عذابی که خداوندروزعاشورابردشمن امام حسین(ع)نازل کرد

چهار نفرینى كه درروزعاشورا مستجاب شد...


مردى كه دو پا و دو دست او قطع شده بود و هر دو چشمش نیز كور بود، فریاد مى زد:خدایا مرا از آتش نجات بده!
به او گفتند: از براى تو مجازاتى باقى نمانده، باز مى گویى خدایا مرا از آتش نجات بده؟
گفت: من در كربلا با افرادى بودم، كه امام حسین (ع) راكشتند، وقتى امام شهید شد، مردم لباسهاى او را به تاراج بردند، شلوار و بند شلوار گران قیمتى در تن آن حضرت دیدم، دنیاپرستى مرا به آن داشت تا آن بند قیمتى را از شلوار درآورم.
به طرف پیكر حسین (ع) نزدیك شدم، همین كه خواستم آن بند را باز كنم، ناگاه دیدم آن حضرت دست راستش را بلند كرد و روى آن بند نهاد! من نتوانستم دست آن مظلوم را كنار بزنم، لذا دستش را قطع كردم! همین كه خواستم آن بند را بیرون آورم، دیدم حضرت دست چپ خود را بلند كرد و روى آن بند نهاد! هر چه كردم نتوانستم دستش را از روى بند بردارم، بدین جهت دست چپش را نیز بریدم! باز تصمیم گرفتم آن بند را بیرون آورم، صداى وحشتناك زلزله اى را شنیدم! ترسیدم و كنار رفتم و شب در همان جا كنار بدن هاى پاره پاره شهدا خوابیدم.
ناگاه! در عالم خواب، دیدم كه گویا محمّد(ص) همراه على (ع) و فاطمه (س) وفاطمه(س) امام (ع) را بوسید و سپس فرمود:پسرم تو را كشتند، خدا كسانى را كه با تو چنین كردند بكشد!
شنیدم امام حسین (ع) در پاسخ فرمود:شمر مرا كشت و این شخص كه در اینجا خوابیده، دست هایم را قطع كرد.
فاطمه (س) به من روى كرد و گفت:خداوند دست ها و پاهایت را قطع و چشم هایت را كور نماید و تو را داخل آتش نماید!
از خواب بیدار شدم. دریافتم كه كور شده ام و دست ها و پاهایم قطع شده. سه دعاى فاطمه (س) به استجابت رسیده و هنوز چهارمى آن یعنى ورود در آتش - باقى مانده، این است كه مى گویم:خدایا! مرا از آتش نجات بده!

بحارالانوارجلد1

چه كسى براى حسینم گریه مى كند؟

هنگامى كه پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم شهادت حسین علیه السلام و سایر مصیبت هاى او را به دختر خود، خبر داد؛ فاطمه علیهاالسلام سخت گریه نمود و عرض كرد:
- پدر جان! این گرفتارى چه زمانى رخ مى دهد؟
رسول خدا فرمود:
- زمانى كه من و تو و على در دنیا نباشیم.
آن گاه گریه فاطمه شدیدتر شد. عرض كرد:
- چه كسى بر حسینم گریه مى كند، و به عزادارى او قیام مى نماید؟
پیامبر فرمود:
- فاطمه! زنان امتم بر زنان اهل بیتم، و مردان بر مردان گریه مى كنند و در هر سال، عزادارى او را تجدید مى كنند. روز قیامت كه فرا رسد، تو براى زنان شفاعت مى كنى و من براى مردان، و هر كه بر گرفتارى حسین گریه كند، دست او را مى گیریم و داخل بهشت مى كنیم. فاطمه جان! تمام دیده ها روز قیامت گریان است، مگر چشمى كه بر مصیبت حسین گریه كند! آن چشم براى رسیدن به نعمت هاى بهشت خندان است!

بحارالانوارجلد1


راجع به کفر قاتل‏های امام حسین و ثواب لعن بر آنان


در کتاب: عیون اخبار رضا علیه‏السلام از پیغمبر اعظم اسلام صلی الله علیه و آله روایت می‏کند که فرمود: قاتل حسین بن علی علیهم السلام در تابوتی است از آتش، و عذاب نصف اهل دنیا نصیب او خواهد بود. دست و پای او با زنجیرهای آتشین بسته می‏گردند و در جهنم سراشیب می‏شود تا اینکه به قعر جهنم می‏رسد.
وی دارای یک بوی متعفنی خواهد بود که اهل جهنم از تعفن آن به پروردگار خود پناهنده خواهند شد. او دائما با جمیع افرادی که در قتل امام حسین دخیل بودند در جهنم دچار عذابی دردناک خواهند بود. هرگاه پوست بدن آنان بریان شود خدای توانا پوست دیگری برای بدن ایشان می‏آفریند تا این که همیشه عذاب دردناک را بچشند و یک ساعتی از آن آزاد نباشند. آنان از آب جوش جهنم سیراب می‏شوند. وای بر ایشان از عذاب آتش!!

حضرت علی بن موسی الرضا علیه‏السلام  فرمود: هر کسی که به فقاع یعنی آب جو و شطرنج نظر کند و یادآور امام حسین شود و یزید را لعنت کند خدا گناهان وی را محو می‏نماید ولو اینکه به شماره‏ی ستارگان باشند.


در کتاب: عیون اخبار رضا علیه‏السلام از پیامبر معظم اسلام صلی الله علیه و آله روایت می‏کند که فرمود: حضرت موسی بن عمران علیه‏السلام دعا کرد و گفت:

پروردگارا! برادرم هارون از دنیا رفت، او را بیامرز! خدا به آن حضرت وحی کرد:
یا موسی! اگر این دعا را درباره‏ی جمیع خلق اولین و آخرین می‏کردی من مستجاب می‏نمودم، غیر از قاتل امام حسین علیه‏السلام. زیرا من انتقام حسین را از او خواهم کشید.

نیز در همان کتاب از پیغمبر اعظم اسلام روایت می‏کند که فرمود: بدترین این امت حسین را شهید خواهد کرد و کسی که از فرزندان حسین بیزاری بجوید به من کافر شده است.

در کتاب: خصال از رسول اکرم صلی الله علیه و آله روایت می‏کند که فرمود:شش طایفه هستند که خدا و هر پیغمبر مستجاب الدعوه‏ای آنان را لعنت کرده‏اند:


1- کسی که چیزی به قرآن اضافه کند.
2- کسی که قضا و قدر خدا را تکذیب نماید.
3- شخصی که سنت مرا ترک کند.
4- کسی که ترک حرمت عترت مرا که خدا لازم دانسته حلال بداند.
5- شخصی که بر مردم مسلط شود و کسی را که خدا عزیز و مقتدر کرده ذلیل نماید و کسی را که خدا ذلیل نموده عزیز و قدرتمند کند.
6- کسی که غنیمت مسلمانان را تصاحب کند و برای خود حلال بداند.

در کتاب: امالی شیخ از حسن بن ابوفاخته نقل می‏کند که گفت: به امام جعفر صادق علیه‏السلام گفتم: هرگاه من یادآور امام حسین علیه‏السلام می‏شوم چه بگویم؟ فرمود:

سه مرتبه بگو:صلی الله علیک یا اباعبدالله!

بحارالانوارجلد10

يزيد پس از شهادت امام حسين (ع) پيش از آن كه به عذاب آخرت مبتلا شود، در دنيا به درد بى درمانى معذب گرديد...

يكى از اطباى يهودى را براى معالجه طلب كرد، طبيب نگاهى به يزيد كرد و از روى تعجب انگشت حيرت به دندان گزيد. سپس با تدبير ويژه اى چند عقرب از گلوى او بيرون كشيده و گفت : ما در كتب آسمانى ديده ايم و از علما شنيده ايم كه هيچ كس ‍ به اين بيمارى مبتلا نمى شود، مگر آن كه قاتل پسر پيغمبر باشد، بگو گناهى كرده اى كه به اين مرض گرفتار شده اى ؟!

