رازآفرینش زمین ازدیدگاه امیرالمومنین علی(ع)که فرمودند: از آفرینش کره‏ ی زمین خدا را شناختم...

رازآفرینش زمین ازدیدگاه امیرالمومنین علی(ع)که فرمودند: از آفرینش کره‏ ی زمین خدا را شناختم...

خطبه‏ای بسیار فصیح و بلیغ در این مورد در نهج‏البلاغه هست  که داستان کره زمین از اینجا آغاز می‏گردد:

 زمین را در جنبش موج های آب و دریاهای پر از آب فروبرد.

بنابراین سایر فرضیایت که در زمین‏شناسی هست مانند این که: زمین از خورشید یا کرات دیگر جدا شده است اگر با کلام امیرالمومنین تعارض داشته باشد حتما غلط است.

حضرت می‏فرمایند دریای متلاطم و طوفانی و مواجی در فضا پیدا شد و خداوند کره‏ ی زمین را در میان این دریا به وجود آورد و این کره بالا و پایین می‏رفت و حرکات ناهنجار و ناموزونی داشت تا اینکه هیجان موج و زیر و رو شدنش بسر آمد و سکون و آرامش یافت و برای سکونت موجودات زنده آماده شد.


در اینجا شخص ماتریالیست می‏گوید زمین به طور تصادفی و بدون هیچ برنامه‏ ای درست شد. کوه هایی، دریاهایی، دره ‏هایی، درخت هایی و زمین های پست و بلندی پیدا شد .

ولی امیرالمومنین می‏فرماید خداوند با دقیقترین محاسبات و از روی برنامه و نقشه کارش را آغاز کرد. خدا می‏خواهد کره‏ی زمینی خلق کند که مثلا برای میلیونها سال و میلیاردها جاندار قابل استفاده باشد. یک عده مانند مورچه لانه‏ای یک سانتی متر مکعبی لازم دارند. یک عده مانند فیل و ببر و پلنگ جنگل لازم دارند. یک عده هوایی و موجودات دیگر هر کدام خانه ‏ی مخصوصی می‏خواهند و ساختن این چنین کره ‏ای بدون برنامه ‏ریزی محال است.


امیرالمومنین (ع) می‏فرماید جاندارانی که در کره‏ی زمین می‏خواهند زندگی کنند آب لازم دارند و هر موجودی از آب زنده است.


دریاها را در گودی قرار داد و قانون تبخیر سطحی را برای آن خلق کرد و در نتیجه ابر و باران ایجاد کرد و باران را در جاهای بلند زمین بارانید و از جاهای بلند به طرف جاهای هموار و پست مسیر آب یعنی رودخانه را درست کرد.

رودخانه را از 10 کیلومتر 20 کیلومتر تا هزار کیلومتر با حساب دقیق عرضه و تقاضا درست کرد و در اطراف آن درختهای سیب و آلو و هلو و زردآلو و آنچه را که دارای ویتامین و سایر مواد غذایی است و برای انسان لازم است خلق کرد.


دوم کوهها را درست کرد. و عدل حرکات ها کوه های محکمی را که میلیاردها تن وزن دارد بر دوش آن نصب کرد چون زمین نا آرام و پریشان بود و جاذبه‏ی خورشید آن رابه گونه‏ ی ناهنجاری و به دشت تکان می‏داد خداوند کوههایی را با ارتفاع چند هزار متر مانند میخ به قعر زمین کوبید تا حرکاتش تنظیم گردد، منطقی و مفید شود، حرکات وضعی و انتقالی و محوری و حرکات حساب شده‏ ی دیگر پیدا کرد که آن حرکات منشاء پیدایش شب و روز و چهار فصل و گرما و سرما و ایجادشدن یک طبیعت سالم و مفید گردید.


شدّادکه بود؟چراشدّادبن عاددچار عذاب الهی شد؟

شدّادکه بود؟چراشدّادبن عاددچار عذاب الهی شد؟

روزى پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله نشسته بودند كه عزرائيل به زيارت آن حضرت آمد. پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله از او پرسيد: ((اى عزرائيل ! در اين مدّتى كه خداوند متعال ترا ماءمور كرده كه جان مردم را بگيرى ، تا بحال اتفاق افتاده است كه بر يكى از اينها ترحّم بكنى و دلت به حال او بسوزد؟))


گفت : ((بلى يا رسول الله ! در اين مدّتى كه من بر قبض روح بندگان ماءمور شده ام در دو مورد دلم سوخته است : يكى ، روزى بود كه در دريا از تلاطم امواجِ دريا، كشتى شكست و اهل آن غرق شدند، در آن ميان زنى حامله ، بر روى تخته ناره اى ماند كه در روى امواج دريا حيران و سرگردان شد، و با حركت آب و موج دريا بالا و پائين مى شد؛ در چنين موقعيتى بود كه فرزند او بدنيا آمد، وقتى كه خواست او را شير بدهد، قادر متعال ، فرمان داد: ((جان مادر را بگير و آن كودك را در ميان امواج سهمگين دريا، رها كن .)) من در چنين موقعى بود كه بر آن كودك بى نوا، رحم كردم .
بار دوم ، زمانى بود كه شدّادبن عاد، سالها تلاش كرد و در اين كره خاكى ، بهشت روى زمين را بنا نهاد.
او در طول سالهاى متمادى ، هر چه مى توانست از مرواريد و سنگريزه هاى جواهر و مرجان و زمرّد و طلا و نقره و زبرجد و دُرّ و ياقوتِ مرصَّع ، جمع آورى كرده و تمام امكانات خويش را، در زيبائى آن صرف كرد، تا آنجا كه به ((بهشت شدّاد)) يا ((باغ ارم )) معروف شد.


چنانكه خداوند در قرآن مى فرمايد: (اَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعادٍ- اِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ- اَلَّتى لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُها فِى الْبِلادِ.)(1)هنگاميكه بناى آن شهر زيبا، به اتمام رسيد؛ شدّاد با وزيران و اميران بسوى آن حركت كردند، همينكه به مقابل در رسيد؛ پاى راست از ركاب بيرون آورد و پاى چپ ، در ركاب اسب بود كه فرمان الهى رسيد: ((جان آن ملعون را بگير!))

چون او را قبض روح كردم ، دلم بر وى بسوخت كه بيچاره عمرى به اميد آسايش و راحتى ، در آن بناى عظيم و كاخ باشكوه تلاش كرد ولى چشمش ‍ به آن نيفتاد.

پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و عزرائيل عليه السّلام در اين گفتگو بودند كه جبرئيل نازل شده و اظهار داشت :

((يا محمّدصلّى اللّه عليه و آله خدايت سلام مى رساند و مى فرمايد كه به عزّت و جلال من سوگند كه شدّاد بن عاد، همان كودك بود كه در آن درياى بيكران ، در روى آب ، او را پروردم و از خطرات درياى موّاج ، او را حفظ كردم و بدون مادر تربيت كردم و به پادشاهى رساندم ولى او احسان مرا، كفران نمود و پرچم خودبينى و غرور برافراشت و بالاخره ، من هم عزّت ظاهرى او را، مبدّل به ذلّت ابدى كردم ، تا عاقلان بدانند كه ما كافران را مهلت مى دهيم امّا به حال خود، رها نمى كنيم :

(وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذينَ كَفَرُوا، اَنَّما نُمْلى لَهُمْ خَيْرٌ لاَِنْفُسِهِمْ، اَنَّما نُمْلى لَهُمْ لَيَزْدادُوا اِثْماً، وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهينٌ.)(2)

(آنها كه كافر شدند و راه طغيان پيش گرفتند، تصور نكنند اگر به آنان مهلت مى دهيم به سودشان است . ما به آنان مهلت مى دهيم ، فقط براى اينكه بر گناهان خود بيفزايند و براى آنها عذاب خواركننده اى آماده شده است .
) (3)


1-فجر / 6 - 8.
2-آل عمران / 178.

3-جوامع الحكايات و لوامع الروايات ، ص 365.

چراشدّادبن عاددچار عذاب الهی شد

حضرت داود مامور شد او را دعوت به توحید نماید.داود نزد شدّاد رفت و می گوید هفتصد هزار امیر در دستگاه فرمانروایی او مشغول بود گفت ای شداد خدایت به تو هزار سال عمر داد که هزار گنج نهادی هزار زن بگرفتی هزار لشگر شکستی اگر ایمان آوری روز قیامت از تو باز خواستی نکنم و تو را به بهشت خواهم برد.

شداد گفت ای داود آن بهشتی که تو مرا دعوت می کنی در همین دنیا می سازم تا بدانی که مرا به بهشت خدای تو حاجت نیست.

منطقه حکومت شداد ترکیه-هندوستان و سند-روم-حبشه و سقلاب بود که مرکزش در دمشق قرار داشت.

همانجا دستور داد باغ ارم و بهشت شداد را ساختند و قرآن از آن چنین یاد کرده:

(اوینا الی ربوة ذات قرار و معین)


شداد به دمشق آمد قهرمانان را خواست هزار پادشاه زیر فرمان او بودند هر امیری سه هزار قهرمان داشت به آنها فرمان داد زمینی را انتخاب کردند که خاکش خوشبو باشد و زمینی هموار تا آنجا بهشتی بپا کند.

قهرمانان مهندسی انتخاب کردند با سیصد نفر که ده سال می گشتند تا جایی را در اراضی مغرب هموار و مناسب پیدا کردند ۴۰×۴۰ فرسخ.

هزار امیر داشت هر امیری صد مرد استاد و معمار جمع کردند و با هر استادی هزار شاگرد و عمله بود.

سیصد هزار کارگر جمع شدند و زمین را کندند تا به آب رسیدند ۴۰ گز به عمق فرو رفتند و از آنجا با سنگ مرمر بنا کردند و برای بنای آن دستور داد خزینه های روی زمین را بر چهار پایان بار کردند و از زر و سیم و جواهر از مشرق تا مغرب هرچه طلا ونقره و جواهر بود آوردندو خشتهای طلا ساختند و ستونهای نقره و روزی چهل خروار طلا و نقره برای ساختن بهشت شداد مصرف می کردند.


بعد از سیصد سال بوستانی حاضر شد و هزار قصر در آنجا آراست که از طلا و نقره و زمرد سبز بود و در میان هر قصر سرایی بنا کردند از زبرجد وزمرد  و چهار ستون بر پا کردند تا ارم ذات العماد که در دنیا نظیر نداشت به وجود آمد.

