سرانجام گستاخى :
محمد بن زکريا مى گويد: ماءمون هر نيرنگى که داشت براى امام جواد عليه السلام بکار برد( تا آن حضرت را آلوده و دنياطلب نشان دهد) ولى چيزى دستگيرش نشد چون عاجز شد و خواست دخترش را براى زفاف حضرت فرستد - دستور داد - دويست دختر از زيباترين کنيزان را خواسته به هر يک از آنان جامى که در آن گوهرى بود بدهند که حضرت در کرسى دامادى مى نشيند در پيشش دارند - و چنانکه دستور داده بود کردند - لکن امام به آنها توجهى نکرد.
مردى بود بنام مخارق که آوازه خوان ، تارزن و ضربگير بود و ريش درازى داشت ماءمون او را دعوت کرد.
مخارق گفت : يا اميرالمؤمنين اگر امام جواد عليه السلام مشغول کارى از امور دنيا باشد همانطوريکه تو مى خواهى او را به دنيا مشغول مى کنم . سپس در برابر امام جواد عليه السلام نشست و آوازى شروع کرد که اهل خانه دورش جمع شدند و شروع کرد به ساز زدن و آواز خواندن ، ساعتى ادامه داد.
امام جواد عليه السلام به او اعتنايى نمى فرمودند و به راست و چپ هم نگان نمى کرد سپس سرش را به طرف او بلند کرد و فرمود:
اى دراز ريش از خدا بترس ، ناگهان ساز و ضرب از دستش افتاد و تا وقتى که مرد دستش کار نمى کرد.
ماءمون از حال او پرسيد جواب داد:
چون امام جواد عليه السلام بر من فرياد زد دهشتى به من دست داد که هرگز از آن بهبود پيدا نمى کنم .
مناقب ابن شهرآشوب - ج 4، ص 377

ايمن از شر مأمون :

