احادیث وروایات ازپیامبر(ص)وائمه درموردنیکی واحسان به مادروپدربه مناسبت تولدحضرت فاطمه زهرا(س)...

                تولدحضرت فاطمه سلام الله علیه مبارک

اى بلند اختر كه ناموس خداى اكبرى ****عقلِ كل را دخترى و علمِ كل را همسرى

زينت عرش خدا پرورده ی دامان توست ****يازده خورشيد چرخ معرفت را مادرى

شعر حضرت آیت الله العظمی وحید خراسانی

   

احادیث وروایات ازپیامبر(ص)وائمه(ع) درموردنیکی واحسان به مادروپدر...

 

امـام صـادق (ع ) فـرمـود: مـردى خـدمـت پـيغمبر صلى الله عليه و آله آمد و عرضكرد: بكه احـسان كنم ؟ فرمود: بمادرت گفت : سپس بكه ؟ فرمود: بمادرت ، عرضكرد: سپس بكه ؟ فرمود: بمادرت عرضكرد: سپس بكه فرمود: بپدرت .
اصول كافى ج : 3 ص : 233 رواية : 9 و فـرمـود: مـردى خـدمـت رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله آمـد و عـرضـكـرد: يـا رسـول الله ؟ من بجهاد علاقه دارم و نسبت بآن با نشاطم ، پيغمبر صلى الله عليه و آله فـرمـود: پس در راه خدا جهاد كن كه اگر كشته شوى نزد خدا زنده خواهى بود و روزى داده شـوى و اگـر بـمـيـرى پـاداشـت بعهده خدا باشد، و اگر (از ميدان جنگ ) باز گردى ، از گناهان پاك شوى مانند روزيكه متولد شده اى .
عرضكرد: يا رسول الله ! من پدر و مار پيرى دارم كه بگمان خود بمن انس گرفته اند و از رفتنم بجهاد كراهت دارند.
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: در اينصورت ملازم پدر و مادرت باش . سوگند بـآنـكـه جـانـم در دسـت اوسـت : مـاءنـوس بـودن يـكـشـبـانـه روز آنـهـا بـا تـو از جـهـاد يكسال بهتر است .

اصول كافى ج : 3 ص : 233 رواية :10


 

ابـو ولاد حـنـاط گـويـد: از امـام صـادق (ع ) پـرسـيـدم خـداى عزوجل كه فرمايد: (((و بپدر و مادر احسان كنيد، 23 سوره 17)))

اين احسان چيست ؟ فرمود: احـسـان ايـنـسـتـكه : با آنها نيكو معاشرت كنى و آنها را مجبور نكنى كه چيزيرا كه احتياج دارنـد از تـو بـخـواهـند، اگر چه بى نياز باشند (بلكه بايد اظهار نكرده وظيفه خود را انـجـام دهـى ) مـگـر خداى عزوجل نميفرمايد: (((هرگز به نيكى نرسيد، مگر از آنچه دوست داريد انفاق كنيد، 92 سوره 3))).


سـپـس امام صادق (ع ) فرمود: و اما قول خداى عزوجل : (((اگر يكى از ايشان يا هر دو آنها نـزد تـو بـه پيرى رسيدند، بآنها اف مگو و تنديشان مكن ، 23 سوره 17))) يعنى اگر دلتـنـگـت كـردند بآنها اف مگو و اگر ترا زدند با آنها تندى مكن ، و فرمود: (((و بآنها سـخـنى شريف و بزرگوار بگو))) يعنى اگر ترا زدند بگو: خدا شما را بيامرزد اينست سـخـن شـريـف تـو و فـرمود: (((و از روى مهربانى براى آنها جنبه افتادگى پيش آور))) يـعـنـى ديـدگـانـت را به آنها خيره مكن ، بلكه با مهربانى و دلسوزى به آنها بنگر، و صـدايـت را از صـداى آنـهـا بـلندتر مكن و دستت را بالاى دست آنها مگير و بر آنها پيشى مگير.

اصول كافى ج : 3 ص : 230 رواية :1

 

امـام صـادق (ع ) مـى فـرمـود: مـردى نـزد پـيـغـمـبـر (ص ) و عـرض كـرد: يـا رسول الله مرا سفارشى كن ، فرمود: چيزيرا بخدا شريك مساز اگرچه به آتش سوخته شـوى و شـكـنجه بينى ، همواره دلت بايمان محكم باشد، و پدر و مادرت را فرمان بر و بـا آنـها نيكى كن ، زنده باشند يا مرده و اگر دستور دادند خاندان و مالت را كنار گذار، اين كار را بكن كه از ايمانست .

اصول كافى ج : 3 ص : 230 رواية :2


 

امـام صـادق (ع ) فرمود: روز قيامت چيزى مانند گلوله ميايد و به پشت مؤ من ميزند تا او را داخل بهشت ميكند، و گفته مى شود اين احسانست

اصول كافى ج : 3 ص : 231 رواية :3


 

موسى بن جعفر (ع ) فرمود: مردى از رسولخدا (ص ) پرسيد: حق پدر بر فرزندش چيست ؟ فـرمـود: او را بـنامش نخواند و جلوش راه نرود و پيش از او ننشيند و باعث دشنام او نشود (كارى نكند كه مردم پدرش را دشنام دهند).

اصول كافى ج : 3 ص : 231 رواية :5


 

مـعمر بن خلاد گويد: بامام رضا عليه السلام عرضكردم : هر گاه پدر و مادرم مذهب حق را نـشناسند دعاشان كنم ؟ فرمود: براى آنها دعا كن و از جانب آنها صدقه بده ، و اگر زنده بـاشـنـد و مـذهـب حـق را نـشـنـاسـنـد بـا آنـهـا مـدارا كـن ، زيـرا رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله فـرمـود: خدا مرا برحمت فرستاده نه به بى مهرى و نافرمانى .

اصول كافى ج : 3 ص : 232 رواية : 8

 

زكـريـا بـن ابـراهـيـم گويد: من نصرانى بودم و مسلمان شدم و حج گزاردم سپس خدمت امام صـادق (ع ) رسـيـدم و عـرضـكردم : من نصرانى بودم و مسلمان شدم ، فرمود: از اسلام چه ديدى ؟ گفت : قول خداى عزوجل كه فرمايد: (((تو كتاب و ايمان نمى دانستى چيست ؟ ولى مـا آنـرا نـورى قرار داديم كه هر كه را خواهيم بدان هدايت كنيم ، 52 سوره 42))) فرمود: مـحـقـقا خدا ترا رهبرى فرموده است . آنگاه سه بار فرمود: خدا يا هدايتش فرما. پسر جان هر چه خواهى بپرس .


عرضكردم : پدر و مادر و خانواده من نصرانى هستند و مادرم نابيناست ، من همراه آنها باشم و در ظـرف آنها غذا بخورم ؟ حضرت فرمود: آنها گوشت خوك مى خورند؟ عرضكردم : نه بـا آن تـمـاس هـم نـمـى گـيـرنـد، فـرمـود: بـاكـى نـدارد، مـواظـب مـادرت بـاش و بـا او خوشرفتارى كن ، و چون بميرد او را بديگرى وامگذار، خودت بكارش اقدام كن ، و بكسى مگو نزد من آمده ئى تا در منى پيش من آيى ان شاء الله .


زكـريـا گـويـد: مـن در مـنى خدمتش رفتم در حالى كه مردم گردش را گرفته بودند و او مـانـنـد مـعـلم كـودكـان بـود كـه گـاهـى ايـن و گـاهـى آن از او سـؤ ال مى كرد (و او پاسخ مى فرمود) سپس چون بكوفه رفتم نسبت بمادرم مهربانى كردم و خودم باو غذا مى دادم و جامه و سرش را از كثافت پاك مى كردم و خدمتگزارش بودم .


مـادرم بمن گفت : پسر جان ! تو زمانيكه دين مرا داشتى با من چنين رفتار نمى كردى ، اين چه رفتار است كه از تو مى بينم از زمانيكه از دين ما رفته و بدين حنيفه گرائيده ئى ؟ گفتم : مردى از فرزندان پيغمبر ما بمن چنين دستور داده .


مادرم گفت : آن مرد پيغمبر است ؟ گفتم : نه بلكه پسر يكى از پيغمبران است .


مـادرم گـفـت : پـسـر جـان ايـن مـرد پـيـغـمـبـر است ، زيرا دستوريكه بتو داده از سفارشات پيغمبرانست .


گفتم : مادرم ! بعد از پيغمبر ما پيغمبرى نباشد و او پسر پيغمبر است .


مـادرم گـفـت : ديـن تـو بـهترين دين است ، آنرا بمن عرضه كن ، من باو عرضه داشتم و او مسلمان شد و من هم برنامه اسلام را باو آموختم ، او نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا گزارد و در شـب عـارضـه ئى بـاو رخ داد (و بيمار شد) .

بمن گفت : پسر جان ! آنچه بمن آموختى دوبـاره بـياموز، من آنها را تكرار كردم ، مادرم اقرار كرد و از دنيا رفت ))) چون صبح شد مسلمانها غسلش دادند و خودم بر او نماز خواندم و در گوش گذاشتم .

اصول كافى ج : 3 ص : 233 رواية :11

فاطمه یک آسمان ادراک بود ****فاطمه خورشید روی خاک بود

قلب حق در سینه او می تپید ****از سر انگشتش نجابت می چکید

چشم زمزم از غمش نمناک بود ****دامنش از آب کوثر پاک بود

آسمانی بود صاف وبی کران ****قصه گویی بود در شهرکَران

خانه اش در سادگی ممتاز بود ****هر چه در آن خانه بود اعجاز بود

گر چه یک زن با هزاران درد بود ****زن مگو او یک تنه صد مرد بود

هیچ می دانی چرا آن بت پرست ****مست و بی رحمانه پهلویش شکست

گفت من از حق حمایت می کنم ****از غدیر خم حفاظت می کنم

من به دنیا مجتبی آورده ام ****کربلا در بطن خود پرورده ام

این حقیقت همچو کوکب منجلیست ****بعد پیغمبر فقط حق با علیست

شعر از استاد غفاری


 

انواع کفروتفسیرآن ازامیرالمومنین علی(ع)وامام صادق(ع)

انواع کفروتفسیرآن ازامیرالمومنین علی(ع)وامام صادق(ع)

 

امـيـرالمـؤ منين (عليه السلام ) فرمود: كفر بر چهار پايه استوار شده :۱- فسق ، ۲-غلو، ۳-شك ،۴- شبهه .

 و فسق (نيز) بر چهار شعبه است : جفا ، كورى ، غفلت ، سركشى .


پس هر كه جفا كند حق را كوچك شمرده ، و فقهاء را دشمن داشته ، و بر گناه بزرگ اصرار كـرده اسـت ، و هـر كـه كـور دل شـود ذكـر (حـق ) را فـرامـوش كـنـد، و (در اصـول ديـن يـا در تـمـام احـكـام آن ) پـيـروى از گمان كند، و با آفريننده خود جنگ كند، و شـيطان بر او چيره گردد، و بدون توبه (و پشيمانى از كرده خويش ) و (همچنين ) بدون زارى (در طلب آمرزش ) و بدون غفلت نبودن از گناه (از خدا) آمرزش خواهد.


و هـر كـه غـفـلت كـنـد بـرخـود خـيـانـت كرده (و خود را بهلاكت افكنده ، و از دين خود) بپشت برگشته ، و گمراهى خود را رشد و صلاح پنداشته ، آرزوها (و وعده هاى دروغين شيطان ) او را فـريـب دهـد (و سـرگـرم كـنـد) و حسرت و پشيمانى در هنگاميكه كار از كار بگذرد و پـرده بـرداشـتـه شـود او را فرا گيرد، و برايش آشكار گردد كه آنطور كه او ميپنداشت نـبـوده .

 و هـر كـه از فـرمـان خـدا سركشى كند بشك افتاده ، و هر كه بشك افتد خدا بر او بـزرگـى (و عـضـب ) كـنـد، و او را بـسـلطـنـت (و قـدرت ) خـود خوار سازد، و (نزد خلايق ) بوسيله جلال (و عظمت ) خود او را كوچك كند چنانچه بپروردگار كريم خود فريفته شده و مغرور شود (و كرم او را دستاويز كرده ) و در فرمان او كوتاهى كند.

(مجلسى (ره ) از برخى از افاضل نـقـل كـنـد كـه گـفـتـه است (((از مغرورين آنانند كه حشر و نشر را منكر شوند، و از آنجمله هستند:
كسانى كه پندارند تهديد پيغمبران از براى بيم دادنست و كيفرى در آخرت نيست .

و كسانى كه گويند لذتهاى دنيا يقيتى است و كيفر آخرت مشكوك و يقين را بخاطر شك رها نكنند.


و كسانى كه نافرمانى كنند و گويند خداوند غفور و رحيم است .


و كسانى كه پندارند دنيا نقد است و آخرت نسيه و نقد از نسيه بهتر است .


