قصه ای ازعفووگذشت درتاریخ....

آ ورده اند اول کسیکه از ملوک سامانی اقتدا ر و عظمت پیداکرد امیراسمعیل سامانی است که مردی بسیار پسندیده سیرت و دارای اخلاقی شایسته بود . امیراسمعیل ابتدا از طرف برادر خودر امیرنصر سامانی حمومت بخارا را داشت هنوز چیزی از مدت حکم رانیش نگذشته بود که بواسطه عدالت ودادگری و حسن رفتاربا رعیت دلهای مردم را بسوی خود متوجه کرد بطوریکه از اطراف و جوانب آوازه رعیت نوازی او را شنیده گردش را گرفتند . کم کم دامنه حکومتش وسعت یافت بعضی از فتنه جویان میان دو برادر را تیره کرده امیر نصر را علیه برادر خود برانگیختند.

امیر لشکری فراوان از سمرقند برای سرکوبی اسمعیل حرکت داد و پس از روبرو شدن دو لشکر ومبارزه دو سپاه امیر نصر مغلوب شده و فرار کرد ولی بدست یکی از یاران امیر اسمعیل گرفتار گردیدپس او را با دست بسته پیش برادر کوجکترش اسمعیل سامانی آوردند همه گمان داشتند فورا دستورکشتنش را خواهد داد اما همینکه چشم امیر اسمعیل به برادر بزرگتر از خود افتاد از اسب پیاده شد و باکمال احترام پیش رفته ابتدا ران و بعد رکاب او را بوسید . این گذشت چنان بی سابقه بود که امیر نصرخیال کرد او را مسخره می کند . امیر اسمعیل دستور داد خیمه و خرگاه مرتبی روبروی خیمه خودش برای او اختصاص دهند. سپس رو به برادر کرده و گفت تو همان برادر بزرگتر و من همان خدمتگزارکوچکم . اگر بخارا رابه من ارزانی داری منت دارم و گرنه هر چه رأی و فرمان تو باشد انجام خواهم داد. امیر نصر از رفتار برادر خود شرمنده گشت و امیراسمعیل با احترام او را روانه سمرقند کرده و درسنه 279 امیرنصر وفات یافت . از این رو تمام ماوراء النهر در اختیار امیر اسمعیل در آمد .

اگر عفو سیره انسان نباشد آنوقت شاید کینه جای عفو را بگیرد به داستان زیر توجه کنید.

در قرن ششم هجری شخصی بنام ابن سلار که از افسران ارتش مصر بود به مقام وزارت رسید و درکمال قدرت بر مردم حکومت می کرد . او از یک طرف مردی شجاع فعال و با هوش بود و از طرف دیگر خودخواه و خشن و ستمکار . در دوران وزارت خود خدمت بسیار و ظلم فراوان کرد . موقعیکه ابن سلار یک فرد سپاهی بود به پرداخت غرامتی محکوم شد برای شکایت نزد ابی الکرم مستوفی دیوان رفت و پیرامون محکومیت خود توضیحاتی داد . ابی الکرم به حق یا نا حق به اظهارات او ترتیب اثر نداد و گفت : سخن تو در گوش من فرو نشود . ابن سلار از گفته وی خشمگین گردید کینه اش رابدل گرفت . موقعیکه وزیر شد و فرصت انتقام بدست آورد او را دستگیر نمود و فرمان داد میخ بلندی را در گوش وی فرو کوفتند تا از گوش دیگرش سر بیرون کرد . در آغاز کوبیدن میخ هر بار که ابی الکرم فریاد می زد ابن سلار می گفت اکنون سخن من در گوش تو فرو شد. سپس به دستور او پیکر بی جانش را با همان میخی که درسر داشت بدار آویختند.