قصه های واقعی عارفانه ابوسعیدومساله ی پندوعبرت وچندقصه واقعی وجالب دیگر...
روزی ابوسعیدابوالخیرباجمعی ازاصحاب ازکناردهی ازمناطق اطراف
نیشابوربه طرف مقصدی میگذشتند.
مردی کناس مشغول خالی کردن چاه مستراح بود.اصحاب ازبوی تعفن
کثافات دماغ خودراگرفتندوبه سرعت ازآن محل گذشتند،ولی مشاهده
کردندکه شیخ نیامد!
چون نگاه کردنددیدندشیخ باحالت تفکرکنارکثافات ایستاده،فریادزدند:
استادبیا،فرمود:می آیم،پس ازمدتی تامل کنارکثافات به سوی اصحاب روان
شد،چون به آنان رسیدگفتند:ای استادبرای چه کنارکثافات ایستادی؟
گفت:چون شمادماغ خودراگرفتیدوبه سرعت حرکت خودافزودید،آوازی
ازکثافات وفضولات برخاست که ای روندگان،
روزگذشته ماباحالتی طیب وطاهروپاکیزه ورنگ وبویی بسیارعالی
برسربازاربه صورت سبزیجات ومیوه جات وحبوبات قرارداشتیم
وشمابنی آدم به خاطربدست آوردن مابرسروباریکدیگرمی زدیدوبه انواع
حیله هاوخدعه هامتوسل می گشتیدوازهیچگونه تقلب ورزی خودداری
نمی کردید،چون مارابه دست آوردید،خوردید،
مابراثرچندساعتی همنشینی باشماتبدیل به این حال گشته وبه این سیه
روزی افتادیم،به جای اینکه ماازشمافرارکنیم که باعث این تیره بختی برای
ماشدیدازمافرارمی کنید؟!ای اف برشما!
من کنارکثافات ایستاده وبه پندونصیحت آنان گوش فراداده تاشایدعبرتی
ازآنان بگیرم!
برگرفته:کتاب عارفانه جلد۲
قصه های واقعی عارفانه ---داستان عجیب یک زن درقبرستان
زن می گفت :تمام امورازجانب خداست
یکی ازبزرگان دین می گوید:ازگورستانی می گذشتم،زنی رادیدم میان
چندقبرنشسته وچنین می گفت:
صبرکردم درحالی که می دانم عاقبت صبرخوب است،آیابی تابی برمن
سزواراست که بی تابی کنم،صبرکردم برامری که اگرقسمتی ازآن به
کوههای شروری واردمیشدمتزلزل می گردید،اشک به دیدگانم واردشد،آن
اشکهارابه دیده برگردانم،من درعمق قلب گریانم.
آن شخص می گوید:اززن پرسیدم:تورا چه شده که می گویی صبرکردم به
طوری که هیچ کس به آن نحونمی توانست صبرکند؟
جواب داد:روزی شوهرم گوسفندی رادربرابرکودکانم ذبح کردوپس ازآن کارد
رابه گوشه ای پرتاب نمود،چون ازمنزل خارج شد،یکی ازدوفرزندم که
بزرگتربودبه تقلیدازشوهرم دست وپای برادرکوچک خودرابسته و
خوابانیدوبه اوگفت:می خواهم به تونشان بدهم که پدرچگونه گوسفندراذبح
کردودرنتیجه برادربزرگترسربرادرکوچگتررابرید،ومن تاآمدم بفهمم
کارازکارگذشته بود.
به پسرم سخت خشمناک شدم،براوحمله بردم که اورابزنم،به سوی بیابان
فرارکرد.وقتی شوهرم به خانه برگشت وازجریان مطلع شدبه دنبال پسرم
رفت،پسرم رادربیابان دچارحمله حیوانات درنده دیدوملاحظه کردآن پسرهم
مرده ،جنازه اش رابه زحمت به خانه حمل کردوخودازشدت سوزعطش به
زمین افتادوازپایدرآمد.من سراسیمه به سوی شوهروجنازه طفل دویدم،دراین
اثناکودک خردسالم خودرابه دیگ غذاکه درحال جوشیدن بودرساندوبه دیگ
دست زد،دیگ به روی اوواژگون شده واوراکشت.
