بعد از طوفان نوح (ع)چه شد!
بعد از طوفان نوح (ع)چه شد!
بعد از طوفان و رسیدن كشتى نوح به ساحل، پس از این كه زمین خشك شد: نوح و یارانش به آبادى زمین پرداختند و زندگى راحتى را شروع كردند و چون با این پیشامد ایمان مردم به خدا محكم شده بود، تا سالهاى سال بازار شیطان كساد شده و مردم فریب او را نمى خوردند.
به زودى تعداد مردم در روى زمین زیاد شد و سرانجام پایان عمر حضرت نوح فرا رسید و كسانى كه طوفان نوح را دیده بودند از دنیا رفتند كم كم سر و كله شیطان در میان مردم پیدا شد تا با درد و غمها و حیله هایش دوباره مردم را گمراه كند.
شیطان به صورت پیرمردان چند صد ساله مى شد و مى رفت پیش آدمهاى نادان و مى پرسید: شما طوفان نوح یادتان است؟ مى گفتند: نه ما آن وقتها نبودیم، ما داستان نوح را شنیده ایم.
شیطان مى گفت : هان، همان بهتر كه نبودید و گرنه خیلى ترسیده بودید، بله، من آن وقت جوان بودم و در كشتى نوح بودم و خیلى ترسیدم، نوح هم آدم بدى نبود، بله، پیش از طوفان همه چیز با حالا فرق داشت و طوفان همه چیز را عوض كرد.
مى گفتند: چطور؟ مى گفت : آخر، طوفان خیلى وحشتناك بود، من و نوح كشتى ساز بودیم و یك كشتى ساختیم و بعد طوفان آمد و با نوح و دوستانمان سوار شدیم، كشتیهاى دیگرى هم بودند كه غرق شدند ولى ما زنده ماندیم و طوفان خیلى ترس داشت.
آه از این حیوانات بیچاره، اینها پیش از طوفان همه مثل آدم حرف مى زدند ولى توى كشتى از ترس زبانشان بند آمد، آخر علت این كه آنها در كشتى بودند همین بود كه آنها مثل ما حرف مى زدند ولى چون عقل نداشتند ترسیدند و لال شدند.
مى گفتند: عجب، شیطان مى گفت : بله، آن وقت چند بار هم با نوح گفت و گو كردیم براى اینكه او طرفدار خداى باران بود و من طرفدار خداى روشنایى بودم.
مى گفتند: (( عجب حرفهایى مى زنى، مگر خدا چند تا است ))
شیطان مى گفت : چهار تا، شش تا، هفت تا، خیلى زیاد، درست نمى دانم، هر چیزى یك خدایى دارد. خداى باران در آسمان است، و نماینده اش دریاست، خداى روشنایى خورشید است و نماینده اش آتش است، چیزهاى دیگر طوفان هم نتیجه جنگ بود، خداى باران غضب كرد و طوفان شد و بعد خداى روشنایى بحثش گرفت و زمین را خشك كرد...
مى گفتند: تو چه چیزهاى عجیب و غریبى مى گویى؟!
شیطان مى گفت : خوب دیگر، شما خبر ندارید، براى همین است كه من خیلى عمر كرده ام، من روزها آفتاب را مى پرستم و شبها آتش را سجده مى كنم. مى گفتند: چرا این حرفها را مى زنى، اینها كفر و گناه است، خدا، خداى یگانه است.
شیطان مى گفت : شما اینطور فرض مى كنید، ولى در تابستان آب شما را خنك مى كند و در زمستان آتش شما را گرم مى كند، من نمى توانم چیزى را كه مى بینم بگویم دروغ است، شما از كجا خبر دارید كه خداى یگانه چیست؟
و شیطان با این دروغها و فریبها مردم نادان را گول مى زد و به گمراهى با (( آفتاب پرستى )) و (( آتش پرستى )) و دوباره با (( بت پرستى )) آشنا مى كرد!
عجب حكایتى...!
نویسنده : سيد ابوالحسن حسينى