معجزه امام موسی کاظم درنجات یکی ازمومنان درحالی داشت غرق میشد
علی بن صالح طالقانی گوید: در یک سفر دریائی کشتی ما دچار طوفان شد
و تمام افراد غرق شدند. من نیز به تخته ای چسبیده بودم و سه روز با مرگ
دست و پنجه نرم می کردم تا به لطف الهی امواج دریا مرا به جزیره
سرسبزی انداخت، از شدت خستگی از حال رفته بودم، سرانجام از سر و
صداهای مبهمی وحشتزده از جای جستم.
دیدم دو حیوان عجیب و غریب به جان هم افتاده و سر و صدا می کنند،
چشمشان که به من افتاد به داخل دریا جهیدند، در این هنگام پرنده عظیمی
که در حال فرود بود توجه مرا جلب نمود، این پرنده در دامنه کوهی که نزدیک
من بود برابر غاری بر زمین نشست.
حس کنجکاوی من تحریک شد، برای تماشای بهتر این پرنده غول پیکر
برخاستم و خود را لابه لای درختان پنهان کردم و به او نزدیک شدم ولی
وقتی وجود مرا حس کرد بال گشود و پروازکنان دور شد.
آهسته به غار نزدیک شدم، ناگهان از درون غار صدای تسبیح و ذکر شریف
لا اله الا الله، الحمدلله الله اکبر و تلاوت قرآن به گوشم خورد.
خوشحال جلو رفتم، نزدیک درب غار که رسیدم، صدائی از درون غار بیرون
آمد: ادخل یا علی بن صالح الطالقانی. (علی بن صالح طالقانی به فرما
داخل، خدا تو را رحمت کند)
بکلّی ترس من زائل شد وارد شدم و سلام کردم.
مردی جلیل القدر، خوش سیما و درشت چشم نشسته بود که جواب سلام
مرا داد و فرمود: خداوند ترا به تشنگی و گرسنگی و ترس امتحان فرمود و
سرانجام بر تو مرحمت نمود، ترا از سختیها رهانید، من می دانم که در فلان
ساعت سوار کشتی شدی و این مدّت در سفر دریائی بودی و در این تاریخ
دچار حادثه شدی و سه روز سرگردان امواج بودی و تصمیم گرفتی به خاطر
سختیها دست به خودکشی بزنی و خود را به دریا بیفکنی وغرق سازی،
ولی پشیمان شدی و در فلان موقع نجات یافتی و نزاع آن دو حیوان دریائی
بیدارت کرد و پرنده عظیم حواست را بدین جا جلب نمود، بیا بنشین، خدای
ترا رحمت کند.
قصه عجیبی بود، گفتم: شما را به خدا قسم! احوال مرا از کجا دانستی؟
فرمود: خدای دانای غیب و شهود مرا مطّلع فرموده است، همو که همواره
تورا می بیند سپس فرمود: گرسنه هستی و دعائی نمود که متوجه مضمون
آن نشدم، فقط دیدم غذائی حاضر گشت.
فرمود: بیا از روزی خدا بخور من هم خوردم، عجب غذائی تا کنون بدان
خوبی نخورده بودم همچنین مرا به همان طریق آبی گوارا نوشاند و آنگاه دو
رکعت نماز خواند و فرمود: دوست داری به شهر خود برگردی؟!
گفتم: چگونه چنین چیزی می شود؟
فرمود: کرامت خداوندی است که ما در حق دوستانمان می کنیم و سپس
دعائی خواند که نفهمیدم و فقط قسمت کلمه الساعه الساعه (هم اکنون
هم اکنون) را فهمیدم.
توده های ابری بر در غار دیده شد که تک تک نزدیک می آمدند و به صدای
رسا می گفتند: سلام علیک یا ولی الله و حجته.
او جواب می فرمود: علیک السلام و رحمه الله و برکاته ای ابر مطیع به کدام
سمت میروی؟
ابر پاسخ می داد: فلان جا .
سپس می پرسید: ابر رحمتی یا ابر بلا؟ بارش رحمت می بری یا بارش
عذاب؟ ابر پاسخ می داد.
سرانجام ابر درخشان بزرگی پدیدار شد و پس از سلام و جواب،امام از او
پرسید: کجا می روی؟ ابر پاسخ داد: طالقان .
پرسید: ابر رحمتی یا ابر عذاب؟
گفت: ابر رحمت.
فرمود: این امانت الهی را بخوبی تحویل بگیر و به طالقان برسان.
ابر گفت: سمعا و طاعه، شنیدم و مطیع فرمانم.
