عبدالمنعم تنها شدم و با احترام كامل از او پرسیدم: آیا تو شیعه اى؟... اصلا شیعه چه كسانى هستند؟ و چگونه آنها را شناختى؟

گفت: صبر كن، سؤالها را یك به یك بپرس.

گفتم: ببخشید، من از آنچه از شما شنیده ام هنوز به خود نیامده ام.

گفت: این یك بحث طولانى است، و نتیجه چهار سال زحمت و مشقت است و متاءسفانه نتیجه كار بر خلاف انتظار بود.

سخنش را قطع كرده، پرسیدم: كدام نتیجه؟

گفت: انباشته اى از نادانى و نادان سازى در طول زندگى ما را احاطه كرده است، به دنبال جامعه حركت مى كنیم بدون آنكه از خداوند است، و همان اسلام واقعى است؟ ولى بعد از برسى براى من آشكار شد كه حق در جاى دیگر است كه به نظرم مى رسید، یعنى نزد شیعه.


گفتم: شاید عجله كرده اى... یا اشتباه كرده اى...! به رویم لبخند زد و گفت: چرا تو با دقت و تاءمل بحث نمى كنى؟ بخصوص آنكه كتابخانه اى در دانشگاه دارید كه مى توانى استفاده زیادى از آن داشته باشى با تعجب گفتم: كتابخانه ما سنى است، چگونه درباره شیعه در آن بگردم؟!


گفت: از دلائل درست بودن تشیع این است كه براى تاءیید سخن خود به كتابها و روایات علماى اهل سنت مى كند، زیرا حق آنها در این كتابها به بهترین شكل آشكار مى گردد.

گفتم: پس از ماءخذ شیعه همان ماءخذ اهل سنت است؟!

گفت: خیز، شیعه ماخذ براى آنها سند به شمار نمى آید، لذا لازم است به آنچه براى آنها مورد تاءیید مى باشد استناد كنند، یعنى اینكه شیعه اهل سنت را به چیزى متعهد مى كنند كه خود به آن متعهد شده اند.

از كلام او خشنود شدم و تصمیم بر تحقیق بیشتر شد، به او گفتم: پس ‍ چگونه شروع كنم؟
گفت: آیا در كتابخانه شما صحیح بخارى، صحیح مسلم مسند احمد، ترمزى و نسائى موجود است؟


گفتم: آرى، در آنجا یك قسمت بزرگ مربوط به مصادر حدیث است.


گفت: از اینها شروع كن، و بدنبال آن كتابهاى تفسیر و تاریخ، كه در این كتابها احادیثى است كه بر وجوب پیروى از مكتب اهل بیت (علیهم السلام) دلالت مى كند.

مثالهایى در این زمینه با ذكر ماءخذ شماره جزء و صفحه مطرح كرد كه بكلى متحیر شدم، احادیثى را مى شنیدم كه تا كنون به گوشم نخورده بود تا جایى كه شك كردم آیا واقعا چنین مطالبى در كتابهاى اهل سنت موجود است...

ولى او به سرعت این شك را از دلم بر طرف كرده گفت: این احادیث را یاد داشت كن، و در كتابخانه به دنبال آنها بگرد، ان شاء الله روز پنجشنبه آینده یكدیگر را مى بینیم.

در دانشگاه


آن احادیث را در كتاب بخارى، مسلم و ترمذى... در كتابخانه دانشگاهمان یافتم، و مطمئن شدم كه راست مى گوید؛ احادیث دیگرى نیز جلب توجهم كرد، كه آن احادیث بیشتر دلالت بر وجوب پیروى از اهل بیت (علیهم السلام) داشت، در آن ایام حالتى از حیرت شدید مرا فرا گرفته بود...


چرا این احادیث را تا كنون نشنیده ام؟!

موضوع را با دوستانم در دانشكده مطرح كردم، تا آنها نیز در این بحران با من شریك شوند، بعضى از خود واكنش نشان داده بعضى نیز توجه نكردند، ولى من تصمیم گرفتم مطلب را دنبال كنم هر چند تمام عمر مرا بگیرد... روز پنجشنبه كه فرا رسید به سراغ عبدالمنعم رفتم.... با آرامش و خوش روئى مرا استقبال كرد و گفت: نباید عجله كنى، این حدیث را باید با آگاهى كامل دنبال نمائى.