صفوان بن يحيى مى گويد: ابونصر همدانى به من گفت که حکيمه دختر ابى الحسن قرشى که از زنان نيکوکار بود به من گفت : وقتى امام جواد عليه السلام از دنيا رفتند براى عرض تسليت به نزد ام فضل رفتم و به او تسليت گفتم و او را بسيار غمگين يافتم که با گريه و ناله و بى تابى خودش را مى کشت (کنايه از شدت ناراحيت ) من نزد او نشستم تا مقدارى ناراحتيش ‍ فرو نشست و ما مشغول سخن درباره کرم امام جواد و توصيف ايشان و بيان آنچه خداوند از عزت و اخلاص و شرافت و بزرگوارى به ايشان عطا کرده بود شديم .
ناگاه دختر ماءمون (ام فضل ) گفت : آيا به تو خبر دهم از ايشان چيز عجيبى را؟
گفتم : آن چيست ؟
گفت : من زياد به ايشان غيرت مى ورزيدم و هميشه مراقب او بودم و چه بسا از او چيزى مى شنيدم و به پدرم شکايت مى کردم پس مى گفت : دخترم تحمل کن . پس همانا او (امام جواد عليه السلام ) جگر گوشه رسول خداست روزى من نشسته بودم کنيزى وارد شد و سلام کرد.
گفتم تو کيستى ؟
گفت : من کنيزى از فرزندان عمار بن ياسر هستم و همسر ابى جعفر محمد بن على عليهماالسلام همشر شما مى باشم . پس به من مقدارى حسد داخل شد که قادر به تحمل آن نبودم و تصميم گرفتم خارج شوم و سر به بيابان بگذارم و نزديک بود که شيطان مرا به بدى بر آن کنيز وادار نمايد، پس خشم خود را فرو بردم و به او کمک کردم و لباس پوشانيدم پس زمانيکه از پيش ‍ من رفت نتوانستم بر خود مسلط شوم برخاستم و به پيش پدرم رفتم و موضوع را به او خبر دادم در حاليکه او مست لايعقل بود، پس گفت : اى غلام براى من شمشيرى بياور پس غلام شمشير را آورد و او بر اسب سوار شد و گفت به خدا سوگند او (امام جواد عليه السلام ) را قطعه قطعه
مى کنم .من زمانيکه اين وضعيت را مشاهده کردم ، گفتم : انالله و انااليه راجعون با خود و شوهرم چه کردم ؟! و به صورتم سيلى مى زدم پس پدرم بر محضر او (امام جواد عليه السلام ) داخل شد و همواره او را با شمشير مى زد تا قطعه قطعه کرد. سپس خارج شد و من دوان دوان پشت سر او بيرو آمدم و از اندوه و بيقرارى شب را نخوابيدم .
صبج شد و من پيش پدرم رفتم و گفتم مى دانى ديشب چه کردى ؟ گفت : چه کردم ؟ گفتم ابن الرضا عليه السلام را کشتى چشمهايش اشک آلود شد و بيهوش گرديد زمانيکه به هوش آمد گفت واى بر و چه مى گويى ؟!
گفتم : بله به خدا سوگند پدر بر او وارد شدى و همواره وى را با شمشير مى زدى تا قطعه قطعه کردى پس از اين خبر به شدت مضطرب و نگران شد.
پس گفت : ياسر خادم را به نزد من بياوريد.
پس زمانيکه آوردند به ياسر خادم گفت : اين (ام فضل ) چه مى گويد:
ياسر گفت : اى اميرالمؤمنين راست مى گويد.
پس پدرم با دستش به سينه و صورتش مى زد و مى گفت : انالله و انااليه راجعون هلاک شديم ، به خدا نابود شديم ، و تا ابد رسوا شديم .
واى بر تو برو و ببين ماجرا از چه قرار است و سريعا به من خبر بياور که نزديک است جانم از بدنم خارج شود.
پس ياسر خارج شد و من برگونه و صورتم مى زدم پس خيلى زود برگشت و گفت مژده بده اميرالمؤمنين :
مأمون گفت : هر چه بخواهى مژدگانى مى دهم - چه ديدى ؟ - گفت بر او وارد شدم ديدم نشسته و پيراهنى دارد که دست و پاى ايشان را پوشانده به او سلام کردم و گفتم اى فرزند پيامبر دوست دارم اين پيراهنت را به من هبه نمائى در آن نماز بخوانم و بوسيله آن متبرک شوم من مى خواستم به بدن او نگاه کنم که آيا در آن زخم يا اثر شمشير هست .
پس فرمود: من ترا با بهتر از آن مى پوشانم گفتم : غير از اين نمى خواهم پس ‍ حضرت آن را کند پس بدن ايشان را نگاه کردم اثر شمشير نبود پس ماءمون به شدت گريست و گفت : بعد از اين چيزى نماند اين عبرت براى اولين و آخرين است .
سپس ماءمون گفت : اى ياسر اما سوار شدنم براى رفتم به سوى او و وارد شدنم بر او يادم هست ، ولى از خارج شدنم از محضر ايشان و آنچه با ايشان کردم چيزى به يادم نمى آيد و يادم نيست که چطور به مجلسم برگشتم و رفتن و برگشتنم چگونه بود خداود لعنت کند اين دختر را لعنتى سخت .
به نزد او (ام فضل ) برو و به او بگو پدرت مى گويد: اگر بعد از اين بيائى و از امام جواد عليه السلام شکايت کنى يا بدون اجازه ايشان از منزل خارج شوى از طرف او از تو انتقام مى گيرم .
سپس به نزد امام جواد عليه السلام برو و از طرف من سلام برسان و ايشان بيست هزار دينار ببر و اسبى را که ديشب به آن سوار بودم به او بده و به هاشمى ها و امرا دستور بده که نزد او روند و سلام کنند.
ياسر گويد: به نزد هاشمى ها و اوامر رفتم و اين موضوع را به آنان اعلام کردم و مال و اسب را برداشته و به سوى امام جواد عليه السلام رفتم و به محضر ايشان وارد شدم و سلام ماءمون را ابلاغ کردم و بيست هزار دينار، را در برابر ايشان گذاشتم و اسب را به ايشان عرضه کردم آن حضرت مدتى به اسب نگاه کرد و تبسم فرمود و سپس فرمود: اى ياسر آيا عهد بين من و او چنين بود؟!