و كـسـانـى كـه بـخـودشـان و كـردارشـان مـغـرور و از آفـات آن غافل باشند.


و كـسـانـى كـه بـعـلم خـود مـغـرور شـونـد، آنـكـه پـنـدارد كـه بـحـد كمال رسيده و مانندش كسى نيست گويا آنچه درباره دانشمندان مغرور بدانش رسيده نشنيده .


و كسانى كه بعلم و عمل اكتفا كرده و از شستشوى باطن از اخلاق زشت غفلت نموده و پندارد كه بهمان اندازه مستحق ثواب شايان است .


و آنـانـكـه بـخـود دانـش فـريـفـتـه شـده و بـعـلوم دنـيـائى پـرداخـتـه و از تحصيل علم آخرت باز مانده .


و كسانى كه بعبادت فريفته شده .


و آنـانـكـه بـمـال و مـنـال مـغرور گشته . يا باولاد و انصار فريفته شده . يا بجاه و مقام گول خورده . و غير اينها از اسباب بزرگ منشى كه در شماره نيايد))).


(و بـهـر صـورت امـيـرالمؤ منين (عليه السلام ) دنباله حديث فرمود: و غلو بر چهار شعبه اسـت : بـر تـعـمق در راءى (و دقت بسيار نمودن ).

تنازع در راءى . كجى (و اغراق از حق ).

شقاق (و دشمنى كردن با حق پرستان )،
پـس هـر كـه بسيار دقت (خرده بينى ) كند بحق نگرايد، و جز غرق شدن در امواج خروشان (شـبـهـات و ابـاطـيـل ) نـيـفزايد، فتنه از او دور نشود (و گروهى از عقدهاى اعتقادى او باز نـشـود) جـز ايـنـكه فتنه ديگرى (و مشكل تازه اى ) گريبانگيرش ‍ شود و پرده دينش (با قـيـچـى فـتـنـه ) بـدرد، پـس در كـار درهـم و بـرهـمـى فـرو افـتـد (و حـق و بـاطـل بـر او مـخـتـلط گـردد). و هـر كـه در راءى نـزاع و ستيزه كند بحماقت (يابسستى و بـزدلى ) شـهـره گـردد (و ايـن ) بـخـاطـر لجـبـازى دنـبـاله دار (اواسـت ).

و هـر كـه كـج دل شـد خوبى در نزد او زشت گردد، و بدى در نظر او زيبا گردد. و هر كه شقاق كند (و بـا حـق پـرسـتان دشمنى و نزاع كند) راههاى زندگى بر او تيره و تاريك گردد، و كار بر او دشوار شود، و بتنگنائى دچار گردد كه راه خلاصى از آن بسته شود، زيرا از راه مؤ منين پيروى نكرده است .


و شـك داراى چـهـار شـعـبـه اسـت : مـريـه (يـعـنـى تـرديـد. شـك و جـدل )، هـوى و تـردد، اسـتـسـلام (يـعـنـى تـن دادن و گـردن نـهـادن ) و ايـنست گفتار خداى عزوجل : (((پس بكدام نعمتهاى پروردگارت ستيزه جوئى ، (سوره نجم آيه 55)


و در روايـت ديـگـر اسـت (كـه فـرمـود: شـك ): بـرمـريـه اسـت ، و هراس از حق ، و تردد، و اسـتـسـلام در بـرابـر نـادانـى و اهـل آن ،. پس هر كه از آنچه در پيش او است (از حق و رغبت بـسـوى آخـرت ) بـهـراسـد بـپـشـت سـر (يـعـنـى بـسـوى باطل و دنيا) برگردد، و هر كه در دين ستيزه كند در شك بچرخد، و همرديفان او از مؤ منين از روى پيشى گرفته (چون شك ندارند) و باز ماندگان (در ايمان كه پس از او بودند) او را دريابند، و لگد مال شياطين گردد، و هر كه بهلاكت دنيا و آخرت تن دهد در اين ميان (نـيـز) بـهـلاكـت رسـد و هـر كـه از آن رهـائى يـابـد از فضل يقين است ، و خدا چيزى كمتر از يقين نيافريده است .


و شبهه بر چهار شعبه است : شادمان شدن بزينت (دنيا يا راءيهاى فاسده اى كه نزد خود زينت داده )، و خود آرائى (به اءباطيل )، و باز گرداندن كج (را براست بنظر خويشتن )، و در آمـيـخـتـن مـايـه افـتـادن در شـهـوت اسـت ، و كـجـى صـاحب خود را بانحراف بزرگى بـكشاند، و آميختن حق بباطلى تاريكيهائى است كه رويهم انباشته . اينست كفر و ستونها و شعبه هاى آن .


اصول كافى جلد 4 صفحه :104 رواية :1

 

ابـو عـمـر زبـيـرى گـويـد بـه حـضرت صادق عليه السلام عرضكردم : مرا آگاه فرما بـايـنـكه كفر در كتاب خداى عزوجل (قرآن ) بچند وجه است ؟ فرمود: كفر در كتاب خدا بر پنج وجه است .

كـفر حجود (و انكار ربوبيت ) و آن بر دو قسم است ، و كفر بترك كردن آنچه خداوند بآن فرمان داده ، و كفر برائت (و بيزارى جستن ) و كفر نعمتها.


امـا كـفـر حـجـود

پـس همان انكار بربوبيت است ، و آن گفتار كسى است كه مى گويد: نه پروردگارى است و نه بهشتى و نه دوزخى ، اينها دو دسته از زنديقان هستند كه بايشان دهـريـه گـويـنـد.

و آنـهـايـنـد كـسـانـيكه گويند: (((و هلاك نكند ما را جز دهر))) (و خداوند گـفـتـارشـان را در قرآن مجيد در سوره جاثيه آيه 24 حكايت كند) و آن دينى استكه براى خـداى بـسـليـقـه و نـظـر خودشان ساخته اند، بدون اينكه بررسى و تحقيق و كاوشى در اطـراف آنـچـه مـيـگـويـنـد بـكـنند.

خداى عزوجل دنبال آن فرمايد: (((نيستند جز اينكه پندار كـنـنـد))) (يـعـنـى پـنـدارنـد) مـطلب همانطور است كه آنها گويند، و نيز فرمايد: (((همانا آنـانـكـه كـافـرنـد يـكسان است بر ايشان بترسانيشان يا نترسانيشان ايمان نياروند))) (سوره بقره آيه 6) يعنى بتوحيد خداوند (كافر شدند) پس اين يكى از وجوه كفر.

و اما وجه ديگرآن انكار با معرفت است 

و آن اينست كه منكر با اينكه ميداند مطلب حق است انـكـار كـنـد، و بـا ايـنـكـه مـطـلب نـزد او ثـابـت شـده ، و خـداى عـزوجـل در ايـن بـاره فـرمـوده است : (((و انكار كردند آنها را در حاليكه يقين بدانها داشت دلهـاى ايـشـان ، از روى سـتـمـگـرى و سـركـشـى ، (سـوره نمل آيه 14) و نيز خداى عزوجل فرموده است : (((وبدند (يهود مدينه ) كه از پيش (از آمدن پـيـغـمـبـر (ص ) پـيـروزى مـى جـسـتند بر آنانكه كفر ورزيدند، و چون آمد ايشان را آنچه شـنـاخـتـه بـودنـد، بدان كافر شدند، پس لعنت خدا بر كافرين باد))) (سوره بقره آيه 89) اين بود تفسير دو وجه (كفر) جحود و انكار.


و وجـه سـوم از وجوه كفر: كفر بنعمت

(يعنى كفران نعمت ) است و اينست گفتار خداى تعالى كـه از سـليـمـان حـكـايـت كـنـد كـه (فـرمـود): (((ايـن از فـضـل پـروردگـارم بـاشـد تـا مرا بيازمايد كه آيا شكرم بكنم يا كفران ورزم ، و آنكه شكر كند جز اين نيست كه براى خويشتن سپاسگزارى ، و آنكه كفران كند همانا پروردگار مـن بـى نـياز و گرامى است ))) (سوره نمل آيه 40) و نيز فرمايد: (((اگر شكر گزاريد بـيـفـزايـم شـما را و اگر كفر ورزيد همانا عذاب من سخت است ))) (سوره ابراهيم آيه 7) و نـيـز فـرمـايـد: (((پـس يـاد كـنيد مرا تا ياد كنم شما را و مرا شكر كنيد و كفر نورزيد))) (سوره بقره آيه 152).


و وجـه چـهـارم از وجـوه كـفـر: تـرك آن چـيـز اسـت كـه خـداى عـزوجـل بـدان فـرمـان داده 

 و ايـنـسـت گـفـتـار خـداى عـزوجـل (((و هـنـگـاميكه گرفتيم پيمان شما را كه نريزيد خونهاى خود را و بيرون نكنيد همديگر را از ديار خويش پس اقرار كرديد و شما بر آن گواه بوديد، سپس اينكه شمائيد كـه مـيـكـشيد همديگر را و بيرون مى كنيد گروهى را از خانه هايشان پشتيبانى جوئيد بر ايـشـان بـگـنـاه و سـتـم و اگـر بـا سـيـرى آنها را نزد شما آورند فديه از ايشان دهيد در حاليكه حرام است بر شما بيرون راندن ايشان آيا ايمان آوريد ببعضى از كتاب (تورات ) و كـافر شويد ببعضى از آن ؟ چيست كيفر آنكه از شما اين كار را بكند؟))) (سوره بقره آيـه 84 85) پـس خداوند اينها را بسبب ترك آنچه باو فرمان داده كافر دانسته ، و نسبت ايـمـان بـآنـا داده ولى از آنها نپذيرفته و آن ايمان نزد خداوند براى ايشان سودى ندهد، پـس فرموده : (((پس چيست كيفر آنكه از شما اين كار را بكند جز خوارى در زندگانى دنيا و روز رسـتـاخـيـز بـر گـردانـده شـود بـسـوى سـخـت تـريـن عـذاب و خـدا غافل نيست از آنچه شما ميكنيد))).


وجـه پـنـجـم از وجـوه كـفـر: كـفـر (بـمـعـنـاى ) بـيـزارى اسـت 

 و ايـنـسـت گـفـتـار خـداى عـزوجـل كـه (در سـوره مـمتحنه آيه 4) از حضرت ابراهيم (عليه السلام ) حكايت كند (بقوم خـود فـرمـود:) (((مـا كفر ورزيديم بشما و پديدار شد ميان ما و شما دشمنى و كينه براى هميشه تا آنگاه كه شما ايمان بخداى يگانه آوريد))) يعنى ما از شما بيزاريم ، و خداوند در آنجا كه (داستان ) شيطان و بيزارى جستن او را از دوستانش از آدميزاده در قيامت ياد ميكند فرمايد: (((جز اين نيست كه شما بر گرفتيد بتانى را بجز خدا بدوستى ميان خويش در زنـدگـانـى دنيا پس روز قيامت كفر ورزد برخى از شما ببرخى و لعن كند برخى از شما برخى را، (سوره عنكبوت آيه 25) يعنى بيزارى جويد برخى از شما از برخى .


اصول كافى جلد 4 صفحه :102 رواية :1


 

نظرامام صادق(ع)وامام حسن عسکری(ع)درموردکسانی که آنهاراخدامیدانستند...

نظرامام صادق(ع)وامام  حسن عسكرى (ع)درموردکسانی که آنهاراخدامیدانستند...

حضرت امام صادق عليه السّلام به ((مرازم )) كه يكى از اصحاب آن حضرت است ، فرمود: ((برو و به غلات بگو برگرديد به سوى خدا و توبه كنيد؛ زيرا شما فاسق وكافر و مشرك هستيد)).


باز به او فرمود: ((وقتى به كوفه رسيدى ، نزد بشار شعيرى كه يكى از غاليهاى(مغلته درست کن) آن زمان بوده ، برو و به او بگو جعفر بن محمد مى گويد اى كافر! اى فاسق ! من از تو بيزارم )).


مرازم مى گويد: ((وقتى به كوفه رسيدم و بشار شعيرى را ديدم ، فرمايش امام صادق عليه السّلام را به او ابلاغ نمودم ، ولى او بدون آنكه به روى خود بياورد (مثل اينكه از قبل به آنها گفته شده بود كه اگر ائمه از شما بيزارى جستند، شما بيزارى نجوييد و خودتان را به آنان متصل نموده و وانمود كنيد كه از آنان جدا نيستيد)، گفت : مولايم از من ياد نموده و براى من پيغام فرستاده است )).


مرازم مى گويد: ((به او گفتم بلى ، امام صادق عليه السّلام فرمود اى كافر! اى فاسق ! من از تو بيزارم ، وى باز بدون آنكه به ظاهر ناراحت شود با خوشحالى گفت : خداوند به تو جزاى خير دهد كه پيغام مولايم را به من رسانيدى )).