سپس بحثهاى متفرقه دیگرى مطرح شد و تا جمعه شب ادامه یافت. من استفاده زیادى برده و با مسائلى آشنا شدم كه تا كنون و قبل از بازگشت به دانشگاه نمى دانستم، از من خواست درباره چند مساءله تحقیق كنم... این كار براى مدت زمانى ادامه داشت و موضوع بحث میان من و او هر چند وقت تغییر مى كرد؛ در بعضى از حالتها میان صحبت عصبانى مى شدم و یا حقایق روشنى را نمى پذیرفتم؛ مثلا احادیثى را در ماخذ مى یافتم : این احادیث موجود نیست.

نمى دانم چرا اینگونه بر خورد مى كردم، شاید به خاطر احساس شكست یا میل به پیروزى بود.

بدین ترتیب، با بحث هاى طولانى حقایق فراوانى برایم آشكار گردید كه اصلا انتظار آن را نداشتم؛ در طول این مدت با دوستانم بحث هاى طولانى داشتم، وقتى دوستان از دست من خسته شدند، گفتند با فلان دكتر كه فقه به ما تدریس مى كرد بحث كن ، گفتم: مانعى ندارد، ولى حجب و حیا بین من و او مانع مى شود تا بتوانم آزادانه صحبت كنم، آنها بپذیرفتند و گفتند: استاد بین ما تو است، اگر او را قانع كردى ما با تو هستیم...!


گفتم: مساءله قانع كردن نیست، بلكه مساءله دلیل و برهان و تحقیق درباره حق است...


در اولین درس فقه بحث را با ایشان آغاز كردم، آنهم به صورت چندین سؤال... دیدم كه او چندان مخالفتى با من ندارد، بلكه بعكس تأكید بر محبت اهل بیت (علیهم السلام)، و ضرورت پیروى از آنها و ذكر فضایل ایشان مى كرد...

و پس از چند روزى از من خواست تا به دفترش در دانشگاه بروم، وقتى كه نزد او رفتم كتابى در چند جزء به من داد، آن كتاب (اصول كافى) بود كه معتبرترین مرجع حدیث نزد شیعه است. از من خواست در نگهدارى این كتاب كوتاهى نكنم زیرا این آثار اهل بیت (علیهم السلام) است... از شدت تعجب نتوانستم چیزى بگویم... كتاب را گرفتم و از او تشكر كردم، من درباره این كتاب شنیده بودم ولى آن را ندیده بودم، لذا احتمال دادم تحقیق و پرسش درباره وى، فهمیدم كه او صوفى است و به محبت اهل بیت (علیهم السلام) دل بسته است.


وقتى دوستانم متوجه این همفكرى بین من و استاد شدند، از من خواستند تا با استاد دیگرى كه حدیث تدریس مى كرد بحث كنم، او مرد متدین، متواضع و خوش اخلاقى بود و او را بسیار دوست داشتم، لذا در خواست دوستان را پذیرفتم؛ بحثهاى مختلفى بین ما شروع شد، درباره درستى بعضى احادیث از او پرسیدم و او تأكید بر صحت آنها مى كرد، ولى پس از مدت زمانى متوجه نفرت او و ناخوشایندى اش از ادامه بحث با خود شدم؛ دوستانم نیز متوجه این مساءله شدند، به نظر رسید بهترین راه ادامه بحث، نوشتن است لذا مجموعه اى از احادیث و روایاتى كه دلالت واضح بر وجوب پیروى از مذاهب اهل بیت (علیهم السلام) را دارد براى وى نوشتم، و از او خواستم و او از اینكه هنوز دنبال نكرده است معذرت مى خواست، و من آنقدر این وضع را با وى ادامه دادم تا اینكه از دست من خسته شد. به من گفت: تمام اینها صحیح است.
گفتم: اینها بوضوح دلالت دارند بر لزوم پیروى از اهل بیت (علیهم السلام).

