فضائل ومعجزات امام رضاعلیه السلام

 

    امام رضا(ع)فرمود:اوزودترمیمیرد....

۱- از مـحـمـّد بـن داود روایـت اسـت كـه گفت: من و برادرم نزد حضرت رضا علیه السلام بـودیـم كه كسى آمد و به او خبر داد كه چانه محمّد بن جعفر علیه السلام را بستند (یعنى درحال احتظار،تقریبامرگ) پس آن حضرت رفت و ما همراه آن حضرت رفتیم دیدیم چانه اش را بسته اند و اسـحـاق بـن جـعـفـر عـلیـه السـلام و فـرزنـدانـش و جـمـاعـت آل ابوطالب مى گریند، حضرت ابوالحسن نزد سرش نشست و در رویش نظر كرد و تبسم نمود و اهل مجلس ناراحت شدند و بعضى گفتند این تبسم از راه شماتت بود به مردن عمویش.
راوى گـفـت: پـس حضرت برخاست و بیرون آمد تا در مسجد نماز گزارد ما گفتیم: فداى تـو شـویـم! از اینها شنیدیم درباره تو حرفى كه ناخوش آمد ما را وقتى كه شما تبسم نمودى، حضرت فرمود: من تعجب از گریه اسحاق كردم، و او به خدا پیش از محمّد بمیرد و مـحـمـّد بـر او بـگـریـد. راوى گـویـد: پـس مـحـمـّد بـرخـاسـت از بـیـمـارى و اسـحـاق مرد.  و نیز از یحیى بن محمّد بن جعفر علیه السلام روایت است كه گفت: پدرم بیمار شد سخت، امام رضا علیه السلام به عیادت او آمد و عویم اسحاق نشسته بود و مـى گـریـسـت و سـخت بر او جزع مى كرد، یحیى گفت كه حضرت ابوالحسن علیه السلام بـه مـن مـلتـفـت شـد و گـفـت: چـرا عـمـت مـى گـریـد؟ گـفـتـم: مـى تـرسـد بـر او از ایـن حـال كـه مى بینى. فرمود كه غمگین مشو كه اسحاق زود باشد كه پیش از پدرت بمیرد. یحیى گفت كه پدرم خوب شد و اسحاق مرد.

          امام رضا(ع)فرمود:اگرپیامبر(ص)میدادما هم میدادیم....


۲-از ابـوحـبـیـب بـنـاجـى روایت اسـت كـه گـفـت: در خـواب دیـدم رسـول خـدا صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم بـه بـنـاج آمـده و در مـسـجـدى كـه هـر سـال حاج آنجا فرود مى آیند فرود آمده و گویا من رفتم به سوى او و سلام كردم بر او ایـسـتـادم پـیـش روى او و دیـدم پـیـش روى او طـبـقـى از بـرگ نخیل مدینه بود و در آن بود خرماى صیحانى، قبضه اى از آن برداشت و به من داد شمردم هـیـجـده خـرمـا بـود، پـس چـنـیـن تـاءویـل كـردم كـه مـن بـه عـدد هـر یـك خـرمـا یـك سـال بـمـانـم و چون از این خواب بیست روز بگذشت در زمینى بودم كه براى زراعت آن را اصـلاح مـى نمودم كسى آمد و خبر قدوم حضرت امام رضا علیه السلام آورد كه در آن مسجد فـرود آمـده و از مـدیـنـه مى آید و مردم مى شتافتند به سوى او، پس من نیز آمدم او را دیدم نـشـسـتـه در مـوضـعـى كـه دیـده بـودم پـیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلم را، و زیر او حـصـیـرى بـود چـنانچه در زیر آن حضرت بود و پیش او طبقى از برگ خرما بود و در آن خـرمـاى صـیحانى بود. سلام كردم بر او و جواب داد و مرا نزدیك خواند و كفى از آن خرما بـداد بـشـمـردم هـمـان عـدد بـود كه حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلم داده بود، گـفـتـم: زیـاد كـن یـابـن رسـول اللّه! فـرمـود: اگـر رسـول خـدا صـلى اللّه عـلیه و آله و سلم از این زیادتر مى داد ما هم مى دادیم. 

       امام رضا(ع)فرمود:برو و آنچه در خواب به تو گفتم چنان كن...

 ۳-روایت كرده احمد بن على بن حسین ثعالبى از ابوعبداللّه بن عبدالرحمن معروف به صـفـوانـى كـه گـفـت: قـافـله اى از خراسان به جانب كرمان بیرون آمد دزدان بر ایشان ریـخـتـنـد و مـردى از ایـشـان را گـرفـتـنـد كـه بـه كـثـرت مـال مـتـهم مى داشتند، او در دست ایشان مدتى ماند او را شکنجه وعذاب مى كردند تا مال خود را به آنهادهـد و خـلاص شـود. از جـمـله او را در بـرف بردند و دهنش از برف پر كردند و زبانش فـاسـد شـد بـه طورى كه قدرت بر سخن گفتن نداشت، آمد به خراسان و شنید خبر امام رضـا عـلیـه السـلام را و آنـكه آن حضرت در نیشابور است. پس در خواب دید گویا كسى به او مى گوید پسر رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم وارد خراسان شده علت بیماری خود را از او بـپـرس چه بـسا باشدکه ترا دوایى تعلیم كند كه نفع دهدتورا، گفت كه در خواب دیدم كـه گـویـا نـزد آن حـضـرت رفـتم و از آنچه بر سر من آمده بود شكایت كردم و علت خود گـفـتـم، بـه مـن فـرمود زیره و سعتر و نمك بستان و بكوب و در دهان بگیر دوبار یا سه بـار، كـه عـافیت مى یابى. پس آن مرد از خواب بیدار شد و توجه نكرد در آن خوابى كه دیـده بـود و انجام نداد  آنرا تا به دروازه نیشابور رسید به او گفتند كه امام رضا عـلیه السلام از نیشابور كوچ كرده و در رباط سعد است، در خاطر مردم افتاد كه نزد آن حـضـرت رود و حـكـایـت خـود را به آن جناب بگوید شاید دوایى او را تعلیم كند كه نفع بـخـشـد. پـس بـه ربـاط سـعـد آمـد و بـر آن حـضـرت داخل شد گفت: اى پسر رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم قصه من چنین و چنان است و دهـان و زبـانـم تـبـاه شـده و حرف نمى توانم زدن مگر به سختى پس مرا دوایى تعلیم فـرمـا كه از آن منتفع شوم. فرمود: آیا تعلیم نكردم ترا؟ برو و آنچه در خواب به تو گفتم چنان كن. آن مرد گفت: یابن رسول اللّه! اگر توجه كنى یك بار دیگر بگویى، فـرمـود: بـگـیر قدرى از زیره و سعتر و نمك و بكوب و در دهن گیر و دوبار یا سه بار كـه عنقریب عافیت مى یابى. آن مرد گفت: آن كار كردم و عافیت یافتم ثعالبى گفت: از صفوانى شنیدم كه مى گفت من آن مرد را دیدم و این حكایت را از او شنیدم.

