داستانی عجیب ازشعورحیوانات وکمک به مومن....

علامه نوری که ازعلمای بزرگ زمان وساکن قریه نوربودمی می فرماید:سید جلیلی ازسادات طالقان به رشت می آمده وبابت سهم سادات(خمس)تجاررشت به اوکمک می کردند.درآنسال وضع تجارخوب شده بودوبه این سیدبزرگواردویست اشرفی طلاکه درآن زمان پول زیادی بوددادند.وایشان خواست ازرشت به سمت قریه نورحرکت کندوپیش من(علامه نوری )بیاید.موقعی که حرکت کرددرراه یک نفردزدکه سواربراسب بودبه این سیدساده رسید،احوال پرسید.سیدهم کاملاسفره دلش رابازکردوماجرای سفرش رابرای اوگفت.دزددیدعجب طعمه خوبی است.وبافکراینکه درجنگل اورابه دام بیندازدوپولش راببرد،گفت تاکجا میروی؟سیدگفت:تاقریه نور،دزدگفت:من هم تصادفامیخواهم بروم آنجا،بیاسوارشوتاباهم برویم.سیدازهمه جابی خبرهم بااورفت.درراه به لب دریارسیدندچندماهی گیرچادرزده بودندبرای ماهی گرفتن.این دونیزبرای رفع خستگی نشستندپهلوی این چندماهیگرکه چای بخورند.ماهیگرهادزدرامی شناختندزیراازآنهاباج میگرفت،وسیدبیچاره راهم میشناختند،مقداری که نشستنددزدبلندشدتابرای قضای حاجت برود(برای ادرارکردن)تادورشدماهیگیرها به سیدگفتند،سیداورامیشناسی؟گفت نه،آدم خوبی است مرابین راه سوارکرده.گفتند:اودزداست وازماهم به زورباج میگیرد.سیدبیچاره ترسیدوگفت به دادم برسیدبرای خاطرجدم.گفتند:ماکاری نمی توانیم بکنیم زیرااواسلحه دارد!مگراینکه وقتی آمدتوبه بهانه قضای حاجت برو.ومااورامشغول می کنیم تاتوخودت رابه جنگل برسانی.دزدبرگشت وسیدبه بهانه ادرارکردن رفت.وماهیگیرهاهم دزدرامدتی مشغول کردند،پس ازچندساعت دزدفهمیدکه اینهاسرش کلاه گذاشته وسیدرافراری دادند.تهدیدشان کردوگفت:من خودرابه سیدمیرسانم ولختش میکنم وسپس اورامیکشم وبعدهم می آیم به حساب شمامیرسم.سوارشدوبه جنگل رفت،سیدبیچاره خودش رابه جنگل رسانده بودتاهواتاریک شدصدای جانورهاراشنیدوحشتناکبود،ازترس جانورهاازدرختی بالارفت،دزدهم به همان راهی که سیدبیچاره رفته بودآمدوتانزدیک درخت رسیدودیگرنفهمیداوکجارفته،به همین خاطرپای درخت چیزی خوردوخوابیدکه صبح سیدرادنبال کند.سیدبیچاره هم که معلوم است آن بالابه فکراین که چه کندسکوت کرده وازخداکمک میخواهد.ساعتی ازخواب دزدگذشت،شغالی صدایی دادیک دفعه به صدای یک شغال بیس شغال جمع شدندولی آهسته آهسته حرکت میکردندکه ازصدای پایشان دزدبیدارنشود سیددیدهمان شغال اولی آهسته جلوآمدوبقیه پشت سرش بودند،اول تفنگش رابادندان گرفت آورداین طرف وپوستی که رویش کشیده بودراکندندوخوردند،تفنگ رادرگودالی انداختندوباچنگالشان رویش خاک ریختند،بعدشمشیراین دزدراهم برداشتندوجایی خاک کردند،بعدزین اسبش راهم بردندبدون اینکه دزدبیدارشود.وبعدهمه شغالهاآهسته به اونزدیک شدندوباهم به اوحمله کردندمهلتش ندادندریختندوازسرتاپایش هرچه میشدخوردند،چیزی باقی نگذاشتندغیرازاستخوانهایش همه راخوردند.سیدهم بالاخوشحال بودوخداراشکرمیکرد.صبخح که شدازدرخت پایین آمدشمشیروتفنگ دزدرابرداشت چون دیده بودشغالهاکجاگذاشته اند.زین اسب راهم روی اسب گذاشت وسوارشدبه خودرابه قریه نورپیش علامه نوری رساند. منبع:کتاب معارفی ازقرآن،تفسیرسوره الحدید،آیت الله دستغیب،ص68،69

داستانهایی ازکمک های غیبی به مومنین....

داستانهایی ازکمک های غیبی به مومنین....

شیخ محمد حسن مازندرانی حائری فرمود:
« شبی، ساعت یازده میهمانی بر ما وارد شد و حال آن که در خانه هیچ چیز برای پذیرایی نداشتیم. با توکل بر خدای تعالی از خانه بیرون آمدم؛ ولی دیدم تمام دکانها بسته است.

در بازار میگشتم که شاید مغازه ای باز باشد بالاخره به دکانی برخوردم که باز بود. سؤال کردم: برنج و روغن - و چیزهای دیگری که می خواستم - داری یا نه؟
گفت: هر چه می خواهی دارم.
من هم آنچه می خواستم خریدم و از کیفم پولی درآوردم که خرد کند و قیمت اجناس خود را بردارد بعد هم بقیه اش را بدهد.

گفت: بقیه را ندارم. فردا صبح بیا و ظرف روغن و کیسه ای را که در آن برنج است، بیاور تا پولت را خرد کنم.
به منزل آمدم و برای میهمان تهیه شام دیدم. او شام خورد و بعد هم خوابیدیم.
صبح که شد، ظرف روغن و کیسه برنج را با مبلغی که طلب داشت، برداشتم و به بازار رفتم. دیدم همان شخص در دکانش نشسته است.

ظرف روغن و کیسه برنج را به او دادم گفت: اینها چیست؟ گفتم: اینها همان است که دیشب از تو گرفتم.
انکار کرد و گفت: من دیشب ساعت نه در دکانم را بستم و اینها از من نیست حتماً اشتباه کرده ای. کیسه و ظرف را از من نگرفته ای.

کم کم اصرار کردم و قسمش دادم. قسم خورد که اینها از من نیست. دکان دیگری هم جنب دکان او نبود که برنج و روغن و امثال اینها در آن فروخته شود.
کم کم یقین کردم که او یا امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف یا یکی از ملازمین دربار آن بزرگوار بوده است. »