فرمود: (با اذن الهی بر زمین قرار گیر. )
ابر بر زمین مستقر شد، او بازوی مرا گرفت و مرا بر فراز ابر نشاند.
گفتم: شما را به خدای بزرگ و بحق رسول خدا محمد مصطفی صلی الله
علیه و آله و بحث سیدالوصیین امیرالمؤمنین و ائمه هدی علیهم السلام
سوگند می دهم خود را معرفی کنید که سخت مورد مرحمت الهی هستی
و جلیل القدر.
فرمود: ای علی بن صالح، زمین هرگز به اندازه لحظه ای از حجّت الهی
خالی نمی شود و همواره حجّت الهی در زمین خواهد بود یا به صورتی
آشکار و یا به صورتی مخفی، من حجت ظاهر و باطن و حجت جاودان الهی
و وصی رسول خدا در این زمان، موسی بن جعفر هستم. من متوجه
امامت حضرت و پدرانش شدم.
حضرت فرمان حرکت صادر نمود و ابر در زمان کوتاهی در کمال آرامش مرا در
طالقان بر زمین گذاشت.
وقتی خبر این جریان بگوش هارون الرشید ، خلیفه عباسی غاصب رسید، او
را احضار نمود و ماجرایش را سؤال کرد وقتی علی بن صالح سرگذشت خود
را تعریف نمود، هارون دستور قتل او را صادر کرد تا بخیال خود این معجزه
حضرت را بپوشاند.
منابع:
بحار الانوار، ج 48، ص 39، از مناقب.

نجات جان علی بن یقطین ازدسیسه دشمن...
روزی علی بن یقطین در نامه ای به حضرت موسی بن جعفر علیه السلام نوشت:« اصحاب بر سر کیفیت مسح پا در وضو با هم اختلاف دارند. اگر صلاح دیدید به خط شریف خود کیفیت وضوی کامل را برایم بنویسید.»
امام در جواب نامه او چنین نوشت:« اختلافی را که گفته بودی، متوجه شدم، ولی تو از این پس این چنین وضو بگیر:
1- سه بار آب در دهان بگردان و دهانشویه کن.
2- سه بار استنشاق کن و بینی ات را بشوی.
3- صورتت را سه بار و دستها را از پایین تا آرنج بشوی.
4 - همه سر را مسح کن و گوشها را بشوی.
5 - پاهایت را بشوی.
با این دستور هرگز مخالفت مکن.»
وقتی نامه امام به دست علی رسید، همه از جواب امام تعجب کردند که چرا دستورالعمل وضویی کاملاً مشابه با وضوی اهل سنّت برای علی بن یقطین صادر فرموده است، ولی خود علی گفت:« مولایم بهتر از هر کس دیگری علت چنین دستوری را می داند و من هم فرمانبردار و مطیع دستورش هستم.»
از آن پس علی بن یقطین بر خلاف همه ی شیعیان وضو می گرفت، درست همان گونه که امام فرموده بود.
مدتها چنین بود تا روزی جاسوسان هارون الرشید گزارش دادند که علی بن یقطین از شیعیان موسی بن جعفر و مخالف شماست.
با توجه به اینکه علی بن یقطین وزیر هارون بود و گهگاه از این گزارش ها می رسید، هارون موضوع را با بعضی از عوامل اطلاعاتی در جریان گذاشت و گفت:« مدت هاست گزارش هایی در مورد تشیّع علی بن یقطین و نفوذی بودنش در دستگاه حکومتی ما به دستم می رسد ولی من هیچ سرنخی بدست نیاورده ام. دوست دارم بهگونهای که او متوجه نشود امتحان روشن دیگری بهعمل آوردم و به همه حرفها خاتمه دهم. بگویید چه کنم.»
گفتند:«وضوی شیعیان با وضوی اهل سنت فرق می کند. بهترین امتحان آن است که شخصاً به طور پنهانی وضوی او را کنترل کنید.»
گفت:« آری، این بهترین راه است.»
عادت علی بن یقطین این بود که نماز را اول وقت در اطاقی تنها بهجا می آورد.
روزی وقتی علی وارد اطاق شد، هارون از محلی که قبلاً در نظر گرفته بود، او را زیر نظر گرفت. علی نیز همچون همیشه وضویی به روش وضوی اهل سنت گرفت.
صحنه آن چنان عجیب بود که هارون بی اختیار از مخفیگاهش بیرون آمد و خطاب به علی فریاد زد:« ای علی بن یقطین! هر کسی می گوید تو شیعه هستی دروغ می گوید.»