همين ((بشار شعيرى )) روزى خدمت امام صادق عليه السّلام رسيد، حضرت تا او را ديد فرمود: ((از نزد من بيرون برو، خداوند تو را لعنت كند، به خدا قسم ! سقفى پيدا نخواهد شد كه بر سر من و تو سايه بيندازد))، كنايه از اينكه با تو زير يك سقف نخواهم نشست و هيچ گونه آشنايى و صحبتى با تو نخواهم داشت .

وقتى هم كه وى از محضر امام صادق عليه السّلام خارج شد، حضرت فرمود: ((واى بر او! خداوند هيچ كس را به اندازه اين فاجر، حقير و خوار نكرده است ، به درستى كه او شيطان پسر شيطان است .

هدف او اغواى شيعيان و اصحاب من است ، پس از او دورى كنيد و حاضر به غايب اطلاع بدهد كه من (امام صادق ) بنده خدا و فرزند كنيز خدا هستم ، من از اصلاب به ارحام منتقل شده و به دنيا آمده و روزى هم از دنيا رفته و روزى هم برانگيخته شده و مورد سؤ ال قرار مى گيرم )).

همچنين حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام به يكى از دوستان خود به نام ((محمَّد)) نوشت :

 ((من از ابن نصير فهرى و ابن باباى قمى ، به سوى خدا بيزارى مى جويم ، پس تو هم از آن دو بيزارى بجوى . من تو و جميع شيعيانم را از اين دو شخص برحذر داشته و به شما مى گويم كه من اين دو نفر را لعن كرده ام ، خداوند آن دو را لعنت كند، ابن بابا گمان مى كند كه من او را به عنوان پيامبر مبعوث نموده ام ، خداوند او را لعنت نمايد، شيطان بر او تسلّط يافته و او را به گمراهى كشانيده است ، پس خداوند لعنت كند كسى را كه از او حرف شنوى كند، اى محمّد! اگر دستت به او رسيد، سرش را از بدنش جدا كن )).

منبع کتاب:تشيّع چيست ؟ و شيعه كيست ؟

سيّد محسن حجّت

 

نظربعضی ازنویسندگان ودانشمندان اروپایی وآمریکایی درموردقرآن وحضرت محمد(ص)

نظربعضی ازنویسندگان ودانشمندان اروپایی وآمریکایی درموردقرآن وحضرت محمد(ص)

 

ولتر نويسنده برجسته فرانسوى نيز مى گويد: ...قرآن در حقيقت ، مجموعه اى است از پندهاى اخلاقى ، دستورهاى دينى ، راز و نياز به درگاه الهى ، برانگيختن و تشويق جهانيان به كار نيك و شرح سرگذشت فرستادگان خدا، آيا مى توان چنين كتابى را به پيروى از پندهايم بى سواد، افسانه خواند؟!...اگر تمام قرآن را بخوانيد يك كلمه از اين داستان كودكانه را نخواهيد يافت . اين ها ساخته ذهن دورغ پردازان مسيحى و غير مسيحى است ، كه مى خواهند، با جعل افسانه ها، دين محمد را زشت جلوه دهند.

 

ار. اف .بودلى دانشمند و محقق غربى در كتاب الرسول ، حياة محمد مى گويد: كتاب او، قرآن ، رو به روى من است . از نظر اصيل و سالم ماندن از حوادث تاريخى ، بى نظير است ، كسى قدرت تشكيك در صحت و بقاى آن به همان نحوى كه نازل شده است ندارد. اين كتاب كه به نام قرآن خوانده مى شود، امروز به همان ترتيبى است كه روز اول زير نظر محمد، جمع آورى شده بود...متاسفانه اين كار درباره تورات و انجيل انجام نگرفته و آن ها را پس از گذشت سال هاى متمادى از وفات نويسندگانش هم جمع آورى نكرده اند...


به اين ترتيب وحى الهى در قالب اين كتاب آسمانى از دستبرد اغيار، محفوظ مانده ، در طول تاريخ هر گاه مورد توجه و عنايت عمومى جوامع اسلامى واقع شده ، گره گشاى مشكلات اين جوامع گرديده ، نقش خود را به عنوان راهنما و راهگشاى انسان و جامعه در حركت به سوى سعادت و سلامت به خوبى ايفا نموده است .

 

جان ديون پورت در كتاب خويش به نام عذر تقصير به پيشگاه محمد و قرآن مى نويسد: الله يا خدايى كه قرآن وصف مى كند، صرف نظر از اين كه به اصطلاح فلسفى ، علت العلل باشد... در عين حال خود با عظمت و غير قابل دركى قائم بالذات است ، نيرويى است كه هميشه حاضر، و توانايى است هميشه بى نيز. از اين گذشته اسلام ، دينى است منزه از تضاد و اختلاف . دينى است كه هيچ توهم در عين احساسات آتشين و تعصبات كوركورانه كه آن اندازه شخص را از راه خارج مى كند به عبادت تنها و يكنواخت قانع باشد.

 

 


نويسنده مشهور اروپايى ولتر در باب دين اسلام در مقايسه با مسيحيت مى گويد: دينى كه محمد آورد بى شك از مسيحيت برتر بود. در آيين او هرگز يك مرد يهودى را به خدايى نگرفتند، و يا يك زن يهودى را مادر خدا نپنداشتند، و يهوديان ديگر را مورد نفرت و كينه خويش قرار ندادند. هرگز پيروان آيين او به كفر جنون آميز مسيحيان دچار نگشتند، و يك خدا را به سه خدا و سه خدا را يك خدا ندانستند. در آيين او هرگز خداى خود را در زير دندان ها نجويدند و پروردگار خود را به ... نفرستادند. ايمان به خداى يكتا، تنها اصل بزرگ آيين محمد بود.


(منظور آقاى ولتر از خرد كردن خدا زير دندان ، همان عشاى ربانى است كه مسيحيان معتقدند حضرت مسيح در آن نان و شراب طول مى كند، و با خوردن آن نان ، حضرت مسيح در قلب انسان حلول مى نمايد)...انجيل ها با يك ديگر متناقض اند، و او هر چه بر مغز خود فشار مى آورد كه دريابد چگونه خدا به دنيا آمده و سپس مرده است ؟ به جايى نمى رسد و هر چه از خود مى پرسد چگونه يك يهودى به درجه خدايى رسيده است ، جوابى براى سؤ ال خويش نمى يابد...آرى ؛ زيرا مردم آن روز فهم و بينش نداشتند، آيا كسى كه شعور دارد هرگز مى پذيرد كه يكى سه تا و سه تا يك شود؟ و به جز دين اسلام كه از ميان همه دين هاى جهان ، يگانه دين الهى به نظر مى رسد، و قرآنش در آسيا و آفريقا و همه جا دستوالعمل مسلمانان است .

هيچ كشيشى نيست كه در برابر يك مرد شريف مسلمان از شرم ، سر به زير نيفكند!

 

اميل ديرمنگهام در كتاب خويش به نام حيات محمد در اين باره مى گويد: از روزى ؟ جنگهاى صليبى شروع شد، بدبينى نسبت به اسلام در ميان مسيحيان زيادتر شد، تا كار به جايى رسيد كه لفظ محمد، مساوى با كفر به خدا قلمداد گرديد و در زمان شكسپير به هر ديانت باطل و پوچ ، محمدى گفته مى شد، بالخصوص ديانتى ؟ بت پرستى بود! لفظ محمد (MAMMEYS) به جاى بت ، استعمال مى گرديد، كه از اين كلمه ، كلمه (MAHMETIE) و پس از آن كلمه (MAMMETY) را مشتق ساختند كه به جاى ديوانه و جن زده استعمال مى كردند.

كج انديشى در واقع در اثر اين بود كه متكلمان مسيحى يك سلسله مطالب بى اساس و پوچ را بدون آن كه درباره آنها تحقيقاتى بكنند به اسلام نسبت دادند. شما نويسندگان و شعراى دوره گرد غربى را مى بينيد كه چگونه با سخيف ترين و بى اساس ترين وصف ها و تعبيرها با مسلمانان نبرد مى كنند. اينان محمد صلى الله عليه و آله را طورى نشان مى دهند؟ گويى العياذ بالله دزدى نابغه يا فردى بى پروا يا ساحر و يا رئيس راهزنان است .
و يا اين كه
او مانند اسقف رومان مى خواست به عنوان پاپ كشيش ‍ بزرگ انتخاب شود و چون به اين سمت نرسيده ، به خشم آمده ، براى خود خدا و دين تازه اين ساخته است .
پطروس ترجمه قرآن به حروف لاتينى را حرام كرد... و پاپ اينوسان (رهبر مسيحيان محمد را دشمن عيسى معرفى نمود.

 

كارلتون . اس . كون دانشمند معروف آمريكايى نيز در اين باره چنين مى گويد: ما مى توانيم بگوييم اسلام يك دين جهانى است . كدام دينى است كه ميليون ها پيرو در ده ها مملكت داشته باشد و با اين كه در هر محل و محيطى كه رفته ، مواجه با تاثيرات و اختلافات تاريخى آن جامعه شده ، با اين همه توانسته حقيقت خود را حفظ كند.

 

پروفسور روژه گارودى فيلسوف شهير و دانشمند برجسته فرانسوى كه به دين اسلام ، مشرف گرديده ، در باره سرنوشت اسلام چنين مى گويد: سرنوشت اسلام شايد اين باشد كه ميان شرق و غرب را پيوند بخشد و همه نيروهاى زندگى را (به تساوى ) در هر دو كرانه جهان پخش كند.
اما در كنار مطالب مطرح شده ، توجه به نكته اى ديگر در سير تاريخى تمدن اسلامى ، حائز اهميت مى باشد، و آن ظهور احياگران اسلامى از بطن جوامع مسلمان است .


 

تاريخ نويس فرانسوى اميل درمينگهام در كتاب خويش با عنوان حيات محمد مى نويسد: هر پيامبرى ، معجزه اى دارد كه دلالت به پيغمبرى او مى كند... قرآن ، يگانه معجزه محمد است ، اسلوب بيان و قوت بحث آن ، خود معجزه مى باشد و تا به امروز نيز براى هر شنونده مانند معماست و خواننده را اگر چه پرهيزگار هم نباشد باز به انديشه فرو مى برد بهترين دليل بر پيامبرى محمد، همين است كه از جن و بشر همگى مى خواست كه اگر مى توانند نظير قرآن را بياورند. جاى هيچ گونه ترديدى نيست ، هر آيه اى از قرآن اگر چه درباره زندگانى خصوصى پيغمبر باشد، به گونه اى بيان شده كه روح را بيش تر از يك معجزه عقلى به اهتزاز در مى آورد.

 

حيدر بامات (ج . ربوا) دانشمند و محقق فرانسوى اين گونه زبان به ستايش ‍ قرآن مى گشايد: قرآن به زور به كسى تحميل نشد، فقط به نيروى منطق و اقناع ، پيشرفت كرد... و تنها نيروى منطق قوى قرآن بود كه توانست ملت هاى پيروز شده بر مسلمانان را در اين اواخر چون ترك و مغول به طرف خود جلب كند. و با همين اقناع بود كه در هند با اين كه عربها آن جا فقط رهگذر بودند، پيشرفت كرده ، پيروان اسلام در آن جا امروزه به پنجاه ميليون نفر مى رسند و تعدادشان هر روز بيش تر مى شود.

 

دكتر سيد حسين نصر، در اين باره مى گويد: در باب اسلام بايد گفت كه اين دين هم در آمريكا و هم در اروپا بسيارى از كسانى را كه در پيچ و خم هاى سرگشتگى دنياى متجدد، گم شده اند و در پى نور هدايتى هستند كه بتواند آنان را از نااميدى و پوچى و بى هدفى نجات دهد، جلب كرده است . بسط اسلام در غرب هم نتيجه مهاجرت مسلمين و هم در نتيجه گرايش شمارى از مردم غالبا برجسته و تحصيل كرده غربى به اين دين ، بسيار فراتر از آن است كه بتواند آن را ناديده گرفت ... در نتيجه امروزه جامعه متنابهى از مسلمين هم در اروپا و هم در آمريكا به ويژه در مركز شهرهاى بزرگ ، شكل گرفته است .

منبع کتاب:چرا نماز بخوانيم،نویسنده:امیررجبی قسمت:معجزه پيامبر

آيا ارواح صداى ما را مى شنوند و معناى آنرا درك مى كنند يا نه ؟آیازیارت اهل قبورفایده دارد؟

آيا ارواح صداى ما را مى شنوند و معناى آنرا درك مى كنند يا نه ؟آیازیارت اهل قبورفایده دارد؟

از حضرت صادق (ع ) نقل شده : هر گاه قبل از طلوع خورشيد به زيارت اموات برويد سخن شما را مى شنوند و به شما جواب مى دهند، ولى اگر بعد از طلوع خورشيد آنها را زيارت كنيد سخنتان را مى شنوند ولى جواب نمى دهند.
در اين حديث براى گوينده و يا شنونده و شرطى بيان نشده ، و فقط از كلمه موتاكم استفاده مى كنيم : چون حضرت صادق (ع ) با شيعيان سخن مى گويند معلوم مى كند اين اموات بايد از اموات مسلمان باشند.

