پیامبر(ص)فرمود: كه در این ساعت برادرم جبرئیل مرا خبر داد كه جریر بن عطاى جریح از دنیا بیرون رفت و جا
پیامبر(ص)فرمود: كه در این ساعت برادرم جبرئیل مرا خبر داد كه جریر بن عطاى جریح از دنیا بیرون رفت و جان او را به آسمان بردند بهشت و دوزخ را به او نشان دادند عجایب و غرایب بسیار دید و باز او را به دنیا فرستادند او را طلب كن و از او بپرس ...
انس ابن مالك نقل مى كند كه روزى حضرت رسول (صلى الله علیه و آله ) فرمود: كه در این ساعت برادرم جبرئیل مرا خبر داد كه جریر بن عطاى جریح از دنیا بیرون رفت و جان او را به آسمان بردند بهشت و دوزخ را به او نشان دادند عجایب و غرایب بسیار دید و باز او را به دنیا فرستادند او را طلب كن و از او بپرس تا از احوال آخرت ترا خبر دهد و اصحاب بدانند كه چه در پیش است.
حضرت او را طلب نمود و فرمود: كه شرح حال خود را بازگوى جریر عرض كرد یا رسول الله در دكان نشسته بودم كه تنم ناخوش گردید برخاستم و به خانه رفتم زبانم از كار افتاد و بر بستر بیمارى خوابیدم و از خود خبر نداشتم در این حالت قومى را دیدم مثال گرگان در بالین من ایستاده اند و زمان دیگر جمعى را دیدم كه به صورت خوكان آمدند و بر جانب راست من ایستادند.
و زمانى دیگر گروهى را دیدم به صورت شیران آمده بر جانب چپ من ایستادند من به ایشان نگاه مى كردم و زبانم بند آمده بود و دیگر نمى توانستم سخن بگویم پس سر تا پاى مرا بو كردند و گفتند:
(لا اله الا الله محمد رسول الله ) پس روى به آن قوم كردند كه روى هاى ایشان چون روى خوك و سگ بود گفتند شما باز گردید كه به غلط آمده اید و این مرد از جمله اهل توحید است پس به آنها كه در پهلوى راست من بودند گفت : بسم الله، جانش بستانید پس جانم را به هموارى برداشتند یا رسول الله اگر بخواهم كه از تلخى جان كندن و دیدار ملك الموت و سكرات مرگ بگویم یكى از هزار را نتوانم گفت : پس حریرى آوردند و جان مرا در حریره پیچیدند و به آن جماعت دادند كه به صورت سگان و خوكان بودند به آسمان بردند و آنها كه به صورت گرگان بودند از عقب من آمدند و مرا از هفت آسمان گذرانیدند پس زبانه هاى دوزخ را دیدم كه هر یك مثل كوهى تازیانه هاى آتش در دست گرفته پیش من آمدند كه بر من زنند.
آنهائى كه مرا بردند گفتند باز گردید كه این از جمله اهل توحید است آنگاه مرا پیش مالك دوزخ بردند من او را به خلقتى دیدم كه جز خدا بزرگى او را كسى نداند و یك كرسى دیدم از آتش كه او در كرسى نشسته بود و روى او مانند روى اسب و پیرى در پیش روى او بود كه از آتش چهل پیراهن در او پوشانیده بودند.
من از ترس بر خود مى لرزیدم آنگاه غلهاى آتشین آوردند و در گردنش نهادند و در دوزخش انداختند.
آنگاه مرا پیش او بردند از من پرسید چه نام دارى.
گفتم : جریر.
گفت : پدرت؟
گفتم : عطاى جریح.
گفت : اهل كجائى؟
گفتم : از مدینه رسول خدا (صلى الله علیه و آله )
پس دفترى آوردند در آن نگاه كرد سرى حركت داد.
گفت : معبود تو كیست؟
گفتم : خداى عزوجل.
گفت : رسول تو كیست؟
گفتم : محمد (صلى الله علیه و آله ).
گفت : در زندگى اسرار تو چه بود؟
گفتم : كلمه طیبه لا اله الا الله محمد رسول الله على ولى الله.
پس به آنهائى كه موكل من بودند گفت : به حكم الهى هنوز این بنده را اجل نرسیده است.
