معجزه امام جواد(ع)امام نهم:بگو همان كسى كه تو را در یك شب از شام به كوفه و از آنجا به مدینه و از مدی
معجزه امام جواد(ع)امام نهم:بگو همان كسى كه تو را در یك شب از شام به كوفه و از آنجا به مدینه و از مدینه به مكه برده سپس به شام برگردانده، از این زندان نیز نجات دهد...
على بن خالد (كه زیدى مذهب بود) مى گوید:من در شهر سامرا بودم. شنیدم مردى را كه در شامات ادعاى پیامبرى مى كرده دولت وقت دستگیر نموده و در اینجا زندانى كرده اند. به دیدن او رفتم. تا از حال او آگاه شوم، دیدم آدم فهمیده اى است.
گفتم:
فلانى! سرگذشت تو چه بود و چرا زندانى شده اى؟
گفت:
من از اهالى شام هستم، در محلى كه سر مبارك امام حسین علیه السلام در آنجا نهاده شده، پیوسته مشغول عبادت بودم. یك شب، ناگهان شخصى در پیش رویم نمایان شد، فرمود:
برخیز! برویم. بى اختیار برخاستم و با او به راه افتادم. اندكى گذشت دیدم در مسجد كوفه هستم.
فرمود:
این مسجد را مى شناسى؟
گفتم: آرى! مسجد كوفه است.
ایشان نماز خواند من نیز نماز خواندم آنگاه دوباره به راه افتادیم. چیزى نگذشت كه خود را در مسجد مدینه دیدم!
باز هم نماز خواندیم و به رسول خدا صلى الله علیه و آله درود فرستاد و زیارتش نمود سپس خارج شدیم. لحظه اى بعد دیدم كه در مكه هستیم و تماس مراسم و زیارت خانه خدا را با آن آقا انجام دادم. پس از آن به راه افتادیم. چند قدمى برداشتیم. یك مرتبه متوجه شدم كه در محل قبلى، در شام هستم و آن شخص از نظرم ناپدید شد.
یك سال از این ماجرا گذشت - من در همان مكان مشغول عبادت بودم - كه ایام حج رسید همان شخص آمد و مرا همراه خود به آن سفرها برد و مانند مرحله نخستین همه آن مكانهاى مقدس را با هم زیارت كردیم و كارهاى سال گذشته را انجام دادیم، سرانجام مرا به شام بازگردانید. وقتى كه خواست از من جدا شود، گفتم:
تو را سوگند مى دهم به خدایى كه تو را چنین قدرتى كرامت فرموده بگو! تو كیستى؟
مدتى سر به زیر انداخت. سپس نگاهى به من كرد و فرمود:
من محمدبن على بن موسى بن جعفر هستم.
و من این قضیه را به چند نفر از دوستان نزدیك خود گفتم، خبر به محمدبن عبدالملك زیات (وزیر معتصم) رسید او دستور داد مرا دستگیر كردند و تهمت زدند كه مدعى پیامبرى هستم. اكنون مى بینى كه در زندانم. به او گفتم:
خوب است اصل قضیه خود را به محمدبن عبدالملك بنویسى، شاید تو را آزاد كند، او هم ماجراى خود را نوشت.
محمدبن عبدالملك در زیر همان نامه نوشته بود، بگو همان كسى كه تو را در یك شب از شام به كوفه و از آنجا به مدینه و از مدینه به مكه برده سپس به شام برگردانده، از این زندان نیز نجات دهد.
على بن خالد مى گوید:
چون جواب عبدالملك را خواندم ناراحت شدم و دلم به حال او سوخت به او گفتم:
صبر كن! تا ببین عاقبت كار چه مى شود و از زندان بیرون آمدم.
صبح روز دیگر به زندان رفتم كه احوال او را بپرسم، دیدم نگهبانان زندان و ماءمورین بسیار و عده اى از مردم در اطراف زندان رفت و آمد مى كنند، پرسیدم:
چه شده است؟
گفتند: همان زندانى كه ادعاى پیامبرى داشت از زندان ناپدید گشته با اینكه درها همه بسته بود، نمى دانیم به زمین رفته یا چون پرنده به آسمان پر كشیده است. (بدین گونه امام جواد او را از زندان نجات داد.)
على بن خالد پس از دیدن این واقعه دست از مذهب خود (زیدى) كشید و از شیعیان امام نهم حضرت جواد شد."
بحارالانوارجلد۵