پس عرض کردم : اى مولاى من عتاب را کنار گذار، به خدا و حق جدت محمد صلى الله عليه و آله و سلم سوگند که ماءمون از کارش هيچ نفهميده و نمى دانست که در کدام زمين خداست و هر آينه نذر کرده و سوگند خورده که هرگز مست نشود و اين مطلب را شما به روى او نياور و او را به خاطر آنچه از او سرزده عتاب مکن .
امام فرمود: عزم من هم چنين بود.
عرض کردم : عده اى از بنى هاشم و امرا در برابر در منتظر هستند، ماءمون آنها را فرستاده تا بر شما سلام کنند و وقتى که سوارى مى شوى به نزد وى بروى شما را همراهى نمايند و در رکابتان باشند.
امام فرمود: بنى هاشم و امرا را وارد کن مگر عبدالرحمن بن حسن . و حمزة بن حسب پس خارج شد م و آن ها را وارد کردم سلام کردند پس امام لباس خواست و پوشيد و برخاست و سوار شد و بنى هاشم و امرا همراه او بودند تا به نزد ماءمون آمد.
پس زمانيکه ماءمون او را ديد برخاست و به سوى او رفت و او را به سينه اش ‍ چسباند و به او خوشامد گفت و اجازه نداد کسى وارد شد و همينطور با او سخن مى گفت .
وقتى اين موضوع تمام شد. امام جواد عليه السلام فرمودند: اى اميرالمؤمنين ماءمون جواب داد: لبيک و سعديک .
امام فرمود: نصيحتى بر تو دارم آنرا بپذير.
ماءمون گفت : سپاسگزارم و از شما تشکر مى کنم آن نصيحت چيست ؟
امام فرمود: شبانه از منزل خارج مشو که از اين مردم منکوس واژگون شده بر شما ايمن نيستم ، در نزد من حرزى است که با آن خود را حفظ کن و از شرور و بلاها و ناخوشايندها و آفتها و عاهات در امان باش همانطورکه ديشب خدا مرا از تو نجات داد و اگر با آن حرز لشکريان روم يا بيش از آن را ملاقات نمايى يا اهل زمين بر عليه تو و براى شکست دادن به تو اجتماع نمايند با قدرت و جبروت الهى هيچ کارى نمى توانند بکنند و همينطور شياطين جن و انس .
اگر دوست ميدارى بفرستم تا از جميع آنچه گفتم و هرآنچه که از آن مى ترسى در امان باشى ، اين حرز بيش از حد مجرب اشت .
ماءمون گفت : آنرا با خط خودت بنويس وبرايم بفرست تا بازداشته شوم از آنچه ذکر کردى .
امام فرمود: از روى محبت و بزرگوارى آنرا مى فرستم .
سپس ماءمو گفت : عمويت به قربانت از آنچه از من سر زد درگذر و مرا ببخش .
امام فرمود: چيزى نبود، چيزى جز خير نبود
پس ماءمون گفت : به خدا سوگند با خراج شرق و غرب به سوى خداوند تقرب مى جويم و فردا که صبح مى شود آنچه را مالک شده ام براى کفاره آنچه گذشت ، انفاق مى کنم .
سپس ماءمون گفت : اى غلام آب و غذا بياوريد و بنى هاشم را وارد کن . پس ‍ بنى هاشم داخل شدم و با ماءمون غذا خوردند و به تناسب منزلت هر کدام از آنان امر کرد خلعت و جايزه دهند.
سپس به امر ابى جعفر عليه السلام گفت : در پناه خداوند برگرد و فردا آن حرز را براى من بفرست .
پس امام عليه السلام برخاست و سوار شد و ماءمون دستور داد امرا همراه او سوار شوند تا منزلش ببرند.
ياسر گويد: زمانيکه امام جواد عليه السلام صبح کرد کسى را به دنبال من فرستاد و مرا خواند و پوست آهوى نازکى از من خواست و سپس با خط خود آن حرز معروف را نوشت و فرمود: ياسر آنرا در بازويش ببندد وضوى کاملى بگيرد و چهار رکعت نماز بخواند در هر رکعت فاتحة الکتاب و هفت مرتبه اية الکرسى(7) و هفت مرتبه آيه شهدالله (8) و هفت مرتبه والشمس و هفت مرتبه والليل و هفت مرتبه قل هوالله احد و سپس آنرا به بازوى راستش ببندد با حول الهى و قوت او در هنگام بلايا از هر چيزى که مى ترسى و دورى مى کند سالم مى ماند(9).
ناگفته نماند که برخى در اين خبر تشکيک کرده اند، ليکن مرحوم علامه مجلسى مى فرمايند: به صرف استبعاد نمى توان همچون خبرى که مکررا نقل شده را منع نمائيم.
از بس که کريمى و جوادى
بر دشمن خويش حرز دادى
رفع يک شبهه :شايد به ذهن خواننده محترم بيايد که چرا حضرت جواد عليه السلام به فردى چون ماءمون ستمگر حرز مى دهند؟ بايد توجه داشت که در اعمال حضرات معصومين عليهم السلام آنچه ملاک هست منافع اسلام و مسلمين بوده و هست و با توجه به شرايط زمان و مکان و ملاحظه نسبيت بين خلفا در تاريخ اسلام به اتخاذ مواضع شاهديم روزى على عليه السلام مشاورت خلفا را قبول مى کند و روزى حضرت جواد عليه السلام حرز مى دهد و اينها به معناى تاءييد اين خلفا نمى باشد.حرز حضرت جواد عليه السلام :بسم الله الرحمن الرحيم ، لاحول ولاقوة الابالله العلى العظيم ، اللهم رب الملائکة والروح و النبيين و المرسلين و قاهر من فى السموات و الارضين و خالق کل شى ء ومالکه ، کف عنى باءس اعدائنا و من ارادبنا سؤ ا من الجن و الانس فاعم الصارهم و قلوبهم واجعل بينى و بينهم حجابا و حرسا و مدفعا انک ربنا و لاحول و لاقوة الابالله عليه توکلنا و اليه انبنا و هوالعزير الحکيم ربنا وعافنا من شر کل سوءو من شر کل دابة انت آخذ باصيتها و من شر ماسکن فى الليل و النهار و من شر کل سؤ و من شر کل ذى شر يارب العالمين و اله المرسلين صلى الله عليه و آله اجمعين و خص ‍ محمدا و آله باتم ذلک ولاحول ولاقوه الا بالله العلى العظيم (10).حرز ديگر آن حضرت :يا نور يا برهان يا مبين يا منير يا رب يا اکفنى الشرور وافات الدهور واسئلک النجاة يوم ينفخ فى الصور(11).
اثبات الوصية ص 210.