پس مالك به من گفت : اى مرد، باز مى گردى یا میمانى تا قدرت الهى و عجایب و غرایب آن را
مشاهده كنى و خبر از براى زندگان غافل ببرى كه خداى تعالى تو را از روى حكمت براى دیدن اهل عذاب به این جا فرستاده است.
چون این مژده شنیدم، خاطر جمع گردیده گستاخ شدم و گفتم : مى مانم.
سپس گفتم ملك الموت جان بندگان را به غلط هم مى گیرد؟
گفت : استغفر الله چنین مگو كه هرگز به روى غلط نرفته و هر چه جان مى گیرد به فرمان خدا مى گیرد و هیچ امت را كرامت نبوده كه یكى از ایشان بمیرد و باز او را زنده كند تا احوال عقبى را به مردم دنیا باز گوید.
این شرف براى امتى است كه پیغمبر آنها محمد (صلى الله علیه و آله ) مى باشد و بر كسى معلوم نشده و نخواهد شد.
سپس نامه اى به دست من داد چون نگاه كردم سیصد و شصت حسنه در آن بود و برابر آن بدى دیدم ترسیدم كه مستوجب دوزخ شوم. نامه دیگر به دست من دادند چون در آن نگاه كردم نیكى هاى بسیار دیدم.
گفتم اینها اعمال من نیست این همه نیكى از كجا است؟
گفتند: اى بنده خدا، از امت محمد (صلى الله علیه و آله ) خداى تعالى اعمال نیك را ده برابر مى گرداند همچنان كه در كلام خود فرموده :
(( من جاء بالحسنه فله عشر امثالها. ))
پس یك نیكى تو با یك بدى برابر باشد و نه دیگر را از براى تو ذخیره كرده اند.
پس مالك یكى از خازنان را طلبید و گفت فرمان چنین است كه این بنده را بى آسیب همراه ببرى تا اهل عذاب را ببیند و قدرت باریتعالى را مشاهده نماید.
تا وقتى كه مى خواهد باز گردد به امت محمد خبر دهد كه چه در پیش است پس مرا به دوزخ بردند.
یا رسول الله وقتى داخل دوزخ شدم، دیدم كه گروهى از غیبت كنندگان سنگهاى آتشین در دهان داشتند و فرو مى بردند و از راه دیگر بیرون مى آمد.
هر بارى كه آن سنگها را فرو مى بردند چنان فریادى مى كردند كه اگر اهل دنیا مى شنیدند هر آن هلاك مى شدند.
یا رسول الله چون از آنجا گذشتیم جمعى را دیدم كه زبانهاى ایشان از كام گسسته مى شد و هر ساعت یك بار ملائكه هاى عذاب عمودهاى آتشین بر سر ایشان مى زدند.
پرسیدم كه این قوم چه كرده اند؟
گفتند: اینها در دنیا به مساجد از روى ریا مى رفتند و در آنجا غیبت مى كردند.
یا رسول الله چون از آنجا گذشتیم گروهى را دیدم كه چرك و خون گندیده از فرج ایشان مانند جوى روان بود و همه مردم دوزخ از بوى گند ایشان فریاد مى كردند.
پرسیدم كه این جماعت چه كرده اند؟
گفتند: اینها زناكارانند كه بى توبه از دنیا بیرون آمده اند.
یا رسول الله چون از آنجا گذشتیم گروهى را دیدم كه بر دارهاى آتشین سرنگون آویخته بودند و هر یك را به زنجیر آتشین بسته.
بعضى را قدح و برخى را سبو و گروهى را خیك ها بر گردن بسته و جمعى را طنبور و فرقه اى را بر بط و ناى آتشین بر بسته.
هر یكى را دو زبانیه دوزخ موكل بودند و به دست هر یك قدحى و پیاله اى از چرك و خون بود كه به ایشان مى خورانیدند كه همه گوشت و پوست روى ایشان در پیاله مى ریخت و فریاد و ناله و زارى مى كردند.
من گفتم اینها چه كرده اند؟
گفتند: اینها خمر خورانند و مطربان كه بى توبه مرده اند.
یا رسول الله چیزها دیدم كه آنها را نمى توانم ذكر كنم و دیگر طاقت دیدن آنها را نیاوردم.