 امام رضا(ع)فرمود: آیا دوست نمى دارى كه درهمى چند ترا دهم تا...

۴-از ریـان بـن الصـلت روایت است كه گفت: وقتى كه اراده عراق كردم و عزم وداع حـضـرت امـام رضـا عـلیـه السـلام داشـتـم در خاطر خود گفتم چون كه او را وداع كنم از او پـیـراهـنـى از جـامـه هـاى تـنـش بـخـواهـم تـا مـرا در آن دفـن كـنـند و درهمى چند بخواهم از مال او كه براى دخترانم انگشترها بسازم، چون او را وداع كردم گریه و اندوه از فراق او غـلبه كرد بر من و فراموش كردم كه آنها را بخواهم، چون بیرون آمدم صدازدمرا كه یا ریـان! بـاز گرد، بازگشتم به من گفت: آیا دوست نمى دارى كه درهمى چند ترا دهم تا بـراى دخـتران خود انگشترها سازى؟ آیا دوست نمى دارى كه پیراهنى از جامه هاى تن خود به تو بدهم تا ترا در آن كفن كنند چون عمرت به سر آید؟ گفتم: یا سیدى! در خاطرم بود كه ازشما بخواهم، اندوه فراق تو بازداشت مرا، پس بلند كرد وساده را و پیراهنى بـیـرون آورد و بـه من داد و بلند كرد جانب مصلى را و درهمى چند بیرون آورد و به من داد، شمردم سى درهم بود.

       اوراباشمشیرکشتیم ولی صبح درمحراب نمازبود.....