ستونهای بهشت شداد به شهادت قرآن در دنیا بی نظیر بود درختهایی در کنار نهرهای جاری بنا کردند که از طلا و نقره ساق و شاخ و برگ و میوه آن ساخته شده بود یاقوت سرخ در سر شاخها زیبندگی مخصوصی داشت-آنگاه گفت مشک وزعفران و عنبر بجای خاک کف باغ ریختند و در نهرها جواهر پاشیدند بجای سنگ گوهر و مرجان در حوضها وجویها ریختند و از شیر و انگبین در میان هر جویی در مجاری جاری ساختند چنانکه به هم مخلوط نشود و بالای دیوارهای آن بهشت سیصد گز ارتفاع آن بود که یک خشت از نقره کنگره های آن را تشکیل می داد و مروارید فراوان به کنگره های آن آویختند آنگاه دستور داد چهار میدان در چهار طرف ان ساختند و در هر میدانی سه هزار کرسی زرین نهادند و خانه ها آراستند تا برای بهره برداری حاضر شد.

پس از سیصد سال در دنیای آن عصر طلا ونقره و جواهر نزد کسی نبود مگر آنکه همه را در بهشت شداد مصرف کرده بودند تا آنجا که دو گرم طلا در گردن دختری بود ان را به زور گرفتند و آن طفل سر بلند کرد گفت خدایا داد مرا از ستمگران بگیر.

برای افتتاح بهشت شداد دختران خوبرو و زیبا را مانند پیش آهنگان امروز آراستند و غلامان وفرزندان خوش هیکل راجمع کرده منظم نمودند و به میدان ان بهشت فرستادند تا در افتتاح آن سان ببیند و از برابر آنها بگذرد  و داخل بهشت شود.

شداد با یک غلام که منتخب خودش بود رو به بهشت نهاد چون نزدیک در بهشت رسید شخصی با هیبت دید بر خود بلرزید گفت تو کیستی جواب داد ملک الموتم! گفت برای چه کار آمدهای گفت آمده ام جان تو را بگیرم.

 شداد گفت یک لحظه امان بده تا یک بار بهشت خود را ببینم جواب شنید رخصت ندارم در حالی که یک پا در رکاب داشت و پای دیگر در زمین او را قبض روح کرد و بانگی بر تمام دختران و پسران که در بهشت بودند زد همه بر خود لرزیدند و جان دادند.

این بهشت بی صاحب بدانحال نه مالک وملوکی از آن بهره ای نگرفتند.

علامه مجلسی می نویسد شداد شهری بساخت و قصری بنا کرد که در عالم نظیر نداشت یکی از سیاحین این شهر و قصور آن را دیده که ما برای خوانندگان وصف او را نقل می کنیم.

مردی به نام عبد الله بن قلابه دارای شترانی بود که یکی از آنها گریخته بود به طلب آن روان شد و در صحراهای عدن و بیابانهای آن می گشت که به شهری نزدیک شد در آن حصاری دید بر دور آن حصار قصرهای بسیار و علمهای بلندی بود نزدیک شد به گمان آنکه از کسی سوال کند آیا شتر او را ندیده اند؟

از شتری که سوار بود پیاده شد و پای آن را به عقال بست و داخل شهر شد و از بیم جان شمشیر کشید. وارد شهر شد دو در بزرگی دید  که در دنیا از آن دری بزرگتر ندیده بود چوب آن درها از خوشبوترین چوبها بود و مرصع به یاقوت زرد وسرخ بود که آنجا را روشن کرده بود او تعجب کرد یکی از درها را گشود داخل شد شهری درون آن حصار دید که انگشت حیرت به دندان گرفت قصرها بر روی عمودهای زبرجد و یاقوت بنا شده بود بالای هر قصر غرفه دیگر همه را به طلا و نقره و مروارید و یاقوت وزبرجد بنا کرده بودند و بر این قصرها درها نصب کرده بودند مانند دروازه شهر از چوبهای خوشبو و به یاقوت زینت داده. در پی آدمی می نگریست و هیچ کس را نمی دید در اطراف خیابانهای باغ درختان بر روی چشمه ها و نهرهای آب میوه ها را آویخته و آب از جویها روان بود که عکس ناظر را نشان می داد و با خود گفت این باید همان بهشت شداد باشدکه خدا برای بندگانش وصف کرده و خوشحال شد که در آن بهشت در دنیا وارد شده و مقداری از آن زعفرانها و میوه ها را برداشت و از آن زبرجد ها ویاقوت ها مقداری بکند و بیرون آمد و در بیم آن بود کسی او را تعقیب نکند تا بر ناقه اش سوار شد و از همان راه برگشت تا داخل یمن گردید و از آن مرواریدها نشان داد و جریان آن بهشت را برای مردم گفت و آن مرواریدها را فروخت خبر به معاویه رسید در پی والی پیام فرستاد که این مرد را برای او بفرستد تا از او باز پرسی کنند.

عبدالله بسوی معاویه رفت و آنچه دیده بود برای معاویه نقل کرد او هم فرستاد کعب الاخبار را خواست از او پرسید در کتب قدیم دیده ای و شنیده ای یا خوانده ای که چنین شهری باشد!

کعب الاخبار گفت بلی چنین شهری را شداد بنا کرده که قرآن هم به آن اشاره دارد:

"¤ارم ذات العماد التی لم یخلق مثلها فی البلاد¤"

 افتتاح این بهشت از روزهای تاریخی دنیا به شمار می آید که چه جمعیتی به چه جلال و عظمتی به طرف بهشت شداد حرکت کردند نزدیکی بهشت رسیدند یک شب و روز بیشتر نمانده بود که وارد بهشت شوند ناگاه صدایی مهیب شنیدند که یکجا و بی درنگ همگی هلاک شدند و همراهانش هیچکدام به بهشت ارم نرسیدند.

در اینجا کعب الاخبار اضافه کرد که در زمان تو مردی از مسلمانان که سرخ مو سرخ رو و کوتاه قد و بر ابرو وگردنش خالی است در آن صحرا برای شتری که از او گریخته بیرون می رود و به آن بهشت می رسد داخل آن بهشت خواهد شد ناگاه نظرش به پهلوی راستش افتاد که عبدالله نشسته بود گفت: ولله این همان کسی است که داخل بهشت شداد شده و اهل دین حق در اخرالزمان نیز بدان بهشت وارد خواهند شد.

ابن بابویه در شرح معمرین نقل کرده که هشام ابن سعد گفت در اسکندریه سنگی یافتیم در آن نوشته بود "منم شداد ابن عاد که ساختم ارم ذات العماد را که مثل آن خلق نشده است در بلاد و به زور خود وادیها را سد کردم و بنا کردم قصرهای عالی ارم را در حالی که پیری و مرگ نبود و سنگ در نرمی مانند گل بود و گنجی در دربار گذاشتم بر دوازده منزل که آن را احدی بیرون نمی تواند بیاورد تا امت محمد(ص) آن را بیرون خواهند آورد.

منابع:

 قصص الانبیا

 حیو‌‌‌ة القلوب مجلسی

 تاریخ انبیا(حسین عماد زاده)

گريه على (ع ) در نينواونوحه حيوانات وحشى بر حسين (ع )

گريه على (ع ) در نينواونوحه حيوانات وحشى بر حسين (ع )


امام باقر (ع ) مى فرمايد: على (ع ) با مردم مى رفت تا به يك يا دو ميلى كربلا رسيدند، حضرت جلوتر از مردم رفت و جايى را طواف كرد كه به آن ((مقذفان )) مى گفتند. فرمود: (در اينجا دويست پيامبر و دويست سبط پيامبر كشته شده است و همه آنها شهيد بودند. و اين جا مركب ها را مى خوابانند و اينجا شهدا به خاك مى افتند كه هيچ كس قبل از آنها مثل ايشان نبوده و در آينده نيز هيچ كس نمى تواند مانند آنها باشد.)

ابن عباس گويد: در سفر صفين خدمت اميرالمؤ منين على (ع ) بودم چون به نينوا در كنار فرات رسيد به آواز بلند فرياد زد: اى پسر عباس اين جا را مى شناسى ؟

گفتم : يا اميرالمؤ منين نه .

فرمود: اگر مانند من اين جا را مى شناختى از آن نمى گذشتى تا چون من گريه كنى و چندان گريست كه ريشش خيس شد و اشك بر سينه اش روان شد و با هم گريه كرديم و مى فرمود: واى واى مرا چه كار با آل ابوسفيان ، چه كار با آل حرب حزب شيطان و اولياى كفر صبر كن اى عبداللّه كه پدرت مى بيند آن چه را تو مى بينى از آنها. سپس آبى خواست و وضوى نماز گرفت و تا خدا خواست نماز كرد. سپس سخن خود را باز گفت و بعد از نماز و گفتارش چرتى زد و بيدار شد و گفت : يابن عباس .

گفتم : من حاضرم .

فرمود: خوابى كه اكنون ديدم برايت بگويم .

گفتم : خواب ديدى خير است انشاءاللّه .

گفت : در خواب ديدم گويا مردانى فرود آمدند از آسمان با پرچم هاى سفيد و شمشيرهاى درخشان به كمر و گرد اين زمين خطى كشيدند و ديدم گويا اين نخل ها شاخه هاى خود را با خون تازه به زمين زدند و ديدم گويا حسين فرزند و جگر گوشه ام در آن غرق است و فرياد مى زند و كسى به دادش نمى رسد و آن مردان آسمانى مى گويند صبر كنيد اى آل رسول شما به دست بدترين مردم كشته مى شويد و اين بهشت است اى حسين كه مشتاق تو است و سپس مرا تسليت گويند و گويند اى ابوالحسن مژده گير كه چشمت را در روز قيامت روشن گردد و سپس به اين وضع بيدار شدم و بدان كه جانم به دست او است صادق مصدوق ابوالقاسم احمد برايم باز گفت كه من آن را در خروج براى شورشيان بر ما خواهم ديد، اين زمين كرب و بلا است كه حسين به هفده مرد از فرزندان من و فاصله در آن به خاك مى روند و آن در آسمانها معروف است و به نام زمين كرب و بلا شناخته شده است چنان چه زمين حرمين (مكه و مدينه ) و زمين بيت المقدس ياد شوند پس از آن فرمود: يابن عباس برايم در اطراف آن مشك آهو جستجوى كن كه به خدا دروغ نگويم و دروغ نشنوم آنها زرد رنگند و چون زعفرانند.