يزيد از خجالت سر را به زير افكنده و پس از لحظاتى گفت : من حسين بن على را كشته ام ، يهودى انگشت سبابه خود را بلند كرد و گفت : اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله .
طبيب مسلمان شد. از جاى برخاست و به منزل خود رفت ، برادر خود را به دين اسلام دعوت كرد، قبول نكرد، ولى همسر او و خويشانش پذيرفتند، همسر برادرش نيز اسلام را قبول كرد و اسلامش را از شوهرش مخفى كرد.
در همسايگى او يكى از شيعيان خالص بود كه اكثر روزها مجلس تعزيه دارى حضرت سيدالشهداء (ع) را برپا مى كرد، آن زن تازه مسلمان در آن مجلس شركت مى نمود و بر مصايب اهل بيت عصمت و طهارت مى گريست . بعضى از يهوديان جريان را به شوهرش اطلاع دادند، يهودى گفت : امروز او را امتحان مى كنم ، لذا به خانه رفت و گفت : امشب هفتاد نفر يهودى مهمان ما خواهند بود، شرايط ميزبانى را آماده و انواع خوردنى ها را جهت پذيرايى مهيا كن !
بانوى تازه  مسلمان خواست مشغول غذا پختن شود، صداى ذكر مصيبت حضرت سيدالشهداء عليه السلام را شنيد، فورا به مجلس عزا رفت و در عزاى آن حضرت گريه زيادى كرد.
وقتى به خود آمد، سخن شوهر به يادش آمد، ولى وقت تنگ شده بود. متوسل به فاطمه زهرا (س ) شد و به سوى خانه آمد، وقتى به خانه رسيد. ديد بانوانى سياه پوش جمع شده و هر يك با چشم گريان مشغول خدمت مى باشند و لحظه اى استراحت ندارند! در ميان بانوان ، خانم بلند بالايى را ديد كه در مطبخ مشغول پختن غذا است و بانوى مجلله اى را ديد كه پيراهن خون آلودى در كنار گذاشته است !
زن تازه مسلمان عرض كرد: اى بانوى گرامى ! شما كيستيد كه با قدوم خود اين كاشانه را مزين فرموده و لوازم مهمانى را مهيا كرده ايد؟!
آن بانوى مجلله فرمود: ((چون تو عزادارى فرزند غريب و شهيدم را بر كار خانه ات مقدم داشتى ، بر فاطمه لازم شد كه تو را يارى كند تا با نكوهش ‍ شوهر خود رو به رو نگردى و پس از اين بيشتر به عزاخانه فرزندم بروى .))
بانوى تازه مسلمان عرض كرد: اى بانو! خانمى را در مطبخ مى بينم كه مشغول غذا پختن و بيش از همه بى قرار است ، او كيست ؟
فرمود: ((نزد او برو و از خودش بپرس .))
بانوى تازه مسلمان رفت و پاى او را بوسه داد و نامش را از او سوال كرد.
فرمود: ((من زينب ، خواهر امام حسينم .))
در همين زمان ،مرد يهودى با هفتاد مهمان وارد شدند، وقتى كه يهودى ها خانه را در كمال آراستگى و نورافشانى ديدند و بوى خوش غذاها به مشامشان رسيد و در جريان واقعه قرار گرفتند، همه مسلمان شدند.

سر نازنین امام حسین (ع)در مجلس یزید

راوی گوید: بعد از آن، سر نازنین امام حسین علیه‏ السلام را با زنان و کودکان آن امام مبین، به مجلس یزید بی‏دین بردند به هیئتی که همه‏ی ایشان را به یک ریسمان بسته بودند و چون با آن حالت وارد مجلس یزید شدند در مقابلش ایستادند و حضرت سجاد علیه‏ السلام فرمود: ای یزید! تو را به خدا سوگند می‏دهم به گمان تو اگر پیامبر، ما را به این هیئت دیدار نماید چه می‏کند؟

یزید حکم کرد ریسمانها را بریدند و آل طه و یاسین را از قید طناب رها ساختند. سپس یزید، سر مبارک امام علیه‏ السلام را در پیش رو گذاشت و زنان را در پشت سر خود جای داد تا چشم ایشان به سر انور امام حسین علیه‏ السلام نیفتد ولیکن جناب سیدالساجدین علیه‏ السلام چشمش بر آن سر نازنین افتاد و بعد از آن صحنه‏ی دلخراش، دیگر تا آخر عمرش گوشت کله حلال گوشتی تناول نفرمود.

و اما زینب خاتون علیهاالسلام چون سر مبارک برادر خود را بدید از شدت ناراحتی دست در گریبان برد چاک زد سپس به آواز غمناک فریاد واحسیناه...برآورد به قسمی که ناله‏اش دلها را خراشید.
راوی گوید: به خدا سوگند که همه‏ی آن کسانی که در مجلس یزید حضور داشتند از ناله جانسوز او به گریه و افغان افتادند و در آن حال خود آن پلید لب از گفتار فرو بست و ساکت بود.


پس یکی از زنان بنی‏هاشم که در خانه یزید بود بی‏اختیار برای امام حسین علیه‏ السلام بگریست و به آواز بلند با ناله و فغان گفت: یا حبیباه! یا سید أهل بیتاه یابن محمداه!
راوی گفته که هر کس از آن اهل مجلس صدای آن زن را می‏شنید بی‏اختیار گریه می‏کرد.

در این بین یزید لعین چوب خیزران طلبید مکرر با آن چوب به دندان مبارک فرزند رسول‏الله صلی الله علیه و آله می‏زد.

در این هنگام ابو برزه‏ی اسلمی خطاب به آن ملعون نمود و گفت: وای بر تو ای یزید! به چه جرأت چنین جسارتی می‏نمایی و با چوب، به گوهر دندان حسین فرزند فاطمه اطهر می‏زنی؟ من گواهی می‏دهم که به چشم خود دیدم که رسول خدا صلی الله علیه و آله دندان‏های ثنایای حسین و حسن را می‏بوسید و می‏فرمود: «أنتما سیدا...»؛ شما دو نفر سید و سرور جوانان اهل بهشت هستید، خدا بکشد کشندگان شما را و لعنت کند آنها را و جایگاه ایشان جهنم باد که بد جایگاهی است.

راوی گوید: پس یزید از این سخنان به خشم آمد و حکم داد که «ابو برزه» را از مجلسش بیرون افکنند. در این هنگام او را کشان کشان بیرون نمودند .

راوی گوید: در آن هنگام زینب کبری علیهاالسلام برپا خاست و این خطبه را که دقایق نکاتش مؤسس دقایق ایمان و لطایف بیانش مزین کاخ ایقان است، ادا فرمود: «الحمدلله...»؛ سپاس بی‏قیاس ذات مقدس الهی را سزاست که ذرات ماسوی را به قبول اشعه انوار وجود، پرورش داد و درود نامحدود بر احمد محمود رسول پروردگار و درود بر آل اطهار او باد. خداوند راست گفتار در کتاب معجز آثارش چنین تذکار فرمود: (ثم کان...)؛  سپس سرانجام کسانی که اعمال بد مرتکب شدند به جایی رسید که آیات خدا را تکذیب کردند و آن را به مسخره گرفتند! ای یزید! آیا چنین گمان بردی که چون اقطار زمین و آفاق آسمان را بر ما سخت تنگ گرفتی و راه چاره را بر رویمان محکم بسته داشتی و به نحوی که سرانجام آن به اینجا رسید که مانند اسیران

کفار ما را دیار به دیار کشاندی، در نزد خدا موجب خواری و مذلت ما و عزت و کرامت تو خواهد بود؟! بدین خیال باطل دماغ نخوت و تکبر را بالا کشیدی و به اظهار شادمانی پرداختی و مانند متکبران به دامانت نظر عجب و خودبینی افکندی که اینک دست روزگار را به مراد خویش بسته و امور را منظم می‏پنداری، مگر نه این است که سلطنت حقه ما خانواده رسول است که تو به ظلم و ستم آن را خالصه خود نمودی؟!

اینک آرام باش و به خود ای و فرمان واجب الاذعان حضرت سبحان را از خاطر نسیان منما که فرموده (و لا یحسبن...)؛آنها که کافر شدند (و راه طغیان پیش گرفتند) تصور نکنند اگر به آنان مهلت می‏دهیم، به سودشان است! ما به آنان مهلت می‏دهیم فقط برای اینکه بر گناهان خود بیفزایند و برای آنها، عذاب خوارکننده‏ای (آماده شده) است.

ای فرزند آزاد شدگان! که رسول مکرم بعد از اسیری چون غلامان آزادشان نمود؛ اینک ادعای تو عدالت و دادگستری است که زنان و کنیزکان خود را در پس پرده عزت محترم داری و از نامحرمان مستور نمایی (ولی) دختران پیغمبر را در حالی که پوشش مناسب ندارند مانند اسیران در شهر بگردانی و در جلو دیدگان نامحرمان به تماشا بگذاری؟!

و مردم دور و نزدیک و پست و شریف با چشمان اهانت‏آمیزی به خاندان رسول خدا بنگرند در حالی که از مردان آنان کسی را باقی نگذاشتی تا یاور و حمایت آنها باشند.
چگون می‏توان امید رعایت از گروهی داشت که پاره‏های جگر پاکان از دهان آنها فروریخته و گوشت تن‏هایشان از خون شهیدان روییده!
و چگونه در بغض و عداوت ما اهل‏بیت رسول‏الله صلی الله علیه و آله کوتاهی تواند نمود آن کس که همیشه به چشم دشمنی و به دیده حسد و کینه به سوی ما نگریسته و اینک تو با چوب خود دندانهای ثنایای ابی عبدالله سید شباب اهل جنت را آزرده می‏داری و نه این گناه را به چیزی شمری و نه این امر شنیع را عظیم می‏پنداری!