جواب نداد و به سرعت به طرف دفتر رفت.

این بر خورد مانند ضربه اى بود براى من، به طورى كه احساس كردم كلام شیعه راست است، ولى دوست داشتم باز هم تاءمین كنم و در قضاوت عجله نكنم.

اتفاق عجیبى افتاد، رئیس دانشكده آقاى استاد علوان به ما درس تفسیر مى گفت، روزى در تفسیر آیه شریفه: (سال سائل بعذاب واقع)

گفت: وقتى رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) در غدیر خم بود، مردم را زد تا اجتماع كردند، سپس دست على (علیه السلام) را گرفت: من كنت مولاه فعلى مولاه هر كس من مولاى او هستم، على نیز مولاى او است.

این خبر در همه جا پخش شد، وقتى حارث بن نعمان فهرى آن را شنید شتر خود را سوار شده نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رفت، از مركب پائین آمده و گفت: اى محمد، ما را درباره خدا امر كردى تا شهادت دهیم به اینكه ((لا اله الا الله)) (خدایى جز الله نیست) و اینكه تو فرستاده او هستى، و ما از تو پذیرفتیم، امر كردى پنج بار نماز گذاریم، پذیرفتیم، امر كردى پنج بار نماز گذاریم، پذیرفتیم، امر به زكات كردى و ما قبول كردیم، امر كردى ماه رمضان را روزه بگیریم ما نیز پذیرفتیم. و امر به حج نمودى و ما قبول كردیم، ولى به اینها اكتفا نكردى و دست پسر عمویت را بالا بردى تا او را رهبر ما قرار دهى و گفتى: هر كه من مولاى او هستم على مولاى او است، آیا این كار از تو بود یا خدا؟

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: والله لا الا هو، ان هذا من الله عزوجل، (قسم به خدایى كه جز او خدایى نیست، این امر از جانب خداوند است).

حارث رو برگرداند و بطرف مركبش حركت و گفت: خدایا، اگر آنچه محمد مى گوید حق است پس باران سنگ از آسمان بر ما ببار یا عذابى دردناك بر ما نازل كن، حارث به مركبش نرسیده بود كه، سنگى بر سر او فرود آمد و از پشت او خارج شد.

پس از آن این آیه نازل شد: ساءل سائل بعذاب واقع للكافرین لیس له دافع من الله ذى المعارج

سؤال كننده اى پرسید از عذابى كه بر كافران فرود خواهد آمد و كسى نتواند از آن جلوگیرى كند.

درس كه تمام شد، یكى از دوستان به دنبال استاد رفت و به وى گفت: آنچه شما گفتى سخن شیعه است. استاد قدرى تاءمل كرد، سپس به این اعتراض ‍ كننده روى كرد و گفت: بگو (معتصم) بیاید نزد من در دفتر اداره...!.

از این درخواست تعجب كردم و از ملاقات با رئیس دانشكده وحشت كردم، ولى به خود شجاعت داده و نزد او رفتم، و قبل از اینكه بنشینم گفت: مى گویند تو شیعه اى!

گفتم: من فقط بحث مى كنم.

گفت: بحث زیبا، و باید باشد.

رئیس دانشكده شروع كرد به نقل شبهه هایى كه بارها درباره شیعه گفته شده است، و خداوند مرا یارى کرد تا بتوانم با قوى ترین استدلال ها جواب او را بدهم؛ چنان به سخن آمده بودم كه خودم باورم نمى شد و قبل از تمام شدن گفتگویمان، به من توصیه كرد تا كتاب ((المراجعات)) را بخوانم و گفت: المراجعات از كتابهاى بسیار خوب در این زمینه است.

پس از خواندن كتابهاى ((المراجعات))، ((معالم المدرستین)) و چند كتاب دیگر، به خاطر دلایل روشن و برهانهاى قوى این دو كتاب با ارزش كه بر حق بودن مذهب اهل بیت (علیهم السلام) را ثابت مى كرد، حق براى من روشن و باطل مفتضح شد و همچنان قدرت من در بحث و تحقیق بیشتر شد، تا آنكه خداوند نور حق را در دل من روشن كرد و من تشیع خود را اعلام كردم...