ابن عباس گويد: آن را جستم و گرد يافتم و فرياد كردم : يا اميرالمؤ منين آنها را يافتم به همان وضعى كه على فرموده بود.

فرمود: خدا و رسولش راست گفتند و برخاست و به سوى آنها دويد و آنها را برداشت و بوييد و فرمود: همان خود آنها است .

ابن عباس مى دانى اين مشك ها چيست ؟ اينها را عيسى بن مردم (ع ) بوييده و اين براى آن است كه به آنها گذر كرده با حواريون و ديده آهوها اين جا گرد هم مى گريند عيسى با حواريون خود نشستند و گريستند و ندانستند براى چه گريه مى كنند و چرا نشستند. حواريون گفتند: اى روح خدا و كلمه او، چرا گريه مى كنيد؟

فرمود: شما مى دانيد اين چه زمينى است ؟

گفتند: نه ، گفت : اين زمينى است كه در آن جگر گوشه رسول احمد و جگر گوشه حره طاهره بتول همانند مادرم را مى كشند، و در آن به خاكى سپرده شود كه خوشبوتر از مشك است چون خاك سليل شهيد است و خساك پيغمبران و پيغمبرزادگان چنين است ، اين آهوان با من سخن مى گويند در اين زمين مى چرند به اشتياق تربت نژاد با بركت و معتقدند كه در اين زمين در امانند. سپس دست به آنها زد و آنها را بوييد و فرمود: اين مشك همان آهوان است كه چنين خوشبو است به خاطر گياهش . خدايا آنها را نگهدار تا پدرش ببويد و تسلى جويد فرمود تا امروز مانده اند و به طول زمان زرد شدند اين زمين كرب و بلا است!

و فرياد كشيد: اى پرودگار عيسى بن مريم بركت به كشندگان حسين مده و به يارى كنندگان آنان خاذلان او و با آن حضرت گريستم تا به رو در افتاد و مدتى از هوش رفت و به هوش آمد و آن پشك ها را در رداى خود بست و به من گفت : تو هم در ردايت بينداز و فرمود: يابن عباس هرگاه ديدى خون تازه از آنها روان شد بدان كه ابو عبداللّه در آن زمين كشته شده و دفن شده .

ابن عباس گويد: من آنها را بيشتر از يك فريضه محافظت مى كردم و از گوشه آستينم نمى گشودم تا در اين ميان كه در خانه خوابيده بودم به ناگاه بيدار شدم ديدم خون تازه از آنها روان است و آستينم پر از خون تازه است من گريان نشستم و گفتم : به خدا حسين كشته شده على در هيچ حديث و خبرى كه به من داده دروغ نگفته و همان طور بوده چون رسول خدا به او خبرها داده كه به ديگران نداده من در هراس شدم و سپيده دم بيرون آمدم و ديدم كه شهر مدينه يكپارچه مه است و چشم جايى را نبيند و آفتاب برآمد و گويا پرده اى نداشت و گويا ديوارهاى مدينه خون تازه بود من گريان نشستم و گفتم : به خدا حسين كشته شد و از گوشه خانه آوازى شنيدم كه مى گويد صبر كنيد خاندان رسول كشته شد فرخ نحول روح الامين فرود شد با گريه و زارى .

سپس به فرياد بلند گريست و من هم گريستم در آن ساعت كه دهم ماه محرم بود بر من ثابت شد كه حسين را كشتند و چون خبر او به ما رسيد چنين بود و من حديث را به آنها كه با آن حضرت بودند گفتم و گفتند: ما در جبهه آن چه شنيدى شنيديم و ندانستيم چه خبر است و گمان كرديم كه او خضر است .

نوحه حيوانات وحشى بر حسين (ع )

اميرالمؤ منين (ع ) فرمود: پدر و مادرم فداى حسين باد! در پشت كوفه كشته مى شود، گويا مى بينم حيوانات وحشى را كه كنار قبر او گردن كشيدند و شب تا صبح بر او مى گريند و نوحه مى كنند وقتى آن زمان شد مبادا كه جفا كنيد. (يعنى شما از حيوانات وحشى كمتر نباشيد! )

برگرفته شده ازکتاب:

400 داستان از مصايب امام على (ع) عزيزی، عباس

سرگذشت حضرت زینب کبری(س)ازتولّدت،کنیه،لقب،ازدواج،کربلا،وداع،اسیری،کرامات و....

سرگذشت حضرت زینب کبری(س)ازتولّدت،کنیه،لقب،ازدواج،کربلا،وداع،اسیری،کرامات و........


گریه پیامبر(ص)برای مصیبت های حضرت زینب کبرِِی(س)درروزتولّدش


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


زينب كبرى (س ) روز پنجم جمادى الاول سال 5 يا 6 هجرت در مدينه چشم به جهان گشود. خبر تولد نوزاد عزيز، به گوش رسول خدا (ص ) رسيد. رسول خدا (ص ) براى ديدار او به منزل دخترش ‍ حضرت فاطمه زهرا (س ) آمد و به دختر خود فاطمه (س ) فرمود: ((دخترم ، فاطمه جان ، نوزادت را برايم بياور تا او را ببينم )).
فاطمه (س ) نوزاد كوچكش را به سينه فشرد، بر گونه هاى دوست داشتنى او بوسه زد، و آن گاه به پدر بزرگوارش داد. پيامبر (ص ) فرزند دلبند زهراى عزيزش را در آغوش كشيده صورت خود را به صورت او گذاشت و شروع به اشك ريختن كرد. فاطمه (ص ) ناگهان متوجه اين صحنه شد و در حالى كه شديدا ناراحت بود از پدر پرسيد: پدرم ، چرا گريه مى كنى ؟! رسول خدا (ص ) فرمود:
((گريه ام به اين علت است كه پس از مرگ من و تو، اين دختر دوست داشتنى من سرنوشت غمبارى خواهد داشت ، در نظرم مجسم گشت كه او با چه مشكلاتى دردناكى رو به رو مى شود و چه مصيبتهاى بزرگى را به خاطر رضاى خداوند با آغوش باز استقبال مى كند)).
در آن دقايقى كه آرام اشك مى ريخت و نواده عزيزش را مى بوسيد، گاهى نيز چهره از رخسار او برداشته به چهره معصومى كه بعدها رسالتى بزرگ را عهده دار مى گشت خيره خيره مى نگريست و در همين جا بود كه خطاب به دخترش فاطمه (س ) فرمود:
((اى پاره تن من و روشنى چشمانم ، فاطمه جان ، هر كسى كه بر زينب و مصايب او بگريد ثواب گريستن كسى را به او مى دهند كه بر دو برادر او حسن و حسين گريه كند)).

پيامبر (ص ) او را بوسيد و در آغوش گرفت و نام او را زينب (س ) گذاشت و سپس فرمود: به شما سفارش مى كنم ، و اين سفارش مرا حاضران به غايبان برسانند
((اين دختر را احترام كنند كه همانند خديجه كبرى (س ) است ))


گريه جبرئيل بر مصايب زينب (س )

روايت شده است كه پس از ولادت حضرت زينب (س )، حسين (ع ) كه در آن هنگام كودك سه چهار ساله بود، به محضر رسول خدا (ص ) آمد و عرض كرد:
((خداوند به من خواهرى عطا كرده است )).
پيامبر(ص ) با شنيدن اين سخن ، منقلب و اندوهگين شد و اشك از ديده فرو ريخت . حسين (ع ) پرسيد:
((براى چه اندوهگين و گريان شدى ؟)).
پيامبر(ص ) فرمود:
((اى نور چشمم ، راز آن به زودى برايت آشكار شود.))
تا اينكه روزى جبرئيل نزد رسول خدا (ص ) آمد، در حالى كه گريه مى كرد، رسول خدا (ص ) از علت گريه او پرسيد، جبرئيل عرض ‍ كرد:
((اين دختر (زينب ) از آغاز زندگى تا پايان عمر همواره با بلا و رنج و اندوه دست به گريبان خواهد بود؛ گاهى به درد مصيبت فراق تو مبتلا شود، زمانى دستخوش ماتم مادرش و سپس ماتم مصيبت جانسوز برادرش امام حسن (ع ) گردد و از اين مصايب دردناك تر و افزون تر اينكه به مصايب جانسوز كربلا گرفتار شود، به طورى كه قامتش خميده شود و موى سرش سفيد گردد.))
پيامبر (ص ) گريان شد و صورت پر اشكش را بر صورت زينب (س ) نهاد و گريه سختى كرد، زهرا (س ) از علت آن پرسيد. پيامبر (ص ) بخشى از بلاها و مصايبى را كه بر زينب (س ) وارد مى شود، براى زهرا(س ) بيان كرد.
حضرت زهرا (س ) پرسيد:
((اى پدر! پاداش كسى كه بر مصايب دخترم زينب (س ) گريه كند چيست ؟ پيامبر اكرم (ص ) فرمود: ((پاداش او همچون پاداش كسى است كه براى مصايب حسن و حسين (ع ) گريه مى كند))



تعبير خواب زينب (س ) توسط پيامبر(ص)

به هنگام رحلت رسول خدا (ص ) اميرالمؤ منين (ع ) و فاطمه زهرا(س ) هر دو خوابى ديدند كه دليل بر فوت رسول خدا بود، از اين رو شروع به گريه و زارى كردند. زينب (س ) نزد رسول خدا(ص ) آمده گفت :
((اى جد بزرگوار! ديشب در خواب ديدم كه بادى سياه وزيدن گرفت و دنيا را تيره و تار ساخت ، تاريكى همه جا را فرا گرفت و مرا از سويى به سوى ديگر مى برد. درخت تنومندى را ديدم و از شدت وزش باد به آن درخت چسبيدم . آن باد درخت را از جاى كند و بر زمين انداخت . بعد به شاخه بعد به شاخه بزرگى از شاخه هاى آن درخت آويختم ، آن را نيز كند. به شاخه اى ديگر چسبيدم ، آن نيز شكست . به يكى از دو شاخه فرعى آن چسبيدم ، آن نيز شكست . در اين حال از خواب بيدار شدم .))
رسول خدا (ص ) در حالى كه مى گريست ، خطاب به زينب فرمود:
((آن درخت جد تواست و شاخه نخستين مادرت فاطمه است ، دومى پدرت على و آن دو شاخه ديگر، برادرانت ، حسنين مى باشند كه دنيا با فقدان آنان سياه مى گردد، تو در ماتم آنان لباس ‍ سياه به تن خواهى كرد.))