پس از آن روز مجدداً نامه ای از امام هفتم علیه السلام به دست علی رسید که در آن نوشته بود:« ای علی بن یقطین! از این پس آن گونه که خداوند فرموده است، وضو بگیر: صورت را کامل و دستها را از آرنج تا انگشتان بشوی، و سپس قسمتی از جلوی سر و آنگاه روی پاهایت را از رطوبت دستهایت مسح نما؛ زیرا که خطری که متوجه تو بود برطرف گردید.»
منابع:بحار الانوار، ج 48، ص 38، از مناقب و ارشاد و اعلام الوری.
زنده کردن گاومرده...
علی بن مغیره گوید: همراه امام موسی کاظم علیه السلام در منی میرفتیم که با زنی روبهرو شدیم که که فرزندان کوچکش به دورش حلقه زده بودند و همگی سخت میگریستند.
امام فرمود:« چرا گریه میکنید؟ »
زن که امام را نمی شناخت گفت:« تنها سرمایه من و این فرزندان یتیمم گاوی بود که از شیرش زندگی را میگذراندیم. اینک گاو مُرده و ما درمانده شدهایم.»
امام فرمود:« آیا دوست داری آن گاو را زنده سازم؟ »
گفت:«آری، آری!»
امام به گوشه ای رفت و دو رکعت نماز خواند و دست به سوی آسمان گرفت و دعا نمود. آنگاه کنار گاو مرده آمد و ضربه ای به پهلوی گاو زد. ناگهان گاو زنده شد و از جا بلند شد.
زن با دیدن این صحنه فریاد زد:« بیایید که قسم به خدای کعبه، او عیسی بن مریم است! »
مردم ازدحام کردند و به تماشای گاو و سخنان زن مشغول شدند و امام خود را در بین مردم گم نمود و به راه خود ادامه داد.
منابع:
بحار الانوار، ج 48، ص 55، از بصائر الدرجات.
مراجعه شود به:
معجزات امام موسی کاظم علیه السلام
امام موسی کاظم(ع)وپیشگویی مرگ زنذانبان...
ابویوسف و محمد بن حسن که دو نفر از اصحاب ابوحنیفه بودند، در زندان سندی بن شاهک به ملاقات امام ابی الحسن موسی بن جعفر علیه السلام رفتند. در بین راه با هم می گفتند: ما چیزی از موسی بن جعفر کم نمی آوریم. یا مساوی او هستیم، یا مشابه او. وقتی به خدمت حضرت رسیدند و مقداری نشستند، یکی از مأمورین زندان وارد شد و گفت: نوبت کاری من تمام شده و از خدمت شما می روم. اگر بیرون زندان کاری دارید بفرمائید، تا مرتبه دیگر که نوبت خدمت من می شود و مجدداً باز خواهم گشت، نتیجه اش را تقدیم کنم.
حضرت فرمودند: کاری ندارم. وقتی آن مرد رفت، حضرت به ابو یوسف رو کرد و فرمود: عجیب است، او امشب می میرد. آن وقت به من میگوید اگر کاری داری بگو انجام دهم. ابویوسف و محمد بن حسن بهتزده پس از خداحافظی از زندان بیرون آمدند، در حالی که به یکدیگر می گفتند: ما آمده بودیم بحث حلال و حرام کنیم. او از امور غیبی خبر داد. زمان مرگ امری است نهانی. از کجا می دانست؟!
سپس فردی را مأموریت دادند تا آن مأمور زندان را تا فردا تعقیب کند و آنها را از وضع او مطّلع نماید. آن مرد نیز وی را زیر نظر گرفت و شب را در مسجد محله که نزدیک خانه آن مأمور بود، خوابید. صبحگاهان دید فریاد عزا بلند است و مردم به داخل خانه وی آمد و شد میکنند. پرسید: چه خبر است؟ گفتند: فلانی دیشب از دنیا رفت. این مرد پیش ابو یوسف و محمد بن حسن آمد خبر مرگ آن مأمور را آورد.
مجدداً این دو به ملاقات حضرت آمدند و گفتند: “ معلوم شد شما به حلال و حرام دین خدا آگاهید. ولی زمان مرگ او را که از اسرار غیبی الهی است از کجا دانستید؟ حضرت فرمود: از دروازه های علم رسول الله است که به روی حضرت امیرالمؤمنین گشودند و سپس آن علم الهی از هر امام به امام بعدی منتقل شده است. ”
منابع:
بحار الانوار، ج 48، ص 64 از خرائج.
مراجعه شود به:
معجزات امام موسی کاظم علیه السلام