ای یزید! اینک تو به پدران خود مباهات داری و همی گویی که «اگر بودند از روی شادی بگفتندی که ای یزید، دستت شل مباد که چنین انتقام از بنی‏هاشم کشیدی!» اینک هم با تکبر و غرور چوب بر دندانهای مبارک سید و سرور جوانان اهل بهشت می‏زنی.

چگونه چنین سخن ترانی در حالی که خون ذریة رسول مختار بریختی و زخم دلها را تازه کردی و بیخ دودمان را برکندی و زمین را از خون آل عبدالمطلب که ستارگان روی زمین بودند، رنگین ساختی و به پدران کافر خود همی صدا برمی‏آوری، به گمانت که ایشان را بر این طلب داری که شتابان به آرامگاه ایشان (در جهنم) خواهی شتافت و درآنجا آرزو می‏کنی که کاش دست شل و زبانت لال بودی تا ناگفتنی را نگفته و ناکردنی را به جای نیاورده بودی.

خداوندا! حق ما را از ستمکاران ما برگیر و غضب را برایشان فرود آور؛ زیرا خون ما را ریختند و یاران ما را بکشتند.

ای یزید! به خدا سوگند که با این جنات عظیم، پوست خود را دریدی و گوشت بدن خویش را پاره نمودی! و در فردای قیامت به نزد رسول صلی الله علیه و آله بیایی در حالی که بار گناه کشتن ذریه پیامبر را بر دوش کشیده و حرمت عترت او را شکسته و بر آنان که پاره‏ی تن رسول بودند ستم نموده و بر آنان در آن مقام که خدا عزوجل پراکنده، آل رسول را جمع سازد و کار ایشان را به صلاح آورد و حق ایشان را از ستمکاران بگیرد که خداوند متعال فرمود: «و لا تحسبن... «؛ هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند، مردگانند بلکه آنان زنده‏اند و نزد پروردگارشان روزی داده می‏شوند.
ای یزید! برای تو همین مقدار بدبختی کافی است که حاکمی چو خدا و دشمنی چو محمد مصطفی صلی الله علیه و آله داری همانطور که ما را پشتیبانی مانند جبرئیل، کافی است.


به زودی معاویه و یاران بی‏ایمانت که تو را به خیال استحکام اساس سلطنت انداختند و بر گردن مسلمانان سوار نمودند، خواهند فهمید که ستمکاران را آتش دوزخ بد عوض پاداشی است و همچنین خواهند دانست که شما ستمکاران یا ما ستم دیدگان، کدامیک جایگاهش بدتر و یاورانش ضعیف‏تر و کمتر خواهد بود.

اگر چه مصیبت‏های وارده از چرخ دون کار مرا به جایی رسانید که با چو تو ناکسی سخن گویم ولی با این همه من برای تو قدری نگذارم و نکوهش و توبیخ تو را فراوان نمایم؛ چه کنم که دیدگاه و سینه از داغ مصیبت بریان است؛ چه بسیار جای شگفت است که حزب خدا و مردمان نجیب به دست لشکر شیطان نانجیب که از زمره‏ی طلقاء و آزاد شدگانند، شهید شوند.

اینک خون ما از دستان شما ریزان است و گوشت ما از بن دندانتان آویزان. اینک اجساد طاهره و پاک شهیدان و نوگلهای سید لولاک در بیابان افتاده که زوار ایشان گرگان بیابان و درندگان صحراست.

پس اگر امروز اسارت ما را غنیمت شمردی، به زودی خواهی یافت که بجز غرامت و خسران چیزی نبردی و آن در روز باز پسین است که نبینی بجز جزای عملی را که خود پیش فرستاده‏ای و پروردگار بر بندگان خود ستمکار نیست و شکایت من به سوی خدای تعالی و تکیه و اعتماد من بر اوست.


ای یزید! تو مکر و حیله خویش را به پایان و کوش خود را به انجام رسان و جهدت را به کاربر اما به خدا سوگند که نام ما را از صفحه روزگار نتوانی برداشت و بر خاموشی نور وحی قدرت نیابی و به گرد همت عالی ما نخواهی رسید و پلیدی این ننگ را از خود نخواهی فروشست.

حاصل رأی و اندیشه‏ات نیست الا سستی و خرافت و روزگار زندگانیت مگر اندک و جمع اثاث سلطنت نیست مگر پراکندگی، آن روز که منادی ندا کند که لعنت خدا مر ستمکاران راست و حمد مر خدا متعال را که اول کار ما را به سعادت و مغفرت و آخر آن را به شهادت و رحمت ختم نمود و از حضرت اله چنینخلاصه، چون خطبه پاره تن حضرت زهرا علیه‏ السلام به انجام رسید، یزید پلید سخن نتوانست گوید جز آنکه بر سبک اوباش این شعر را بخواند: (یا صیحة...»؛ بسا ناله زنان داغدار که به نزد کسان، شایسته است و چه سهل و آسان است مردان بر زنانی که از درد مصیبت می‏نالند.


راوی گوید: سپس یزید عنید با اهل شام مشورت در میان آورد که نسبت به اسیران چسان سلوک دارد و با ایشان چگونه رفتار نماید؟ آن سگهای ناسپاس به سخن به زشتی گفتند و در مشورت خیانت کردند و اشاره به قتل اهل‏بیت نمودند به سخنی که ذکر آن نشاید، ولی نعمان بن بشیر به صدق سخن راند گفت: ای یزید! اندیشه کن که اگر احمد مختار صلی الله علیه و آله در این روزگار می‏بود چه قسم با ایشان رفتار می‏نمود، اکنون تو همان رفتار را نما.


مادریزیدزناکاربود...

مادر يزيد ميسون دختر بجدل کلبي است.

او کسي است که غلام پدر خود را بر خود متمکن ساخت(بااوزناکرد) و يزيد ملعون رابارور شد.از همينجاست که طبق فرمايش ائمه«سلام الله عليهم»قاتل امام حسين «سلام الله عليه»ولدزنا......!،که اين کلام شامل شمر ،عمر سعد،ابن زياد و غير آنها نيز مي شود.


او شارب الخمر ،قمار باز،ميمون باز ،ازدواج کننده با محارم،صاحب اشعار کفرآميز و تارک الصلاه بود.
چنانچه دميري در حيات الحيوان و مسعودي در مروج الذهب نوشته اند او ميمون هاي زيادي داشت که لباسهاي حرير و زيبا بر آنها پوشانيده،طوق هاي طلا بر آنها نموده ،سوار بر اسبها مينمود و همچنين سگ هاي بسياري طوق به گردن داشت که با دست خود آنها را شستشو ميداد و سپس نيم خورده آنها را خودش ميخورد و در اثر اعتياد به مشروبات الکلي مست و مخمور بود.
«مروج الذهب ج2ص27 و حيات الحيوان ج1ص74 و معالم المدرستين ج3ص22»


 هلاکت يزيد بن معاويه....


در سال 64هجري قمري در شب چهاردهم ربيع الاول يزيد بن معاويه بن ابي سفيان در سن يا 37 يا 39 سالگىيا53سالگي به درکات جهيم شتافت.«مسار الشيعه ص 05،اقبال ج3ص811،مستدرک سفينه البحار ج4ص68»
قول ديگر در مرگ يزيد پانزدهم اين ماه است
«تاريخ طبري ج4 ص 983 و تاريخ دمشق ج 95 ص503»




او بود که واقعه جانسوز کربلا را به وجود آورد و امام حسين «سلام الله عليه» و اهل بيت و اصحاب آن حضرت را به شهادت رساند و امام زين العابدين«سلام الله عليه» و عمه سادات زينب کبري«سلام الله عليها» و ديگر علويات و فاطميات را با آن وضع در کوچه و بازار به اسارت بردند.


او بود که خانه خدا را خراب و پرده کعبه را سوزانيد.
همچنين او بود که در واقعه حره در مدينه کشف ستر زنان مهاجر و انصار کرد و سه روز مال و جان و ناموس مردم را بر سربازان خود حلال کرد.بعد از اين ماجرا فرزنداني متولد شدند که پدر مشخصي نداشتند.بعد از آن قتل و غارتي در مدينه شد و حرمت حرم شريف نبوي هتک گرديد،و مردم را داخل حرم مطهر کشتند.


در علت مرگ او چند قول است:


يکي اينکه به بلاي ناگهاني هلاک شده است.
شيخ صدوق ميفرمايد:يزيد شب با حال مستي خوابيد و صبح مرده او را يافتند در حالي که بدن او تغيير کرده،مثل آنکه قير ماليده باشند.بدن نحسش را در باب الصغير دمشق دفن کردند.


احمد بن حنبل و جماعتي از عامه لعن يزيد را تجويز کرده اند و عده اي از آنان معقد به کفر يزيد هستند،و ابن جوزي کتابي بر رد يزيد نوشته است.«شرح احقاق الحق ج 33ص112 و فيض العلام ص214-216 و تذکره الخواص ص257»



در "الکامل فی التاریخ" آمده است:سبب مرگ یزید، اصابت پارة سنگی از منجنیق به یک طرف صورت او بود، که همین امر باعث شد مدّتی مریض شود، بعد مُرد.