۵- از هـرثـمـة ابـن اعـیـن روایـت اسـت كـه گـفـت: داخل شدم بر سید و مولایم یعنى حضرت رضا علیه السلام در سراى ماءمون و مذكور مى شـد در سـراى مـاءمـون كـه حضرت رضا علیه السلام وفات یافته و به صحت نرسیده بـود، داخـل شـدم و مـى خـواسـتـم اذن دخـول بـر او حـاصـل كـنـم، در مـیان خادمان و معتمدان ماءمون غلامى بود او را (صبیح دیلمى) مى گـفـتند و او سید مرا از دوستان بود و در این وقت (صبیح) بیرون آمد چون مرا دید گـفـت: یـا هرثمه! آیا نمى دانى كه من معتمد ماءمونم بر سر و علانیه او؟ گفتم: بلى، گـفـت: بـدان مـرا مـاءمـون بـخـوانـد بـا سـى غـلام دیـگـر از مـعـتـمـدان در ثـلث اول شـب رفـتـیـم نـزد او و شـبـش مانند روز شده بود از كثرت شمعها و پیش او شمشیرهاى بـرهـنـه تـیـز زهـر داده نـهـاده بـود. مـا را یك یك بخواند و به زبان از ما عهد و میثاق مى گـرفـت و هـیـچ كـس دیـگر غیر ما آنجا نبود، با ما گفت این عهد بر شما لازم است كه آنچه شـمـا را بـگـویم بنمایید و هیچ خلاف نكنید، ما همه بر آن سوگند خوردیم. گفت: هر یك شـمـشـیـرى بـر مـى گـیرد و مى روید تا داخل مى شوید بر على بن موسى الرضا علیه السـلام در حـجـره اش، اگـر او را ایستاده یا نشسته یا خفته مى بیند هیچ سخن با او نمى گـویـیـد و شـمـشـیـرهـا بر او مى نهید و گوشت و خون و موى و استخوان و مغزش را در هم آمیخته مى كنید بعد از آن بساط او را بر او مى پیچید و شمشیرها را به آن پاك مى كنید و نـزد مـن بـیـایـید، و براى هر كدام از شما براى این كار كه كنید و پوشیده دارید ده بدره درهـم دو ضـیـعـه مـنتخب یعنى مستقل خوب مقرر كرده ام و بهره و نصیب و حظ براى شما است چـندانكه من زنده ام و باقیم. گفت: پس ما شمشیرها را به دست گرفتیم و بر او در حجره اش داخـل شـدیـم دیدیم به پهلو خوابیده بود و مى گردانید طرف دستهاى خود را و تكلم مـى كرد به كلامى كه ما نمى دانستیم، پس غلامها شمشیرها برآوردند و من شمشیر خود را نـهـادم و ایـستاده بودم و مى دیدم، و گویا كه او مى دانست قصد ما را پس چیزى پوشیده بـود در تـن كـه شمشیرها بر او كار نمى كرد، پس آن بساط را بر او پیچیدند و بیرون آمـدنـد نـزد مـاءمـون، مـاءمون گفت: چه كردید؟ گفتند: به جا آوردیم آنچه گفتى یا امیر، گفت: چیزى از این وانگویید.
چـون صـبـح طـالع شـد مـاءمون بیرون آمد و در جاى خود نشست با سر برهنه و تمكه هاى گـشـاده و اظـهـار وفـات امـام عـلیـه السـلام كـرد و براى تعزیه بنشست، پس برخاست پـابـرهـنـه و سـر بـرهـنـه بیامد تا او را ببیند و من در پیش او مى رفتم چون در حجره آن حـضـرت داخـل شـد همهمه اى شنید بلرزید و به من گفت نزد او كیست؟ گفتم: نمى دانم یا امـیـرالمـؤ منین! گفت: زود بروید و ببینید، صبیح گفت: ما درون حجره شدیم دیدیم سیدم در مـحـراب خـود نـشسته نماز مى گزارد و تسبیح مى كند. گفتم: یا امیر! اینك شخصى در مـحـراب نـمـاز مـى گـزارد و تسبیح مى گوید، ماءمون بلرزید پس گفت: مرا بازى دادید لعـنـت كند خدا بر شما، پس به من روى كرد از میان جماعت و گفت: یا صبیح! تو او را مى شـناسى ببین كیست نماز مى كند؟ پس من داخل شدم و ماءمون بازگشت و چون به آستانه در رسـیـدم امـام عـلیـه السـلام بـه مـن گـفت: یا صبیح! گفتم: لبیك یا مولاى من! و بر رو افـتـادم، فرمود: برخیز خداى رحمت كند بر تو مى خواهند كه خاموش كنند نور خدا را به دهن هاى خود، خدا تمام كننده است نور خدا را هر چند كافران كراهت داشته باشند آن را. پس بـازگـشـتـم نـزد ماءمون دیدم كه رویش سیاه شده همچون شب تاریك گفت: یا صبیح! چه خـبـر دارى؟ گـفـتـم: یـا امیرالمؤ منین! به خدا كه او است در حجره نشسته و مرا بخواند و چنین و چنین گفت، صبیح گفت: پس ماءمون بندهاى خود نبست و امر كرد كه جامه هایش را رد كـردنـد یعنى جامه هاى عزا را از تن كند و جامه هاى سابق خود را طلبید و پوشید و گفت: بگویید غش كرده بود و به هوش آمد. هرثمه گفت: من شكر و حمد خداى بسیار نمودم و بر سـیـد خـود حـضـرت رضـا عـلیـه السـلام داخل شدم چون مرا دید فرمود: یا هرثمه! آنچه صـبـیـح بـا تـو گـفـت بـا كـسـى مـگـو مـگـر كـسـى كـه خـداى عـز و جـل دل او را امـتـحـان كرده باشد براى ایمان به محبت ما و ولایت ما، گفتم: نعم یا سیدى، بـعـد از آن فـرمـود: یـا هـرثـمه! ضرر نمى كند كید ایشان بر ما تا كتاب به مدت خود برسد، یعنى عمر به سر آید و اجل برسد.

امام رضا(ع)فرمود:بیایید به آن موضع كـه آنـجـا آب مى یابیدو....