 

روايت شده از حضرت خاتم الانبياء (ص )كه بعد از جنگ بدر وقتى كشته هاى كفار را در چاه بدر ريخته بودند، آمدند سر چاه و در حالى كه به كشته هاى آن جنگ خطاب مى كردند، فرمودند: همسايه هاى بدى براى رسول خدا بوديد، او را از خانه و كاشانه اش بيرون كرده از وطن آوره اش ‍ ساختيد، به اين كار نيز اكتفا نكرده دست به هم داديد و عليه او لشگركشى كرديد و با او جنگيديد. پس آيا آنچه را خدايتان وعده داده بود صحيح يافتيد؟

راوى حديث گفت : عمر آنجا ايستاده بود، از سخن گفتن رسول خدا (ص ) با كشته ها تعجب كرد، گفت : اى رسول خدا (ص ) با جماعتى كه هلاك شده و ادراك ندارند سخن مى گوئيد؟حضرت فرمود: عمر ساكت باش ، به خدا سوگند اينها بهتر از تو مى شنوند و بهتر از تو درك مى كنند.
 مقصود حضرت در كلام ، اين است كه : مردگان سخن ما را بهتر از زنده ها مى شنوند و بهتر درك مى كنند.


 

بعد از آنكه حضرت امير المومنين (ع ) در جنگ بصره (جمل ) پيروز شدند، در بين كشته هاى آن جنگ مى گشتند و مثل اين كه دنبال جنازه خاصى مى گشتند، تا اين كه به جنازه كعب بن سوره كه در آن روز قاضى بصره بود رسيدند، خطاب به او فرمودند : اى كعب ، من وعده پروردگارم را حق يافتم ،شما وعده خدايتان را حق يافتيد؟، آنگاه چند قدمى جلو رفتند تا به گشته طلحه رسيدند، با او نيز همان سخن را گفتند، يكى از ياران امام خمينى : حضرت گفت : يا على ، سخن گفتن با دو كشته اى كه شنوائى ندارند چه سودى دارد؟ حضرت فرمود: اى مرد، به خدا سوگند اين دو نفر (گر چه به حسب ظاهر كشته هستند) سخن مرا شنيدند همان گونه كه كشتگان جنگ بدر كلام رسول خدا (ص ) را شنيدند.

زیارت اهل قبور

حضرت امير المؤ منين (ع ) در مقام تشويق و ترغيب مومنين براى رفتن به زيارت اهل قبور فرموده : اموات از رفتن شما خوشحال مى شوند، درست مثل اينكه به زيارت زنده مى رويم !

 

از حضرت صادق (ع ) پرسيدند: به زيارت اموات برويم ؟ حضرت در جواب فرمودند: بلى ، پرسيدند : زيارت كننده را مى شناسند؟ فرمودند: بلى به خدا قسم ؛ زيارت كننده را مى شناسند، از زيارت آنها خشنود مى شنوند و هنگام زيارت با آنها انس مى گيرند.

 


از حضرت امام باقر (ع ) در مورد زيارت اهل قبور پرسيدم .حضرت فرمودند: اگر روح مرده اى در فشار و نگرانى باشد و شما بين طلوع فجر و طلوع خورشيد او را زيارت كنيد خداوند به او وسعت مى دهد و روح مرده را از نگرانى خارج مى گرداند.

 

رسول خدا(ص ) فرمود: كسى كه در مزار مسلمانان يكى از آيات قرآن را براى اموات بخواند، خداوند ثواب هفتاد پيامبر به او مى دهد، و كسى كه براى اهل قبور طلب رحمت و مغفرت نمايد خداوند او را از آتش جهنم نجات مى دهد و او را خندان وارد بهشت مى گرداند.


 

حسین بن علی(ع)فرمود: اگر كسى به زيارت اهل قبور برود بر مزار مسلمانان بگويد: خدايا اين ارواح فانى ، و اين جسدهاى پوسيده ، و اين استخوانهاى متلاشى شده را كه از دنيا رفته و به تو ايمان داشته اند به رحمت خود برسان و سلام مرا نيز بر آنها نازل گردان ؛ خداوند به عدد تمام بندگان خود از زمان خلقت آدم (ع ) تا پايان دنيا براى او ثواب مى نويسد.


 

حضرت حسين بن على (ع ) فرمودند: كسى كه به زيارت قبر برادر مومن خود برود، و دست خود را روى قبر بگذارد، و هفت مرتبه سوره انا انزلنا بخواند، ارعذاب آن روز بزرگ (روز قيامت )ايمن خواهد بود.

 

حضرت صادق (ع ) فرمود:حضرت امير المؤ منين (ع ) فرموده : مردگان خود را زيارت كنيد؛ زيرا آنها از زيارت شما خشنود مى شوند، و شما هم حاجت هاى خود را هنگام زيارت قبور پدر و مادر از خدا بخواهيد؛ زيرا خداوند بواسطه دعائى كه بر مزار آنها مى كنيد حاجات شما را برآورده مى كند.

 

حضرت صادق (ع ) فرمود: هر مسلمانى كه به نيابت مردگان عمل صالحى انجام دهد خداوند ثواب آنرا براى خود او دو چندان مى كند و از آن عمل نفعى هم براى صاحب قبر مى فرستد.

 

ابن عمار گفت : از حضرت صادق (ع ) پرسيدم : بعد از مرگ چه چيزهائى به انسان مى رسد؟ فرمود: يكى روش نيكى كه از خود بجاى گذاشته باشد و بعد از او ديگران به آن عمل كنند بدون اينكه از ثواب عاملين كم شود به همان مقدار هم به آن ميت مى دهند، دوم صدقه جاريه اى كه از انسان به جا مانده باشد، و سوم فرزند صالحى كه بعد از پدر و مادر براى آنها دعا كند.

 

حضرت صادق (ع ) فرمود


رسول خدا (ص ) فرموده اند: حضرت عيسى بن مريم (ع )به قبرى عبور كرد و صاحب آنرا در عذاب خداوند معذب ديد، سال بعد كه مجددا عبورش ‍ به آن قبر افتاد صاحب آن قبر را آزاد از عذاب خدا ديد، از روى تعجب گفت : خدايا صاحب اين قبر سال گذشته در عذاب تو بود چرا امسال عذاب از او برداشته شده ؟ خطاب آمد: اى روح خدا، او پسرى داشت كه امسال به تكليف الهى رسيده ، او براى مردم راهى را ساخته و يتيمى را پناه داده است ، ما نيز بپاس عمل صالح او پدر را بخشيديم .

 

حضرت صادق (ع ) فرمود: ممكن است شخصى در زمان حيات پدر و مادر خود مورد غضب و نفرين آنها باشد ولى او پس از مرگ آنها بر ايشان خيرات و صدقات بدهد، ديون آنها را پرداخت كند، نماز و روزه براى آنها بخواند و هميشه در فكر آنها باشد تا اين كه بر اثر ثوابى كه از اين اعمال به آنها مى رسد در حق او دعا كنند و خداوند اين فرزند را مورد عفو و لطف و مرحمت خود قرار دهد. و در مقابل ممكن است شخصى در زمان حيات پدر و مادر خود مورد لطف و مرحمت آنها باشد اما پس از مرگ ، آنها را فراموش كند؛ به زيارت آنها نرود، ديون آنها را اداء نكند، نماز و روزه اى براى آنها بجاى نياورد، و خلاصه پس از مرگ توجهى به آنها نكند تا اين كه آنها از او ناراضى شوند و در حق او نفرين كنند و به همين جهت مورد غضب و لعن خداوند قرار گيرد.

منبع:انسان و عالم برزخ*محمد مظاهرى


 

حکایت زنی که هرشب جمعه درقبرستان می خوابید...

حکایت زنی که هرشب جمعه درقبرستان می خوابید...

ما در يكى از شهداى جنگ تحميلى پس از دفن شهيد خود هر شب جمعه را تابه صبح بر مزار شهيدش در قبرستان شهداء بيتوته مى كرد و پس از طلوع آفتاب روز جمعه به خانه بر مى گشت .اين روش مدتى ادامه داشت تا اينكه اين كاربصورت يك عادت براى اين مادر شهيد شده بود و بسيارى از منسوبين نيز مى دانستند، تا اينكه آن زن خود بخود دست از اين كار برداشته بود.از او پرسيدند: خوابيدن در قبرستان را رها كردى ؟ گفت : شبى از شبها وقتى به خواب رفتم ، ديدم تمامى شهداى آن قبرستان ساكهاى مسافرتى خود را بسته و آماده مسافرت هستند، از فرزندم پرسيدم : آنها عازم كجا هستند؟
گفت : هر روز عصر به نجف اشرف و زيارت حضرت امير المومنين (ع ) مى رويم و صبح بر مى گرديم و اينها عازم نجف اشرف هستند.
گفتم : مگر شما همراه آنها نمى روى ؟
گفت : خير.
گفتم : چرا؟
گفت : مهمان دارم ، بايد براى احترام او در حضورش باشم .
گفتم : مهمانت كيست ؟
گفت : شما
گفتم : من ؟!
گفت : بلى و از خواب بيدار شدم ، قدرى با خود فكر كردم و گفتم هرگز سزاوار نيست من در قبرستان بمانم و فرزندم از فيض زيارت حضرت امير المومنين محروم بماند.از اين رو تصميم گرفتم هر شب جمعه پس از زيارت اهل قبورت تا روز باقى است قبرستان را ترك كنم .

منبع:انسان و عالم برزخ نویسنده:محمد مظاهرى


داستان های جالب که مرده شورهای بهشت زهرا(س)تعریف کردند....
 


گورستان بزرگ پایتخت که 40 سال از عمرش می گذرد روزانه 130 میت را در خود جای می دهد.

دهان پر از "کرم" پیرزن

یکی از غسال ها به نام موسوی می گوید: مدت های زیادی در بخش غسالخانه مسئول تحویل جنازه بودم. اینجا بعضی ها مسئول کشیک شب هستند تا جنازه هایی را که شب توی منزل فوت می کنند و جوازشون توسط دکتر صادر شده و شبانه به بهشت زهرا (س) حمل میشود را تحویل بگیرند.

یک شب یک خانم سالمندی را آوردند که تحویل گرفتیم، فردا صبح که می خواستیم برای شستشو بفرستیم خانم های غسال گفتند که از گوشه دهان این بنده خدا کرم های ریز زنده در حرکت بود، خیلی چندش‌آور بود، از روی کنجکاوی ماجرا را برای یکی از بستگانش که کمی آرام تر بود و آدم با تجربه و دنیا دیده ای به نظر می رسید، تعریف کردم و اون بنده خدا بعد از چند بار استغفار گفت: این خانم مرحومه از بستگان ماست و یک ایراد بزرگ داشت که آدم بسیار بد دهنی بود و دائم به این و آن حرف رکیک و ناسزا می گفت و هیچ کس از زخم زبان اون در امان نبود و حتما دلیلش همین می تواند باشد. از تعجب هاج و واج مانده بودم. آرام از پیرمرد عذرخواهی کردم و به داخل برگشتم.

مرده ای که بوی گلاب می داد

یک بار پیرمردی را آوردند که اصلا به مرده شبیه نبود، چهره روشن و بسیار تمیز و معطری داشت. وقتی پتو را کنار زدم بوی گلاب می داد.

آنقدر تمیز و معطر بود که من از مسئول غسالخانه تقاضا کردم خودم شخصا این پیرمرد را بشورم و غسل بدهم، همه بوی گلاب را موقع شستشو و وقتی که آب روی تن این پیرمرد می ریختم حس می کردند. وقتی که کار غسل و کفن تمام شد بی اختیار در نماز و تشییع این پیرمرد شرکت کردم، بیرون برای تشییع و خاکسپاری اش صحرای محشری به پا بود. از بین ناله های فرزندانش شنیدم که گویا این پیرمرد هر روزش را با قرائت زیارت عاشورا شروع می کرد. از بستگانش دقیق‌تر پرسیدم، گویی این پیرمرد به این موضوع شهره بود، آدمی که هر روزش با زیارت عاشورا شروع می شد...

جنازه‌ای که سر و صدا می کرد

عبدالحسین رضایی یکی از نیروهای بهشت زهرا می گوید: سال ها راننده آمبولانس بودم. یک روز رفته بودم سطح شهر که جنازه ای را به بهشت زهرا(س) منتقل کنم. خیلی برای تشییع معطلم کردند و ما را این طرف و آن طرف بردند. چندین بار جنازه را از توی ماشین درآوردند و تشییع کردند و دوباره گذاشتن توی ماشین. نزدیک ظهر بود که رضایت دادند جنازه را به بهشت زهرا(س) منتقل کنیم.