درباره کیفیت مرگ یزید چندین گزارش در تاریخ آمده است.
ذهبي از محمد بن احمد بن مسمع نقل مي‏کند که گفت: يزيد مست کرد و بلند شد که بر قصد. اما با سر بر زمين خورد که سرش شکافت و مغزش آشکار شد.[1]
بلاذري در انساب الاشراف مي‏نويسد: پيري از شاميان به من گفت: علت مرگ يزيد اين بود که او در حالت مستي بوزينه ‏اش را بر الاغ سوار کرد. سپس به دنبال او آن گونه دويد که گردنش شکست، يا چيزي در درونش [ احتمالا زهره اش] پاره گرديد.[2]
شاعر درباره ‏اش مي ‏گويد:
اي گور واقع در حوارين، تو شرورترين همه‏ ي مردم را در خود جاي داده‏اي.[3]
از عمر بن عبدالعزيز نقل شده که گفت: در عالم خواب ديدم که قيامت برپا شده است - تا آنجا که گفت : سپس بر دره‏اي از آتش گذر کردم و در آن مردي را ديدم که هرگاه قصد بيرون آمدن مي‏کرد، او را با گرز آهني مي‏کوبيدند و او پايين مي‏افتاد. گفتم: او کيست؟ گفتند: يزيد بن معاويه.[4]

[1] - سیر اعلام النبلاء، ج 4 ، ص 36

[2] - انساب الاشراف ،بلاذری، ج 5، ص 300

[3] - البدء و التاریخ ، ج 6 ،ص 16

[4] - مقتل خوارزمی ، ج2، ص 86


جبرئیل گفت:زیراحسن(ع)موقع مرگ ، رنگش سبز خواهد شدوحسین(ع)را خواهند كشت و رنگش از خون ، قرمز خواهد شد

جبرئیل گفت:زیراحسن(ع)موقع مرگ ، رنگش سبز خواهد شدوحسین(ع)را خواهند كشت و رنگش از خون ، قرمز خواهد شد.


هنگامى كه شهادت امام حسن مجتبى عليه السّلام نزديك شد و أ ثرات زهر در بدن شريفش ظاهر گشته بود، برادرش حسين عليه السّلام كنار بستر او آمد و نشست ؛ و سپس اظهار داشت : چرا چهره ات به رنگ سبز متمايل گشته است ؟
امام حسن عليه السّلام گريست و فرمود: برادرم ، سخن جدّم درباره من عملى شد، وبعد از آن يكديگر را در بغل گرفته ؛ و هر دو گريان شدند.
و پس از لحظاتى فرمود: جدّم مرا خبر داد: موقعى كه در شب معراج در يكى از باغ هاى بهشت وارد شدم و بر منازل مؤ منين عبور كردم ، دو قصر  بسيار مجلّل كنار هم ، مرا جلب توجّه كرد كه يكى از زبرجد سبز و ديگرى ياقوت قرمز بود.
به جبرئيل گفتم : اين دو قصر مربوط به كيست ؟
پاسخ داد: مربوط به حسن و حسين است .
گفتم : چرا يك رنگ نيستند؟
پاسخى نداد و ساكت ماند، گفتم : چرا سخن نمى گوئى ؟
گفت : از تو خجالت دارم و شرمنده ام .
گفتم : تو را به خدا سوگند مى دهم ، مرا از علّت آن خبر دهى ، كه چرا داراى دو رنگ مى باشند؟
اظهار داشت : آن ساختمانى كه سبز رنگ است مربوط به حسن عليه السّلام خواهد بود، چون كه او را مسموم مى كنند و موقع مرگ ، رنگش سبز خواهد شد.
و ساختمانى كه قرمز مى باشد مربوط به حسين عليه السّلام است ، چون كه او را خواهند كشت و رنگش از خون ، قرمز خواهد شد.
هنگامى كه امام حسن عليه السّلام اين مطلب را بيان نمود، با برادرش حسين عليه السّلام همديگر را در آغوش گرفته و سخت گريستند؛ و تمامى افراد حاضر در كنار ايشان ، شروع به شيون و گريه كردند.

چهل داستان و چهل حديث از امام حسين (ع) صالحی، عبدالله

کرامات امام موسی کاظم (ع):متوجّه شديم كه آب دریا فروكش كرده و النگو روى زمين آشكار است ...

کرامات امام موسی کاظم (ع):متوجّه شديم كه آب دریا فروكش كرده و النگو روى زمين آشكار است ...

به نقل از اسحق بن عمّار آورده اند:

هنگامى كه امام موسى كاظم عليه السلام به سوى بصره رهسپار بود، من نيز همراه ايشان در كشتى سوار بودم ، پس چون نزديك شهر مداين رسيديم موج عظيمى دريا را فراگرفت و پشت سر ما كشتى ديگرى بود كه در آن جمعيّتى ، عروسى را به منزل شوهرش مى بردند.
ناگهان فريادى به گوش رسيد، حضرت فرمود: چه خبر است ؟
اين سر و صداها و فريادها براى چيست ؟
گفتند: در آن كشتى ، دخترى را به عنوان عروس به منزل شوهرش مى برند، عروس كنار كشتى رفته و خواسته كه دستهايش را بشويد، ناگهان يكى از النگوهايش داخل آب دريا افتاده است .
حضرت فرمود: كشتى را متوقّف نمائيد و ملوان و خدمه آماده كمك و برداشتن النگو باشند.
پس از آن ، حضرت به ديواره كشتى تكيه داد و دعائى را زمزمه نمود و سپس ‍ فرمود: ملوان ها سريع پائين روند و النگو را بردارند.
اسحاق گويد: در همان حال متوجّه شديم كه آب فروكش كرده و النگو روى زمين آشكار است .
بعد از آن ، حضرت افزود: النگو را برداريد و به صاحبش عروس تحويل دهيد؛ و بگوئيد كه خداوند متعال را حمد و سپاس گويد.
و چون مقدارى حركت كرديم و از آن محلّ گذشتيم به حضرت عرض كردم : فدايت گردم ، اگر ممكن است دعائى را كه خواندى ، به من تعليم فرما؟
امام عليه السلام فرمود: بلى ، ممكن است ؛ مشروط بر آن كه آن دعا را به كسى كه اهليّت ندارد، نياموزى مگر به شيعيانى كه مورد اعتماد باشند؛ و سپس حضرت آن دعا را املا نمود و من نوشتم .

چهل داستان و چهل حديث از امام كاظم (ع) صالحی، عبدالله

عذابی که برکافران زمان شعیب پیامبرنازل شد...

عذابی که برکافران زمان شعیب پیامبرنازل شد...تـمـام افـراد شـهـر، چنان احساس گرما مى كردند كه گويى از درون آتش ‍ گرفته اند. آنـان از گرما چندان به ستوه آمده بودند كه نمى توانستند در خانه بمانند! و شگفتا اين حـالت ، تـنـهـا در بـت پـرسـتـان و مـشـركـان ديـده مـى شـد؛ آنـان كـه سـالهـاى سـال در مـديـن ، بـه شـرك و بـت پـرسـتـى و كـم فـروشـى مـشـغـول بـودند و هر چه پيامبر خدا شعيب آنان را از عذاب خدا مى ترسانيد، نه تنها زير بـار نـمـى رفـتند، بلكه به آزار او و پيروانش نيز مى پرداختند. از اين بالاتر، كار را به جايى رسانده بودند كه با تهديد و تمسخر و وقاحت تمام به شعيب مى گفتند:
- پـس اين خداى تو چرا سنگ از آسمان بر سر ما فرو نمى بارد تا تو از دست ما خلاص شوى ؟! اى افسونگر دروغزن ، چرا اين قدر بر سخنهاى بيهوده خود پافشارى مى كنى ؟
امـا پـس از ساليان بسيار، سرانجام خداوند، آن روز آنان را به عذاب خويش ‍ مبتلا ساخته بـود. همه منكران ، چه زن و چه مرد، به جز كودكان ، چنان احساس گرما مى كردند و چنان كلافه شده بودند كه نمى توانستند در خانه بمانند!
از خـانـه ها به طور جمعى بيرون زدند و به دويدن پرداختند! زبانشان از گرما بيرون افتاده بود و له له مى زدند!
از دور، در فـضـاى آسـمـان بـيرون شهر، قطعه ابرى را ديدند كه سايه اى بزرگ بر صـحـرا افـكـنده بود. براى آنكه در آن سايه بياسايند، به آن سو دويدند. همگى در آن سايه پناه گرفتند كه ناگهان از همان ابر، بارش سنگهاى آسمانى آغاز شد و پيش از آنـكـه احـدى بتواند بگريزد، زير رگبار سنگ ، همگى هلاك شدند! شهر، براى مؤ منان و شـعـيـب و كـودكـان بـاز مـانـد و شـعيب ، به ترتيب و تعالى دادن پيروان خويش پرداخت .

