قصه ی 3نفرازکسانی که به دیدارامام زمان حضرت ولی عصر(ع)مشرف شدند...
تشرف شیخ قاسم در راه مکه...
سید علیخان مشعشعی در کتاب خیر المقال فرموده است: مردی از اهل ایمان به نام شیخ قاسم، خیلی به حج می رفت.
او می گفت: در یک سفر روزی از راه رفتن خسته شدم.
زیر درختی خوابیدم و خوابم طول کشید.
حجاج هم از من گذشتند و بسیار دور شدند.
وقتی بیدار شدم متوجه شدم که خیلی خوابیده ام و حجاج از من دور شده اند.
از طرفی نمی دانستم به کدام سمت متوجه شوم، لذا به طرفی متوجه شده و با صدای بلند فریاد می زدم: یا اباصالح و با این جمله حضرت صاحب الامر (ع) را قصد می کردم، همان طوری که سید بن طاووس درکتاب امان فرموده است.
ایشان در آن کتاب می فرماید: در وقت گم کردن راه، این جمله گفته شود.
در حال فریاد زدن بودم که ناگاه شخصی را دیدم که بر شتری سوار است.
ایشان درزی و شمایل عربهای بدوی بود وقتی مرا دید، فرمود: از حجاج دور افتاده ای؟ عرض کردم: آری.
فرمود: پشت سرم سوار شو تا تو را به آنها برسانم.
من هم پشت سر ایشان سوار شدم.
ساعتی نکشید که به قافله رسیدیم و در نزدیکی آنها مرا پیاده کرد و فرمود: پی کار خود برو.
عرض کردم: عطش و تشنگی مرا اذیت کرده است.
در این جا از زیر شتر خود مشک آبی در آورد و مرا از آن سیراب نمود، به خدا قسم از آن آب گواراتر نخورده بودم.
پس از نوشیدن آب، رفتم تا به حجاج رسیدم.
بعد متوجه او شدم، اما کسی را ندیدم.
قبلا هم ایشان را در بین حجاج ندیده بودم و بعد از این جریان هم ندیدم.
تشرف حسن بن فضیل یمانی در یک مسجد...
حسن بن فضیل یمانی می گوید: پدرم به خط خود عریضه ای خدمت حضرت بقیة اللّه ارواحنافداه نوشت و جواب آن رسید.
پس از مدتی به خط من عریضه ای نوشت.
جواب آن هم رسید.
بعد از آن به خط مردی از فقهای شیعه عریضه ای نوشت، اما جواب آن نیامد.
وقتی دقت کردیم،معلوم شد که آن مرد به مذهب قرامطه، که طایفه ای از اسماعیلیه و ملاحده اند،میل پیدا کرده است و علت نیامدن جواب، همین بوده است.
حسن بن فضیل می گوید: بعد از آن، به طوس مشرف شدم و با خود عهد کردم که تادلیل قاطعی نبینم و مقصودم حاصل نشود، خارج نشوم.
در اثنای توقف، ترسیدم که مبادا طول آن باعث شود که حج از من فوت شود، لذا دلتنگ شدم.
تا آن که روزی نزدمحمد بن احمد که از وکلای ناحیه مقدسه بود، رفتم و با او در این باره صحبت کردم.
فرمود: به فلان مسجد برو در آن جا مردی را ملاقات می کنی و تشویش تو رفع می شود.
به آن مسجد رفتم ناگاه مردی داخل شد.
وقتی مرا دید، خندید و فرمود: دلتنگ نشو،زیرا امسال به حج مشرف می شوی و با سلامت نزد اهل و عیال خود برمی گردی.
این کلمات را که شنیدم مطمئن شدم و با خود گفتم: همین است والحمدللّه، یعنی این مردباید حضرت صاحب الامر (ع) باشد.
پس از آن به عسکر (سامرا) رفتم ناگاه کیسه ای برای من رسید که در آن چند دینار ویک پیراهن بود.
ناراحت شدم و با خودم گفتم: آیا جزای من و شان من همین بود؟ وجهالتم باعث شد که آن کیسه را رد کنم و نامه ای در این باره نوشتم و کیسه و نامه را به شخص آورنده دادم.
او آنها را گرفت و رفت و اصلا به من در مورد این عکس العمل چیزی نگفت.