طى الارض و آزادى زندانى :

شيخ مفيد و طبرسى از محمد بن حسان و على بن خالد روايت کرده اند که گفت : در آن زمان که در سامرا بودم گفتند: مردى مدعى نبوت را از شام آورده و زندانى کرده اند. شنيدن اين موضوع بر من گران آمد، خواستم او را ببينم به همين خاطر به زندانبانان محبت کرده و با آن رابطه برقرار کردم تا اجازه دادند که نزد او بروم . وقتى او را ديدم بر خلاف شايعاتى که شنيده بودم وى را فردى عاقل و وارسته يافتم .
گفتم : فلانى مى گويند تو مدعى نبوت هستى و به اين دليل زندانى شده اى .
گفت : هرگز، من چنين ادعايى نکرده ام ، جريان من از اين قرار است که : من در موضع معروف به راءس الحسين شام که سر مبارک امام حسين عليه السلام را در آنجا گذاشته يا نصب کرده بودند مشغول عبادت بودم .
ناگهان شخصى به نزد من آمد و گفت : برخيز برويم من بلند شدم و با او براه افتادم کمى راه رفتيم ديدم در مسجد کوفه هستم فرمود: اينجا را مى شناسى ؟
گفتم : بله مسجد کوفه است او در آنجا نماز خواند و من هم نماز خواندم ، بعد با هم از آنجا بيرون آمديم مقدارى با او راه رفتم ناگاه مشاهده کردم که در مسجد مدينه هستيم .
او به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم سلام کرد و نماز خواند و من هم با ايشان نماز خواندم بعد از آنجا خارج شدم ، مقدارى قدم زديم ناگاه ديدم که در مکه هستم کعبه را طواف کرد و من هم طواف کردم ؟ بنا به نقل کافى اعمال حج به جا آورديم ) بعد از آنجا خارج شديم چند قدمى نرفته بوديم که ديدم در جاى خودم که در شام به عبادت الهى مشغول بودم هستم آن مرد رفت و من در شگفتى غوطه ور بودم که خدايا او که بود و اين چه کرامتى ؟! يک سال از اين موضوع گذشت که ديدم باز ايشان آمد و از ديدن او شاد شدم از من خواست که با او بروم من با او رفتم همچون سال گذشته مرا به کوفه ، مدينه و مکه برد و به شام برگرداند.
وقتى خواست برود گفتم ترا به آن خدايى که قدرت اين کار را به تو داده سوگند ميدهم بگو که تو کيستى ؟
فرمود: من محمد بن على موسى بن جعفر هستم .
من اين واقعه را به دوستان و آشنايان بيان کردم و ماجرا شايع شد تا اينکه مرا به اينجا آوردند و ادعاى نبوت را به من نسبت دادند.
گفتم : جريان ترا به محمد بن عبدالملک زيات بيان کنم .
گفت : بگو.
من نامه اى به او که وزير اعظم معتصم عباسى بود نوشتم و موضوع را به ايشان بازگو کردم ، او در زير نامه من نوشته بود: نيازى به آزاد کردن ما نيست ، به آن کس که ترا از شام به کوفه و از کوفه به مدينه و از مدينه به مکه بردو باز به شام برگرداند و همه اين کارها را در يک شب انجام داد بگو تا از زندان آزادت نمايد.
على بن خالد مى گويد: پس از مشاهده جواب نامه از نجات او نااميد شدم با خود گفتم : بروم و به ايشان دلدارى دهم وقتى به زندان آمدم ديدم ماءموران زندان متحير و سرگشته به اين طرف و آن طرف مى دوند.
پرسيدم : موضوع چيست ؟
گفتند: آن زندانى مدعى نبوت را که به زنجير کشيده بوديم از ديشب نيست در حاليکه درها بسته و قفلها مهر و موم است . معلوم نيست به آسمان يا زير زمين رفته يا مرغان هوا ايشان را ربوده اند.
على بن خالد زيدى مذهب با مشاهده اين واقعه به امامت معتقد و از اعتقادى خوب برخوردار شد(12).
بحارالانوار ج 50، ص 15.

امام جواد(ع)پایش رابرزمین زدو انبوهى از طلا پيدا شدوفرمود....