در مسیر اتوبان صالح آباد داشتم رانندگی می کردم. حواسم به جلو بود که یکباره شنیدم از کابین عقب با مشت محکم می کوبند به شیشه پشت سرم. خودم نفهمیدم چطور و با ترس و عدم تعادل توقف کردم. وقتی ماشین ایستاد شنیدم یکی فریاد می زنه باز کن! باز کن! اول تصمیم گرفتم فرار کنم ولی بعد از چند ثانیه خودم را جمع و جور کردم و دستگیره را برداشتم و با وحشت آرام آرام رفتم به سمت کابین عقب و با فاصله و ترس زیاد درب عقب ماشین را باز کردم.

دیدم جنازه سر جای خودش آرام و راحت خوابیده. یکباره جوانی لاغر اندام که از ترس رنگش پریده بود چالاک پرید پائین! پابه فرار گذاشت. به سمت بیابان فقط می دوید، انگار در مسابقه دو سرعت شرکت کرده بود. کمی که رفت ایستاد! برگشت به پشت سرش نگاه کرد. با اینکه خیلی دور شده بود، آهسته و با شرمندگی برگشت. در حالی که به شدت عصبانی بودم ولی خنده ام هم گرفته بود. گفتم: آخه تو این عقب چیکار می کردی؟ نگفتی من سکته می کنم؟ مگه نمی دونی سوار شدن عقب ماشین حمل جنازه ممنوعه؟ می خوای منو از نون خوردن بندازی؟ خلاصه اینکه گویا این جوان توی یکی از آن دفعه ها که جنازه را برای تشییع پیاده کرده بودن یواشکی پریده بود بالا و من متوجه نشده بودم. برای اینکه تنبیه بشه گفت: حالا تا بهشت زهرا(س) پیاده بیا تا حالت جا بیاد...!

مرده توی خواب روی سنگ غسالخانه

مریم آثاری نسب در بیان خاطراتش می گوید: ساعت کاری تموم شد، مثل همیشه آماده رفتن به منزل شدیم و باز مثل روزهای دیگر توی راه بازگشت به جسدهایی که در آن روز دیده بودم فکر می کردم. اون شب چون خیلی خسته بودم زود به خواب رفتم و خواب عجیبی دیدم. خانمی را که برای شستشو به غسالخانه آورده بودند، زنده بود و دست و پایش را با زنجیر بسته بودند و روی سنگ گذاشتنش و شروع به شستن کردند، فقط انگار جای سیلی و ضربه روی صورتش بود، در خواب خیلی منقلب شدم.

گریه کردم و برایم خیلی عجیب بود. صبح در حالی که درگیر تعبیر این خواب در ذهنم بودم به بهشت زهرا(س) آمدم و برای کار روزانه آماده شدم. در ابتدا قبل از شروع کار برای همکارانم ماجرای خوابم را تعریف کردم. حتی اینکه آن خانم چه لباسی پوشیده بود و یا روی کدام سنگ او را می شستند.

آن روز تا غروب جنازه ها را شستیم و همه چیز عادی بود. زمان استراحت شد و رفتیم برای آماده شدن و رفتن. در حال پوشیدن لباسهامون بودیم که عده ای از همکارانم رو صدا زدن که جنازه ای برای شستن آورده اند. چند لحظه ای از رفتن آنها نگذاشته بود که دیدم با تعجب و سراسیمه آمدند که آثاری، آثاری بیا همون رو که می گفتی آوردند! خشکم زد. با صدای لرزان گفتم: چه می گویید؟ چی شده؟ من، من گفتم؟ آهسته آهسته با ترس عجیب رفتم داخل غسالخانه! باور کردنی نبود، نه تنها من بلکه آن روز 14 یا 15 نفر بودیم. همه این صحنه را دیدند. روی پاهام نمی توانستم بایستم. خانمی سیلی خورده! چه می بینم! چند لحظه بعد به خودم آمدم. رفتم از اقوامش ماجرا رو بپرسم، یکی از بستگانش گفت: چند سال پیش بر اثر فشارهای روحی زیاد این بنده خدا مجنون میشه و در حالت شدید روحی قرار می گیرد.. آن را با زنجیر به تخت تیمارستان می بستند. این اواخر هم حال بدی داشت، تا اینکه خودش رو از پشت بام تیمارستان به پایین می اندازد و فوت می کند...

ماجرای خیلی عجیب بود. ارتباط این بنده خدا با خواب من! گیج بودم. خودم آن را شستم و بدنش رو با برگهای قرآن پوشاندم و به نوعی تطهیرش کردم و خدا رو قسم دادم به قرآنش، که ببخشدش و بیامرزدش.

وقتی که شهدا دخترم را شفا دادند

یادآوری این موضوع هم من را آزار میدهد. سال 87 بود. 18 سال داشت و با سرطان دست و پنجه نرم می‌کرد. دخترم رو میگویم. خدای من! چه لحظات سنگینی بود. نمی توانستم این غصه بزرگ رو تحمل کنم. عزیزترین هدیه خداوند به من و همسرم‌، جلوی دیدگانمان داشت آب می‌شد. حتی تصورش غمگین کننده است. تمام راه‌ها را رفته بودیم. در نهایت نظر پزشک‌ها این بود که برای مداوا باید به خارج از کشور اعزام بشود. کشور آلمان رو باز به توصیه پزشک انتخاب کردیم و رایزنی‌های اولیه هم انجام شد.

این روزها تقریباً همه همکارانم در سازمان بهشت زهرا(س) به خصوص آنهایی که با من تو یک اتاق و یک ساختمان کار می‌کردند مشکل من و خانوادم رو می‌دانستند، هرکسی به هر نحوی که می‌شد همدردی و همراهی می کرد و سعی داشت به من روحیه بدهد. یک روز خیلی اتفاقی آقای صادقی‌فر مسئول بخش اجرایی سازمان را دیدم. آن روز اتفاقاً از روزهای قبل خیلی حالم بدتر بود. صادقی فر حالت اضطراب و نگرانی رو در من دید کمی من را آرام کرد و روحیه داد. با آقای صادقی فر خداحافظی کردم و گفتم: من را دعا کنید. رفتم به اتاق کارم و روی صندلی پشت میزم نشستم. ساعت انگار گذر زمان رو فقط به من نشان می داد! تلفن زنگ زد، دو ساعتی از آمدنم به اتاق می‌گذشت و من متوجه نبودم بی اختیار گوشی رو بر داشتم. آقای صادقی فر بود. گفت: بعد از اینکه شما رو آشفته حال دیدم خیلی فکر کردم. یک پیشنهاد دارم. بیا همین الان بر و قطعه 24 سر مزا ر شهید "جهان آرا" و از خداوند به واسطه ایشان حاجتت رو بخواه، تقاضا کن که واسطه بشود و شفای دخترت رو از خداوند بگیرد. من فقط گوش می‌کردم باورش سخته ولی گوشی رو گذاشتم و بلند شدم. این بار انگار می‌دانستم چه می‌کنم و چه می‌خواهم. خانم سیادتی یکی از همکارام رو همراه کردم و رفتیم قطعه 24 گلزار مقدس شهدا و قبر شهید محمد جهان آ را.
وای که بر من چه گذشت، آن‌لحظات و دقیقه‌ها. آنچه در دل داشتم خالی کردم و گفتم و گفتم! بی حال و بی اختیار برخاستیم و برگشتیم‌! نمی‌دانم چند ساعت با جهان آرا صحبت کردم و چه می‌خواستم فقط یادم هست که دیگر نمی‌توانستم با کسی صحبت کنم و چیزی بگویم. غروب شد و من به خانه رفتم. فقط چند روز گذشته بود که خدا دخترم رو شفا داد. خدایا شکرت، نمی‌خواهم در پایان چیزی بگویم، کسی که این خاطره رو می‌خواند خودش قضاوت می‌کند. خدایا شکرت!

خبرگذاری مهر

احادیث وروایات درموردكسيكه دنبال عيبجوئى و لغزشهای دیگران است وآن راپیش همه بیان میکندوسرزنش کردن دی

احادیث وروایات درموردكسيكه دنبال عيبجوئى و لغزشهای دیگران است وآن راپیش همه بیان میکندوسرزنش...

و از حـضـرت صادق (عليه السلام ) از رسول خدا (صلى الله وآله وسلم ) حديث شده است كـه فـرمـود: لغزشهاى مؤ منين را جستجو نكنيد، زيرا هر كه لغزشهاى برادرش را جستجو كـنـد، خـداونـد لغـزشـهـايـش را دنـبـال كـنـد، و هـر كـه را خـداونـد لغـزشـهـايـش را دنبال كند رسوايش سازد گر چه در درون خانه اش باشد.

اصول كافى جلد 4 صفحه : 58 رواية :5

حضرت صادق (عليه السلام ) فرمود: دورترين بنده از خدا آن است كه با مردى برادرى كند و لغزشهاى او را بر او نگهدارى كند كه روزى بر آنها سرزنشش كند.

اصول كافى جلد 4 صفحه :58 رواية :7

حضرت صادق عليه السلام فرمود: رسول خـدا(ص ) فـرمـوده اسـت : اى گـروهـيـكـه بـزبـان اسـلام آورده و بدلش ايمان نرسيده ،مسلمانان را نكوهش نكنيد، و از عيوب آنان جستجو نكنيد، زيرا هر كه عيوب آنـهـا را جـسـتـجـو كـنـد، خـداونـد عـيـوب او را دنـبـال كـنـد، و هـر كـه خـداونـد عـيـبـش را دنبال كند رسوايش كند گر چه در خانه اش ‍ باشد.
و از حضرت باقر عليه السلام مانند اين حديث روايت شده است .

اصول كافى جلد 4 صفحه :57 رواية :2

سرزنش

حـضـرت صـادق (عـليه السلام ) فرمود: هر كه مؤ منى را سرزنش كند، خدا او را در دنيا و آخرت سرزنش ‍ كند.

اصول كافى جلد 4 صفحه :59 رواية :1

 

حـضـرت صـادق عليه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله و آله و سلم فرموده است : هر كـه كـار زشـتـى را فـاش كـنـد چون كسى است كه آن را انجام داده ، و هر كه مؤ منى را به چيزى سرزنش كند نميرد تا مرتكب آن شود.

اصول كافى جلد 4 صفحه :59 رواية :2


 

امـيرالمؤ منين علی(ع ) فرمود: نسبتى براى اسلام بيان كنم كه كسى جز من نگفته باشدو پس از مـن هـم كـسى

امـيرالمؤ منين (ع ) فرمود: نسبتى براى اسلام بيان كنم كه كسى جز من نگفته باشد و پس از مـن هـم كـسى جز بمانند من بيان نكند...

همانا اسلام همان تسليم است و تسليم همان يقين و يـقـيـن هـمـان تـصـديـق و تـصـديـق هـمـان اقـرار و اقـرار هـمـان عـمـل و عـمـل همان اداء، همانا مؤ من دينش را از رائيش نگرفته! ، بلكه از جانب پروردگارش آمـده و از او گـرفـته است ، همانا مؤ من يقينش در عملش ديده مى شود و كافر هم انكارش در عـمـلش ديده مى شود، قسم بآنكه جانم در دست اوست كه آنها امر دين خود را نشناختند، پس شما انكار كافران و منافقان را از كردارهاى پليدشان تشخيص ‍ دهيد!

اصول كافى ج : 3 ص : 76 رواية : 1

امـام صـادق (ع ) فـرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: اسلام برهنه است و لبـاسـش حـيـا و زيـنـتـش وقـار و سـنـگـيـنـى اسـت و مـردانـگـيـش عـمل صالح و ستون و پايه اش پرهيزكارى است ، و هر چيزى را اساس و پايه اى است و پايه اسلام محبت ما اهل بيت است .

اصول كافى ج : 3 ص : 77 رواية :2

رسـول خـدا صلى الله عليه و آله فرمود: همانا خدا اسلام را آفريد، پس براى او ميدانى ساخت و نورى قرار داد و حصارى نهاد و ياورى نيز برايش مقرر كرد. اما ميدان اسلام قرآن اسـت و امـا نـورش حـكـمـت و حـصـارش نـيـكـى و يـاورانـش ‍ مـن و اهل بيت و شيعيانم ميباشيم . پس اهل بيتم و شيعيان و يارانشان را دوست داريد، زيرا چون مرا بـه آسـمـان دنـيـا عـروج دادنـد و جـبـرئيـل نـسـب و وصـف مـرا بـراى اهـل آسـمـان بـيـان كـرد، خـدا دوسـتـى مـن و دوسـتـى خـانـدان و شـيـعـيـانـم را در دل مـلائكـه سـپـرد و آنـدوسـتـى تـا روز قـيـامـت نـزد آنـهـا سـپـرده اسـت ، سـپـس جـبـرئيـل مـرا بـسـوى اهـل زمـيـن فـرود آورد و نـسـب و وصـفـم را بـراى اهـل زمـيـن بـيـان كـرد و خـداى عـزوجـل دوسـتـى مـن و دوسـتـى اهـل بيتم و شيعيانشان را در دلهاى مؤ منين امت سپرد، پس مؤ منين امتم تا روز قيامت سپرده مرا نـسـبـت بـه اهـل بـيـتـم حـفظ كنند. همانا اگر مردى از امتم در تمام دوران عمرش عبادت خداى عـزوجل كند ولى با حالت بغض و دشمنى اهل بيت و شيعيانم خدا را ملاقات كند خدا دلش را جز بانفاق نگشايد (يعنى چون باطن و حقيقتش را خدا آشكار كند، مردم او را منافق يعنى بى ايمان و دورو بينند).