لقب هاى حضرت زينب (س )




الف ) زينب كبرى : اين لقب براى مشخص شدن و تمييز دادن او از ساير خواهرانش (كه از ديگر زنان اميرمؤ منان به دنيا آمده بودند) بود.
ب )الصديقة الصغرى : چون ((صديقة ))لقب مبارك مادرش ، زهراى مرضيه (س ) است ، و از سويى شباهت هاى بى شمارى ميان مادر و دختر وجود داشت ، لذا حضرت زينب را ((صديقه صغرى )) ملقب كردند.
ج ) عقيله / عقيله بنى هاشم / عقيله الطالبين :
((عقيله )) به معناى بانويى است كه در قومش از كرامت و ارجمندى ويژه اى بر خوردار باشد و در خانه اش عزت و محبت فوق العاده اى داشته باشد.
د) ديگر لقب ها:
از ديگر لقب هاى حضرت زينب ، موثقه عارفه ، عالمه غيرمعلمه ، عابده آل على ، فاضله و كامله است .
جود و سخاوت زينب (س )

روزى ميهمانى براى اميرالمؤ منين (ع ) رسيد. آن حضرت به خانه آمده و فرمود: اى فاطمه ، آيا طعامى براى ميهمان خدمت شما مى باشد؟ عرض كرد: فقط قرض نانى موجود است كه آن هم سهم دخترم زينب مى باشد. زينب (س ) بيدار بود، عرض كرد: اى مادر، نان مرا براى ميهمان ببريد، من صبر مى كنم . طفلى كه در آن وقت ، كه چهار يا پنج سال بيشتر نداشته اين جود و كرم او باشد، ديگر چگونه كسى مى تواند به عظمت آن بانوى عظمى پى ببرد؟ زنى كه هستى خود را در راه خدا بذل بنمايد، و فرزندان از جان عزيزتر خود را در راه خداوند متعال انفاق بنمايد و از آنها بگذرد بايستى در نهايت جود بوده باشد.
نماز نشسته

برخى از پژوهشگران روايت كرده اند كه حضرت زين العابدين (ع ) فرمود: ((عمه ام زينب در تمام طول مسافرت از كوفه به شام نمازهاى واجب و نوافلش را ايستاده مى خواند و در يكى از منازل ، ديدم نشسته مى خواند، علت اين كار را پرسيدم . پاسخ داد: به خاطر شدت گرسنگى و ضعف ، سه شبانه روز است كه ديگر نمى توانم ايستاده نماز بخوانم (زيرا حضرت غذاى خود را بين كودكان تقسيم مى كرد) به خاطر اينكه دشمن به هر كدام از ما، در شبانه روز فقط يك قرص نان مى داد.))
هر گاه انسان به دقت به حالات آن حضرت نگاه كند و توجه و انقطاع او را به خداوند متعال ببيند، در عصمت آن حضرت ترديدى به خود راه نمى دهد و يقين مى كند كه آن حضرت از همان زنان پارسايى است كه تمام حركات و سكنات خود را وقف خداوند متعال نموده اند و از همين رهگذر به جايگاه رفيع و درجات بلندى كه از درجات پيامبران و اوصيا حكايت مى كند، رسيده است .


شرط ازدواج زینب

و گفته اند: حضرت اميرالمؤ منين (ع ) هنگامى كه زينب (س ) را به پسر برادرش عبدالله بن جعفر تزويج كرد، در ضمن عقد، شرط نمود هر گاه زينب خواست با برادرش حضرت امام حسین (ع ) سفر رود، او را از آن منع نكرده و باز ندارد، و چون عبدالله بن جعفر خواست حضرت امام حسين (ع ) را از سفر عراق باز دارد و حضرت آن را نپذيرفت و عبدالله ماءيوس و نوميد گرديد، دو فرزندش عون و محمد را فرمان داد كه به همراه آن بزرگوار به عراق روند و در برابر آن حضرت جهاد و كارزار نمايند، و هنگامى كه حضرت امام حسين (ع ) روانه كوفه شد، هر كس او را ملاقات و ديدار مى نمود، از مردم كوفه و مكر و فريب ايشان او را مى ترسانيد، حضرت امام حسين (ع ) مى فرمود: ((ايم الله لتقتلنى الفئة ، و ليسلطن عليهم من يذلهم ))؛ به خدا سوگند هر آينه گروه ستمگران مرا مى كشند، و خدا كسى را كه آنان را ذليل و خوار گرداند، بر ايشان مسلط و چيره نمايد.
سؤ ال و جواب برادر و خواهر

روزى جناب زينب (س ) از برادر بزرگوار خود امام حسين (ع ) چند مطلب پرسيد كه در ذيل مى خوانيد:
حضرت زينب : اى برادر! مصيبت شما بزرگتر است يا مصيبت حضرت آدم ؟
حضرت امام حسين : اى خواهرم ! آدم بعد از فراق حضرت حوا به وصال رسيد اما من بعد از فراق به شهادت مى رسم .
حضرت زينب : اى برادر! مصيبت شما نسبت به مصيبت حضرت ابراهيم خليل در مقام مقايسه چگونه است ؟
حضرت امام حسين : اى خواهرم ! آتش به روى حضرت ابراهيم گلستان شد، اما آتش جنگ من سوزان گردد.
حضرت زينب : اى برادر! مصيبت شما بزرگتر است يا مصيبت حضرت زكريا؟
حضرت امام حسين : اى خواهرم ! زكريا را دفن كردند، اما بدن مرا زير سم اسبان قرار مى دهند.
حضرت زينب : اى برادر! مصيبت شما در مقام مقايسه با مصيبت حضرت يحيى چگونه است ؟
حضرت امام حسين : اى خواهرم ! اگر چه سر يحيى را از طريق ظلم و ستم بريدند اما بستگانش را اسير نكردند، ولى اهل و عيالم را بعد از شهادتم اسير خواهند كرد.
حضرت زينب : اى برادر! مصيبت شما نسبت به ايوب چگونه است ؟
حضرت امام حسين : اى خواهرم ! زخمهاى ايوب مرهم پذير شد و خوب گرديد، امام زخمهاى من خوب نخواهد شد.
التماس دعا از زينب (س )

حضرت امام حسين (ع ) در آخرين وداع خود با خواهرش زينب (س ) فرمود: ((خواهرم ! هنگام نماز شب ، مرا فراموش ‍ نكن )).

پرستارى مادر

روزهايى بر حضرت فاطمه زهرا (س ) گذشت كه بر اساس ‍ دردهاى فراوان از جمله : شكسته شدن پهلو، ورم بازو، صورت سيلى خورده و سقط جنين ، حدود90 روز بسترى بود. ناگفته پيداست كه چنين بيمارى نياز به پرستار دارد، لذا حضرت زينب در سن 5 سالگى از مادر پذيرايى و پرستارى مى كرد و متاءسفانه طولى نكشيد كه به فراق مادر مبتلا گرديد.

زينب (س ) در سوگ مادر
نابكاران و كوردلانى كه مى خواستند على (ع ) را به بيعت با خليفه وادارند، آمده بودند تا او را به زور از خانه اش بيرون ببرند. على بيرون نرفت ، زهرا پيش آمد و با ضربات ((مغيره )) و ((قنفذ)) نقش زمين گشت و با بدنى مجروح در بستر بيمارى قرار گرفت . و سرانجام زينب به سوگ مادر نشست .
زهرا (س ) چون در بستر مرگ قرار گرفت ، به دختر پنج ساله اش ‍ وصيت كرد:
((هرگز از دو برادرت جدا مشو. پيوسته با آنان باش ‍ و از آنان نگهدارى كن . براى آنها به جاى من مادر باش .))
زينب به چشم خود ديد كه چگونه پدرش جسم پاك مادر را غسل داده و چگونه اشك مى ريزد، چه سان ناتوان شده و از خدا صبر و بردبارى مى طلبد؟!
هنگام دفن مادر، كه به نظر مى رسد در خانه انجام گرفت ، با چشم تيزبين مى ديد كه كه زهرا را زير خاكها پنهان مى كنند، و با ياد نمودن رسول خدا از ستم امت و ستمگران رياست طلب شكوه مى كنند.
زينب با ديدن چنين مناظرى رو به سوى قبر پيامبر كرد و گفت : با مرگ مادر جاى خالى تو براى ما محقق شد، و ديگر ديدار ممكن نيست .
عزادارى براى فاطمه زهرا(س )ووصیّت مادربه ایشان

آن روز، چهار ساله گلستان عصمت و عفاف در كنار بستر مظلومه تاريخ (فاطمه زهرا) همراه اسماء بنت عميس زانوى غم را بغل گرفته و خيره خيره بر چهره تكيده مادر نگاه مى كرد.
مادر از او خواست كه نزديك بستر آيد. سپس به او دو امانت گرانبها سپرد و فرمود:
((دخترم زينب ! دو بقچه اى كه به تو مى سپارم ، يكى از آنها متعلق به دختر ابوذر غفارى و ديگرى مال خودت مى باشد، كه در آن پيراهنى است كه مال حسين مى باشد. اما بدان هر گاه كه او، اين پيراهن را از تو طلب نمايد، وقت وصل و همراهى شما سر رسيده و حسين براى شهادت مهيا مى گردد.))
فاطمه (س ) رو به اسماء نمود و فرمود:
((من اندكى به خواب مى روم . لحظاتى بعد سراغم بيا و مرا صدا نما. اگر جواب تو را ندادم ، برو على و اولادم را مطلع كن كه زهرا از دنيا رخت بربسته است .))
سپس مشغول خواندن سوره يس گشت :
((يس ، و القرآن الحكيم ...)).
اسماء لحظاتى بعد زهرا (س ) را صدا مى زند، اما چيزى نمى شنود و در مى يابد كه دختر پيغمبر از دنيا چشم فرو بسته است .
زينب بعد از سكوت مادر با حالت صيحه و گريه خود را بر بدن مطهر او مى اندازد و صدا مى زند و مى گويد:
((مادر! سلام ما را به جدمان رسول خدا برسان . مادر! گويى ما امروز رسول خدا را از دست داديم . مادر!...))