بدنبال آن، مرحله جدیدى از درگیرى شروع شد، آنهائى كه در بحث به نتبجه اى نرسیدند، راهى جر مسخره كردن، توهین و ناسزاگویى، تهدید و تهمت زدن...

و دیگر روشهاى جاهلانه نیافتند و من خود را به خدا واگذار كردم، و بر این ماجرا صبر كردم هر چند این ضربات از سوى نزدیك ترین دوستانم بر من وارد شد، آنها از خواب و خوراك همراه من زیر یك سقف پرهیز مى كردند.


در تنهایى كاملى فرو رفتم، مگر بعضى از برادران كه آگاهى بیشتر و تفكر آزادترى داشتند، و پس از گذشت زمانى توانستم رابطه اى را با دیگران برقرار نمایم كه بسیار بهتر از قبل شد، زیرا میان آنها مورد احترام و تقدیر واقع شدم، تا جائى كه بعضى ها در ریز و درشت زندگیشان با من مشورت مى كردند، ولى این وضعیت براى مدت طولانى ادامه نیافت، آتش اختلاف دوباره شعله ور شد، آنهم پس از اینكه سه دانشجوى دیگر تشیع خود را اعلام كردند، به علاوه جمع زیادى از دانشجویان كه اظهار تمایل و تاءیید نسبت به شیعه نمودند و به دنبال آن برخوردها و درگیرى هاى جدیدى شروع شد و ما همگى جانب حكمت و اخلاق فاضله را گرفتیم ، و توانستیم این موج خشم را در اسرع وقت بگذرانیم.

در روستایمان


روستاى ما (ندى) از روستاهاى كوچك شمال سودان و بر كرانه رود نیل است و اكثر ساكنین آن از قبیله (رباطاب) اند، قبیله اى كه معروف به هوش ‍ زیاد و سرعت انتقال در فهم بودند، زندگى مردم روستا با نگهدارى درختان خرما و كشت محصولات فصل تاءمین مى شود.
وهابى ها از خوش قلبى مردم روستا سوء استفاده كرده، افكار وهابیت را در میان آنها منتشر نمودند، و با استفاده از سخنرانى ها و جلساتى كه برگزار مى كردند توانستند به طور مستقیم بر عقل و اندیشه مردم اثر بگذارند، من در ابتدا سكوت را انتخاب كردم، و وقت خود را با مطالعه و تحقیق و گاها دعوت از فامیل و نزدیكان به سوى مذهب اءهل بیت (علیه السلام) مى گذراندم.

و با برادر خود بحث و جدل زیادى داشتم، تا جائى كه دیگر حاضر به خواندن كتابهاى شیعه نبود و مرا تهدید كرد كه كتابها را خواهد سوزاند، ولى پس از گفتگوى زیاد توانستم او را تحت تأثیر قرار دهم و او شروع كرد به خواندن كتابهایى مانند (اهل بیت (علیهم السلام) قیاده ربانیه، المراجعات، معالم المدرستین) تا آنكه خداوند او را به نور اهل بیت (علیهم السلام) هدایت كرد و تشیع خود را اعلام نمود، بقیه افراد خانواده نیز غالبا ابراز خشنودى و تاءیید مى نمودند.


بدین ترتیب موضع من در روستا پخش شد و شروع كردم مذهب اهل بیت (علیهم السلام) را بر مردم روستا مطرح نمودن؛ اینجا بود كه خشم وهابیت شعله ور شد، و مبلغین آنها به خشم آمدند، و تمام سخنرانى هاى آنان در هر مناسبتى كه برگزار مى شد پر از توهین و ناسزا نسبت به شیعه و تهمت به آنها شده بود. بعضى ها متعرض من نیز مى شدند، ولى من در تمام این موارد با صبر و گذشت مقابله مى نمودم.