گفتم : مرا باز گردانید.
پس مرا پیش مالك دوزخ بردند. دیدم كه شخصى كه مرا به عوض او آورده بودند پیراهنى از آتش بر او پوشانیده و در دوزخ انداختند.
مالك مرا گفت كه اگر نه آن بودى كه رحمت خداى شامل حال تو بود این پیراهن آتش را بر تو مى پوشانیدند.
پس گفت : اى بنده خدا، مى خواهى كه بهشت و اهل او را مشاهده نمائى؟
گفتم : آرى پس یكى از فرشتگان را فرمود كه این شخص را پیش رضوان بهشت برید و بگوئید كه این مرد یكى از امتان محمد (صلى الله علیه و آله ) است كه شربت مرگ چشیده و اهل دوزخ را دیده و نیكى او را زیاده از بدى آمده است او را به بهشت بر تا بهشت را ببیند و خبر از براى اهل دنیا ببرد كه چه در پیش است.
چون مرا پیش رضوان بردند جوان خوشروى خوش خوى خوش لقائى را دیدم كه مثل او هرگز كسى را ندیده بودم.
در روى من چون گل بشكفت و بخندید. پس فرشتگان نیكو صورت را فرمود تا در بهشت را بگشودند و مرا به بهشت بردند.
كوشكى دیدم به غایت رفیع و عالى كه شرح آن به گفتن راست نیاید.
پرسیدم كه این قصر از آن كیست؟
گفتند: از آن خیر البشر است.
باز پرسیدم كه مرا هیچ جائى هست؟
گفتند: آرى، هر كه از اهل توحید است او را در بهشت جا و مقام خواهد بود.
یا رسول الله چندان عجایب و نعمتها دیدم كه وصف آن ها به زبان راست نیاید. پس باز مرا پیش مالك دوزخ بردند دیدم همه اهل عذاب در دوزخ افتاده چنان كه گوئى مرده اند و هیچ كس را عذاب نمى كردند.
پرسیدم كه یا مالك چیست كه از این دوزخیان آوازى بر نمى آید؟
مگر مرده اند؟ گفت : یا جریر اینجا جاى مرگ نیست. اما چون روز پنجشنبه و جمعه مى شود خداى تعالى عذاب را از دوزخیان بر مى دارد.
پس مرا گفت برو و باقى عمر خود را به عبادت و بندگى خدایتعالى صرف كن. پس مالك آواز داد به آن جمعى كه به صورت گرگان بودند. گفت كه این مرد را ببرید و جان او را در كالبدش رسانید.
پس موكلان مرا باز آوردند. در آن وقت اقوام مرا غسل داده و كفن كرده بر من نماز گذارده بودند كه به فرمان خداى تعالى جان مرا باز آوردند بر خاستم و نشستم.
یا رسول الله این همه در یك لحظه بر من گذشت.
پس حضرت فرمود كه جبرئیل به فرمان ملك جلیل مرا خبر داده آنچه تو بیان كردى بیان تو واقع است و خلافى ندارد. پس روى مبارك را به اصحاب كرده فرمود: هرگز این چنین قضیه كسى را روى نداده و كسى را به غیر از جریر روى نخواهد داد تا قیامت.
سبب این قضیه آن بود كه چون حضرت رسول (صلى الله علیه و آله ) را به معراج بردند منافقان با هم مى گفتند كه این قصه اگر راست مى بود پس چرا او را از مكه معظمه به مدینه نبردند كه خود مى رفت. پس این واقعه بر جریر بن عطاى جریح واقع شد كه از او راستگوتر و فاضل تر و صالح تر در میان قوم نبود.
حقتعالى از روى حكمت این واقعه را بر جریر نمودار كرد كه معاینه ببیند و در میان آن قوم خبر دهد.
پس هر گاه آن حضرت از معراج و بهشت و دوزخ و ملك رضوان و جور قصور بیان مى فرمود و منافقان شك مى كردند جریر تصدیق مى نمود آن حضرت را و آن طایفه قبول مى كردند و به سخن آن حضرت شبه از دلها مى كردند "
عجب حكایتى...!
نویسنده : سيد ابوالحسن حسينى