بعد از رفتنش خیلی نادم و پشیمان شدم و با خود گفتم: با این کار کافر شدم، زیرامولای خود را رد کردم.
دوباره نامه ای نوشتم و از کار بد خود معذرت خواهی و توبه کردم و استغفار نمودم.
و از شدت پشیمانی دستهای خود را به یکدیگر می مالیدم و باخود فکر می کردم و می گفتم اگر آن دینارها را به من برگردانند، خرج نمی کنم و نزدپدرم می برم تا آنچه را که صلاح می داند، عمل کند، چون او در این باره از من داناتراست.
ناگاه آن کسی که کیسه را آورده بود، آمد و گفت: بد کردی، خیلی وقتها عطای کم را برای تبرک می دهند، نه رفع احتیاجات.
بعد نامه ای به من داد که در آن نوشته بود: به خاطر رد احسان خطا کردی، اما به خاطر استغفارت، خدا تو را بیامرزد.
حال که قصد و تصمیم تو آن است که دینارها را به مصرف خود نرسانی و خرج راه نکنی، آنهارا به تو باز نمی گردانیم، ولی پیراهن را چون برای احرام است مجددا فرستادیم.
حسن بن فضیل می گوید: راجع به دو مطلب دیگر نامه ای نوشتم و البته مطلب سومی هم داشتم و به گمان آن که حضرت آن را دوست ندارند، از آن ذکری به میان نیاوردم،اما وقتی جواب رسید مطلب سوم هم در آن پاسخ داده شده بود.
تشرف ابوالحسین بن ابی البغل کاتب...
ابوالحسین بن ابی البغل کاتب نقل می کند: از طرف ابی منصور بن صالحان، کاری را به عهده گرفتم، ولی اتفاقی افتاد که باعث شد من خودم را از او پنهان کنم او هم در جستجوی من برآمد.
مدتی پنهان و هراسان بودم.
آنگاه قصد کردم به مقابر قریش، یعنی مرقد منورحضرت کاظم (ع) بروم و شب جمعه را در آن جا بمانم و دعا و مسئلت کنم تا خدای تعالی به برکت آن حضرت، فرجی در کار من بنماید.
آن شب باد و باران بود.
ازابوجعفر قیم، خواهش کردم که درهای حرم مطهر را ببندد و سعی کند که آن جا خالی شود تا من در حرم خلوت کنم و بتوانم آنچه را می خواهم، انجام دهم.
ابوجعفر همین کار را کرد و درها را بست.
نصف شب شد و به قدری باد و باران آمدکه تردد زوار را از آن مکان مقدس قطع کرد.
من هم در آن جا ماندم و دعا و زیارت می نمودم و نماز می خواندم.
ناگاه صدای پایی از سمت ضریح مولای خود، حضرت موسی بن جعفر (ع)، شنیدم و مردی را دیدم که زیارت می کند.
او در زیارت خود برحضرت آدم و انبیاء اولوالعزم (ع) و بعد بر یک یک ائمه سلام کرد تا به صاحب الزمان (ع) رسید ولی ایشان را ذکر نکرد.
از این عمل تعجب کردم و گفتم شاید حضرتش را فراموش کرده یا ایشان رانمی شناسد و یا این یک مذهبی است که خودش دارد.
وقتی از زیارت فارغ شد، دو رکعت نماز خواند و رو به طرف مرقد حضرت امام جواد (ع) کرد و حضرتش را مثل امام کاظم (ع) زیارت کرد و دو رکعت نمازخواند.
من ترسان بودم و او را نمی شناختم.
دیدم شخصی است که سن جوانی را تمام کرده ودر زمره افراد کامل محسوب می شود، پیراهن سفیدی به تن و عمامه ای باتحت الحنک بر سر دارد و ردایی بر کتف انداخته بود.