۶-روایت است از محمّد بن حفص گفت: حدیث كرد مرا یكى از آزادشدگان حضرت موسى بـن جـعـفـر عـلیـه السـلام كه گفت: من و جماعتى در خدمت امام رضا علیه السلام بودیم در بیابانى پس سخت تشنه بودیم ما و چهارپایان ما به حدى كه ترسیدیم بر خودمان كه از تـشنگى هلاك شویم پس حضرت یك جایى را وصف كرد و فرمود :بیایید به آن موضع كـه آنـجـا آب مى یابید، گفت: به آن موضع آمدیم و آب یافتیم و چهارپایان را آب دادیم تـا هـمـه سـیـراب شـدیم ما و هر كه در آن قافله بود پس كوچ كردیم، پس حضرت ما را فرمود تا آن چشمه را بجوییم، جستیم و نیافتیم مگر پشك شتر و ندیدیم از چشمه اثرى.
راوى گـویـد: ایـن حـكـایـت را پـیـش مـردى از اولاد قـنـبـر كـه بـه اعـتـقاد خود صد و بیست سـال از عـمـرش گـذشـتـه بـود مـذكور داشتم آن مرد قنبرى هم این قصه را به همین شرح بگفت و گفت من هم در خدمت او بودم، و قنبرى گفت در آن وقت امام علیه السلام به خراسان مى رفت.
مـؤ لف گـویـد: كه این آیت باهره از آن حضرت شبیه است به آنچه از جدش امیرالمؤ منین عـلیـه السـلام ظـاهـر شـده از حـدیـث راهـب كـربـلا و صـخـره و ایـن معجزه را عامه و خاصه نـقـل كـرده انـد و شـعراء به شعر درآورده اند و كیفیت آن چنان است كه حضرت امیرالمؤ منین عـلیـه السـلام در وقـت تـوجـه فـرمـودنش به صفى مرور فرمود به كربلا، فرمود به اصـحـابـش آیـا مـى دانـیـد كـه كـجـا اسـت ایـنـجا؟ به خدا سوگند كه اینجا مصرع حسین و اصـحـابـش است، پس كمى رفتند تا رسیدند به صومعه راهبى در میان بیابان در حالى كـه تشنگى سخت به اصحاب آن حضرت عارض شده بود و آب ایشان تمام گشته بود و هر چه از یمین و یسار تفحص كرده بودند آب پیدا نكرده بودند، حضرت فرمود كه ساكن این دیر را ندا كنید كه نگاه كند، چون نگاه كرد، از او از مكان آب پرسیدند گفت مابین من و آب زیاده از دو فرسخ است و در این نزدیكى آب نیست و از براى من آب یك ماه مرا مى آورند كه به نحو تنگى با آن زندگانى مى كنم و اگر نبود آن من هم از تشنگى هلاك مى گشتم، حـضـرت فـرمـود بـه اصـحـاب خـود آیـا شـنـیدید كلام راهب را؟ گفتند: بلى، آیا امر مى فرمایى ما را تا قوه داریم به همان جایى كه راهب اشاره مى كند برویم و آب بیاوریم؟ فـرمـود: حاجتى به این نیست! پس گردن استر خود را برگردانید به سمت قبله و اشاره فـرمـود بـه یـك جـایـى نـزدیـك دیـر فـرمـود: بـگشایید زمین این مكان را! پس جماعتى با بـیـل خـاك آن زمـیـن را بـرداشتند ناگاه سنگ بزرگى ظاهر شد كه مى درخشید، گفتند: یا امـیـرالمـؤ منین! اینجا سنگى است كه بیل به آن كار نمى كند، فرمود: به درستى كه این سـنـگ بـر روى آب واقـع اسـت اگـر از مـحل خود زایل شود خواهید یافت آب را، پس كوشش كـردنـد در كـنـدن سـنـگ و جـمـع شـدنـد گـروهـى و قـصـد كردند كه آن سنگ را حركت دهند نتوانستند و سخت شد بر ایشان، حضرت چون این بدید از استر پیاده شد و آستین بالا زد انـگـشـتـان خـود را گذاشت در زیر سنگ و حركت داد سنگ را پس از آن كند آن را و افكند دور به مسافت ذراع بسیارى پس چون سنگ برداشته شد ظاهر شد آب! آن جماعت مبادرت كردند بـه سـوى آن و آشـامـیـدنـد از آن، و بـود آب از هـر آبـى كـه در سـفـرشان خورده بودند گواراتر و سردتر و صافى تر.
پـس فـرمـود: از ایـن آب تـوشـه بردارید و سیراب شوید، هرچه خواستند آب آشامیدند و بـرداشـتـنـد. پـس امیرالمؤ منین علیه السلام آمد نزد آن سنگ و آن را به دست گرفت و به جـاى خـود گـذاشـت و امـر كـرد كـه روى آن خـاك ریـختند و اثرش پنهان شد لكن هر یك از اصـحـاب آن حـضـرت مـكان آب را مى دانستند پس كمى رفتند حضرت فرمود به حق من بر گـردیـد بـه موضع چشمه ببینید مى توانید آن را پیدا كنید، مردم برگشتند و در تفحص چـشـمـه بـرآمـدنـد و هـرچـه كـاوش كـردنـد و ریگها را پس و پیش كردند چشمه آب را پیدا نـكـردنـد! راهب كه آن چشمه آب را مشاهده كرد ندا كرد كه اى مردم! مرا پایین بیاورید پس بـه هـر حـیـله بـود او را از دیـرش پـایـیـن آوردنـد پـس ایـسـتـاد مـقـابل امیرالمؤ منین علیه السلام و گفت: اى مرد! تو پیغمبر مرسلى؟ فرمود: نه، گفت: مـلك مـقـربـى؟ فـرمـود: نـه، گـفـت: پـس تـو كـیـسـتـى؟ فـرمـود: مـنـم وصـى رسـول اللّه محمّد بن عبداللّه خاتم النبیین صلى اللّه علیه و آله و سلم. پس راهب شهادت گفت و اسلام آورد و گفت این دیر بنا شده در اینجا به جهت طلب كسى كه بكند این سنگ را و بـیـرون آورد از زیـر آن آب و عالمى چند قبل از من گذشتند و به این سعادت نرسیدند و حـق تـعـالى مـرا روزى فـرمـود و مـا مـى یابیم در كتابى از كتابهاى خودمان و شنیدیم از عالمان خودمان كه در این گوشه زمین چشمه اى است كه بر آن سنگى است كه نمى شناسد مـكـان آن را مـگـر پـیـغـمـبر یا وصى پیغمبر، پس راهب جزء جیش حضرت امیرالمؤ منین علیه السـلام گـردیـد و در ركـاب آن حضرت شهید شد پس حضرت متولى دفن او شد و بسیار براى او استغفار كرد.

فرمود: اى موسى! آیا ندانستى كه بر ما گروه ائمه عرضه مـى شـود اعـمـال شـیـعـه...

۷-ابـن شـهـر آشـوب روایت كرده از موسى بن سیار كه گفت من با حضرت امام رضا عـلیـه السـلام بـودم و نـزدیـك شده بود آن حضرت به دیوارهاى طوس كه شنیدم صداى شـیـون و فـغـان، پـس پـى آن صدا رفتم ناگاه برخوردیم به جنازه اى چون نگاهم به جـنـازه افتاد دیدم سیدم پا از ركاب خالى كرد و از اسب پیاده شد و نزدیك جنازه رفت و او را بـلنـد كـرد پـس خود را به آن جنازه چسبانید چنانكه بره نوزاد خود را به مادر چسباند. پس رو كرد به من و فرمود: اى موسى بن سیار! هركه مشایعت كند جنازه دوستى از دوستان مـا را از گـنـاهان خود بیرون شود مانند روزى كه از مادر متولد شده كه هیچ گناهى بر او نـیست. و چون جنازه را نزدیك قبر بر زمین نهادند دیدم سید خود امام رضا علیه السلام را بـه طـرف مـیـت رفـت و مـردم را كنار كرد تا خود را به جنازه رسانید پس دست خود را به سـیـنه او نهاد و فرمود: اى فلان بن فلان! بشارت باد ترا به بهشت بعد از این ساعت دیـگـر وحـشت و ترسى براى تو نیست. من عرض كردم: فداى تو شوم! آیا مى شناسى ایـن شـخـص مـیـت را و حـال آنـكـه بـه خـدا سـوگـنـد كـه ایـن بـقـعـه زمـیـن را تـا بـه حال ندیده و نیامده بودید؟ فرمود: اى موسى! آیا ندانستى كه بر ما گروه ائمه عرضه مـى شـود اعـمـال شـیـعـه مـا در هـر صـبـح و شـام پـس اگـر تـقـصـیـرى در اعـمـال ایشان دیدیم از خدا مى خواهیم كه عفو كند از او و اگر كار خوب از او دیدیم از خدا مسئلت مى نماییم شكر، یعنى پاداش از براى او.

