آیااموات بعدازمرگ به کمال میرسند؟،ویک داستان ازاموات...

چون عالم برزخ از تتمه عالم دنیا به حساب مى آید، بعضى از مستضعفین در دین و عقاید كه از دنیا رحلت كرده اند و هنوز به مقام كمال كه رسیدن به ذات مقدس حق و حقیقت، نبوت و مقام ولایت است نرسیده اند: اگر معاند نباشند به مرور ایام در عالم برزخ به تكامل مى رسند و در قیامت با كمال واقعى محشور مى شوند.

داستانى از مرحوم علامه طباطبایى


از باب نمونه داستانى را كه مرحوم علامه بزرگ طباطبایى نقل فرموده و بسیار هم جالب است بیان مى كنیم.
ایشان فرمود: واعظى به نام ((سید جواد)) از اهل كربلا، در ایام محرم براى تبلیغ و ارشاد به اطراف و قصبات دور دست سفر مى كرد و براى مردم نماز جماعت مى خواند و مسئله مى گفت و بعد از ایام محرم به كربلا بر مى گشت.
در این مسافرتها یك مرتبه گذارش به محلى افتاد كه همه ساكنین آن، ((سنى)) مذهب بودند. در آن جا با ((پیر مرد)) محاسن سفید و نورانى بر خورد كرد، متوجه شد كه او ((سنى)) است. از در صحبت و مذاكره وارد شد،دید الان نمى تواند مقام امامت را به او بفهماند و او را شیعه كند؛ این ((پیر مرد)) ساده لوح و پاك دل، قلبش از محبت افرادى كه غصب خلافت كرده اند چنان سرشار است كه آمادگى ندارد و شاید ارائه مطلب نتیجه بد داشته باشد.تا این كه یك روز كه با آن ((پیر مرد)) صحبت مى كرد از او پرسید: شیخ شما كیست؟