داستان پيامبران (جلد اول) از آدم (ع) تا عيسي (ع) نوشته : علي موسوي گرمارودي

پیشگویی امام هادی(ع):كنار بالين خود سنگ ياقوتى را يافتى كه جنّيان آورده بودند، آن را برداشتى و اكنون

پیشگویی امام هادی(ع):كنار بالين خود سنگ ياقوتى را يافتى كه جنّيان آورده بودند، آن را برداشتى و اكنون به همراه دارى...


اهميّت عقيق و فيروزه در نجات از درندگان

يكى از بزرگان شيعه به نام ابومحمّد، قاسم مدائنى گويد:

روزى خادم حضرت ابوالحسن ، امام هادى عليه السلام به نام صافى ، براى من حكايت كرد:
در يكى از روزها خواستم به زيارت قبر امام علىّ بن موسى الرّضا صلوات اللّه عليهما شرفياب شوم ، نزد مولايم امام هادى عليه السلام رفتم و از آن حضرت اجازه گرفتم .
امام عليه السلام ضمن دادن اجازه ، فرمود: سعى كن انگشتر عقيق زرد رنگ همراه داشته باشى كه بر يك طرف آن ((ماشاء اللّه ، لا قوّة إ لاّ باللّه ، اءستغفر اللّه )) و بر طرف ديگرش ((محمّد، علىّ)) نوشته شده باشد، تا از هر حادثه اى در أ مان گردى .
و سپس افزود: اين انگشتر موجب سلامتى جسم و دين و دنيا خواهد بود.
پس طبق دستور حضرت ، انگشترى با همان اوصاف تهيّه كردم و براى خداحافظى نزد آن بزرگوار آمدم ، وقتى از خدمت آن حضرت مرخّص گشتم و مقدارى راه رفتم ، پيامى براى من آمد كه برگرد.
هنگامى كه بازگشتم ، مرا مخاطب قرار داد و فرمود: اى صافى ! سعى كن انگشترى فيروزه ، تهيّه نمائى و همراه خود داشته باشى ، چون كه در مسير راه طوس و نيشابور شيرى درّنده سر راه قافله است و مانع از حركت افراد مى باشد.
وقتى به آن محلّ رسيدى ، جلو برو؛ و آن انگشتر فيروزه را نشان بده و بگو: مولايم پيام داد: از سر راه زوّار كنار برو، تا بتوانند حركت نمايند.
سپس در ادامه فرمايش خود افزود: سعى كن نقش انگشتر فيروزه ات بر يك طرف آن ((اللّه المَلِك )) و بر طرف ديگرش ((المُلْك للّه الواحد القهّار)) باشد.
و پس از آن ، فرمود: نقش انگشتر اميرالمؤ منين امام علىّ عليه السلام چنين بوده است و خاصيّت فيروزه ، امنيّت و نجات يافتن از درندگان و پيروزى بر دشمن خواهد بود.
صافى گفت : بعد از آن ، خداحافظى نموده و به سمت خراسان حركت كردم و آنچه را حضرت دستور داده بود، انجام دادم .وهمان اتفاق دربین راه وبه همان صورت که امام فرمودندواقع شد.
و هنگامى كه از خراسان مراجعت نمودم ، حضور امام عليه السلام شرفياب شدم و بعضى جريانات را تعريف كردم .
حضرت فرمود: مابقى حوادث را خودت مى گوئى يا من بيان كنم ؟
عرض كردم : شما بفرمائيد تا استفاده كنم .
دریکی ازوادی هاکه شمابرای استراحت وخواب اطراق کردیدجنیان آنجابودند، وقتى فيروزه را در دست تو ديدند آن را گرفتند و براى مريضى كه داشتند بردند و در آب شستند و آبش را، مريض آشاميد و سلامتى خود را باز يافت ، سپس انگشتر فيروزه را برايت برگرداندند و با اين كه انگشتر در دست راست تو بود، در دست چپ تو قرار دادند.

و وقتى از خواب بيدار شدى ، تعجّب كردى كه چگونه انگشتر از دست راست به دست چپ منتقل شده است .

پس از آن ، كنار بالين خود سنگ ياقوتى را يافتى كه جنّيان آورده بودند، آن را برداشتى و اكنون به همراه دارى ، آن ياقوت را بردار و به بازار عرضه كن ، به هشتاد دينار خواهند خريد.

خادم گويد: آن هديه جنّيان را به بازار بردم و به همان مبلغى كه حضرت فرموده بود، فروختم .

یحیی بن اکثم ازامام جواد(ع)پرسید:روایت شده جبرییل به حضورپیامبر(ص)رسیدوگفت"خداوندفرمود:من ازابوبکررا

 

یحیی بن اکثم ازامام جواد(ع)پرسید:روایت شده جبرییل به حضورپیامبر(ص)رسیدوگفت"خداوندفرمود:من ازابوبکرراضیم ،ازابوبکربپرس ازمن راضی است؟؟؟؟؟؟

مناظره امام جواد(ع) با یحیی ابن اکثم-رضایت خدا از ابوبکر و عمر!!!!!!

نقل شده است که پس از آنکه مأمون، دخترش ام الفضل را به امام جواد ـ علیه‎السّلام ـ تزویج کرد، در مجلسی که مأمون و امام ـ علیه‎السّلام ـ و یحیی بن أکثم۱ و گروه بسیاری از علماء در آن حضور داشتند.

یحیی به امام ـ علیه‎السّلام ـ رو کرد و پرسید، روایت شده است که جبرئیل به حضور پیامبر اسلام ـ صلی الله علیه و آله ـ رسید و گفت: «یا محمّد! خداوند به شما سلام می‎رساند و می‎فرماید: «من از ابوبکر راضی هستم، از او بپرس که آیا او هم از من راضی است؟

نظر شما درباره این حدیث چیست؟

امام ـ علیه‎السّلام ـ فرمودند: … کسی که این خبر را نقل میکند باید خبر دیگری را نیز که پیامبر اسلام در حجَّه الوداع بیان کرد، از نظر دور ندارد. پیامبر ـ صلی‎الله علیه و آله ـ فرمود: «کسانی که بر من دروغ می‎بندند، بسیار شده‌اند و بعد از من بسیار خواهند بود، هر کس به عمد بر من دروغ ببندد، جایگاهش در آتش خواهد بود. پس چون حدیثی از من برای شما نقل شد، آن را به کتاب خدا و سنّت من عرضه کنید، آنچه را که با کتاب خدا و سنت من موافق بود، بگیرید و آنجه را که مخالف کتاب خدا و سنّت من بود، رها کنید»،  این روایت (درباره ابوبکر) با کتاب خدا سازگار نیست، زیرا خداوند فرموده است: «ما انسان را آفریدیم و می‎دانیم در دلش چه چیز می‎گذرد و ما از رگ گردن به او نزدیکتریم.

آیا خشنودی و ناخشنودی ابوبکر بر خدا پوشیده بوده است تا آن را از پیامبر بپرسد؟! آیا عقلاً این روایت قابل قبول است؟»

www.nasr19.ir

یحیی گفت: روایت شده است که: «ابوبکر و عمر در زمین، مانند جبرئیل و میکائیل در آسمان هستند».

حضرت فرمود: «درباره این حدیث نیز باید دقت شود؛ چرا که جبرئیل و میکائیل دو فرشته مقرّب درگاه خداوند هستند و هرگز گناهی از آن دو سر نزده است و لحظه‎ای از دایره اطاعت خدا خارج نشده‎اند، ولی ابوبکر و عمر زمانی مشرک بوده‎اند، و هر چند پس از ظهور اسلام مسلمان شده‎اند، اما اکثر دوران عمرشان را در شرک و بت پرستی سپری کرده‎اند، بنابراین محال است که خدا آن دو را به جبرئیل و میکائیل تشبیه کند.

یحیی گفت: «همچنین روایت شده است که: ابوبکر و عمر دو سرور پیران اهل بهشتند». درباره این حدیث چه می‎گویید؟

حضرت فرمود: «این روایت نیز محال است که درست باشد، زیرا بهشتیان همگی جوانند و پیری در میان آنان یافت نمی‎شود (تا ابوبکر و عمر سرور آنان باشند!) این روایت را بنی‌امیه، در مقابل حدیثی که از پیامبر اسلام ـ صلی الله علیه و آله ـ درباره حسن و حسین ـ علیها‌السّلام ـ نقل شده است که «حسن و حسین دو سرور جوانان اهل بهشتند» جعل کرده‎اند.

یحیی گفت: «روایت شده است که «عمر بن خطاب چراغ اهل بهشت است».

حضرت فرمود: «این نیز محال است؛ زیرا در بهشت، فرشتگان مقرب خدا، آدم، محمد ـ صلی‎الله علیه و آله ـ و همه انبیا و فرستادگان خدا حضور دارند، چطور بهشت با نور اینها روشن نمی‎شود ولی با نور عمر روشن می‎گردد؟!

یحیی اظهار داشت: «روایت شده است که عمر هر چه گوید، از جانب مَلَک و فرشته می‎گوید.