 

 ۸-شـیـخ كلینى از سلیمان جعفرى روایت كرده كه گفت: من با حضرت امام رضا علیه السـلام بـودم در شـغـلى پـس چـون خواستم بروم به منزلم فرمود: برگرد با من و امشب نزد من بمان. پس رفتم با آن حضرت پس داخل شد آن حضرت به خانه وقت غروب آفتاب پـس نـظـر كـرد بـه غـلامـان خود دید مشغول گل كارى مى باشند براى ساختن اخیه براى رستوران یا غیر آن ناگاه دید سیاهى را با ایشان كه از ایشان نیست فرمود چیست كار این مـرد بـا شـما؟ گفتند: كمك مى كند ما را و ما چیزى به او مى دهیم، فرمود: مزدش را گفتگو كـرده ایـد؟ گفتند: نه، این مرد راضى مى شود از ما به هرچه به او بدهیم. پس حضرت رو آورد و زد ایـشـان را بـه تـازیـانـه و غضب كرد براى این كار غضب سختى، من گفتم: فداى تو شوم! براى چه اذیت بر خودتان وارد مى آورید، فرمود: من مكرر ایشان را نهى كـردم از مثل این كار و اینكه كسى با ایشان كارى بكند مگر مقاطعه كنند با او در اجرتش و بـدان كـه نـیـسـت احـدى كـه كار بكند براى تو بدون مقاطعه پس تو زیاد كنى براى آن كارش سه مقابل اجرتش را مگر آنكه گمان مى كند كه تو كم دادى مزدش را و اگر مقاطعه كـردى بـا او پـس بـدهـى بـه او مزدش را ستایش مى كند ترا به آنكه وفا كردى و اگر زیاد كردى بر مزدش یك حبه مى داند آن را و منظور دارد آن زیادتى را.

 

 ۹-روایت شده از یاسر خادم كه گفت: چون حضرت امام رضا علیه السلام خلوت مى كرد جـمع مى كرد تمام حشم خود را از كوچك و بزرگ نزد خود و با ایشان سخن مى گفت و انس مـى گـرفـت بـا ایـشان و انس مى داد ایشان را، و آن حضرت چنان بود كه هرگاه مى نشست بر خوان طعام نمى گذاشت كوچك و بزرگى تامیر آخور و حجام را مگر آنكه مى نشاند او را بـا خـودش سـر سـفره اش، و یاسر گفت كه فرمود حضرت به ما اگر ایستادم بالاى سـر شـمـا و شـما غذا مى خورید برنخیزید تا فارغ شوید و بسا مى شد كه آن حضرت بـعـضـى از مـاهـا را مـى خـوانـد عـرض مـى كـردنـد كـه ایـشـان مشغول غذا خوردنند مى فرمود بگذارید ایشان را تا فارغ شوید.

یـازدهـم ـ شیخ كلینى روایت كرده از مردى از اهل بلخ كه گفت: بودم با حضرت امام رضا علیه السلام در مسافرتش به خراسان پس روزى طلبید خوان طعام خود را و جمع كرد بر آن مـوالى خـود را از سـیـاهان و غیر ایشان پس گفتم فدایت شوم! كاش خوان طعام آنها را سوار مى كردى، فرمود: ساكت باش! همانا پروردگار ما تبارك و تعالى یك است و مادر و پدر و ما یك است و جزاء به اعمال است.