**زیرنویس=شیخ در نزد مردم عادى عرب، رئیس بزرگ قبیله را گویند**


((سید جواد)) با این سئوال مى خواست كم كم راه مذاكره با او را باز كند تا به تدریج ایمان در دل او پیدا كند و او را شیعه و معتقد به امامت نماید)).
((پیر مرد)) در پاسخ گفت: شیخ ما یك مرد قدرت مندى است كه چندین مهمان سرا و ضیافت خانه، چقدر گوسفند و شتر، چهار هزار نفر تیر انداز و چقدر عشیره و قبیله دارد.
((سید جواد)) گفت: ((به به)) از شیخ شما كه چقدر مرد ثروت مند و قدرت مندى است. بعد از مذاكرات، ((پیر مرد)) رو كرد به او که ((سید)) شما كیست؟
گفت: شیخ ما یك آقایى است كه هر كس هر حاجتى داشته باشد بر آورده مى كند، اگر در مشرق عالم باشى و او در مغرب اگر گرفتارى و ناراحتى براى تو پیش آید و اسم او را ببرى و او را صدا زنى، فورا به سراغت مى آید و رفع مشكل از تو مى كند و از گرفتارى نجاتت مى دهد.
((پیرمرد)) گفت: ((به به)) عجب شیخى است، اصلا باید شیخ این طور باشد، بعد گفت: اسمش چیست؟ ((سید جواد)) گفت: ((شیخ على)). در این باره دیگر سخنى به میان نیامد و از هم دیگر جدا شدند. ((سید)) به كربلا برگشت.
اما آن ((پیرمرد)) از ((شیخ على)) خیلى خوشش آمد و بسیار در فكر و اندیشه او بود. بعد از مدتى كه ((سید)) به آن محل آمد با عشق و علاقه فراوانى كه مذاكره را به پایان برساند و ((پیر)) را شیعه كند. با خود گفت: در آن روز سنگ زیر بنا گذاشتیم و حالا بنا را تمام مى كنیم، در آن روز نامى از ((شیخ على)) بردیم و امروز او را معرفى مى كنیم و ((پیرمرد)) روشن دل را به مقام مقدس ولایت امیر المؤمنین رهبرى مى نماییم. لذا وارد محل شد و از آن ((پیر مرد)) پرسش كرد. گفتند: او از دنیا رفته است.
خیلى متاءثر شد و با خود گفت: عجب ((پیر مردى))! دراو دل بسته بودیم كه او را به ولایت آشنا كنیم. حیف، بدون ولایت از دنیا رفت، مى خواستیم كارى انجام دهیم و ((پیر)) را دست گیرى كنیم؛ معلوم بود كه اهل عناد و دشمنى نیست، تبلیغات سوء ((پیر مرد)) را از گرایش به ولایت محروم كرده است، فوت او بسیار در من اثر كرد و به شدت متاءثر شدم.
به دیدن فرزندانش رفتم و به آن ها تسلیت گفتم و تقاضا كردم مرا بر سر قبر او برند. فرزندانش هم، مرا بر سر قبر او بردند. گفتم: خدایا! ما در این ((پیر مرد)) امید داشتیم. چرا او را از دنیا بردى؟ خیلى به آستانه تشیع نزدیك بود، افسوس كه ناقص و محروم از دنیا رفت.
از سر قبر او باز گشتیم و با فرزندانش به منزل ((پیر مرد)) آمدیم. شب را در همان جا ماندم و خوابیدم. در عالم خواب درى را مشاهده كردم و داخل آن شدم، دالان بزرگ و طولانى دیدم. در یك طرف آن نیمكتى بلند بود كه روى آن، دو نفر نشسته بودند و آن ((پیر مرد سنى)) نیز در مقابل آن ها نشسته است.
پس از ورود، سلام و احوال پرسى كردم. در انتهاى دالان شیشه اى دیدم كه پشت آن، باغى بزرگ دیده مى شد.
از ((پیر مرد)) پرسیدم: این جا، كجاست؟ گفت: عالم قبر و برزخ است و این باغى كه از پشت آن، باغى بزرگ دیده مى شد.
گفتیم: چرا در آن باغ نرفتى؟ گفت: هنوز موقعش نرسیده است؛ زیرا اول باید این دالان را طى كنم و سپس داخل آن باغ شوم.
گفتم: چرا آن دالان را طى نمى كنى و جلو نمى روى؟ این دو نفر فرشته آسمانى و معلم من هستند، آمده اند مرا تعلیم ولایت دهند، وقتى ولایتم كامل شد داخل باغ مى روم.آقاى ((سید جواد))، گفتى و نگفتى (یعنى گفتى كه ((شیخ على)) ما اگر از مغرب یا مشرق عالم او را صدا زنند جواب مى دهد و به فریاد مى رسد، اما نگفتى این ((شیخ على)) اسمش على بن ابیطالب است). به خدا قسم! همین كه صدا زدم: ((شیخ على)) به فریادم برس، همین جا حاضر گردید.
گفتم: داستان چیست؟ گفت: وقتى از دنیا رفتم مرا در قبر گذاشتند.بعد از آن، نكیر و منكر به سراغ من آمدند و پرسیدند:
من ربك و من نبیك و من امامك؟
((خداى تو كیست، پیامبرت كیست، امام تو كدام است))
در این حال دچار وحشت و اضطرابى سخت شدم و هر چه خواستم پاسخ دهم چیزى به زبانم جارى نشد و توانستم بگویم من اهل اسلامم خدا و پیامبر را قبول دارم هر چه خواستم خدا و پیغمبر خود را معرفى كنم به زبانم جارى نمى شد.
نكیر و منكر آمدند كه اطراف مرا بگیرند و عذابم كنند. دیدم هیچ راه فرارى نیست، گرفتار شده ام.
ناگهان به ذهنم آمد كه گفتى: ما یك ((شیخى)) داریم كه اگر كسى گرفتار باشد و او را صدا زند اگر او در مشرق یا در مغرب عالم باشد فورا حاضر مى شود و رفع گرفتارى از او مى كند. لذا فورا صدا زدم ((على)) به فریادم برس و مرا نجات ده.
همان وقت على بن ابى طالب ((امیرالمؤمنین)) این جا حاضر شدند و به نكیر و منكر فرمودند: دست از این ((مرد)) بردارید او معاند و از دشمنان ما نیست، این طور تربیت شده عقایدش كامل نیست؛ چون اطلاع نداشته است.
حضرت ((على)) علیه السلام آن دو ملك را رد كرد و دستور داد و فرشته دیگر بیایند و عقاید مرا كامل كنند. این دو نفر كه روى نیمكت نشسته اند دو فرشته اى هستند كه به دستور آن حضرت آمده اند و مرا تعلیم عقاید مى دهند.
حال وقت عقاید من كامل شد از امامت و ولایت اطلاع كافى پیدا كردم، اجازه دارم كه این دالان را طى كنم و وارد آن باغ بزرگ شوم.

معادشناسى: جلد 3، ص 113

علامه سیدمحمدحسین حسینی طهرانی