حضرت فرمود:… ابوبکر، با آنکه از عمر افضل است، بالای منبر می‎گفت: من شیطانی دارم که مرا منحرف می‎کند، هر گاه دیدید از راه راست منحرف شدم، مرا به راه درست باز آورید.

یحیی گفت: «روایت شده است که پیامبر فرمود:‌ «اگر من به پیامبری مبعوث نمی‎شدم، حتماً عمر مبعوث می‎شد.

امام فرمود: «کتاب خدا (قرآن) از این حدیث راست‎تر است»، خدا در کتابش فرموده است:

«به خاطر بیاور هنگامی را که از پیامبران پیمان گرفتیم، و از تو و از نوح…۵ از این آیه صریحاً بر می‎آید که خداوند از پیامبران پیمان گرفته است، در این صورت چگونه ممکن است پیمان خود را تبدیل کند؟

هیچ یک از پیامبران به قدر چشم بر هم زدن به خدا شرک نورزیده‎اند، چگونه خدا کسی را به پیامبری مبعوث می‎کند که بیشتر عمر خود را با شرک به خدا سپری کرده است؟! و نیز پیامبر فرمود: «در حالی که آدم بین روح و جسد بود (هنوز آفریده نشده بود) من پیامبر شدم.

باز یحیی گفت: روایت شده است که پیامبر فرمود: «هیچگاه وحی از من قطع نشد، مگر آنکه گمان بردم که به خاندان خطّاب (پدر عمر) نازل شده است»، یعنی نبوت از من به آنها منتقل شده است.

حضرت فرمود: این نیز محال است، زیرا امکان ندارد که پیامبر در نبوّت خود شک کند، خداوند می‎فرماید: «خداوند از فرشتگان و همچنین از انسانها رسولانی بر می‎گزیند۶ (بنابراین با گزینش الهی، دیگر جای شکی برای پیامبر در باب پیامبری خویش وجود ندارد).

یحیی گفت: «روایت شده است که پیامبر ـ صلی‎الله علیه و آله ـ فرمود: «اگر عذاب نازل می‎شد کسی جز عمر از آن نجات نمی‎یافت».

حضرت فرمود: این نیز محال است، زیرا خداوند به پیامبر اسلام فرموده است: «و مادام که تو در میان آنان هستی، خداوند آنان را عذاب نمی‎کند و نیز مادام که استغفار می‎کنند، خدا عذابشان نمی‎کند بدین ترتیب تا زمانی که پیامبر در میان مردم است و تا زمانی که مسلمانان استغفار می‎کنند، خداوند آنان را عذاب نمی‎کند.


۱-یحیی یکی از دانشمندان نامدار زمان مأمون، خلیفه عباسی، بود که شهرت علمی او در رشته های گوناگون علوم آن زمان زبانزد خاص و عام بود. او در علم فقه تبحر فوق العاده ای داشت و با آن که مأمون خود از نظر علمی وزنه بزرگی بود، ولی چنان شیفته مقام علمی یحیی بود که اداره امور مملکت را به عهده او گذاشت و با حفظ سمت، مقام قضا را نیز به وی واگذار کرد. یحیی علاوه بر اینها دیوان محاسبات و رسیدگی به فقرا را نیز عهده دار بود. خلاصه آن که تمام کارهای کشور اسلامی پهناور آن روز زیر نظر او بود و چنان در دربار مأمون تقرب یافته بود که گویی نزدیکتر از او به مأمون کسی نبود. اما متاسفانه یحیی، با آن مقام بزرگ علمی، از شخصیت معنوی برخوردار نبود. او علم را برای رسیدن به مقام و شهرت و به منظور فخر فروشی و برتری جویی فراگرفته بود. هر دانشمندی به دیدار او می رفت، آنقدر از علوم گوناگون از وی سؤال می کرد تا طرف به عجز خود در مقابل وی اقرار کند!

احادیث درموردمرگ

احادیث درموردمرگ
حدیث امام صادق عليه السلام :

يَعيشُ النّاسُ بِاِحْسانِهِمْ اَكْثَرَ مِمّا يَعيشونَ بِاَعْمارِهِمْ وَ يَموتون بِذُنوبِهِمْ اَكْثَرَ مِمّا يَموتونَ بِآجالِهِمْ؛

مردم، بيشتر از آن‏كه با عمر خود زندگى كنند، با احسان و نيكوكارى خود زندگى مى ‏كنند و بيشتر از آن‏كه با اجل خود بميرند، بر اثر گناهان خود مى ‏ميرند.

دعوات الراوندى، ص 291، ح 33

حدیث  پيامبر صلى ‏الله ‏عليه ‏و‏آله:

فِى الزِّنا سِتُّ خِصالٍ: ثَلاثٌ مِنها فِى الدُّنيا وَ ثلاثٌ فِى الآخِرَةِ، فَاَمّا الَّتى فِى الدُّنيا فَيَذهَبُ بِالبَهاءِ وَ يُعَجِّلُ الفَناءَ وَ يَقطَعُ الرِّزقَ وَ اَمّا الَّتى فِى الآخِرَةِ فَسوءُ الحِسابِ وَ سَخَطُ الرَّحمنِ وَ الخُلودُ فِى النّارِ ؛

زِنا، شش پيامد دارد: سه در دنيا و سه در آخرت. سه پيامد دنيايى ‏اش اين است كه: آبرو را مى ‏بَرد، مرگ را شتاب مى ‏بخشد و روزى را مى ‏بُرد و سه پيامد آخرتى ‏اش: سختى حسابرسى، خشم خداى رحمان و ماندگارى در آتش است.

خصال، ص 321، ح 3

حدیث  امام صادق عليه السلام :

صِلَةُ الرحامِ تُزَ كّى العمالَ وَتُنمى الموالَ وَ تَدفَعُ البَلوى‏ وَتُيَسِّرَ الحِسابَ وَتُنسِئُ فِى الجَلِ؛
صله رحم، اعمال را پاكيزه، اموال را بسيار، بلا را برطرف و حساب (قيامت) را آسان میكند و مرگ را به تأخير مى‏ اندازد.

كافى، ج 2، ص 157، ح 33

حدیث  امام صادق عليه السلام :

صِلَةُ الرحامِ تُحَسِّنُ الخُلُقَ وَ تُسمِحُ الكَفَّ وَتُطيبُ النَّفسَ وَتَزيدُ فِى الرِّزقِ وَتُنسِئُ فِى الجَلِ؛
صله رحم، انسان را خوش اخلاق، با سخاوت و پاكيزه جان مى ‏نمايد و روزى را زياد مى ‏كند و مرگ را به تأخير مى ‏اندازد.

كافى، ج 2، ص 151، ح 6

حدیث  امام على عليه السلام :

اَربَعَةُ اَشياءَ لا يَعرِفُ قَدرَها اِلاّ اَربَعَةٌ : اَلشَّبابُ لا يَعرِفُ قَدرَهُ اِلاَّ الشُّيوخُ وَالعافيَةُ لا يَعرِفُ قَدرَها اِلاّ اَهلُ البَلاءِ وَ الصِّحَةُ لا يَعرِفُ قَدرَها اِلاَّ المَرضى وَ الحَياةُ لا يَعرِفُ قَدرَها اِلاَّ المَوتى؛

ارزش چهار چيز را جز چهار گروه نمى ‏شناسند : جوانى را جز پيران، آسايش را جز گرفتاران، سلامتى را جز بيماران و زندگى را جز مردگان .

مواعظ العدديّه، ص 275

حدیث پيامبر صلى ‏الله‏ عليه ‏و‏آله:

لِيَتَزَوَّدِ العَبدُ مِن دُنياهُ لآِخِرَتِهِ ، وَ مِن حَياتِهِ لِمَوتِهِ وَ مِن شَبابِهِ لِهَرَمِهِ ، فَاِنَّ الدُّنيا خُلِقَت لَكُم وَ اَ نتُم خُلِقتُم لِلخِرَةِ ؛

انسان بايد براى آخرتش از دنيا، براى مرگش از زندگى و براى پيرى ‏اش از جوانى، توشه برگيرد، چرا كه دنيا براى شما آفريده شده و شما براى آخرت آفريده شده ‏ايد .

تنبيه الخواطر، ج 1، ص 131141

حدیث  امام باقر علیه السلام:

اَلبِرُّ وَ الصَّدَقَةُ يَنفيانِ الفَقرَ وَ يَزيدانِ فِى العُمرِ وَ يَدفَعانِ عَن صاحِبِهِما سَبعينَ ميتَةَ سوءٍ ؛

كار خير و صدقه، فقر را مى ‏بَرند، بر عمر مى ‏افزايند و هفتاد مرگ بد را از صاحب خود دور مى ‏كنند.