اصول كافى ج : 3 ص : 77 رواية :3

درجات ایمان وتوضیح آن ازامام صادق(ع)وامام باقر(ع)...

درجات ایمان وتوضیح آن ازامام صادق(ع)وامام باقر(ع)...

امـام صـادق (ع ) فـرمـود: خداى عزّوجلّ ايمان را هفت سهم كرد: 1نيكوكارى 2 راستگويى 3 يقين 4 رضا 5 وفاء 6 علم 7 بردبارى .

پایه های ایمان

امـيـرالمـؤ مـنـيـن صـلوات الله عـليـه فـرمـود: ايـمـان چـهـار پـايـه دارد: 1ـ توكل بر خدا 2ـ واگذار كردن امر بخدا، 3ـ راضى بودن بقضاى خداى ، 4 تسليم بودن بامر خداى عزّوجلّ.

سـپـس آنـرا مـيـان مـردم تـقـسـيـم فـرمـود، بـهـر كـس هـفـت سـهـم داد، او كامل است و بردارنده ايمان ، و ببرخى از مردم فقط يك سهم داد و ببعضى ديگر دو سهم و بـدسـتـه ئى سـه سهم تا بهفت سهم قسمت كرد.

سپس فرمود: بكسيكه يك سهم ايمان دارد بـانـدازه دو سـهـم تـحـميل نكنيد و نه بكسى كه دو سهم دارد باندازه سه سهم كه سنگين بـارشـان خـواهـيـد كـرد، آنگاه فرمود: همچنين تا بهفت سهم برسند (يعنى بر سه سهمى باندازه چهار سهم تحميل نكنيد و بر چهار سهمى باندازه پنج سهم و بر او باندازه شش سهم و بر او باندازه هفت سهم ).

اصول كافى ج : 3 ص : 70 رواية : 1

توضيح :مقصود اينستكه استعداد و قابليت اشخاص در پذيرش ايمان مختلف است و خدا هر كس را بـانـدازه اسـتـعـدادش تـكـليـف كـرده و بـازخـواسـت مـى نـمـايـد، شـمـا هـم در عـلوم و اعـمال و اخلاق دينى ، از هر كس بقدر وسع و طاقت و استعداد و قابليتش متوقع باشيد كه تحميل بيش از استعداد و طاقت او را سنگين با رو خسته و وامانده كند.

ویک روایت زیباازامام صادق(ع)درمورد درجات ایمان

مـردى سـراج كـه خدمتگزار امام صادق (ع ) بود گويد: زمانى كه امام صادق (ع ) در حيره بـود، مـرا بـا جـمـاعـتـى از دوسـتـانش پى كارى فرستاد، ما رفتيم ، سپس وقت نماز عشاء (انـدوهـگـيـن ) مـراجـعـت كـرديـم ، بـسـتـر مـن در گـودى زمـيـن بـود كـه در آنـجـا مـنـزل كرده بوديم ، من با حال خستگى و ضعف آمدم و خود را انداختم ، در آن ميان امام صادق (ع ) آمـد و فـرمـود، نـزد تـو آمـديـم، مـن راسـت نشستم و حضرت هم سر بسترم نشست و از كاريكه مرا دنبالش ‍ فرستاده بود پرسيد، من هم گزارش دادم ، حضرت حمد خدا كرد.

سـپـس از گـروهـى سـخـن بـه مـيان آمد كه من عرضكردم : قربانت گردم ، ما از آنها بيزارى ميجوييم زيرا آنها بآنچه ما عقيده داريم عقيده ندارند.

فرمود: آنها ما را دوست دارند و چون عـقـيـده شـما را ندارند از آنها بيزارى مى جوئيد؟ گفتم : آرى .

فرمود: ما هم عقايدى داريم كـه شـمـا نـداريـد، پـس سـزاوار اسـت كه ما هم از شما بيزارى جوييم ؟ عرضكردم : نه ، قربانت گردم .

فرمود: نزد خدا هم حقايقى است كه نزد ما نيست ، گمان دارى خدا ما را دور مى اندازد؟

عرضكردم : نه بخدا، قربانت گردم ، نمى كنيم (از آنها بيزارى نمى جوييم )

فـرمـود: آنـهـا را دوسـت بـداريد و از آنها بيزارى مجوئيد، زيرا برخى از مسلمين يكسهم و بـرخـى دو سـهم و برخى سه سهم و برخى چهار سهم و برخى پنج سهم و برخى شش سهم و برخى هفت سهم (از ايمان را) دارند.


پس سزاوار نيست كه صاحب يك سهم را بر آنچه صاحب دو سهم دارد، وا دارند و نه صاحب دو سهم بر آنچه صاحب سه سهم دارد و نه صاحب سه سهم را بر آنچه صاحب چهار سهم دارد و نه صاحب چهار سهم را بر آنچه صاحب پنج سهم دارد و نه صاحب پنج سهم را بر آنچه صاحب شش سهم دارد و نه صاحب شش سهم را بر آنچه صاحب هفت سهم دارد (يعنى از مقدار استعداد و طاقت هر كس بيشتر نبايد متوقع بود).


اكنون برايت مثالى ميزنم : مردى (از اهل ايمان ) همسايه ئى نصرانى داشت ، او را با سلام دعـوت كـرد و در نـظـرش جـلوه داد تـا پذيرفت . سحرگاه نزد تازه مسلمان رفت و در زد، گـفـت كـيـست ؟ گفت : من فلانى هستم ، گفت : چكار دارى ؟ گفت : وضو بگير و جامه هايت را بپوش و همراه ما بنماز بيا، او وضو گرفت و جامه هايش را پوشيد و همراه او شد، هر چه خدا خواست نماز خواندند (نماز بسيارى خواندند) و سپس نماز صبح گزاردند و بودند تا صـبـح روشـن شـد، نصرانى ديروز (و مسلمان امروز) برخاست به خانه اش برود، آن مرد گـفـت : كـجا مى روى ؟ روز كوتاه است ، و چيزى تا ظهر باقى نمانده ، همراه او نشست تا نـمـاز ظـهـر را هـم گزارد، باز آن مرد گفت : بين ظهر و عصر مدت كوتاهى است او را نگه داشـت تـا نـمـاز عـصر را هم خواند، سپس برخاست تا به منزلش رود، آن مرد گفت : اكنون آخر روز است و از اولش كوتاه تر است ، او را نگه داشت تا نماز مغرب را هم گزارد، باز خـواسـت بـمـنـزلش رود، بـه او گـفت يك نماز بيش باقى نمانده . ماند تا نماز عشا را هم خواند، آنگاه از هم جدا شدند.
چـون سـحرگاه شد نزدش آمد و در زد، گفت : كيست ؟ گفت : من فلانى هستم ، گفت : چه كار دارى ؟ گـفـت : وضو بگير و جامه هايت را بپوش و بيا با ما نماز گزار، تا مسلمان گفت : بـراى ايـن ديـن شـخـصی بـيـكـارتـر از مـرا پـيـدا كـن ، كـه مـن مـسـتـمـنـد و عيال وارم .

سپس امام صادق (ع ) فرمود: او را در دينى وارد كرد كه از آن بيرونش آورد (زيرا رياضت كشى و فشار يكروز عبادت سبب شد كه بدين نصرانيت خود برگردد) يا آنكه فرمود: او را در چنين (سختى و فشار) گذاشت و از چنان (دين محكم و مستقيم ) خارج كرد.

اصول كافى ج : 3 ص : 71 رواية : 2

 

یک روایت دیگر


عـبـدالعـزيـر قـراسـيـطـى گـويد: امام صادق (ع ) بمن فرمود: اى عبدالعزيز ايمان مانند نـردبـانيست كه ده پله دارد و مؤ منين پله ئى را بعد از پله ديگر بالا مى روند، پس كسى كـه در پـله دوم است نبايد بآنكه در پله اول است بگويد: تو هيچ ايمان ندارى تا برسد بـدهـمـى (كـه نـبـايـد چنين سخنى به نهمى بگويد) پس آنكه را از تو پست تر است دور نينداز كه بالاتر از تو ترا دور اندازد و چون كسى را يكدرجه پائين تر از خود ديدى ، بـا مـلايـمـت او را بـسـوى خـود كـشـان و چـيـزى را هـم كـه طـاقـتـش را نـدارد بـر او تحميل مكن كه او را بشكنى زيرا هر كه مؤ منى را بشكند، بر او لازمست جبرانش كند.

اصول كافى ج : 3 ص : 74 رواية :2

 

امام صادق(ع)فرمود:هيچكس ديگرى را سرزنش نميكرد..

شـهـاب گـويـد: شـنـيـدم امـام صـادق (ع ) فـرمود: اگر مردم مى دانستند كه خداى تبارك و تـعـالى ايـن مـخـلوق را چـگـونـه آفـريده ، هيچكس ديگرى را سرزنش نميكرد، عرضكردم : اصلحك الله مگر چگونه بوده است ؟

فرمود:هـمانا خداى تبارك و تعالى اجزائى آفريد و آنها را تا 49 جزء رسانيد، سپس هر جزئى را ده بـخـش كـرد (تـا جـمـعا 490 بخش شد) آنگاه آنها را ميان مخلوق پخش كرد، و بمردى يـكـدهـم جـزء داد و بـديـگـرى دو دهـم تـا بـيـك جـزء كـامـل رسـانـيـد و بـديگرى يك جزء و يكدهم داد و بديگرى يك جزء دو دهم و بديگرى يك جـزء و سـه دهم تا بدو جزء كامل رسانيد، سپس بهمين حساب بآنها داد تا بعاليترينشان 49 جـزء داد، پـس كـسـيـكه تنها يك دهم جزء دارد نمى تواند، مانند دودهم جزء دار باشد و نـيـز آنـكـه دو دهـم دارد مـثـل صـاحـب سـه دهـم نـتـوانـد بـود و نـيـز كـسـى كـه يـك جـزء كامل دارد، نمى تواند مانند داراى دو جزء باشد، و اگر مردم ميدانستند كه خداى عزّوجلّ اين مخلوق را بر اين وضع آفريده هيچكس ديگرى را سرزنش نمى كرد (كه چرا اين مطلب دقيق را نمى فهمى يا چرا فضايل و اخلاق حسنه كسب نمى كنى ).

اصول كافى ج : 3 ص : 73 رواية :1

 

امـام بـاقـر عليه السلام بمن فرمود:مؤ منين درجات مختلفى دارند...

سـديـر گـويـد: امـام بـاقـر عليه السلام بمن فرمود: مؤ منين درجات مختلفى دارند: يكى داراى يك درجه و يكى داراى دو درجه و يكى سه درجه و يكى چهار درجه و يكى پنج درجه و يـكـى شـش درجـه و يـكـى هـفـت درجـه اسـت . پـس اگـر بـخـواهـى بـداراى يـكـدرجـه تـحـمـيـل دو درجـه كـنـى نـتـوانـد و اگـر بـر دو درجـه تـحـمـيـل سـه درجـه كـنـى نـتـوانـد و اگـر بـر سـه درجـه تـحـمـيـل چـهـار درجـه كـنـى نـتـوانـد و اگـر بـر چـهـار درجـه تـحـمـيـل پـنـج درجـه كـنـى نـتـوانـد و اگـر بـر پـنـج درجـه تـحـمـيـل شـش درجـه كـنـى نـتـوانـد و اگـر بـر شـش درجـه تحميل هفت درجه كنى نتواند و همه درجات به همين وضع است .

اصول كافى ج : 3 ص : 75 رواية :3

 

 

قساوت وسنگدلی چیست؟وستم چیست؟وجزای ستمگرچیست؟

قساوت وسنگدلی چیست؟وستم چیست؟وجزای ستمگرچیست؟واگرستم کردیم چه کنیم؟

امام صادق عليه‏السلام فرمود: گاهى شخص سعيد را براى اهل شقاوت برند تا آنجا كه مردم گويند چقدر شبيه آنها شده بلكه اين هم از آنهاست .

ولى سپس سعادت او را دريابد و اصلاحش كند (اين شخص گاهى نيكو مآبى است كه اتفاقا گناهانى از او سر زند و سپس باتوجه و يا اعمال شايسته آنها را جبران كند)

و گاهى شقى را براه سعادتمندان برند تا آنجا كه مردم گويند: چه اندازه به آنها ماند بلكه اين هم از آنهاست و سپس شقاوت او را دريابد

(و اين شخص بد جنسى است كه بدون تصميم جدى يا براى تظاهر عمل خيرى انجام دهد و سپس بخميره بد خويش گرايد) آنرا كه خدا (در لوح محفوظ) با سعادت نوشته است پايان كارش بسعادت انجامد اگر چه از دنيا باندازه فاصله ميان دو دوشيدن ماده شتر (كه چند لحظه بيش نيست) باقى نمانده باشد.