زینب(س)در سوگ پدرش على (ع )

در شهر كوفه ، مردم صداى شيون و عزايى را شنيدند كه در بين زمين و آسمان ندا در داد: ((قد قتل مرتضى تهدمت و الله اركان الهدى )) آرى ، صداى جبرئيل امين است كه در غم امام المتقين صحيه مى زند كه على را كشتند. والله ، اركان هدايت را از بين بردند...
زينب صداى حزين امين وحى را كه مى شنود، در يك لحظه صحيه از دست دادن مادرش زهرا برايش تداعى مى گردد.
در مسجد قامت به خون نشسته على (ع ) را در گليمى نهاده و راهى منزل مى كنند. در فاصله اندكى كه به جا مانده است ، حضرت فرمودند:
((فرزندانم ! مرا بگذاريد تا با پاى خودم وارد منزل گردم . نمى خواهم دخترم زينب متوجه اين وضع من گردد.))
آرى زينب دو چهره خونين را پشت در خانه شان ديده است ، يك بار مادر خود را و اين بار قامت رشيد امام المتقين را و از شدت غصه به خود مى پيچيد.
او گرد وجود پدر خويش همچون پروانه مى گرديد و از خرمن وجود او بهره ها مى برد. در آخرين لحظات از پدر خويش اجازه خواست تا از او سئوالى را بپرسد. امام او را در پرسيدن آزاد دانست و فرمود:
((دخترم ! هر چه مى خواهى بپرس كه فرصت كم است .))
زينب رو به پدر كرد و گفت :ام ايمن مى گويد:
((من از رسول خدا شنيدم كه حسينم در نقطه اى به نام كربلا در روز عاشورا با لب تشنه شهيد مى گردد)) آيا نقل قول او صحيح است ؟
امام فرمود:
((آرى ؛ ام ايمن درست مى گويد. اما من چيزى اضافه بر كلام او برايت نقل كنم . دخترم ! روزى شما را از دروازه همين شهر كوفه به عنوان اسراى خارجى وارد مى نمايند كه شهر در شور و شعف موج مى زند، آن روز مردم ، شهر را آذين مى بندند و با دست زدن و هلهله از آمدن شما استقبال كرده و شما را در شهر گردش مى دهند.))
زينب از شنيدن كلام امام معصوم (ع )، مى بيند كه چه مصايب طاقت فرسايى در انتظار او مى باشد.


زینب(س)ومصيبت برادرش امام حسن (ع )
از برخى از مطلعين و دانايان و آگاهان چنين رسيده است :((هنگامى كه امام حسن (ع ) تشت و لگن مقابلش گذاشته شد، در حالى كه جگر رنج ديده اش استفراغ و قى مى كرد، شنيد خواهرش ‍ زينب مى خواهد نزد او بيايد. در آن حال كه سخت بيمار بود، فرمان داد كه تشت را بردارند، زيرا مى ترسيد خواهرش از ديدن آن تشت افسرده شود.
امام حسن مجتبى (ع ) بر اثر زهر به شدت در رنج بود. نيمه هاى شب ، امام حسن (ع ) ديد از تحمل درد و رنج ناتوان شده ، لذا يگانه مونس و غمخوارش ، زينب (س ) را صدا زد: زينب (س ) برخاست و به بالين برادر آمد و او را به گونه اى ديد كه چون مار گزيده به خود مى پيچيد، احوال او را پرسيد، امام حسن (ع )
((خواهرم ! برو برادرم حسين را خبر كن به اين جا بيايد.))زينب (س ) با چشمى گريان و دلى غمبار، به خانه برادرش حسين (ع ) شتافت و ماجرا را به او گفت و او را به بالين برادر آورد. سرانجام زينب (س ) با شهادت برادرش امام حسن (ع ) روبه رو شد و داغ پرسوز برادر بزرگش را كه يك عمر از دست دشمنان ، خون جگر خورده بود، ديد ولى كاهش همين مقدار مصيبت را بيشتر نمى ديد، زينب (س ) در تشييع جنازه برادرش امام حسن (ع ) ديد گروهى از بنى اميه با تحريك عايشه به بهانه اين كه ما نمى گذاريم شما پيكر برادرتان حسن را در كنار قبر رسول خدا (ص ) به خاك بسپارد، اهانتها كردند، حتى جنازه اش را تيرباران نمودند، به طورى كه وقتى امام حسين (ع ) و ياران ، جنازه او را در قبرستان بقيع به زمين نهادند تيرهايى را كه به بدن آن حضرت اصابت كرده بود شمردند به هفتاد تير رسد.

سلام زينب (س ) به حبيب بن مظاهر

فزونى سپاه دشمن و نيروى اندك محدود برادر بيش از همه ، قلب زينب (س ) را آماج دردها و غصه هاى فراوان مى كرد، و بدين جهت چون روز ششم محرم حبيب بن مظاهر به يارى حسين (ع ) به كربلا آمد، و دختر اميرالمؤ منين (س ) از اين فداكارى باخبر گشت ، به حبيب پيغام سلام داد.
چون اين پيغام به حبيب رسيد، بر روى خاك كربلا نشست و مشتى از آن برداشته بر سرو صورت خويش ريخت و گفت : خاكم به سر! سختى كار زينب به جايى رسيده است كه به مثل من سلام مى رساند!!
گوشه ای ازکرامات حضرت زینب(س)


هنگامى كه اسيران آل محمد (ص ) را از سوى كوفه به شام مى بردند، در مسير راه به كوه جوشن (نزديك شهر حلب ) رسيدند، بچه يكى از بانوان حرم كه در رحم داشت و نام او را محسن نهاده بودند، بر اثر سختى راه و تشنگى اش سقط شد، كه هم اكنون در آن جا زيارتگاهى به نام ((مشهد السقط)) موجود است كه يادآور همان صحنه دلخراش مى باشد.
روايت شده است كه حضرت زينب (س ) ديد در نزديك آن كوه ، معدن مس قرار دارد و عده اى در آن جا مشغول كار هستند، براى گرفتن آب و غذا نزد آنها رفت ، آنها كه از دشمنان بودند، با كمال سنگدلى از دادن آب و غذا امتناع نمودند، بلكه به ناسزاگويى به اهل بيت (ع ) پرداختند.
دل حضرت زينب (س ) بسيار سوخت ، در مورد آنها نفرين كرد، همين نفرين باعث شد كه آن معدن به كلى نابود گرديد و سرمايه آنها كه سالها، ثروت كلانى از آن معدن به دست آورده بودند، بر باد رفت .
و در روايت ديگر، نظير اين مطلب به كوهى به نام كوه حران ، نسبت داده شده كه كارگران مس در آن جا حتى از آب دادن به اهل بيت (ع ) خوددارى كردند و با برخوردى بى رحمانه اهل بيت (ع ) را از خود راندند، بر اثر نفرين زينب (س ) صاعقه اى بر آنها فرود آمد، و تمامى آن سنگدلان تيره بخت را سوزانيد و نابود ساخت .

نابودی زن بیرحم

در مسير راه كوفه و شام ، اسيران آل محمد (ص ) به منزلگاهى رسيدند كه نام آن ((قصر عجوز)) بود، منظور از عجوزه زنى به نام ((ام الحجام )) بود، اين زن كه سرشتى ناپاك داشت و از دشمنان كوردل بود، گستاخى و بى شرمى را به جايى رسانيد كه كنار سر مقدس امام حسين (ع ) آمد و بر سنگى چهره سرى را كشيد و آن را خراشيد به طورى كه از آن سر مقدس خون ريخت .
زينب (س ) با ديدن اين صحنه دلخراش پرسيد: اين زن چه نام دارد؟
گفتند: نام او ((ام الحجام )) است .
حضرت زينب (س ) با آه و ناله جانسوز آن زن پليد چنين نفرين كرد:
((اللهم خرب عليها قصرها، واحرقها بنار الدنيا قبل نار الاخرة ))؛ خدايا، خانه اين زن را ويران فرما، و او را با آتش دنيا قبل از آتش ‍ آخرت ، بسوزان .))
روايت كننده مى گويد: سوگند به خدا هنوز دعاى زينب (س ) به آخر نرسيده بود كه ديدم قصر ويران شده ، و آتشى در آن قصر ويران شده روى آورد و همه آنچه را در آنجا بود با آن زن سوزانيد و به خاكستر تبديل كرد و سپس باد تندى وزيد و همه آن خاكسترها را پراكنده ساخت و ديگر نشانه و اثرى از آن قصر باقى نماند.


اثردعای زینب(س)
اهل بيت (ع ) از آن جا (قصر عجوزه ) گذشتند. هنگامى كه به منزلگاهى به نام ((قصر حفوظ)) سپس به سيبور رسيدند مردم آن جا با اسيران آل محمد (ص ) خوشرفتارى كردند. حضرت زينب (س ) از آنها تشكر كرد، و براى آنها دعا كرد، بر اثر دعاى آن حضرت ، مردم آنجا از گزند ظالمان محفوظ ماندند و آبشان شيرين و گوارا شد، و رزق و روزى شان پر بركت و ارزان گرديد.