ثواب الاعمال، ص 141

حدیث  امام حسين عليه السلام :

ما أَهوَنَ المَوتَ عَلى سَبيلِ نَيلِ العِزِّ وَإِحياءِ الحَقِّ لَيسَ المَوتُ فى سَبيلِ العِزِّ إِلاّحَياةً خالِدَةً وَلَيسَتِ الحَياةُ مَعَ الذُّلِّ إِلاَّ المَوتَ الَّذى لاحَياةَ مَعَهُ؛
چه آسان است مرگى كه در راه رسيدن به عزّت و احياى حق باشد، مرگ عزتمندانه جز زندگى جاويد و زندگى ذليلانه جز مرگ هميشگى نيست.

احقاق الحق، ج11، ص601

حدیث  امام على عليه السلام :

اَلمَنِيَّةُ وَلاَ الدَّنِيَّةُ وَالتَّقَلُّلُ وَلاَ التَّوَسُّلُ؛
مرگ آرى امّا پستى و خوارى هرگز، به اندك ساختن آرى امّا دست سوى اين و آن دراز كردن هرگز.

نهج البلاغه، حكمت 396


حدیث  امام على عليه ‏السلام :

مَنْ عَطَفَ عَلَيْهِ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ اَدَّباهُ وَ اَبلَياهُ وَ اِلَى الْمَنايا اَدْنَياهُ ؛

شب و روز بر هر كس بگذرد، او را ادب مى‏ كند، فرسوده ‏اش مى ‏نمايد و به مرگ نزديكش مى‏ سازد.

كافى، ج 8 ، ص 17، ح 2

حدیث  امام حسین عليه ‏السلام :

لَو عَقَلَ ألناسُ و تصَّوروا الموتَ بِصورتهِ لَخَرِبَتِ الدُّنيا ؛

اگر مردم تعقل می کردند و مرگ را تصور می کردند، دنيا ويرانه مى ‏شد.

خرد گرايى: ص 334 ح 1094

شرح مختصرازامیرالمومنین علی(ع)ازتولد-کنیه-لقب-پدرومادر-جنگهاوامامت تاشهادت وقبرش...

شرح مختصرازامیرالمومنین علی(ع)ازتولد-کنیه-لقب-پدرومادر-جنگهاوامامت تاشهادت وقبرش...

آن حضرت بنابر مشهور، روز سيزدهم ماه رجب ، سى سال بعد از عام الفيل ، در شهر مكّه معظّمه ، در ميان كعبه الهى ديده به جهان گشود و با نور طلعتش ، جهانى تاريك را روشنائى بخشيد.


در اوّلين مرحله اى كه حضرت رسول صلوات اللّه عليه ، قنداقه اين نوزاد مبارك را از مادرش تحويل گرفت ، نوزاد با زبان فصيح خواند:


(بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم ، قَدْ اَفْلَحَ الْمُؤ مِنُونَ الَّذينَ فى صَلوتِهِمْ خاشِعُونَ ...)


يعنى ؛ به نام خداوندى كه بخشنده و مهربان است ، همانا آن مؤ منينى كه در هنگام به جا آوردن نماز، خاشع باشند؛ رستگار و سعادتمند خواهند بود.


حضرت محمّد صلّى اللّه عليه و آله در مقابل ، به او فرمود: يا علىّ! بدان كه مؤ منين به وسيله تو رستگار خواهند شد.

نام : علىّ(5) ((سَلام اللّهِ عليهِ يَوم وُلِدَ، وَ يَوم استُشهدَ و يَوم يُبعثُ حيّا)).

كنيه : ابوتراب ، ابوالا ئمّه ، ابوالحسن و ... .

لقب : اميرالمؤ منين ، يعسوب الدّين ، يعسوب المؤ منين ، قائد الغُرّ المحجَّلين ، امام المتّقين ، سيّد الا وصياء، اسداللّه ، مرتضى ، حيدر، أَنزع ، قَضْم ، وصىّ، ولىّ و ... .

پدر: عمران عبدمناف معروف به ابوطالب .


مادر: فاطمه بنت اسد، نوه هاشم ، اوّلين زن هاشميّه اى كه با مرد هاشمى ابوطالب ازدواج كرد؛ و چون در پرورش حضرت رسول دخالت داشت ، حضرت او را به عنوان مادر خطاب ، مى نمود.


نسبت امام علىّ بن ابى طالب ، با سى واسطه همانند رسول گرامى اسلام ، به حضرت آدم صلوات اللّه عليهم ، مى رسد.

نقش انگشتر: حضرت داراى چهار انگشتر بوده است ، كه بر هر كدام نقش مخصوصى حكّ شده بود.

دربان آن حضرت را سلمان فارسى و قنبر نام برده اند.

اوّلين كسى كه به نبوّت حضرت رسول صلاى اللّه عليه و آلهّيمان آورد، علىّ عليه السلام بود، كه در سنّ هفت سالگى با آن حضرت نماز جماعت خواند.

آن بزرگوار در تمام جنگ هاى زمان حضرت رسول غير از جنگ تبوك ، مشاركت داشت و بيشترين پيروزى ها به دست برومند و تواناى آن حضرت نصيب اسلام و مسلمين گرديد.
طبق نقل ابن عساكر: جنگ بدر توسّط امام علىّ عليه السلام در سنّ 20 سالگى به نفع اسلام و مسلمين به پايان رسيد و نيز مكّه توسّط حضرتش در سنّ 28 سالگى فتح گرديد.
پس از رحلت حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله جنگ هائى بر عليه اسلام و بر عليه آن حضرت توسّط منافقين و مخالفين به وقوع پيوست ، كه مهم ترين آن ها سه جنگ به نام هاى : جمل ، صفّين و نهروان مى باشد.
جنگ جمل در ماه جماد الثّانى ، سال 36 هجرى قمرى ، با ناكثين ، به سركردگى عايشه ، طلحه و زبير، اتّفاق افتاد.(6)
جنگ صفّين در ماه ذى الحجّه ، سال 36 هجرى قمرى ، با مارقين ، به سركردگى معاويه ، رخ داد.(7)
جنگ نهروان در سال 38 هجرى قمرى (8)، با قاسطين ، به سركردگى خوارج واقع شد؛ و ايشان حدود چهل هزار نفر بودند، كه با نصايح حضرت دوازده هزار نفر آن ها توبه كردند و فقط 9 نفرشان از معركه گريختند؛ و ما بقى كشته شدند و از مسلمين نيز تعداد 9 نفر شهيد گشت .
و به طور كلىّ آن حضرت هفتاد و دو مرحله جنگ و مبارزه با مخالفان و دشمنان داشته است .(9)
حضرت در مناسبت هاى مكرّر و مختلف ، توسّط پيغمبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله به عنوان اوّلين جانشين و خليفه تعيين و معرّفى گرديد.
و در نهايت ، پس از حجّة الوداع ، روز هيجدهم ذى الحجّة ، سال نهم قمرى (10)، حضرت در محلّى به نام غدير خم بين مكّه و مدينه به طور رسمى مطرح و منصوب به ولايت و خلافت شد.
ولى به علّت هائى ، خلافت ظاهرى به دست ديگران افتاد، تا آن كه در سال 35 هجرى ، پس از قتل عثمان مردم با حضرت علىّ عليه السلام بيعت كردند و اين بيعت پنج سال به طول انجاميد.
امام علىّ عليه السلام در تمام دوران عمر پربركتش ، بر جميع علوم و فنون ظاهرى و باطنى آشنا و مسلّط بود.
معجزات و كرامات بى شمارى از آن امام مظلوم ، (چه در زمان حيات و چه پس از آن ) واقع و صادر گرديد، كه اكثر دانشمندان شيعه و سنّى و بلكه دانشمندان ديگر مذاهب در كتاب هاى مختلف خود ذكر كرده اند.
آن حضرت در اجراى حقّ و عدالت و قانون ، و طرفدارى و حمايت از مظلومان و محرومان ، همچنين مبارزه با بى عدالتى و برخورد با ظالمان و چپاولگران ، قاطع و سختگير بود.
و احاديث بسيارى در شاءن و عظمت آن امام مظلوم وارد شده است ، كه به كتاب هاى مربوطه ارجاع مى شود.
در مدّت عمر شريف حضرت بين محدّثين و مورّخين اختلاف است ؛ ولى مشهور 63 سال گفته اند، كه 33 سال همزمان با پيغمبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله 10 سال قبل از بعثت ، 13 سال در مكّه و 10 سال در مدينه بود و سى سال هم پس از رحلت آن حضرت با تحمّل سختى ها و مصائب جانكاه به سر برد.
مدّت امامت و خلافت واقعى آن امام عليه السلام ، كه بلافاصله پس از رحلت حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله شروع شد، سى سال به طول انجاميد؛ و خلافت ظاهرى و واقعى كه پس از قتل عثمان شروع گرديد، تنها پنج سال بوده است .
در تعداد فرزندان آن حضرت نيز بين محدّثين و مورّخين اختلاف است ، ليكن سيّد محسن امين (11) تعداد اولاد امام علىّ عليه السلام را 33 نفر پسر و دختر نام برده است .
شهادت و محلّ دفن : حضرت در سال چهلّم هجرى (12)، صبح جمعه ، نوزدهم ماه رمضان ، در محراب عبادتِ مسجد كوفه كه يكى از چهار مسجد معروف و عظيم القدر است توسّط عبدالرّحمن بن ملجم مرادى ؛ و ترغيب زنى به نام قطّامه ، به وسيله شمشير زهراگين ترور شد؛ و شب 21 همان ماه به فيض عُظْماى شهادت نايل گرديد.