جابربن يزيد مى گويد: روزى به خدمت امام جواد عليه السلام شرفياب شدم و از حاجتم به او شکايت کردم .
فرمود: اى جابر در نزد ما درهمى نيست ، پس از فاصله کوتاهى کميت (شاعر نامى اهل بيت ) وارد شد و به امام جواد عليه السلام عرض کرد فدايت شوم آيا اجازه مى فرمائيد براى شما قصيده اى بخوانم ؟ امام على عليه السلام فرمودند بخوان . کميت قصيده اش را براى امام عليه السلام خواند.
امام عليه السلام فرمود:
اى غلام از آن اتاق بدره اى (کيسه اى حاوى ده هزار درهم ) بياور و به کميت بده . غلام آورد و داد.
پس کميت گفت : فدايت شوم اجازه مى فرمائيد قصيده اى ديگر بخوانم ؟
امام عليه السلام فرمود: بخوان . پس او قصيده ديگرش را خواند.
و امام عليه السلام فرمود: اى غلام از آن اتاق بدره اى بياور و به کميت بده ، غلام آورد و به کميت داد.
کميت گفت : فدايت شوم اجازه مى فرمائيد قصيده سوم را بخوانم ؟
امام عليه السلام فرمود: بخوان و او خواند.
امام عليه السلام به غلام دستور داد از آن اتاق بدره اى بياور و به کميت بده .
آنگاه کميت گفت : به خدا سوگند براى خواسته دنيوى شما را مدح نکردم و براى اين مدحم چيزى نمى خواهم ، مگر صله رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را و آن حقى که خداوند بر شما واجب کرد.
پس امام به کميت دعا کرد و به غلام فرمود آن کيسه ها را به جايشان برگردان .
جابر مى گويد: من در دلم چيزى احساس کردم که امام به من فرمود در نزد من درهمى نيست و امر کرد به کميت سى هزار درهم دادند امام فرمود:
اى جابر برخيز و داخل خانه شو، بلند شدم و به خانه داخل شدم ، ولى در در آن چيزى نيافتم و به سوى امام عليه السلام آمدم ، و آنگاه امام عليه السلام به من فرمود: اى جابر آنچه که ما از شما مخفى مى کنيم بيشتر از آن چيزى است که بر شما آشکار مى سازيم . سپس دستم را گرفت مرا به خانه داخل کرد، پس از آن به پايش زد انبوهى از طلا پيدا شد، فرمود: اين جابر به اين نگاه کن و به احدى مگر از افراد موثق از برادران دينى خود خبر مده ؛ همانا خداوند ما را بر آنچه اراده کنيم قادر ساخته است .
کافى ، ج 1، ص 492.


شفاى چشم :
محمدبن ميمون مى گويد: من در مکه همره امام رضا عليه السلام بودم به حضرت عرض کردم : من مى خواهم به مدينه بروم ، نامه اى بنويس به ابى جعفر عليه السلام ببرم امام رضا عليه السلام تبسم فرمود و نامه اى نوشت .
به مدينه رفتم و چشمهايم درد داشت (و درست نمى ديد) به خانه امام رفتم نامه را دادم موفق - غلام امام - گفت سرنامه را بگشا و بازکن و در پيش روى امام بگير (چنان کردم ) سپس حضرت جواد عليه السلام به من فرمود: اى محمد حال چشمت چطور است ؟
عرض کردم يا ابن رسول الله بيمار است و نور چشمم رفته همانطور که مشاهده مى فرمائيد.
آنگاه دستش را دراز کرد و بر چشم من کشيد بينائيم برگشت همانند سالمترين وضعيتى که بود شده بودم ، سپس دستها و پاهاى حضرت را بوسيدم و برگشتم در حاليکه بينا شده بودم و حضرت جواد عليه السلام در اين زمان کمتر از سه سال داشت .
روضة الواعظين مجلس 26، مناقب ج 4، ص 379.


نقره از برگ زيتون :

ابوجعفر طبرى از ابراهيم بن سعيد روايت کرد که ديدم حضرت امام محمد تقى عليه السلام بر برگ درخت زيتون دست مى زد، پس آن برگ نقره مى گرديد، من آنها را از آن حضرت گرفتم و بسيارى از آنها را در بازار خرج کردم و هرگز تغييرى نکرد، يعنى نقره خالص شده بود.
مناقب ج 4، ص 379 - تهذيب الاحکام شيخ طوسى - ج 6، ص 90 باب 37


طلا شدن خاک:

اسماعيل بن عباس هاشمى مى گويد: روز عيدى خدمت حضرت محمد جواد عليه السلام رفتم و به آن جناب از تنگى معاش شکايت کردم آن حضرت مصلاى خود را بلند کرد و از خاک سبيکه اى از طلا برگرفت يعنى خاک به برکت دست آن حضرت پاره طلاى گداخته شد پس به من عطا کرد آنرا به بازار بردم شانزده مثقال بود.
زندگانى حضرت امام جواد و جلوه هاى ولايت - مدرسى چهاردهى ص 23 و 22.