فرمود: ای ابوالحسین ابن ابی البغل، چرا دعای فرج را نمی خوانی؟ گفتم: مولای من، دعای فرج کدام است؟ فرمود: دو رکعت نماز می خوانی و می گویی:یا من اظهر الجمیل و ستر القبیح یا من لم یؤاخذ بالجریرة و لم یهتک الستروالسریرة یا عظیم المن یا کریم الصفح یا حسن التجاوز یا واسع المغفرة یا باسطالیدین بالرحمة یا منتهی کل نجوی و یا غایة کل شکوی یا عون کل مستعین یامبتدء بالنعم قبل استحقاقها یا رباه ده مرتبه یا غایة رغبتاه ده مرتبه اسئلک بحق هذه الاسماء و بحق محمد وآله الطاهرین علیهم السلام الا ما کشفت کربی و نفست همی و فرجت غمی واصلحت حالی و بعد از این دعا هر چه می خواهی، بطلب.
آنگاه طرف راست صورت خود را بر زمین گذاشته و صد مرتبه در سجده می گویی: یامحمد یا علی، یا علی یا محمد اکفیانی فانکما کافیای وانصرانی فانکماناصرای.
بعد طرف چپ صورت را بر زمین بگذار و صد مرتبه بگو: ادرکنی و آن قدرمی گویی الغوث، الغوث، الغوث تا این که نفست تمام شود بعد هم سرت را از سجده بردار.
به درستی که خدای تعالی به کرم خود، حاجت تو را ان شاءاللّه بر می آورد.
ابن ابی البغل می گوید: وقتی مشغول نماز و دعا شدم، او بیرون رفت.
هنگامی که نمازم تمام شد، نزد ابوجعفر رفتم تا از او راجع به این مرد سؤال کنم، که چطور داخل شده است، اما با کمال تعجب دیدم درها به حال خود بسته و قفل است! با خود گفتم: شاید دری در این جا باشد که من نمی دانم و خود را به ابوجعفر قیم رساندم.
او هم از اتاق زیت (اتاقی که محل روغن چراغ حرم بود) به طرف من آمد.
جریان آن مرد و کیفیت داخل شدنش را پرسیدم.
گفت: درها همان طوری که می بینی قفل است و من آنها را باز نکرده ام.
قضیه را خبر دادم در این جا ابوجعفر گفت: این آقا، مولای ما حضرت صاحب الزمان (ع) است و من مکرر حضرتش را در مثل چنین شبی که حرم خالی از مردم است مشاهده نموده ام.
با این کلام ابوجعفر، به خاطر آنچه از دستم رفته بود، تاسف خوردم.
نزدیک طلوع فجر، از حرم مطهر خارج شدم و به کرخ (محلی که پنهان بودم) رفتم.
هنوز روز نشده بود که یاران ابن صالحان جویای ملاقات من شدند و راجع به من از دوستانم سؤال می کردند.
آنها با خود امانی از وزیر آورده بودند.
من هم همراه شخص امینی ازدوستان، نزد او حاضر شدم.
ابن صالحان از جای خود برخاست و مرا در آغوش گرفت به طوری که تا به حال از او چنین کاری را ندیده بودم بعد گفت: کار تو به جایی رسید که از من نزد حضرت صاحب الزمان (ع) شکایت کنی؟ گفتم: دعایی می کردم و سؤالی از آن جناب داشتم.
و این جمله را به این خاطر گفتم تااز گفته خود صرف نظر کند ولی او گفت: دیشب (شب جمعه) مولای خود، حضرت صاحب الزمان (ع)، را در خواب دیدم.
آن حضرت با من درشتی کردند و دستوردادند که هر کار نیک و خوبی را نسبت به تو انجام دهم، به طوری که ترسیدم.
ابوالحسین ابن ابی البغل می گوید، گفتم: لا اله الا اللّه گواهی می دهم که ایشان حقند.
شب گذشته مولای خود را در بیداری زیارت کردم.
ایشان به من فرمودند: فلان کار رابکن.
و شرح آنچه را در حرم مطهر دیده بودم، برایش گفتم.
او تعجب کرد و بعد از آن نسبت به من کارهای بزرگ و خوبیهایی انجام داد و به برکت مولایمان حضرت ولی عصر (ع) به مقاصدی که گمانش را هم از او نداشتم،رسیدم. " 9 ".
قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله: طوبی لمن لقیه خوشابه حال کسی که او (حضرت بقیة اللّه ارواحنا فداه) را ملاقات کند.
برکات حضرت ولی عصر (خلاصه العبقری الحسان)
نویسنده : علي اکبر نهاوندي
مترجم : سيد جواد معلم