خلاصه من درظرف یک روزتمام عزیزانم راازدست داده ودراین حال فکرکردم
که اگربرای خدادراین حوادث سنگین صبروشکیبایی کنم ماجور(اجر)خواهم
بود.ازاین جهت شکیبایی به خرج می دهم وحتی اشک دیدگانم راپنهان می
کنم.ودنبال آن گفت:تمام امورازجانب خداست وهمه چیزواگذاربه حضرت
اوست وامریرانمی یابم که واگذاربه بنده باشد!
قصه های عارفانه:برای بخشیدنت... بایدبادخترکرلال وفلجم ازدواج کنی....
روزی در نزدیک روستایی مردی تشنه نزدیک آب جوی رفت تا آب بخورد وقتی آب می خوردسیبی را دید ،آن را برداشت و خورد پس از آن که سیر شده٬ گفت این چه بود که من خوردم؟جوی را دنبال کرد تا به باغی رسید وارد باغ شد و به فردی که دران جا بود سلام کرد٬گفت من این سیب را بدون اجازه خودم اگر امکان دارد مرا حلال کنید٬مرد گفت :
من صاحب این باغ و این میوه نیستم صاحبش کس دیگری است او در شهری دیگری زندگی می کند.
مرد رفت و صاحب باغ را پیدا کرد ٬ مرد گفت به یک شرط تو را حلال می کنم .
گفت :باید با دخترم که کر لال و فلج است ازدواج کنی مرد کمی فکر کرد و گفت:باشد.
بازم شرطی دارم و آن هم این است که تا شب عروسی دخترم رانبینی مرد خیلی تعجب کرد و باز هم گفت: قبول.
ولی وقتی شب عروسی وارد اتاق شد و چهره ی دختر را دید خیلی تعجب کرد آمد بیرون و به پدر عروس گفت: چه خبر است؟ گفت:دخترم فلج است یعنی تا حالا جای بدی نرفته ٬ وقتی گفتم کر است یعنی گوشش تا به حالا به غیبت وا نشده ٬ وقتی گفتم لال است یعنی تا به حال غیبت و تهمت به کسی نگفته و نزده.و این که تو را برای دخترم انتخاب کردم این است که به خاطر یک سیب از کجا آمدی و برای حلالی خود مجور شدی با دخترم ازدواج کنی . مرد خدا را شکر کرد و دست پدر را بوسید.
آیا ما هم این گونه در زندگی حساس هستیم ؟
برای این که خداوند ما را ببخشد صلوات
قصه برده سخن چين
مردى بنده اى را فروخت و به مشترى گفت : عيبى ندارد جز سخن چينى ، مشترى گفت : باشد، من راضى هستم ، پس او را خريد، بنده و غلام مدتى را آنجا ماند، بعد رفت پيش همسر مولايش و گفت : شوهر تو، تو را دوست ندارد و مى خواهد مخفيانه تو را رها كند پس يك تيغى بگير و از پشت سر او چند تار موئى بتراش و بياور تا من سحر و جادو كنم تا او تو را دوست بدارد، سپس رفت پيش مولايش و گفت : زن تو، براى خودش دوست گرفته ، و مى خواهد تو را بكشد پس خود را به خواب در آور، تا بفهمى ، پس مرد خود را به صورت خواب در آورد، زن با تيغ آمد، مرد خيال كرد زن مى خواهد او را بكشد، پس بلند شد و زنش را كشت ، پس خويشاوندان زن آمدند و اين مرد را كشتند و جنگ بين دو طائفه در گرفت و ادامه پيدا كرد.![]()
ماجرای دلاکی آیةالله العظمی مرعشی نجفی