نفرين حضرت زينب (س )
زينب (س ) گفت : كنار خيمه ايستاده بودم ، ناگاه مردى كبود چشم به سوى خيمه آمد (و آن خولى بود) و آنچه در خيمه يافت ، ربود. امام سجاد (ع ) روى فرش پوستى خوابيده بود، آن نامرد آن پوست را آن چنان كشيد كه امام سجاد (ع ) روى خاك زمين افتاد، سپس او به من متوجه شد و مقنعه ام را كشيد و گوشواره ام را از گوشم بيرون آورد كه گوشم پاره شد، و در عين حال گريه مى كرد. گفتم : غارت مى كنى در عين حال گريه مى كنى ؟ گفت : براى مصايبى كه بر شما اهل بيت پيامبر (ص ) وارد شده گريه مى كنم . گفتم : خداوند دستها و پاهايت را قطع كند و در آتش دنيا قبل از آخرت بسوزاند.
هنگامى كه مختار روى كار آمد و به دستور او خولى را دستگير كرده و نزدش آوردند، مختار به او گفت : تو در كربلا چه كردى ؟ جواب داد: به خيمه على بن الحسين امام سجاد (ع ) رفتم ، روسرى و گوشواره زينب (س ) را كشيدم و ربودم . مختار گريه كرد و گفت : در اين هنگام زينب (س ) چه گفت : خولى جواب داد: گفت خدا دستها و پاهايت را قطع كند و تو را در آتش دنيا قبل از آخرت بسوزاند، مختار گفت : سوگند به خدا، خواسته او را بر مى آوردم ، آن گاه دستور داد دستها و پاهاى خولى را بريدند و او را آتش ‍ زدند.
گرفتن روزی یک هندی مدت بیست سال

يكى از علماى بزرگوار مى گويد: متولى حرم حضرت زينب (س ) فرمود: يك روز يك هندى آمد جلوى صحن حضرت زينب دستش را دراز كرد و چيزى گفت . ديدم يك سكه طلايى در دست او گذاشته شد. رفتم پيشش و گفتم : اين سكه را با پول من عوض ‍ مى كنى . مرد هندى با تعجب گفت : براى چه ؟ گفتم : براى تبرك . با تعجب گفت : مگر شما از اين سكه ها نمى گيريد من بيست سال است كه هر روز يك سكه مى گيرم و در شهر شام زندگى مى كنم .
نتيجه احترام يك سنى به زينب (س )

يكى از شيعيان ، به قصد زيارت قبر بى بى حضرت زينب (س ) از ايران حركت كرد تا به گمرك ، در مرز بازرگان ، رسيد. شخصى كه مسئول گمرك بود، پير زن را خيلى اذيت كرد و به شدت او را آزار روحى داد. مرتب سؤ ال مى كرد: براى چه به شام مى روى ؟ پولهايت را جاى ديگر خرج كن .
زن گفت : اگر به شام بروم ، شكايت تو را به آن حضرت مى كنم .
گمركچى گفت : برو و هر چه مى خواهى بگو، من از كسى ترسى ندارم .
زن پس از اينكه خودش را به حرم و به قبر مطهر رساند، پس از زيارت با دلى شكسته و گريه كنان عرض كرد: اى بى بى ! تو را به جان حسين ات انتقام مرا از اين مرد گمركچى بگير.
زن هر بار به حرم مشرف مى شد، خواسته اش را تكرار مى كرد. آن شب در عالم خواب بى بى زينب (س ) را ديد كه آن را صدا زد.
زن متوجه شد و پرسيد: شما كيستيد؟
حضرت زينب (س ) فرمود: دختر على بن ابى طالب (ع ) هستم ، آيا از اين مرد شكايت كردى ؟
زن عرض كرد: بله ، بى بى جان ! او به واسطه دوستى ما به شما مرا به سختى آزار داد من از شما مى خواهم انتقام مرا از او بگيريد.
بى بى فرمود: به خاطر من از گناه او بگذر.
زن گفت : از خطاى او نمى گذرم .
بى بى سه بار فرمايش خود را تكرار كرد و از زن خواست كه گمركچى را عفو كند و در هر بار زن با سماجت بسيار بر خواسته اش اصرار ورزيد. روز بعد زن خواسته اش را دوباره تكرار كرد. شب بعد هم بى بى را در خواب و به زن فرمود: از خطاى گمركچى بگذر.
باز هم زن حرف بى بى را قبول نكرد و بار سوم بى بى به او فرمود: او را به من ببخش ، او كار خير كرده و من مى خواهم تلافى كنم .
زن پرسيد: اى بانوى دو جهان ! اى دختر مولاى من ، اين مرد گمركچى كه شيعه نبود، اين قدر مرا اذيت كرد، چه كارى انجام داده كه نزد شما محبوب شده است ؟
حضرت فرمود: او اهل تسنن است ، چند ماه پيش از اين مكان رد مى شد و به سمت بغداد مى رفت . در بين راه چشمش به گنبد من افتاد، از همان راه دور براى من تواضع و احترام كرد. از اين جهت او بر ما حقى دارد و تو بايد او را عفو كنى و من ضامن مى شوم كه اين كار تو را در قيامت تلافى كنم .
زن از خواب بيدار شد و سجده شكر را به جاى آورد و بعد به شهر خود مراجعت كرد.
در بين راه گمركچى زن را ديد و از او پرسيد: آيا شكايت مرا به بى بى كردى ؟
زن گفت : آرى اما بى بى به خاطر تواضع و احترامى كه به ايشان كردى ، تو را عفو كرد. سپس ماجرا را دقيق بازگو كرد.
مرد گفت : من از قوم قبيله عثمانى هستم و اكنون شيعه شدم . سپس ‍ ذكر شهادتين را به زبان جاى كرد.

منبع:گوشه ای ازکتاب زیبای

200 داستان از فضايل ، مصايب و كرامات حضرت زينب (س)عزيزی، عباس



دگرگونی عالم  پس ازشهادت امام حسین (ع)درروزعاشورا

دگرگونی عالم  پس ازشهادت امام حسین (ع)درروزعاشورا

پس ازشهادت آن بزرگوار،سپاه کوفه سه تکبیر(الله اکبر)کفتند!!زمین به سختی لرزیدوشرق وغرب تاریک شدومردم رازلزله وبرق فروگرفت وآسمان خون باریدوهاتفی(فریادزننده ای)ازآسمان نداکردکه :بخداسوگندامام فرزندامام وبرادرامام وپدرامامان،حسین بن علی،کشته شد.

ذریعة النجاةص147وقصه کربلانوشته علی نظری منفردص376

راوی گفت:درآن وقت غبارشدیدتوأم باتاریکی وطوفان سرخی که امکان دیدن نمی گذاشت آسمان رافراگرفت که آن گروه گمان کردندعذاب برآنهانازل گردیده وساعتها ادامه داشت.

منبع:مقتل الحسین مقرّم238وقصه کربلانوشته علی نظری منفردص376

امام صادق (ع)به زراره فرمود:ای زراره!آسمان چهل روزبرحسین (ع)خون گریست وزمین چهل روز به سیاهی گریست وخورشیدتاچهل روزبه گرفتگی وسرخی گریست وکوههاازهم پاشیدوفروریخت ودریاهامتلاطم گشت.

زیارت ناحیه بحارالانوارجلد98ص317وقصه کربلانوشته علی نظری منفردص377

 1-برخورد ستارگان آسمان با يکديگر :

عن عيسى بن الحارث الكندي ، قال : لما قتل الحسين مكثنا سبعة أيام إذا صلينا فنظرنا إلى الشمس على أطراف الحيطان كأنها الملاحف المعصفرة ، ونظرنا إلى الكواكب يضرب بعضها بعضا .

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 432 – 433 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 15 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 312 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 227 .

عيسى بن حارث كندى مي گويد : هنگامي حسين بن على (عليه السلام) را شهيد كردند ، تا هفت روز ، هر گاه که نماز عصر را مي خوانديم مي ديديم آفتابي كه بر ديوارهاى خانه ها مي تابيد به قدري قرمز بود که گويا چادر هاي سرخ است که بر آن  کشيده اند ، و مي ديديم که برخي از ستارگان همديگر را مي زدند (با يکديگر برخورد مي کردند) .

2 . آسمان خون گريه کرد :

عَنْ نَضْرَةَ الْأَزْدِيَّةِ قَالَتْ : لَمَّا أَنْ قُتِلَ الْحُسَيْنُ بن علي (عليهما السلام) مَطَرَتِ السَّمَاءُ دَماً فَأَصْبَحْتُ وَ كُلُّ شَيْ‏ءٍ لَنَا مَلْآنُ دَما .

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 433 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 312 ، 313 و الثقات ، ابن حبان ، ج 5 ، ص 487 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 227 – 228 .

نضره ازديه گويد : هنگامى كه حسين بن علي (عليهما السّلام) شهيد شدند ، آسمان خون باريد و ما همچنان مي ديديم كه تمام اشياء  و اسباب ما مملو از خون است .

جعفر بن سليمان قال حدثني خالتي أم سالم قالت لما قتل الحسين بن علي مطرنا مطرا كالدم على البيوت والجدر قال وبلغني أنه كان بخراسان والشام والكوفة .

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 433 – 434  و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 312 – 313 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 16 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 228 – 229 .

جعفر بن سليمان ، روايت كرده كه خاله‏ام ، ام سالم ، گفت : هنگامى كه امام حسين (عليه السلام) به شهادت رسيد ، باراني همانند خون بر ديوارها و خانه ها مي باريد . و گفت : به من خبر داند که همين باران خون ، در خراسان ، شام و كوفه نيز باريده است .

3 . اشک ريختن آسمان :

عن ابن سيرين قال لم تبك السماء على أحد بعد يحيى بن زكريا إلا على الحسين بن علي .

سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 312 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 225 – 226 .

ابن سيرين گفت : آسمان براي هيچ کسي جز يحيي بن زکريا و حسين بن علي (عليهم السلام) گريه نکرده است .

4 . تاريک شدن دنيا :

حدثنا خلف بن خليفة ، عن أبيه ، قال : لما قتل الحسين اسودت السماء ، وظهرت الكواكب نهارا حتى رأيت الجوزاء عند العصر وسقط التراب الأحمر .

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 431 – 432  و تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 2 ، ص 305 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 226 .

خلف بن خليفه از پدرش نقل مي کند که گفت : زماني که امام حسين (عليه السلام) به شهادت رسيد ، آن قدر آسمان تاريک شد که هنگام ظهر ستاره هاي آسمان ظاهر شدند ؛ تا جائي که ستاره  جوزا در عصر ديده شده و خاک سرخ از آسمان فرو ريخت .

وقال : وقال علي بن مسهر ، عن جدته : لما قتل الحسين كنت جارية شابة ، فمكثت السماء بضعة أيام بلياليهن كأنها علقة .

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 432 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 226 .

علي بن مسهر از جده اش نقل مي كند كه مي گفت: هنگامي كه امام حسين به شهادت رسيد من دختري نوجوان بودم، آسمان چند شبانه روز درنگ نمود كه گويا لخته خون بود .

5 . سرخ شدن آسمان :

وقال علي بن محمد المدائني ، عن علي بن مدرك ، عن جده الأسود بن قيس : احمرت آفاق السماء بعد قتل الحسين بستة أشهر ، نرى ذلك في آفاق السماء كأنها الدم . قال : فحدثت بذلك شريكا ، فقال لي : ما أنت من الأسود ؟ ، قلت : هو جدي أبو أمي قال : أم والله إن كان لصدوق الحديث ، عظيم الأمانة ، مكرما للضيف .