مـؤ لف گـویـد: كـه ایـن بـود حـال آن حـضـرت بـا فـقـراء و رعـایـا لكـن وقـتـى فضل بن سهل ذوالریاستین بر آن حضرت وارد شد، یك ساعت ایستاد تا آنكه حضرت سر به جانب او بلند كرد و فرمود: چه حاجت دارى؟ عرض كرد كه اى آقاى من! این نوشته اى اسـت كـه امیرالمؤ منین یعنى ماءمون براى من نوشته و اشاره كرد به كتاب حبوه كه ماءمون بـه او عـطـا كـرده بـود و در آن بـود آنـچـه او خـواسـتـه بـود از مـال و امـلاك و سلطنت، و عرض كرد به آن حضرت كه شما اولى مى باشید از ماءمون به عـطـا كـردن بـه مـثـل آنـچـه او عطا كرده؛ زیرا كه شما ولیعهد مسلمین مى باشید. حضرت فـرمـود: بـخـوان آن را و آن كـتـابى بود در جلد بزرگى پس پیوسته ایستاده بود و مى خواند آن را پس چون فارغ شد از خواندن آن، حضرت فرمود: یا فَضْلُ! لَكَ عَلَینا هذا مَا اَتَّقـَیـْتَ اللّهَ عـَزَّ وَ جـَلَّ. یـعـنى اى فضل! از براى تو است بر ما این نوشته مادامى كه بـپـرهـیزى از مخالفت خداوند عز و جل. و حضرت به این یك كلمه محكم كارى او را به هم شـكـسـت و تـاب آن را بـاز كـرد. غـرض آن اسـت كـه حـضـرت اجـازه نـشـسـتـن بـه فضل نداد تا آنكه بیرون رفت.
دوازدهـم ـ شـیـخ صـدوق از جـابـر بن ابى الضحاك روایت كرده است كه گفت: ماءمون مرا فرستاد تا حضرت رضا علیه السلام را از مدینه به مرو آورم و امر كرد مرا كه آن جناب را از راه بـصـره و اهواز و فارس حركت دهم و از طریق قم نبرم او را، و نیز امر كرد كه آن جـنـاب را در شـب و روز حـفـظ كـنـم تا به او برسانم. پس من در خدمت آن حضرت بودم از مـدیـنـه تـا بـه مـرو و بـه خـدا سـوگـنـد كـه نـدیـدم مـردى را مثل آن حضرت در تقوى و كثرت ذكر خدا در جمیع اوقات خود و شدت خوف از حق تعالى، و عـادت آن جـنـاب چـنـان بـود كه چون صبح مى شد نماز صبح را ادا مى كرد و بعد از سلام نـمـاز در مـصـلاى خـود مـى نـشـسـت و پـیـوسـتـه تـسـبـیـح و تـحـمـیـد و تـكـبـیـرو تـهـلیـل مـى گـفـت و صـلوات بـر حـضـرت رسـول و آل او مـى فـرسـتـاد تـا آفـتـاب طـلوع مـى كـرد پس از آن سجده مى رفت و سجده را چندان طول مى داد تا روز بلند مى شد، پس سر از سجده بر مى داشت و یا از مردم حدیث مى كرد و ایشان را موعظه مى فرمود تا نزدیك زوال آفتاب، پس از آن وضوى خود را تجدید مى نـمـود و بـه مـصـلاى خود عود مى كرد و چون زوال مى شد بر مى خاست و شش ركعت نافله ظـهـر مـى گـذاشـت و قـرائت مـى كـرد در ركـعـت اول بـعـد از حـمـد، سـوره (قُلْ یا اَیُّهَا الْكافِروُن) و در ركعت دوم و چهار ركعت دیگر بعد از حمد (قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ) مى خواند و در هر ركعتى سلام مى داد و پیش از ركوع ركعت دوم بعد از قرائت قنوت مى خواند و چـون از ایـن شـش ركـعـت فارغ مى شد بر مى خاست و اذان نماز مى گفت و دو ركعت دیگر نـافـله بـعـد از اذان به جا مى آورد و پس از آن اقامه نماز مى گفت و دو ركعت دیگر نافله بـعد از اذان به جا مى آورد و پس از آن اقامه نماز مى گفت و شروع به نماز ظهر مى كرد و چـون سـلام نـمـاز مـى داد تـسـبـیـح و تـحـمـیـد و تـكـبـیـر و تهلیل مى گفت خدا را آنچه خواسته باشد پس سجده شكر به جا مى آورد و در سجده صد مرتبه مى گفت: شُكْرا للّهِ، پس سر بر مى داشت و بر مى خاست براى نافله عصر، پس شـش ركـعت نماز نافله به جا مى آورد و در هر دو ركعت بعد از حمد، سوره (قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ) مى خواند و در هر ركعتى قنوت مى خواند و سلام مى گفت و چون فارغ مى شد از این شش ركعت اذان نماز عصر مى گفت، پس دو ركعت دیگر نافله عصر را با قنوت به جا مـى آورد، پـس اقـامه مى گفت و شروع مى كرد به نماز عصر و چون سلام مى داد تسبیح و تحمید و تكبیر و تهلیل مى گفت خدا را آنچه خواسته باشد پس به سجده مى رفت و صد مرتبه مى گفت حمد اللّه و چون روز به پایان مى رسید و آفتاب غروب مى كرد وضو مى گـرفـت و اذان و اقامه مى گفت و سه ركعت نماز مغرب را ادا مى كرد و در ركعت دوم پیش از ركوع و بعد از قرائت، قنوت مى خواند و چون سلام نماز مى داد از مصلاى خود حركت نمى كرد و تسبیح و تحمید و تكبیر و تهلیل مى گفت آنچه خدا خواسته باشد.