مناظره با شیخ وهابى


مناظره اى میان من و بزرگ آنها - شیخ احمد الامین - برگزار شد، از او خواستم با تعقل سخن بگوید و از بد زبانى و تهاجم بى معنى خوددارى كند، تا آنكه پیمانه صبرم پر شد و تعصب و لجاجت آنها زیاد شد؛ به مسجد آنها رفتم، نماز ظهر را با او خواندم، پس از فراغت از نماز، به او گفتم: در طول این مدت،كه شیعه را ناسزا گفته و در بلندگوها تكفیر كرده اید، آیا متعرض شما شده ام؟!
گفت: خیر
گفتم: آیا مى دانى چرا؟
گفت: نمى دانم
گفتم: سخن تو تهاجم جاهلانه است، و به شخص من متعرض شده اى، ولذا ترسیدم اگر اعتراض كنم، دفاع از شخص باشد و نه دفاع از حق، اما اكنون از تو مى خواهم یك مناظره علمى و منطقى در حضور جمع با من داشته باشى، تا حق بر ملا شود.
گفت: من مانعى ندارم
گفتم: پس محورهاى بحث را مشخص كن.
گفت: تحریف قرآن و عدالت صحابه.
گفتم: بسیار خوب، ولى دو مطلب ضرورى وجود دارد كه باید مورد بحث واقع شود، و آن دو مطلب درباره صفات خدا و نبوت در اعتقاد و روایات شما است.
گفت: خیر
گفتم: چرا؟
گفت: من محور بحث را تعیین مى كنم، اما اگر از تو تقاضاى مناظره كردم، تو حق دارى محورهاى بحث را تعیین كنى.
گفتم: اشكالى ندارد، قرار ماكى باشد؟
گفت: امروز، بعد از نماز مغرب... او خیال مى كرد با تعیین وقت نزدیك مرا خواهد ترساند، ولى من با خوشحالى قبول كرده و از مسجد خارج شدم.
پس از نماز مغرب مناظره شروع شد. شیخ آنها - احمد الامین - سخن را طبق عادت خود حمله بر شیعه شروع كرد، او شیعه را به تحریف قرآن متهم مى كرد و كتاب (الخطوط العریضه نوشته محب الدین) را نیز در دست داشت، سخن او كه تمام شد، من شروع كردم و تمام اتهاماتى را كه به دروغ علیه شیعه گفته بود به طور مفصل رد كردم، و شیعه را كاملا از عقیده تحریف قرآن تبرئه نمودم و سپس مانند قول حضرت عیسى (علیه السلام) به او گفتم: (كاهى را در چشم دیگران مى بینید ولى قطعه چوب را در چشم خود نمى بینید)، زیرا روایتهایى كه در كتابهاى حدیثى اهل سنت است به وضوع قرآن را متهم به تحریف مى كند، بنابراین اهل سنت بوضوح قرآن را متهم به تحریف مى كند، بنابراین اهل سنت نزدیكتر به این اتهام اند از شیعه، و در این زمینه حدود بیست روایت با ذكر مرجع و شماره صفحه، از صحیح بخارى، مسلم، مسند احمد و الاتقان فى علوم القرآن سیوطى نقل كردم، به عنوان مثال:
امام احمد بن حنبل در مسند خود از ابى بن كعب نقل مى كند كه پرسید: سوره احزاب چند آیه دارد؟ گفت: هفتاد و چند آیه، گفت: آن سوره را نزد پیامبر (علیه السلام) خواندم، آیات آن به اندازه سوره بقره یا بیش از آن بود، و آیه رجم نیز در آن است.