 (پس ملاك سعادت و شقاوت پايان عمر و زمان رفتن از دنياست خدا ما و تمام مؤمنين را عاقبت بخير و اهل سعادت فرمايد).

اصول كافى جلد 1 صفحه: 213 رواية: 3

امـام صـادق عليه السلام فرمود: چون خداوند بنده راست(با) سرشت كافر بيافريند آن بنده نـميرد تا بدى راست (را)دوست او گرداند، پس بدان نزديك شود، و در نتيجه به كبر و زور گـوئى (يا هرزگى ) او را گرفتار كند، پس دلش سخت شود، و خلقش ناپسند گردد، و رويـش سـخـت ، و پـسـتـيـش آشـكـار، و شـرمـش كـم شـود، و خداوند پرده اش راست(را) بدرد، و بـحـرامـهـا(ى خداوند) در افتد و از آنها جدا نگردد، سپس بنافرمانيهاى خداست دچار شود و فرمانبرداريش را بد دارد، و به مردمان به پرد، و از ستيزه سير نشود، از خداوند عافيت بخواهيد و دوام آنرا  بجوئيد.(فکرمیکنم کلمه راست دراین حدیث به معنای "با و را"باشدیعنی حرف ربط است.یامنظوراول پاک سرشت است ولی باطناکافراست..)

اصول كافى جلد 4 صفحه :22 رواية :2

عـلى بـن عـيـس در حـديـثـى مـرفـوع روايـت كـنـد كـه فـرمـود: در آنـچـه خـداى عـزوجـل بـا موسى عليه السلام مناجات كرد اين بود كه : اى موسى در دنيا آرزوى خود را دراز مكن كه دلت سخت ، و سخت دل از من دور است .

اصول كافى جلد 4 صفحه :22 رواية :1

امام صادق عليه السلام فرمود: اميرالمؤ منين عليه السلام فرموده : (مردم را) دو خاطره است ، خـاطـره از شـيـطـان و خـاطـره از فـرشـتـه ، خـاطـره فـرشـتـه : رفـت (يـعـنـى نـرمـى دل ) و فهم است و خاطره شيطان : فراموشى و سخت دلى است .

   اصول كافى جلد 4 صفحه :23 رواية :3

 

مـجـلسـى عـليـه الرحـمـة گـويـد: درازى آرزو ايـنـسـتكه انسان مرگ را فراموش كند و دور پـنـدارد، و گـمـان كـنـد كـه عـمـرش دراز بـاشـد، يـا آرزوهـاى بـسـيـاريـكـه جـز در طـول عـمـر بـدسـت نـيـايـد، و ايـن مايه سخت دلى است ، يعنى نترسيدن و نداشتن هراس از تـرسـنـاكـيـهـا، و نـپـذيـرفـتـن پـنـدهـا سـودمـنـد، چـنـانـكـه يـاد مـرگ دل انسان راست نرم و هنگام تذكر خدا و مرگ ترسناك كند.

 

       ستم چیست؟وجزای ستمگرچیست؟واگرستم کردیم چه کنیم؟

 

امام باقر عليه السلام فرمود: ستم بر سه گونه است : ستميكه خدا بيامرزد، و ستميكه خـدا از آن صـرفـنـظـر كـنـد، امـا آنـسـتـمـيكه خداوند نيامرزد شرك است ، و اما آنستميكه خدا بـيـامـرزد سـتـمـى اسـت كـه انـسانى بخويشتن كند مايه خود و خداى خود، و اما ستميكه خدا صرفنظر نكند حقوقى استكه مردم بيكديگر دارند.


اصول كافى جلد 4 صفحه :23 رواية :1

امـام صـادق عـليـه السلام فرمود: هيچ ستمكارى سخت تر از آن ستمكارى نيست كه صاحبش ياورى جز خداى عزوجل نيابد.


اصول كافى جلد 4 صفحه :24 رواية :4

و از امـام صـادق عـليـه السـلام حـديـث شـده كـه در (تـفـسـيـر) گـفـتـار خـداى عـزوجـل : (((و بـدرسـتيكه پروردگارت در كمينگاه است ))) (سوره فجر آيه 14) فرمود: (كه آنكمينگاه ) پلى است بر صراط كه از آن نگذرد بنده كه بدهكار (بديگران ) است (و حقوق مردمان در گردن اوست ).

اصول كافى جلد 4 صفحه :24 رواية :2

يكى از بزرگان قبيله نخع گويد: بحضرت باقر عليه السلام عرض كردم : من از زمان (حكومت ) حجاج تاكنون پيوسته والى (و فرماندار) بوده ام آيا توبه براى من ميسر است ؟ گـويـد: آنـحـضرت سكوت كرد (و جوابم را نداد) من دوباره پرسيدم ، فرمود: نه ، تا به هر صاحب حق حقش رابپردازى .

اصول كافى جلد 4 صفحه :24 رواية :3

امام باقر عليه السلام فرمود: هنگاميكه (پدرم ) على بن الحسين در رسيدن مرا بسينه خود چـسبانيد سپس فرمود: اى فرزند سفارش كنم ترا بآنچه پدرم هنگام مرگش بمن سفارش كـرد، و بـهمان چيزيكه او يادآور شد كه پدرش بآن سفارش ‍ كرده بود، اى فرزند ستم نكنى بكسيكه ياورى در برابر تو جز خدا نيابد.

اصول كافى جلد 4 صفحه :24 رواية :5

امام صادق عليه السلام فرمود: اميرالمؤ منين صلوات الله عليه فرمود: هر كه از قصاص (و جزاى كردار) بترسد، خود را از ستم كردن بمردم نگهدارد.

اصول كافى جلد 4 صفحه :25 رواية :6

و نـيز امام صادق عليه السلام فرمود: هر كه ستم بكسى كند بهمان ستم گرفتار شود، در خودش باشد يا در مالش در فرزندش .

اصول كافى جلد 4 صفحه :26 رواية :9

امـام بـاقـر عليه السلام فرمود: هيچكس نيست كه بكسى ستم كند جز آنكه خدا او را بهمان ستم بگيرد: درباره خودش ‍ باشد يا مالش ، و اما ستمى كه ميانه او و خدا باشد، هرگاه توبه كند خدا بيامرزد.

اصول كافى جلد 4 صفحه :26 رواية :12

عـبد الاعلى مولى آل سام گويد: امام صادق عليه السلام شروع به سخن كرده فرمود: هر كـه سـتـم كـنـد خداوند مسلط گرداند كسيرا كه باو يا بفرزندان او يا بفرزند فرزندش سـتـم كـنـد، گـويـد: عرض كردم : او ستم كند و خدا بفرزندش يا فرزند فرزندش مسلط سـازد؟ خـداى عـزوجـل فـرموده : (((و بايد بترساند آنانكه اگر باز گذارند پس از خود فـرزنـدان نـاتـوانـى ميترسند بر ايشان پس بترسند خدا را و بگويند سخنى استوار))) (سوره نساء آيه 9).

اصول كافى جلد 4 صفحه :26 رواية :13

                                **************************

در تـفسير اين آيه شريفه سه وجه گفته اند كه مناسب با استشهاد امام عليه السلام وجه دوم اسـت و آن ايـنـسـت كـه خـداونـد در ايـن آيـه بـه ولى يـتـيـم دسـتـور بـاداء امانت و حفظ مـال يـتيم را داده است ، و بنا بر اين معنى آيه چنين ميشود: كه هر كس سرپرستى يتيمى را بـعـهـده گـرفـتـه بـايـد طـورى در امـوال او تـصـرف كـنـد كـه دوسـت دارد ديـگـران در امـوال فرزندان خودش پس از مرگ او آنطور تصرف كنند و خلاصه ستم بآنها روا ندارد هـم چـنـانـكـه دوسـت نـدارد ديـگـران دربـاره فـرزنـدانـش پـس از وى سـتـم كـنـنـد، و لذا دنـبـال ايـن آيـه خـداونـد فـرمـايـد: (((ايـن الذيـن يـا كـلون ....))) هـمـانـا آنـانكه ميخورند اموال يتيمان را بستم جز اين نيست كه ميخورند در شكمهاى خويش آتش را.... تا آخر آيه ))) و شـخ طـبـرسـى (ره ) در تـفـسـير اين آيه از امام صادق عليه السلام حديث كند (و ملخصش ايـنـسـت ) كـه فـرمـود: در كـتـاب عـلى بـن ابـيـطالب عليه السلام نوشته است كه هر كه مـال يـتيم را بستم بخورد و مالش در دنيا و آخرت بوى برسد اما در دنيا بفرزندانش پس از او رسد و اما در آخرت گرفتار آتش شود.
و روى اين بيان نظر امام عليه السلام نيز در پاسخ از پرسش راوى و استعباد او از اينكه چـگـونـه فـرزند بستم پدر عقوبت شود روشن گردد، زيرا ستم اثرى طبيعى دارد كه آن اثـر در دنـيا نيز بستمكار برسد و اگر بخود او نرسيد بفرزندانش ‍ برسد، مانند آتش كـه هـر جـا افـتـد اثـرش سـوزانـدن است ، و همين بيان براى جلوگيرى از ستم ستمگران كـافـى است زيرا آنكس كه گرفتارى ستمكار يا فرزندان او را ديد و يا اين گفتار را از گـوينده راستگوئى چون امام عليه السلام شنيد و باور داشت ، و دانست كه ستمكارى خواه و ناخواه در نظام آفرينش اثر دارد و ستمكار بجزاى كردار زشتش دچار گردد، ستم بكسى روا نـدارد، و بـاعـث جـلوگـيـرى ظـلم و تـعـدى گـردد، و ايـن مـنـافـاتـى بـا عدل الهى ندارد زيرا اثر طبيعى و واكنش عمل انسان است .

                                        

                        **********************************************

امـام صـادق عـليـه السلام فرمود: كه خداى عزوجل به پيامبرى از پيمبرانش كه در كشور يكى از سركشان و جباران بود وحى فرستاد كه نزد اين مرد جبار برو و باو بگو: كه من تـرا نـگماردم براى ريختن خونها و گرفتن اموال ، همانا تو را گماردم تا ناله هاى ستم رسـيـدگـان را از مـن باز دارى ، زيرا من از ستمى كه بايشان شده نگذرم اگر چه كافر باشند.

اصول كافى جلد 4 صفحه :27 رواية :14

و نـيز آنحضرت عليه السلام فرمود: ستمكار و كمك كار او و آنكه بستم او راضى باشد هر سه آنان در ستم شريكند.

اصول كافى جلد 4 صفحه :28 رواية :16

                   *********************************************

مـجـلسـى (ره ) گـويـد: ظـاهـر حـديـث در سـتـم بـديـگـران اسـت ، و چـه بـسـا شامل ظلم بنفس نيز بشود، و ظاهر از كمك كار آنكس است كه در ستم كمك به ستمكار كند، و چه بسا عموميت داشته باشد كه شامل هر كمك كار به ستمگر نيز بشود، و ظاهر از راضى بـسـتـم غـيـر از آن كـس اسـت كـه بـه او سـتـم شـده ، و چـه بـسـا شـال او نـيز گردد، و تاءييد كند آنچه را گفتيم گفتار خدايتعالى : (((و نگرويد بسوى آنان كه ستم كردند كه ميرسد شما را آتش ))) (سوره هود آيه 113) در كشاف گويد: اين نـهـى شـامـل شـود هـم مـيلى با آنان و بستگى به آنها و رفاقت و هم نشينى و ديدارشان و نـاديده گرفتن كردارشان و رضايت اعمالشان و شبيه شدنشان و در آمد برفتارشان ، و بـا تـعـظـيـم و احـتـرام بـردن نـامـشـان را (كـه تـمـامـى آنـهـا را شـامل گردد) و در كتاب من لايحضره الفقيه در خبر مناهى پيغمبر اكرم (ص ) و غير آن خبر است كه فرمود: هر كه سلطان ستمگرى را ستايش كند، يا از راه طمع باو برايش زبونى و فروتنى كند با او در دوزخ هم نشين است .

 

هـشـام بـن سـالم گـويـد: شـنـيدم كه امام صادق عليه السلام مى فرمود: همانا بنده مظلوم شود، پيوسته دعا كند تا ظالم گردد.