پـس سـجـده شكر به جا مى آورد سپس سر از سجده برمى داشت و با كسى تكلم نمى كرد تـا بـرخـیـزد و چـهـار ركـعـت نـمـاز نـافـله بـه دو سـلام به قنوت به جا آورد و در ركعت اول از ایـن چـهـار ركعت حمد و (قُلْ یا اَیُّهَا الْكافِروُنَ) و در ركعت دوم حمد و توحید مى خواند و چون این چهار ركعت فارغ مى شد مى نشست و تعقیب مى خواند آنچه خدا خواسته باشد، پس افطار مى كرد پس مكث مى فرمود تا قریب ثلث شب پس بر مى خاست و چهار ركعت عشاء را به جا مى آورد با قنوت در ركعت دوم و بعد از سلام در مصلاى خود مى نشست و ذكـر خـدا بـه جـا مـى آورد آنـچـه خـدا خـواسـتـه بـاشـد تـسـبـیـح و تـحـمـیـد و تـكبیر و تـهـلیـل مـى گـفت و بعد از تعقیب سجده شكر به جا مى آورد. پس به رختخواب مى رفت و چـون ثـلث آخـر شـب مـى شـد از فـراش خـواب بـرمـى خـاسـت در حـالى كـه مشغول بود به تسبیح و تحمید و تكبیر و تهلیل و استغفار پس مسواك مى كرد و وضو مى گـرفـت و مـشـغـول هـشـت ركعت نماز نافله شب مى شد بدین طریق كه بعد از هر دو ركعتى سلام مى داد و در ركعت اول در هر ركعت آن یك مرتبه حمد و سى مرتبه (قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ) مى خواند و بعد از این دو ركعت، چهار ركعت نماز جعفر به جا مى آورد و از نماز شب حـسـاب مى كرد و چون از این شش ركعت فارغ مى شد دو ركعت دیگر را به جا مى آورد و در ركـعـت اول حـمـد و سـوره (تَبارَكَ المُلك) و در ركعت دوم حمد و سوره (هَلْ اَتى عـَلَى الاِنـْسـانِ) مى خواند و چون سلام نماز مى داد بر مى خاست و دو ركعت نماز شفع بـه جـا مى آورد در هر ركعت بعد از حمد، سه مرتبه (قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ) مى خواند و در ركـعـت دوم قـنـوت مـى خواند و چون از نماز شفع فارغ مى شد بر مى خاست و یك ركعت نـمـاز وتـر را بـه جـا مى آورد و در این ركعت بعد از حمد، سه مرتبه (قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ) و یك مرتبه (قُلْ اَعوُذُ بِرَّبِ النّاس) و یك مرتبه (قُلْ اَعوُذُ بِرَبِّ الْفَلَق) مى خواند، پس شروع مى كرد به خواند قنوت، و در قنوت مى خواند:
(اَللّهـُمَّ صـَلِّ عـَلى مـُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ اَللّهُمَّ اهْدِنا فیمَنْ هَدَیْتَ وَ عافِنا فیمَنْ عافَیْتَ وَ تَوَلَّنا فیمَنْ تَوَلَّیْتَ وَ بارَكْ لَنا فیما اَعْطَیْتَ وَ قِنا شَرَّ ما قَضَیْتَ فَاِنَّكَ تَقْضى وَ لایـُقـْضـى عـَلَیـْكَ اِنَّهُ لایـَذِلُّ مـَنْ والَیْتَ وَ لایَعِزُّ مَنْ عادَیْتَ تَبارَكْتَ رَبَّنا وَ تَعالَیْتَ).
پـس هفتاد مرتبه مى گفت (اَسْتَغْفر اللّهَ وَ اَسئَلُهُ التَّوْبَةَ) و چون سلام نماز مى داد مى نشست به جهت خواندن تعقیب و چون فجر نزدیك مى شد بر مى خاست براى دو ركعت نـافـله فـجـر و در ركـعـت اول حمد و (قُلْ یا اَیُّهَا الكافِروُنَ) و در ركعت دوم حمد و توحید مى خواند و چون فجر طلوع مى كرد اذان و اقامه مى گفت و دو ركعت فریضه صبح را بـه جا مى آورد و چون سلام نماز مى گفت تعقیب مى خواند تا طلوع آفتاب پس دو سجده شـكـر بـه جـا مـى آورد و چـون سـلام نماز مى گفت تعقیب مى خواند تا طلوع آفتاب پس دو سجده شكر به جا مى آورد و چندان طول مى داد تا روز بالا آید و عادت آن جناب آن بود در جـمـیـع نمازهاى واجبه یومیه در ركعت اول حمد و سوره (اِنّا اَنَزَلْناهُ) و در ركعت دوم حمد و سوره (قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ) مى خواند مگر در نماز صبح جمعه و ظهر و عصر آن روز كـه در ركـعـت اول حمد و سوره جمعه و در ركعت دوم حمد و سوره منافقین مى خواند و در نـمـاز عـشـاء شـب جـمعه در ركعت اول حمد و جمعه و در ركعت دوم حمد و (سَبَّحِ اسْمَ رَبَّكَ الاَعـلى) مـى خـوانـد و در نـمـاز صـبـح دوشـنـبـه و پـنـجـشـنـبـه در ركـعـت اول حـمـد و (هَلْ اَتى عَلَى الانسانِ) و در ركعت دوم حمد (هَلْ اَتیك حَدیثُ الغاشیة) مى خواند، و به جهر و آشكارا مى خواند قرائت نمازهاى مغرب و عشاء و نماز شب و شفع و وتر و صبح را؛ و آهسته قرائت مى كرد نمازهاى ظهر و عصر را و در نمازهاى چهار ركعتى در دو ركعت آخر سه مرتبه مى خواند (سُبْحانَ اللّهِ وَ الْحَمْدُ للّهِ وَ لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ وَ اللّهُ اَكْبَرُ) و در فنوت جمیع نمازهایش این دعا را مى خواند:
(رَبِّ اغْفِرْ وَ ارْحَمْ وَ تَجاوَزْ عَمّا تَعْلَمُ اِنَّكَ اَنْتَ الاَعَزُّ الاَجَلُّ الاَكْرَمُ).