جاى انگشت بر سنگ :

در بعضى دلائل (امانت ) آن حضرت است و نيز روايت کرده از عمر بن يزيد که گفت ديدم امام محمد تقى عليه السلام را پس گفتم يابن رسول الله علامت امام چيست ؟ فرمود آن است که اينکار را به جا آورد پس دست خود را بر سنگى گذاشت و جاى انگشتانش در آن سنگ ظاهر شد.
تحفة الازهار فى نسب انبياء الائمه الاطهار- دلائل الامامه ص 209


نرم شدن آهن:

رواى گفت : ديدم که حضرت جواد عليه السلام آهن را مى کشيد بدون آنکه آنرا در آتش بگذارد و سنگ را با خاتم خود نقش مى کرد(17).جوادالائمه و جهاد فرهنگى
روسياهى يحيى بن اکثم و عباسيان در مجلس عقد:
بنا به نقل مرحوم شيخ مفيد از ريان بن شبيب وقتى که ماءمون مى خواست دخترش ام فضل را به همسرى امام جواد عليه السلام درآورد، قبول موضوع بر عباسيان بسى سنگين بود چرا که آنان نگران بودند که اين امر باعث انتقال حکومت به علويان شود براى همين آنها به پيش ماءمون رفتند و گفتند تو را به خدا قسم مى دهيم که از اين تصميم منصرف شو و بار ديگر ما را در غم انتقال قدرت از عباسيان به علويان مبتلا نکن ، در گذشته که على بن موسى را وليعهد کردى همه هراسان و نگران بوديم تا خدا ما را از آن کفايت نمود، حال براى نامزدى دخترت ام فضل يکى از عباسيان را اختيار کن .
ماءمون جواب داد: اما اختلاف ميان شما و علويان ، سبب و باعث آن شما بوده ايد اگر منصفانه رفتار مى کرديد آنها بر شما برترى داشتند، پيشينيان من که با علويان بدرفتارى کردند قطع رحم نمودند من از اين کار به خدا پناه مى برم ، از اينکه على بن موسى را وليعهد خويش کردم پشيمان نيستم ، از او خواستم که به جاى من خلافت کند ولى قبول نکرد قضاى حتمى خداوند جاى خويش گرفت و کان امرالله مقدورا بدرستى که دانشمندترين ، سياستمدارترين و فتنه جوترين خليفه عباسى ماءمون عليه الهاويه است در محضر عباسيان که همگى از دسيسه هاى او مطلع و در واقع صحنه گردان فتنه بودند چنين خود را بيگانه و خيرخواه جلوه ميدهد ببينيد با مردم عوام بى چاره چه مى کرد؟
اما اينکه ابوجعفر را به دامادى خويش برگزيده ام ؟ بخاطر اينکه او با وجود کمى سن در فضل و دانش و اعجوبه بودن برتر از همه است اميدوارم که زمينه اى فراهم شود تا ديگران نيز همچون من بر مراتب فضل و برترى ايشان مطلع شوند.
عباسيان بار ديگر کمى سن آن حضرت را بهانه کرده و گفتند: اگر چه رفتار اين جوان و کمالاتش ترا به اعجاب واداشته ولى سن او کم است ، با معلومات فقهى آشنا نيست ، مدتى صبر کنيد تا تحت تربيت قرار گيرد بعد عزم خويش را عملى نمائيد.
ماءمون جواب داد: واى بر شما من به منزلت اين جوان از شما داناتر هستم ، اين جوان از اهل بيتى هست که دانش آنها از جانب خدا و الهامات الهى است . همواره پدرانش در دانش دين و ادب از رعيت بى نياز بودند رعيتى که عملشان به کمال نرسيده است ، اگر او را قبول نداريد امتحانش کنيد تا مراتب علم و کمالاتش روشن شود.
گفتند قبول داريم مى آزمائيم .
اجازه دهيد دانشمندى را بياوريم تا در محضر شما از علم فقه و شريعت از او سؤ ال نمايد اگر از عهده امتحان برآيد برکار وى اعتراضى نداريم و فضل ايشان بر همه ما معلوم مى شود وگرنه از پيامد ناخوشايند اين کار ايمن خواهيم بود، ماءمون پذيرفت و جلسه به پايان رسيد.
آنان پس از بازگشت از پيش ماءمون ، به شور نشسته و به توافق رسيدند که از قاضى نامى و مشهور يحيى بن اکثم دعوت نمايند تا در پيش ماءمون سئوالى از امام جواد عليه السلام بپرسد که عاجز شود و به او وعده دادند که پول کلانى خواهند داد لذا يحيى بن اکثم پذيرفت که اين کار را انجام دهد. آنگاه به نزد ماءمون برگشته و آمادگى خويش را اعلان کردند.