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 432 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 15 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 312 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 227 .

علي بن مدرك از پدر بزرگش اسود بن قيس نقل مي كند كه گفت : پهنه آسمان پس از شهادت امام حسين به مدت شش ماه سرخرنگ شده بود كه ما آن را شبيه خون در آسمان مشاهده مي كرديم ، علي بن محمد مدائني از وي سؤال كرد : چه نسبتي با اسود داري ؟ گفت : او جد مادري من است گفت : به خدا سوگند كه او راستگو وامانتداري بزرگ وميهمان نواز بود .

وقال عباس بن محمد الدوري ، عن يحيى بن معين : حدثنا جرير ، عن يزيد بن أبي زياد ، قال : قتل الحسين ولي أربع عشرة سنة ، وصار الورس الذي كان في عسكرهم رمادا واحمرت آفاق السماء ونحروا ناقة في عسكرهم فكانوا يرون في لحمها النيران .

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 434 – 435 و تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 2 ، ص 305 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 313 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 15 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 230.

يزيد بن ابي زياد مي گويد: من چهارده ساله بودم كه حسين بن علي به شهادت رسيد گياه ورس در بين لشكر به خاكستر تبديل شد و پهنه آسمان قرمز رنگ شد شتري را لشكريان ذبح كردند آتش از گوشتش زبانه مي كشيد .

عن هشام عن محمد قال تعلم هذه الحمرة في الأفق مم هو فقال من يوم قتل الحسين بن علي .

سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 312 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 15 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 228 .

هشام از محمد نقل مي كند كه گفت : مي داني سرخي افق از چه زماني بوده ؟ از روزي كه حسين بن علي به شهادت رسيد اين سرخي در افق ديده شد .

6 . ديوار دار الإماره خون گريه کرد :

حدثني أبو يحيى مهدي بن ميمون قال : سمعت مروان مولى هند بنت المهلب ، قال : حدثني بواب عبيد الله بن زياد أنه لما جئ برأس الحسين فوضع بين يديه ، رأيت حيطان دار الامارة تسايل دما .

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 433 – 434 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 229 .

هنگامى كه سر مبارك امام حسين عليه السلام را در برابر ابن زياد نهادند ، ديدم كه از ديوارهاى دارالاماره خون جارى مى‏گشت‏ .

7 . گرفتن خورشيد :

عَن أَبُو قَبِيلٍ لَمَّا قُتِلَ الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ (عليه السلام) كُسِفَتِ الشَّمْسُ كَسْفَةً بَدَتِ الْكَوَاكِبُ نِصْفَ النَّهَارِ حَتَّى ظَنَنَّا أَنَّهَا هِي‏ .

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 433  و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 228 و تلخيص الحبير ، ابن حجر ، ج 5 ، ص 84 و السنن الكبرى ، البيهقي ، ج 3 ، ص 337 .

هنگامى كه امام حسين عليه السلام به شهادت رسيد، خورشيد گرفت و آن قدر تاريك شد كه هنگام ظهر ستاره‏هاى آسمان ظاهر گرديدند . از اين اتفاق چنين پنداشتم كه قيامت برپا شده است !

8 . جاري شدن خون تازه از زير سنگ ها :

( وقال ) يعقوب بن سفيان ثنا سليمان ابن حرب ثنا حماد بن زيد عن معمر قال َ أَوَّلُ مَا عُرِفَ الزُّهْرِيُّ تَكَلَّمَ فِي مَجْلِسِ الْوَلِيدِ بْنِ عَبْدِ الْمَلِكِ فَقَالَ الْوَلِيدُ أَيُّكُمْ يَعْلَمُ مَا فَعَلَتْ أَحْجَارُ بَيْتِ الْمَقْدِسِ يَوْمَ قُتِلَ الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ فَقَالَ الزُّهْرِيُّ بَلَغَنِي أَنَّهُ لَمْ يُقْلَبْ حجرا إِلَّا وَ تَحْتَهُ دَمٌ عَبِيط .

تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 2 ، ص 305 و تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 434 و  سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 314 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 16 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 229 .

ابو بكر بيهقى از معروف روايت كرده كه وليد بن عبد الملك از زهرى پرسيد سنگ‏هاى بيت المقدس در روز كشته شدن حسين بن على چه حالتى به خود گرفتند ، زهرى‏ گفت : به من خبر دادند كه در روز شهادت حسين بن علي هر سنگى را كه از زمين بر مي داشتند در زير او خون تازه مي ديدند .

عَنْ أُمِّ حَيَّانَ قَالَتْ يَوْمَ قُتِلَ الْحُسَيْنُ أَظْلَمَتْ عَلَيْنَا ثَلَاثاً وَ لَمْ يَمَسَّ أَحَدٌ مِنْ زَعْفَرَانِهِمْ شَيْئاً فَجَعَلَهُ عَلَى وَجْهِهِ إِلَّا احْتَرَقَ وَ لَمْ يُقَلَّبْ حَجَرٌ بِبَيْتِ الْمَقْدِسِ إِلَّا أَصْيب تَحْتَهُ دَماً عَبِيطا

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 434 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 229 و ...

از ام حيان نقل است كه گفت : روز شهادت حسين اسمان سه شبانه روز تاريك شد وهر كس دست به زعفران مي زد دستش مي سوخت و زير هر سنگي در بيت المقدس خون ديده مي شد .

محمد بن عمر بن علي عن أبيه قال أرسل عبد الملك إلى ابن رأس الجالوت فقال هل كان في قتل الحسين علامة قال ابن رأس الجالوت ما كشف يومئذ حجر إلا وجد تحته دم عبيط .

تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 16 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 229 – 230 .

عبد الملك شخصي را نزد پسر راس الجالوت فرستاد تا از وي بپرسد كه آيا  نشانه اي از كشته شدن حسين درعالم ديده شده است يا نه ، او در پاسخ گفت : هيچ سنگي از زمين بر داشته نشد مگر اينكه خون تازه ديده مي شد .

9 . خاکستر شدن گياه ورس (اسپرک) :

( وقال ) ابن معين حدثنا جرير ثنا يزيد بن أبي زياد قال قتل الحسين ولي أربع عشرة سنة وصار الورس الذي في عسكرهم رمادا .

تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 2 ، ص 305 و تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 434 – 435 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 313 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 15 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 230 .

يزيد بن ابي زياد مي گويد : من چهارده ساله بودم كه حسين بن علي به شهادت رسيد گياه ورس در بين لشكر به خاكستر تبديل شد .

( وقال ) الحميدي عن أبن عيينة عن جدته أم أبيه قالت لقد رأيت الورس عاد رمادا ولقد رأيت اللحم كأن فيه النار حين قتل الحسين .

تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 2 ، ص 305 و تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 435 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 313 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 16 .

ابن عيينه از مادر بزرگ پدري اش نقل مي كند كه گفت : هنگام شهادت حسين گياه ورس را ديدم كه تبديل به خاكستر شد و در گوشتها آتش مي ديدم .

وقال محمد بن المنذر البغدادي ، عن سفيان بن عيينة : حدثتني جدتي أم عيينة : أن حمالا كان يحمل ورسا فهوى قتل الحسين ، فصار ورسه رمادا .

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 435 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 231 .

ام عيينه مي گويد : شخصي در حال حمل گياه ورس بود به ذهنش افتاد كه براي جنگ باحسين او هم شركت كند كه ناگهان گياه تبديل به خاكستر شد .

أخبرنا أبو محمد السلمي أنا أبو بكر الخطيب وأخبرنا أبو القاسم بن السمرقندي أنا أبو بكر قالا أنا أبو الحسين أنا عبد الله نا يعقوب نا أبو نعيم نا عقبة بن أبي حفصة السلولي عن أبيه قال إن كان الورس من ورس الحسين يقال به هكذا فيصير رمادا .

تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 230 – 231 .

ورس : همان اسپرك است كه گياهى است شبيه به كنجد با برگ هاى سبز رنگ كه از رنگ آن براى رنگ كردن لباس ها استفاده مى‏شود و در يمن زياد مى‏رويد و لباس ورسى ، لباس سرخ رنگ را گويند .

11 . تلخ شدن گوشت شتر غنيمت گرفته شده از امام :

عَنْ جَمِيلِ بْنِ مُرَّةَ قَالَ أَصَابُوا إِبِلًا فِي عَسْكَرِ الْحُسَيْنِ (عليه السلام) يَوْمَ قُتِلَ فَنَحَرُوهَا وَ طَبَخُوهَا قَالَ فَصَارَتْ مِثْلَ الْعَلْقَمِ فَمَا اسْتَطَاعُوا أَنْ يُسِيغُوا مِنْهَا شَيْئا .

تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 2 ، ص 306 و تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 435 – 436 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 16 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 231 .

جميل بن مره گويد : شترى از لشكرگاه حسين بن علي را در روز شهادت او غارت گرفتند ، و سپس او را نحر كرده و طبخ نمودند ، راوى گويد : گوشت او آن چنان تلخ شد که آنان نتوانستند از آن گوشت استفاده كنند .

12 . ديده شدن آتش درگوشت شتر غنيمت گرفته شده :

وقال محمد بن عبد الله الحضرمي : حدثنا أحمد بن يحيى الصوفي ، قال : حدثنا أبو غسان ، قال : حدثنا ، أبو نمير عم الحسن ابن شعيب ، عن أبي حميد الطحان ، قال : كنت في خزاعة فجاؤوا بشئ من تركة الحسين فقيل لهم : ننحر أو نبيع فنقسم ؟ قالوا : انحروا ، قال : فجعل على جفنة فلما وضعت فارت نارا .

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 435 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 231 .

از حميد طحان روايت شده است كه در قبيله خزاعه بودم، از جمله چيزهائى كه از امام حسين عليه السلام چپاول شده بود و به آن قبيله آورده بودند، يك شتر بود. مردم آن قبيله گفتند : اين شتر را نحر كنيم و يا معامله نمائيم ؟ كسى كه شتر را آورده بود گفت : مى‏خواهم آن را نحر كنيد .