ميسّر نگردد به كَس اين سعادت
به كعبه ولادت ، به مسجد شهادت
و پيكر مطهّر و مقدّس آن حضرت در نجف اشرف ، كنار حضرت آدم و نوح عليهم السلام دفن گرديد؛ و قبر آن حضرت توسّط حضرت نوح عليه السلام تهيّه و آماده شده بود.
نماز آن حضرت چهار ركعت است : در هر ركعت پس از قرائت سوره حمد، پنجاه مرتبه سوره توحيد خوانده مى شود.
و بعد از سلام نماز، تسبيح حضرت فاطمه زهراء سلام اللّه عليها، گفته مى شود و سپس خواسته هاى مشروع خود را از درگاه خداوند سبحان تقاضا نمايد.

چهل داستان و چهل حديث از اميرالمؤمنين على عليه السلام
مؤ لف : حجّة الاسلام و المسلمين عبداللّه صالحى

دوروایت ازپیشگویی هاوشجاعت ومردانگی مولاوامیرالمومنین علی(ع)

دوروایت ازپیشگویی هاوشجاعت ومردانگی مولاوامیرالمومنین علی(ع)


بناى مسجدى بر روى دو قبر

امام جعفر صادق صلوات الله عليه حكايت فرمايد:
در زمان حكومت ابوبكر، عدّه اى در ساحل درياى عدن تصميم گرفتند تا مسجدى بسازند؛ و چون مشغول شدند، هرچه ديوار آن را مى چيدند، فرو مى ريخت و تخريب مى گشت .
نزد ابوبكر آمدند و علّت آن را جويا شدند؛ و چون جواب آن را نمى دانست در جمع مردم سخنرانى كرد و از آنها تقاضاى كمك نمود.
اميرالمؤ منين امام علىّ بن ابى طالب عليه السلام كه در آن جمع حضور داشت ، فرمود: سمت راست و سمت چپ مسجد را حفر كنيد، دو قبر آشكار خواهد شد كه بر روى آن ها نوشته شده است : من رضوى و خواهرم حبا هستيم ، كه با ايمان به خدا مرده ايم .
سپس افزود: آن دو جنازه برهنه و عريان هستند، آن ها را از قبر خارج كنيد، غسل دهيد و كفن كنيد و بر آن ها نماز بخوانيد و دفنشان كنيد، آن گاه مسجد را شروع نمائيد كه پس از آن خراب نخواهد شد.
امام صادق عليه السلام فرمود: به پيشنهاد و دستور حضرت امير صلوات اللّه عليه عمل كردند و سپس ديوارهاى مسجد را بالا بردند و هيچ آسيبى به آن وارد نشد.

شجاعت و مردانگى يا دفاع از ولايت

روزى حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله ، پس از اقامه نماز صبح خطاب به ماءمومين خود كرد و فرمود: اى جماعت ! سه نفر به لات و عزّى سوگند ياد كرده اند و هم قسم شده اند كه مرا به قتل رسانند، البتّه توان چنين كارى را ندارند؛ مى خواهم بدانم كه چه كسى مى تواند شرّ آن ها را دفع نمايد؟
سكوت ، تمام فضاى مسجد را گرفته بود و هيچكس جواب حضرت را نداد؛ و چون آن بزرگوار سخن خود را تكرار نمود، علىّ بن ابى طالب عليه السلام از جاى برخواست و اظهار داشت :
يا رسول اللّه ! من به تنهائى مى روم و پاسخ گوى آن ها خواهم بود، فقط اجازه فرما تا لباس رزم بپوشم و براى نبرد مجهّز گردم .
حضرت رسول فرمود: اين لباس و زره و شمشير مرا بگير؛ و سپس علىّ عليه السلام را لباس رزم پوشاند و عمّامه اى بر سرش پيچيد و او را سوار اسب خود كرد و روانه ميدان نبردش نمود.
پس اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام به سمت آن سه نفر حركت كرد و تا مدّت سه روز مراجعت ننمود؛ و كسى از او خبرى نداشت ، تا آن كه حضرت فاطمه زهراء به همراه حسن و حسين عليهم السلام آمد و إ ظهار داشت : يا رسول اللّه ! گمان مى كنم كه اين دو كودكم يتيم شوند، چون كه از شوهرم خبرى نيست .
اشك ، چشمان حضرت رسول را فرا گرفت و فرمود: هركس خبرى از پسر عمويم ، علىّ آورد؛ همانا او را به بهشت بشارت مى دهم .
پس همه افراد جهت كسب اطّلاع پراكنده شدند؛ و در بين آنان شخصى به نام عام بن قتاده ، خبر سلامتى علىّ عليه السلام را براى رسول خدا آورد.
و سپس حضرت امير عليه السلام به همراه سرهاى بريده آن سه نفر و نيز دو اسير ديگر وارد شد.
پيامبر خدا اظهار داشت : اى ابوالحسن ! آيا مى خواهى تو را به آنچه انجام داده اى و آنچه بر تو گذشته است ، خبر دهم .
ناگهان عدّه اى از منافقين به طعنه گفتند: علىّ دنبال زايمان بوده است و هم اكنون پيغمبر خدا مى خواهد با او حديث گويد.
پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله ، چون چنين سخن زشتى را از آن منافقين شنيد، خطاب به علىّ عليه السلام كرد و فرمود: يا اباالحسن ! خودت كارهائى را كه انجام داده اى ، گزارش ده تا آن كه گواه و حجّتى بر حاضرين باشد.
لذا امام علىّ عليه السلام اظهار داشت : چون به بيابانى كه محل تجمّع آن ها بود رسيدم ، همگى آن ها را سوار شترهايشان ديدم ؛ و وقتى مرا ديدند سؤ ال كردند: تو كيستى ؟
گفتم : من علىّبن ابى طالب ، پسر عموى رسول خدا هستم .
آنان گفتند: ما كسى را به عنوان رسول خدا نمى شناسيم ؛ و آن گاه مرا در محاصره خود قرار داده و جنگ را شروع كردند.
سپس علىّ عليه السلام اشاره به يكى از سرها نمود و فرمود: صاحب اين سر، بر من سخت بتازيد و جنگ سختى بين من و او رخ داد و در همين لحظه ، باد سرخى به وزيدن گرفت و سپس باد سياهى وزيد؛ و در نهايت من او را به هلاكت رساندم .
و چون جنگ پايان يافت اين دو نفرى كه به عنوان اسير آورده ام ، گفتند: ما شنيده ايم كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله شخصى دلسوز و مهربان است ، به ما آسيبى نرسان و ما را نزد او بِبَر تا هر تصميمى كه خواست درباره ما عملى كند.
در اين هنگام پيامبر خدا فرمود: يكى از آن دو اسير را نزد من بياور؛ و چون امام علىّ عليه السلام يكى از آن دو نفر را آورد، پيامبر خدا، به او پيشنهاد داد كه بگو: ((لا اله الاّ اللّه ))، و بر نبوّت و رسالت من از سوى خداوند شهادت بده تا تو را آزاد گردانم .
آن اسير گفت : بلند كردن كوه ابو قبيس نزد من آسان تر و محبوب تر از آن است تا اين كلمات را بر زبان جارى كنم .
رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: يا ابالحسن ! او را از اين جا ببر و سرش را از بدن جدا كن .
وقتى حضرت علىّ عليه السلام او را به هلاكت رساند و دوّمين اسير را آورد، به او پيشنهاد شهادتين داده شد؛ ولى او نپذيرفت و گفت : مرا به دوستم ملحق كنيد.
پس همين كه حضرت امير عليه السلام خواست او را گردن بزند، جبرئيل نازل شد و گفت : يا محمّد! خدايت تو را سلام مى رساند و مى فرمايد: او را نكشيد؛ چون كه او نسبت به خويشاوندان و اطرافيانش خوش اخلاق و سخاوتمند بوده است .
و چون اسير از چنين خبرى آگاه شد، گفت : به خدا سوگند! من درهمى نداشتم مگر آن كه آن را بين فقراء انفاق كرده ام ؛ و هيچ گاه با كسى به تندى و خشونت سخن نگفته ام ؛ و اكنون نيز با مشاهده اين حقيقت ، شهادت به يگانگى خداوند؛ و رسالت محمّد مى دهم .
و چون آن اسير اسلام آورد، آزاد شد و سپس پيغمبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله درباره اش فرمود: سخاوت و اخلاق خوب او موجب آزادى و سعادتش گرديد.


چهل داستان و چهل حديث از اميرالمؤمنين على عليه السلام

مؤ لف : حجّة الاسلام و المسلمين عبداللّه صالحى