و در هـر بـلدى كـه ده روز قـصـد اقـامـت مـى كـرد روزهـا روزه مـى گـرفـت و چـون شـب داخـل مـى شـد ابـتـداء مـى كـرد بـه نماز پیش از افطار و در بین راه كه مقیم نبود نمازهاى واجبى را دو ركعت به جا مى آورد مگر مغرب را كه همان سه ركعت را به جا مى آورد و ترك نـمـى كـرد نافله مغرب و نماز شب و وتر و دو ركعت فجر را نه در سفر و نه در حضر اما نـوافـل نهاریه را در سفر ترك مى كرد و بعد از هر نماز مقصوره كه نماز ظهر و عصر و عـشـاء بـاشـد سى مرتبه مى گفت: (سُبْحانَ اللّهِ وَ الْحَمْدُ للّهِ وَ لا اِلهَ اَلا اللّهُ وَ اللّهُ اَكـبـَرُ) و مـى فـرمـود ایـن بـه جهت تمامى نماز است. (وَ ما رَاَیْتُهُ صَلّى صَلوةَ الضـُحى فى سَفَرٍ وَ لاحَضَرٍ)؛ و ندیدم كه آن حضرت نماز ضحى گزارد در سفر و نـه در حـضـرت. و در سـفـر هـیـچ روزه نـیمى گرفت و عادت آن جناب آن بود كه در دعا كـردن ابـتـداء مـى كـرد بـه ذكـر صـلوات بـر رسـول و آل او عـلیـهـم السلام و بسیار مى كرد این كار را در نماز و غیر نماز و شبها كه در فراش خـوابـیـده بود تلاوت قرآن بسیار مى نمود و هرگاه مى گذشت به آیه اى كه در او ذكر بـهـشـت یـا آتـش شـده گـریـه مـى كـرد و از حـق تـعـالى سـؤ ال بهشت مى كرد و پناه مى جست به خدا از آتش و در جمیع نمازهاى شبانه روزى خود بسم اللّه را بـلنـد مى گفت و چون (قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدُ) تلاوت مى كرد، آهسته بعد از این آیه مى گفت (اَللّهُ اَحَدٌ) و چون از آن سوره فارغ مى شد، سه مرتبه مى گفت (كـَذلِكَ اللّهُ رَبُّنـا) و چـون مـى خـوانـد (قُلْ یا اَیُّهَا الْكافِروُن)، آهسته در دل مـى گـفـت (یا اَیُّهَا الْكافِروُن) و چون از آن فارغ مى شد، سه مرتبه مى گفت (رَبىَّ اللّهُ وَ دینِى الاِسْلامُ) و چون سوره والتین والزیتون تلاوت مى كرد بعد از فراغ، مى گفت (بَلى وَ اَنَا عَلى ذلِكَ مِنَ الشّاهِدینَ) و چون سوره (لااُقْسِمُ بـِیَوْمِ القِیامَةِ) مى خواند بعد از فراغ، مى گفت (سُبْحانَكَ اَللُّهمَّ بَلى) و چـون سـوره جـمـعه قرائت مى كرد بعد از (قُلْ ما عِنْدَاللّهِ خَیْرُ مِنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجارة)، مى گفت (لِلَّذین اتَّقَوْا) پس مى گفت (وَاللّهُ خَیْرُ الرّازِقینَ) و چون از سوره فاتحه فارغ مى شد، مى گفت (اَلْحَمْدُللّهِ رَبِّ الْعالَمینَ) و چون مى خواند (سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الاَعلى)، آهسته مى گفت (سُبْحان رَبِّىَ الاَعلى) و چون در قـرآن (یـا اَیُّهـا الَّذینَ آمَنوُا) قرائت مى كرد، آهسته مى گفت (لَبَّیْكَ اللّهم لَبَّیك).
و در هیچ بلدى وارد نمى شد مگر اینكه مردم قصد خدمتش مى نمودند و چون خدمتش شرفیاب مى شدند از معالم دین خود مى پرسیدند حضرت ایشان را جواب مى فرمود و حدیث مى كرد ایـشـان را احـادیـث بـسـیـار مـروى از پـدرش از پـدرانـش از عـلى عـلیـه السـلام از رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم پس چون آن حضرت را به نزد ماءمون بردم از من خبر حال آن حضرت را در بین راه پرسید من خبر دادم او را به آنچه از آن جناب مشاهده كرده بودم در اوقات شب و روز و در اوقات حركت و اقامت آن حضرت، پس ماءمون گفت بلى یابن ابـى الضـحاك على بن موسى بهترین اهل زمین و اعلم و اعبد ایشان است پس خبر مده مردم را بـه آنـچـه از آن جـنـاب دیـده اى بـه جـهـت آنـكـه مـى خـواهـم ظـاهـر نـشـود فـضـل آن مـگر بر زبان من و به خدا استعانت مى جویم بر این نیت كه دارم كه او را بلند كنم و قدر او را رفیع سازم. تمام شد حدیث شریف. " 29 ".
(بِاللّهِ اَسْتَفْتِحُ وَ بِاللّهِ اَسْتَنْجِحَ وَ بِمُحَمَّدٍ صَلّى اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ اَتَوَجَّهُ، اَللّهُمَّ سـَهِّلْ لى حُزوُنَةَ اَمْرى كُلِّهِ وَ یَسِّرْلى صُعُوبَتَهُ، اِنَّكَ تَمْحُو ما تَشاءُ وَ تُثْبِتُ وَ عِنْدَكَ اُمُّ الْكِتابِ.)
و نـقـل فـرمـوده از حضرت امیرالمؤ منین على علیه السلام كه هیچگاهى مهموم نشدم و براى امـرى و تـنـگ نـشـد بر من معاشم و مقابل نشدم با حریف شجاعى و این دعا خواندم مگر آنكه خداوند هم و غم مرا برطرف كرد و روزى فرمود مرا نصرت بر دشمنانم. " 30 ".
(سـُبـْحانَ خالِقِ النُّورِ، سُبْحانَ خالِقِ الظُّلْمَةِ، سُبْحانَ خالِقِ الْمِیاهِ، سُبْحانَ خالِقِ السَّمـواتِ، سـُبـْحـانَ خـالِقِ الاَرَضـیـنَ، سـُبـْحانَ خالِقِ الرِّیاحِ وَ النَّباتِ، سُبْحانَ خالِقِ الْحـَیـاة و الْمـُوْتِ، سـُبـْحـانَ خـالِقِ الثَّرى وَ الفـَلَواتِ، سـُبـْحـان اللّه وَ بـِحَمْدِهِ). " 31 ".
فقیر گوید: كه در فصل بعد از این نیز ذكر شود بسیارى از مناقب و مكارم اخلاق حضرت امام رضا علیه آلاف التّحیّة و التّسلیم و لا قوّة الاّ بِاللّهِ العلىِّ العَظیم.

منتهی الامال باب 10
نویسنده : عباس قمي