همچنین بخارى در صحیحش روایت مستندى از ابن عباس نقل كرده كه عمر بن خطاب گفت: خداوند محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را به حق فرستاد و كتاب را بر او نازل كرد، و از جمله آیاتى كه خدا نازل كرد آیه رجم بود و ما آن را خواندیم، یاد گرفتم و درست درك كردیم و لذا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رجم كرده و ما نیز پس از او رجم نمودیم، حال مى ترسم اگر زمانى طولانى بر مردم بگذرد، بعضى ها بگویند: به خدا آیه رجم را در كتاب خدا نمى بینیم، و بدینوسیله به خاطر ترك یك واجب كه خدا آن را نازل كرده است گمراه شوند،... سپس مى گوید: از جمله آیاتى كه در كتاب خدا مى خواندیم این بود: ان لا ترغبوا عن آبائكم فانه كفر ان ترغبوا عن آبائكم، اءو ان كفرا بكم ان ترغبوا عن آبائكم

مبادا از پدران خود روى بگردانید، زیرا این كفر است كه از پدران خود روى بگردانید))مسلم در صحیحش روایت مى كند كه: ابو موسى قاریان قرآن از اهل بصره را فرا خواند، پس سیصد نفر از كسانى كه قرآن خوانده بودند و بر او وارد شدند، او گفت: شما بهترین افراد اهل بصره و قاریان آنها هستید، پس ‍ تلاوت كنید قرآن را و فاصله شما با نزول قرآن موجب نشود كه سنگدل شوید همان گونه كه پیشینیان سنگدل شدند، ما سوره برائت بود، و من آن را از یاد برده ام، ولى این مقدار از آن را حفظ دارم: لو كان لابن آدم و ادیان من مال لا بتغى و ادیا ثالثا و لا یملا جوف ابن آدم الا التراب ، ((اگر انسان - فرزند آدم - دو دست پر از پول داشته باشد، باز هم دست سومى را مى خواهد، و شكم انسان را چیزى پر نمى كند جز خاك))، همچنین سوره اى را مى خواندیم كه شبیه یكى از سور مسبحات است و من آن را نیز از یاد برده ام مگر این مقدار: یا ایها الذین آمنوا لم تقولون ما لا تفعلون، فتكتب شهادة فى اعناقكم فتساءلون عنها یوم القیامة)) ، ((اى كسانى كه ایمان آورده اید، چرا چیزى را مى گوئید كه خود انجام نخواهید داد، و در نتیجه شهادتى بر عهده شما نوشته مى شود كه در روز قیامت از شما درباره آن سؤال خواهد شد)).

وقتى این روایتها را نقل مى كردم، متوجه شدم كه شیخ به من خیره شده است، دهان او باز مانده و تحیر و ناباورى در چهره او مشهود است، همینكه سخن من تمام شد گفت: من چیزى نشنیده و ندیده ام، باید ماخذ اینها را بیاورى.

گفتم هم اكنون تو بر شیعه حمله كردى و آنان را متهم به تحریف مى ساختى، پس چرا كتابهاى آنان را كه در طول زندگى ات ندیده اى، با خود نیاوردى، پس تو نیز وظیفه دارى ماءخذ خود را بیاورى، و در مقابل، این كتابخانه تو است، بخارى و مسلم و دیگر كتابهاى حدیث نیز در آن است، آنها را بیاور تا این روایات را در آنها بیابى، وقتى دید راه فرارى براى او نمانده است، مطلب را عوض كرد و گفت شیعه معتقد به تقیه است، پس ‍ چگونه سخن آنها را باور مى كنى؟! و شروع به هتاكى كرد، تا اینكه یكى از آنها اذان عشاء را گفت: و پس از نماز قرار گذاشتیم مناظره را در روزهاى آینده ادامه دهیم، و در هر روز مطلبى را براى بحث انتخاب كنیم... فرداى آن روز، اول صبح بود كه روبروى منزلمان نشسته بودم، ناگهان شیخ وارد شده با احترام كامل بر من سلام كرد و گفت: مردم عوام نمى توانند این بحثها را بفهمند، بهتر است من و تو به تنهایى بحث گفتگو كنیم.

گفتم موافقم، ولى بشرط آنكه دست از توهین شیعه بردارى، و از آن روز به بعد هیچ توهینى به شیعه از او شنیده نشد.

حقیقت گمشده، داستان گرایشم به مذهب اهل بیت (علیهم السلام) (جلد اول)
نویسنده : شيخ معتصم سيد احمد
مترجم : سيد محمد رضا مهرى