در روز معين ، مجلس آماده شد، هر کس درجاى خود قرار گرفت يحيى بن اکثم نيز آمد، ماءمون گفت براى ابوجعفر عليه السلام تشک و ساده اى (رختخواب ) انداختند و دوتا متکا گذاشتند، حضرت جواد عليه السلام و ماءمون در کنار هم نشستند، يحيى بن اکثم نيز روبروى امام جواد نشست و مردم نيز طبق مقامشان هر يک در جاى خويش قرار گرفته بودند.
يحيى ابن اکثم گفت : يا اميرالمؤمنين اجازه مى فرمائيد که از ابوجعفر سئوال بکنم ؟ گفت : از خودش اجازه بگير.
يحيى به آن حضرت گفت : فدايت شوم اجازه مى فرمائى مساءله اى بپرسم ؟
فرمود: اگر مى خواهى بپرس .
يحيى گفت : خدا مرا فدايت گرداند اگر فردى در حال احرام شکارى را بکشد حکمش چيست ؟ (يادآورى اين نکته خالى از لطف نيست که اين دانشمند معاند از روى عمد يک مساءله اى را انتخاب کرده بود که فروع متعدد دارد و اگر بعضى از فروع جواب داده شود مى شود بحث را پيچاند و فروعات ديگر را طرح کرد، البته غافل از اينکه اين خاندان علم با شير مادر به جانشان ره يافته و با افاضات الهى از دانش ديگران بى نياز و همواره بر ذروه کمال علمى درخشيده و خواهند درخشيد.
امام جواد عليه السلام فرمودند: در حل کشته يا در حرم ؟ عالم به حرمت بوده يا جاهل ؟ از روى عمد کشته يا اشتباه ؟ آزاد بوده يا غلام ؟ صغير بوده يا کبير؟ اين اولين صيد او بوده يا بيشتر؟ آن صيد از پرندگان بوده يا غير آنها؟ کوچک بوده يا بزرگ ؟ شخص محرم بر اين عمل اصرار دارد يا پشيمان شده ؟ شب اين عمل را انجام داده يا روز؟ احرام عمره بوده يا احرام حج ؟
يحيى از شيندن اين فروع و مسائل متحير و نشانه عجز و زبونى در قيافه اش ‍ آشکار شد و زبانش به لکنت افتاد و امر براى اهل مجلس روشن شد که او حريف حضرت جواد عليه السلام نيست .
ماءمون گفت : خداى رابخاطر اين نعمت و درستى تشخيص خودم حمد مى کنم ، آنگاه رو به عباسيان کرد و گفت : اکنون آنچه را که منکر بوديد بر شما روشن شد؟
آنگاه ماءمون از امام خواست که خطبه بخواند و امام خطبه خواند و عقد ام الفضل ميان ايشان و ماءمون واقع گرديد و صداق او را مبلغ پانصد درهم که با مهريه جده اش حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها برابر بود مقرر فرمود.
وقتى که عقد جارى شد خدمتگزاران و اطرافيان ماءمون آمدند و با غاليه (ماده خوشبو) محاسن خواص اهل مجلس را خوشبو کردند سپس نزد ساير اهل مجلس رفتند و آنها را نيز معطر ساختند و بعد سفره و خوانهاى طعام آوردند و مردم غذا خوردند و ماءمون مطابق شاءن هر گروهى جايزه داد و غير از خواص بقيه مردم پراکنده شدند.
آنگاه ماءمون از حضرت جواد عليه السلام تقاضا کرد در صورتى که مايل باشيد جواب مسائل شخص محرم را بفرمائى تا بهره مند شويم .
حضرت فرمودند: اگر محرم صيدى را در غير حرم بکشد و آن از پرندگان بزرگ باشد يک گوسفند کفاره آن خواهد بود که بايد قربانى کند، اگر آن صيد در حرم باشد بايد دو گوسفند قربانى کند، اگر جوجه اى را در حل بشکد بايد يک بره که از شير گرفته شده قربانى نمايد، ولى قيمت آن جوجه بر او واجب نيست وليکن اگر جوجه را در حرم بکشد کفاره اش يک گوسفند و قيمت جوجه است .
اگر صيد از حيوانات وحشى مثل الاغ وحشى باشد بايد يک گاو قربانى کند، اگر صيدى که کشته شترمرغ باشد بايد يک شتر قربانى کند.
کفاره کشتن صيد بر عالم و جاهل مساوى است . اگر عمدا صيد را بکشد گناه کرده ، ولى چنانچه از روى اشتباه باشد چيزى بر او نيست .
کفاره فرد حر بر خودش واجب است و کفاره غلام بر مولاى او واجب مى شود براى صغير کفاره نيست ، ولى بر کبير کفاره واجب است .
شخصى که پشيمان شود بعد از کفاره عقاب آخرت ندارد ولى آنکه بر کشتن صيد اصرار ورزد دچار عذاب آخرت نيز مى شود.