حميدگفت : سپر را براى نحر كردن آن حيوان آماده ساختم ، همين كه شتر را خوابانيده و سپر را به زمين گذاشتم و آماده كشتن آن بوديم، ناگهان آتشى از آن سپر مانند آب فوران كرد !

( وقال ) ابن معين حدثنا جرير ثنا زَيْدِ بْنِ أَبِي الزِّنَادِ قَالَ قُتِلَ الْحُسَيْنُ وَ لِي أَرْبَعَ عَشْرَةَ سَنَةً وَ صَارَ الْوَرْسُ رَمَاداً الَّذِي كَانَ فِي عَسْكَرِهِمْ وَ احْمَرَّتْ آفَاقُ السَّمَاءِ وَ نَحَرُوا نَاقَةً فِي عَسْكَرِهِمْ فَكَانُوا يَرَوْنَ فِي لَحْمِهَا النِّيرَان‏ .

تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 2 ، ص 305 و تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 434 – 435 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 313 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 15 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 230 .

ابن معين از جرير از يزيد بن زياد روايت مى‏كند كه او گفت : سالى كه امام حسين عليه السلام به شهادت نائل آمد ، من چهارده سال داشتم ( و همان روزها شنيدم كه آثارى در پى شهادت آن حضرت در لشكر مخالفان ظاهر گرديده ، از جمله آن كه) گياهان ورس در لشكرگاه آنها خاكستر شد ، و آسمان سرخ‏گون گرديد ، و در لشكرگاه شترى را نحر كردند ولى مثل اين بود كه آتش در آن نهاده بودند !

برگرفته شده از:http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=maghalat&id=91

نشانه کامل پرهیزگاران ازمولاعلی(ع)

یکی از اصحاب امیرمومنان علیه السلام به نام همّام که مردی عابدوپرهیزگاربودبه آن حضرت عرض کرد:ای امیرمومنان پرهیزگاران رابرایم آنچنان توصیف کن که گویاآنان راباچشم می نگرم.

امام علی علیه السلام درپاسخش فرمود:

1-اهل فضیلت بوده کلام وگفتارشان صدق وراستی منهاج وروش زندگی شان میانه روی متواضع وفروتن هستند.

2-چشمان خویش راازآنچه خداوندبرآنهاتحریم نموده پوشانیده وگوشهای خودراوقف شنیدن علم ودانش سودمندکرده اند.

3-دربلاوآسایش حالشان یکسان است,واگرنبوداجل وسرآمدمعینی که خداوندبرای آنهامقررداشته,روحهای آنان حتی یک چشم برهم زدن ازشوق پاداش وازخوف کیفردرجسمشان قرارنمی گرفت.

4-خالق وآفریدگاردرروح وجانشان بزرگ جلوه کرده(به همین جهت)غیرخداونددرنظرشان کوچک است.آنهابه کسی می مانندکه بهشت راباچشم دیده ودرآن متنعم است وهمچون کسی هستندکه آتش دوزخ رامشاهده کرده ودرآن معذب است.

5-قلب هایشان محزون ،موجودات ازشرشان درامان،بدن هایشان لاغر،ونیازمندی هایشان خفیف(کم)ونفوسشان عفیف وپاک است.

6-ببرای مدتی کوتاه دراین جهان صبرواستقامت ورزیدندودرنتیجه راحتی وآسایشی طولانی بدست آوردند،واین تجارتی است پرسودکه پروردگارشان برایشان فراهم ساخته است.

7-دنیا(باجلوه هایش)خواست آنهارابفریبدولی آنهافریبش رانخوردندوآنرانخواستند،دنیاخواست آنهارااسیرخودسازدولی آنهابافداکاری،خویشتن راآزاد ساختند.

8-شب هامتهجد( درحال عبادت)بوده وباپروردگارخودرازونیازدارند،قرآن راشمرده وباتدبرتلاوت می کنند،باقرائت آن جان خویش رامحزون ساخته وداروی دردخودراازآن می گیرند.

9-هرگاه به آیه ای برسند که درآن تشویق باشد باعلاقه فراوان بدان روی آورده،روح وجانشان باشوق بسیاردرآن نظاره کندوآن راهمواره نصب العین خودمی سازند.وهرگاه به آیه ای برخوردکنندکه درآن بیم باشد گوشهای  دل خویشتن رابرای شنیدن آن باز کرده،وصدای ناله وبه هم خوردن زبانه های آتش با آن وضع مهیبش دردرون گوششان طنین انداز است.

10-آنان درپیشگاه خدای متعال به رکوع رفته وجبین ودست وپابه هنگام سجده برخاک می سایند،وازآزادی خویش راازآتش جهنم درخواست میکنند.

وامادرروز:

11-دانشمندانی بردبارونیکوکارانی باتقواهستند.ترس وخوف بدنهای آنهاراهمچون چوبه تیری لاغرساخته چنانکه ناظران آنهارابیمارمی پندارنداماهیچ بیماری دروجودشان نیست.بیخبران وناآگاهان چنین گمان می برندکه آنان غیرطبیعی هستند،درحالی که اندیشه ای بس بزرگ آنان رابه این وضع درآورده است.

12-ازاعمال اندک خویش خشنودنیستندواعمال فراوان خودرانمی بینند،خویشتن رامتهم ساخته،وازاعمال وکردارخودخوفناکند.

13-هرگاه یکی از آنهاستوده شودازآنچه درباره اش گفته شده درهراس افتاده ومی گوید:من ازدیگران نسبت به خودآگاه ترم وپروردگارم ازمن به من آگاه تر.

و در دعا و راز و نیاز با پروردگار عالمیان چنین عرضه میدارد:

14_بار پروردگار امرا درمورد آنچه که به من نسبت می دهد مواخزمفرما و مرا درباره من گمان می برند برترقرارده

وآنچه راکه نمی دانند مورد غفران وآمورزش قرارداده.

ازنشانه های او این است:

15-دردین نیرومند،نرمخوودوراندیش،باایمانی مملو ازیقین ،حریص درکسب علم ودانش ودارای علمی توام باحلم،در حال ثروت وغنامیانه رو،درعبادت خاشع،درفقروتهیدستی آراسته وزیبا،درشدائدوسختی ها بردبار،طالب رزق وروزی حلال،درراه هدایت بانشاط وازحرص وطمع دور.

16-درحالی که تمام اعمالش صالح و نیک است امّاخوف از خدای تبارک وتعالی رادر دل داردروزراشام می سازدودائمادرحال شکراست شبرابه روز می آوردوتمام فکرش یاد و ذکر خداوندتبارک وتعالی است می خوابدامّاباحال خوف برمی خیزد امّاشادمان وبانشاط،خوف اوازغفلت وشادمانی ونشاطش به خاطر فضل ورحمت خدای سبحان است.

17-هر گاه نفس او درانجام وظائفی که خوش ندارد سرکشی کند او هم نفس رااز آنچه دوست دارد محروم می سازد.روشنی چشمش درچیزی است که زوال وفنادر آن راه ندارد،وبی علا قه گی وزهدش در چیزی است که باقی نمی ماند وفنا پذیر است،علم وحلم رابه هم آمیخته وگفتارابا کردار هم آهنگ ساخته است.

18-آمال وآرزو و خواسته هایش نزدیک،لغزش کم،قلبش خاشع،نفسش قانع،خوراکش اندک،امورات ومسائل

زندگی اش آسان،دینش محفوظ،شهوتش مرده وخشمش فرو خورده.همه انسان ها به خیرش امیدوار،و از شرش درامانند.

19-اگردرمیان غافلان باشدجزوذاکران محسوب می گردد،واگردرمیان ذاکران باشدجزو غافلان محسوب نمی شود.کسی راکه به اوظلم وستم کرده می بخشد،وبه آنکه محرومش ساخته عطامی کند،باآنکس که پیوندش راقطع کرده می پیوندد،ازگفتارزشت وناسزابرکناراست؛کلام وگفته هایش نرم ودلنشین است،بدی هایش پنهان ونیکی هایش آشکاراست.اعمال نیک وصالحش ظاهرواعمال زشت وشرازاودوروبعیداست.

20-درشدائدومشکلات خونسردوآرام ،درسختی هاوناگواری هاشکیباوبردباراست ودرموقع نعمت وراحتی سپاسگزاراست.

21-نسبت به دشمن ستم وظلم نمی کندوبه خاطردوست مرتکب گناه نمی شود.

22-پیش ازآنکه شاهدوگواهی برضدش اقامه شودخودبه حق اعتراف می کند،آنچه رابه اوسپرده اندضایع نمی کند،وآنچه رابه اوتذکرداده اندبه فراموشی نمی سپارد،مردم رابانامهای زشت نمی خواند،به همسایه هازیان نمی رساند،مصیبت زده راشماتت نمی کند،وارددرباطل نشده وازدائره حق بیرون نمی رود.

23-اگرسکوت کندسکوتش وی رامغموم نمی سازد،واگربخنددصدایش به قهقهه بلندنمی شود.

24-اگرستم وظلمی بدوشودصبرکرده تاخدای تبارک وتعالی انتقام وی رابگیرد.خودرادرسختی قرارمی دهدامامردم ازدستش درآسایشند،خودرابخاطرآخرت به زحمت می اندازدومردم رادرراحتی قرارمیدهد.

25-کناره گیری اوازمردم ازروی زهدوبخاطرپاک ماندن است،ومعاشرتش باآنان که نزدیکی داردهمراه بامهربانی ونرمش است.جدایی ودوریش ازافراد،ازروی تکبروخودبرتربینی نیست،ونزدیکی ودوستی اش بامردم ازمکروخدعه نخواهدبود.

راوی می گوید:هنگامی که سخن به اینجارسیدناگهان همّام ناله ای ازجان برکشیدکه روحش همراه آنازکالبدش خارج شد.

امیرمومنان علیه السلام فرمودند:آه که من ازاین پیشامدمی ترسیدم وسپس اضافه فرمود:مواعظ وپندواندرزهای رسابه آنان که اهل موعظه اندچنین می کند.

کسی عرض کرد:پس شماچطورای امیرمومنان؟(چراباشماچنین نکرد؟)

امام علیه السلام فرمودند:وای برتو،هراجلی وقت معینی داردکه ازآن نمی گذردوسبب وعلّت مشخّصی داردکه ازآن تجاوزنمی کند! آرام باش،دیگرچنین سخن مگوی،این حرفی بودکه شیطان برزبانت نهاد.