اصول كافى جلد 4 صفحه :28 رواية :17

                                    **************************************

شــرح :

- فـيض عليه الرحمة گويد: يعنى آنقدر نفرين بر ظالم كند كه بر ظلم او بچربد، پس ظـالم مـظـلوم ، و مـظـلوم ظـالم گـردد. و مـجـلسـى عـليـه الرحـمـة گـويـد: چـنـد احـتمال دارد: اول : در نفرين بر ظالم افراط كند و از حر بگذارند تا بآنجا كه خود ظالم گردد، مانند اينكه ظالم ستم اندكى باو كرده چون دشنام يا بردن چند درهم معدود، و مظلوم در مـقـابـل بـاو نـفـريـن بـمـرگ و نـابـودى و كـورى و زمـيـنـگـيـرى و امـثـال آنها كند، دوم : اينكه مقصود اين باشد كه بدشمن مؤ من نفرين كند كه گرفتار بلا گـردد كـه خدا آنرا نپسندد و برخود بلكه بر برادر مؤ من خود ظالم گردد، زيرا مقتضاى اخـوت ايـمـانـى ايـن بود كه بصلاح او دعا كند... سوم : اينكه اصرار در دعا كند تا آنكه دعايش مستجاب گردد، و بر دشمن مسلط گردد، و باو ستم كند كه در اين صورت كار بر عـكـس شـود، در صـورتيكه حال او يعنى مظلوم بودنش براى او بهتر بود. (و جمعا 6 وجه ذكر فرموده است كه سه وجه آن بدون مراعات ترتيب انتخاب شد).

                                    *****************************************

عـبـد الله بـن سـنـان گـويـد: امام صادق عليه السلام فرمود: هر كه براى ستم كارى در سـتـمى كه كرده است عذر بتراشد (و در صدد دفع سرزنش و ملامت مردمان نسبت به او بر آيد) خداوند بر او مسلط كند كسى را كه باو ستم كند، و اگر دعا كند (كه آن ستم را از او دور كند) مستجاب نكند، و در برابر ستمى كه باو شده پاداشى باو ندهد.

اصول كافى جلد 4 صفحه :29 رواية :18

ابـو بـصـيـر گويد: كه امام باقر عليه السلام فرمود: خداوند از (هيچ ) ستمكارى انتقام نـگـيـرد و مـگـر بـوسـيـله سـتـمـكـار ديـگـرى ، و ايـنـسـت گـفـتـار خـداى عزوجل (((و بدينسان بگماريم بعضى از ستمگران را بر بعضى )))
(سوره انعام آيه 129)

اصول كافى جلد 4 صفحه :29 رواية :19

از امـام صـادق عـليـه السـلام روايـت شـده اسـت كـه رسول خدا (ص ) فرمود: هر كه بديگرى ستم كند و او را از دست داد (يعنى دسترسى باو نداشت كه از او رضايت بجويد) از خدا براى او طلب آمرزش كند، زيرا كه همان كفاره ستم او گردد.

اصول كافى جلد 4 صفحه :29 رواية :20

 

توضيح :
مـجـلسـى عـليـه الرحـمة گويد: شايد اين خبر حمل گردد بر آن موردى كه حق مالى نباشد مـانـنـد غـيـبـت و امـثـال آن ، و گرنه واجب است كه مال را از او صدقه بدهد، مگر آنكه كسى بگويد: تصدق نيز يكنوع طلب آمرزشى است براى او.

مردگفت:پدرمرده ام رابارهادرخواب دیدم که میگفت ای فرزند،من به فلانى پانصد تومان بدهكارم مرا نجات بده

مردگفت:پدرمرده ام رابارهادرخواب دیدم که میگفت ای فرزند،من به فلانى پانصد تومان بدهكارم مرا نجات بده و از گرفتارى خلاصم كن ...

شخص مؤ منى مى گويد: مدتى از مرگ پدرم گذشته بود شبى او را خواب ديدم ، در حالى كه مى دانستم مرده است . نزديك من آمد و پس از سلام گفت : اى فرزند! من به فلانى پانصد تومان بدهكارم مرا نجات بده و از گرفتارى خلاصم كن .


اين شخص از خواب بيدار شد و آن را با بى تفاوتى تلقى كرد و در اين رابطه اقدامى ننمود.

پس از چندى دوباره پدر به خواب پسر آمد و خواسته خود را كه قبلا گفته بود تكرار كرد و از پسر گلايه نمود كه : چرا به گفته ام ترتيب اثر ندادى .

 پسر كه در عالم رؤ يا مى دانست پدرش مرده است به او گفت : براى اين كه مطمئن شوم اين تو هستى كه با من سخن مى گويى ، يك نشانى ديگر بگو. پدر گفت : ياد دارى چند سال قبل سقف اطاقك روى چاه را كاه گل كردم پس از آن انگشترم گم شد و هر چه تفحص كرديم نيافتيم . گفتم : آرى ، به ياد دارم .


پدر گفت : پس از آنكه انسان مى ميرد بسيارى از مسائل ناشناخته و مجهول براى او روشن مى شود. بعد از مرگ فهيدم انگشترم لاى كاه گل هاى سقف اتاقك مانده است ؛ چون موقع كار، ((ماله )) در دست چپم بود و كاه گل را به دست راست مى گرفتم در يكى از دفعات كه به من گل دادى ، وقتى خواستم آن را با ((ماله )) از كف دستم جدا كنم و به سقف بزنم انگشترم با فشار لب ((ماله )) از انگشتم بيرون آمده و با گل هاى آنرا به سقف زده ام و در آن موقع متوجه خارج شدن انگشتر نشده بودم .


حال براى اين كه مطمئن شوى اين منم كه با تو سخن مى گويم هر چه زودتر كاه گلها را از سقف جدا كرده و آنها را نرم كن و انگشترم را مى يابى .


پسر بدون آن كه خواب را به كسى بگويد صبح همان شب ، در اولين فرصت اقدام كرد. مى گويد: روى چاه را پوشاندم كاه گل را از سقف جدا كردم در حياط منزل روى هم انباشتم ، بعدا آنها را نرم كردم و انگشتر را يافتم .

 مبلغى را كه پدرم گفته بود آماده كرده به بازار آمدم و نزد مردى كه پدرم گفته بود رفتم . پس از سلام و احوال پرسى .

سئوال كردم : آيا شما از مرحوم پدرم طلبى داريد؟ صاحب مغازه گفت : براى چه مى پرسى ؟


گفتم : مى خواستم بدانم . صاحب مغازه گفت : پانصد تومان طلب دارم . سئوال كردم : پدر من چگونه به شما مقروض شد. جواب داد: يك روز به حجره من آمد و پانصد تومان قرض خواست . من هم مبلغ را بدون آنكه از وى سفته و يا لااقل يادداشتى بگيرم به او دادم . طولى نكشيد كه او بر اثر سكته قلبى از دنيا رفت .


پسر گفت : چرا براى وصول طلب خود مراجعه نكردى ؟ جواب داد: سندى در دست نداشتم و شايسته نديدم مراجعه كنم ؛ زيرا ممكن بود گفته ام مورد قبول واقع نشود. پسر مبلغ را به صاحب مغازه
داد و جريان را براى او نقل كرد. (و با پرداخت ((حق الناس )) پدر خود را از گرفتارى نجات داد.

انسان از مرگ تا برزخ

نعمت اله صالحى حاجى آبادى

 

پیامبر(ص)گفت:بعضى اوقات بدون اين كه چيزى گوسفندان را بترساند ناگهان از جاى خود جستن مى كردند و دور ه

پیامبر(ص)گفت:بعضى اوقات بدون اين كه چيزى گوسفندان را بترساند ناگهان از جاى خود جستن مى كردند و دور هم جمع مى شدندتعجب میکردم...

حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: قبل از نبوت ، وقتى شتران و گوسفندان را مى چرانيدم عادت داشتم موقع چريدن به آنها نظر كنم .
بعضى اوقات بدون اين كه چيزى آنها را بترساند ناگهان از جاى خود جستن مى كردند و دور هم جمع مى شدند. تعجب مى كردم و در شگفت مى ماندم تا اين كه بعد از مبعوث شدن به رسالت جبرئيل به من چنين گفت :
وقتى كافر از دنيا مى رود و او را داخل قبر مى كنند، ملائكه ضربه اى به او مى زنند به طورى كه تمام مخلوقات از آن به وحشت مى آيند مگر جن و انس .
بعد از آن فهميدم ، وحشت و هراسى كه شتران و گوسفندان پيدا مى كردند، در اثر همان ضربه بوده است . بعد از آن خبرى كه جبرئيل به من داد از عذاب و فشار قبر به خدا پناه مى بردم .

انسان از مرگ تا برزخ:نعمت اله صالحى حاجى آبادى

 

چراخواب میبینیم؟خداوند خواب ديدن را براى آن ها به وجود آورد و آنان چيزهاى خوب و بد را در خواب ديدند

چراخواب میبینیم؟خداوند خواب ديدن را براى آن ها به وجود آورد و آنان چيزهاى خوب و بد را در خواب ديدند...

خواب ديدن براى اين جهت حادث شده است كه مردم بتوانند پى به ملكوت اشياء برند.
از موسى بن جعفر عليه السلام نقل شده است : در زمان سابق مردم خواب نمى ديدند.
وقتى خداوند پيامبرى مبعوث كرد او مردم را به اطاعت از خدا دعوت فرمود. مردم گفتند: اگر از خدا اطاعت كنيم چه چيز براى ما خواهد بود.
فرمود: شما را داخل بهشت مى كند و اگر با او مخالفت كنيد شما را داخل آتش مى نمايد. عرض كردند: بهشت و جهنم را براى ما توصيف كن . وقتى توصيف نمود. گفتند: كى داخل آن ها مى شويم ؟ فرمود: وقتى از دنيا رفتيم . گفتند: (بعد از مردن خبرى نيست )؛ زيرا ما مرده ها را مى بينيم كه پوسيده مى شوند و از بين مى روند.
خداوند خواب ديدن را براى آن ها به وجود آورد و آنان چيزهاى خوب و بد را در خواب ديدند. آمدند خدمت پيامبر و قضيه را براى او عرض ‍ كردند: فرمود: خدا بر شما احتجاج كرد و مى خواست بدانيد كه روح شما بعد از مردن به ثواب و عقاب مى رسد در حالى كه بدن هاى شما پوسيده شده است .

(حالت برزخی همان حالت خواب است همانطورکه خوابی وحشتناک میبینیم بشدت میترسیم حتی وقتی ازخواب بیدارمیشویم احساس ناراحتی میکنیم وخوابی الهی میبینیم بسیاراحساس سبکی وشادی میکنیم حتی بعدازبیدارشدن)

انسان از مرگ تا برزخ:نویسنده نعمت اله صالحى حاجى آبادى

 

عمرگفت:اگر علی نبود عمر هلاک شده بود!

عمرگفت:اگر علی نبود عمر هلاک شده بود!

زنی را آوردند نزد عمر که آبستن بود و اقرارکرد بزنا پس عمر فرمان داد که او را سنگسارکنند.

پس علی علیه السلام برخورد کرد باو وفرمود: این زن را چه میشود، گفتند عمر دستورداده او را سنگسار کنند.

پس علی علیه السلام او رابرگردانید و فرمود: ای رهبر مسلمین برای چه سنگسار شود. اگر تو سلطنت و دستی براو داری.

 اما بر آنچه در شکم اوست سلطه ای نداری  این تسلط و حکومت تو است‏بر او و اما حکومت و سلطه ای نیست برای تو برطفلی که در شکم دارد.

 و شاید تو او را شکنجه دادی‏یا ترسانیدی؟

گفت: آری شکنجه اش دادم!

فرمود: آیانشنیدی که پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: حدی نیست برای کسیکه بعد از شکنجه اقرار کندکه او را(دست بند قپونی برقی زده یا با کابلی‏بزنند) یا در زندان مجرد و تک سلولی و غیره حبس‏کنند یا تهدید کنند.

که اگر نگوئی چنین وچنان خواهیم کرد پس اقراری برای او نیست(واقرار او ارزش و اعتباری ندارد)

پس عمر سه مرتبه گفت :هر کسی از من داناتر است. پس علی علیه السلام ضمانت نمود او را تا پسری زائید پس از آن او را بردند و سنگسار کردند.


سپس گفت :بانوان عاجز و نازا هستند که مانند علی بن ابیطالب‏بزایند. اگر علی علیه السلام نبود عمر هلاک شده بود.


مدارک این قضیه:
الریاض النضرء ج 2 ص 196 ذخایرالعقبی ص 80، مطالب

ترجمه الغدیر (جلد 11)
نویسنده : عبدالحسين اميني نجفي
مترجم : محمد شريف رازي
ناشر : بنياد بعثت

 تازیانه زدن عمر بن خطاب به زنان عزادار

...چون زینب دختر پیامبر از دنیا رفت رسول خدا فرمودند : ((به گذشتگان خوب ما عثمان بن مظعون ملحق شو)) پس زنان گریستند آنگاه عمربا تازیانه اش ایشان رامیزد (که چرا گریه می کنید)

پیامبر دست عمر را گرفتند به او فرمودند : ای عمر این کارا را مکن و...


مسند احمد ج2 ص531ش 2127