ماءمون که از تبيين و تشريح احکام فروع اين مسئله شوق زده شده بود گفت : احسنت يا اباجعفر خداوند براى تو خير بخواهد اگر صلاح مى دانيد شما نيز سؤ الى از يحيى بن اکثم بپرسيد؟
امام فرمود: سؤال بکنم ؟
يحيى (که حساب کار دستش آمده بود) گفت : فدايت شوم ميل ميل شماست اگر از من چيزى بپرسى چنانچه بلد بودم جواب مى دهم وگرنه از خود شما ياد مى گيرم .
امام فرمود: چه مى گوئى درباره اين مسئله که:
مردى در اول روز به زنى نگاه کرد که بر او حرام بود، چون آفتاب بلند شد آن زن بر او حلال گرديد همين که ظهر شد بر او حرام گرديد وقتى به موقع عصر فرا رسيد حلال شد وقتى آفتاب غروب کرد حرام گشت ، در زمان عشا حلال شد وقتى نصف شب شد حرام گرديد، چون فجر طلوع کرد بر او حلال شد اين چطور زنى است ؟ به چه علت حلال و حرام گرديد؟
يحيى که حسابى گيج شده بود، گفت : به خدا سوگند قسم که من جواب اين مسئله را نمى دانم شما بفرمائيد تا ياد بگيرم .
حضرت جواد عليه السلام فرمود: اين زن کنيزى است و آن مرد اجنبى و نامحرم است .
اول صبح نگاه کردن آن مرد به آن زن (براى اينکه نامحرم بود) حرام بود.
چون آفتاب بلند شد آن کنيز را خريد بر آن مرد حلال شد. موقع ظهر آن کنيز را آزاد کرد حرام شد. وقت عصر آن زن را تزويج کرد حلال شد. موقع غروب به سبب ظهار (که شوهر به همسرش بگويد پشت تو نظير پشت مادر من باشد) حرام شد زمان عشا چون کفاره ظهار را داد حلال گرديد نصف شب آن زن را طلاق داد حرام شد، چون طلوع فجر فرا رسيد رجوع کرد لذا آن زن بر آن مرد حلال شد.
آن گاه ماءمون به حاضران در مجلس روى کرد و گفت : در ميان شما کسى هست که اين مساءله چنين جواب دهد؟گفتند: نه والله اميرالمؤمنين به راءى خود داناتر است .
ماءمون گفت : واى بر شما، اهل بيت از نظر فضل و کمال درميان مردم ممتازند و کمى سن مانع فضيلت ايشان نمى شود(18).
بیان حد سارق و سرانجام حسد:از زرقان دوست صميمى و همنشين ابن ابى داود نقل شده که گفت : روزى ابن ابى داود از نزد معتصم برگشت در حاليکه اندوهگين بود درباره حزنش ‍ بااو سخن گفتم ، گفت : امروز دوست داشتم که بيست سال قبل مرده بودم . بدو گفتم : چرا؟ گفت بخاطر آنچه از اين سياه (بنا به نقلى چهره ايشان گندمگون بود) ابى جعفر محمد بن على بن موسى عليه السلام در نزد اميرالمومنين ثابت شد.
گفتم آن چگونه بود؟
گفت : دزدى به سرقت اعتراف کرده بود و خليفه از نحوه تطهير آن دزد به سبب اجراى حد سوال کرد و براى همين موضوع فقها را در مجلس خود جمع کرد و محمد بن على عليه السلام را هم احضار کرد از ما پرسيد که قطع دست از کجاى دست واجب است .
من گفتم : از مچ دست .
خليفه گفت : دليل آن چيست ؟
گفتم : براى اينکه دست همان انگشتان و کف دست تا مچ مى باشد به خاطر اين فرمايش خداى تعالى در تيمم که : فامسحوا بوجوهکم و ايديکم(19) و با من عده اى در اين فتوى اتفاق کردند. و ديگران گفتند: بلکه واجب است که از آرنج قطع شود.
خليفه : گفت دليل بر آن چيست ؟
گفتند: چون همانا خداوند فرموده : و ايديکم الى المرافق(20) و اين دلالت دارد براينکه دست همان مرفق و آرنج است .
ابن ابى داوود گفت : سپس خليفه روى کرد به امام جواد عليه السلام و گفت :اى اباجعفر در اين موضوع چه مى فرمائيد.
امام جواد عليه السلام فرمود: اى اميرالمؤمنين قوم در اين باره سخن گفتند خليفه گفت : آنچه را آنها گفتند فروگذار راءى شما چيست ؟
امام عليه السلام فرمودند: اى اميرالمؤمنين مرا معاف دار.
خليفه گفت : ترا به خدا سوگند مى دهم که رأى و نظرت را بيان فرمائى .
- گفتنى است که شايد اين همه اصرار آن خليفه بد ذات براى تحريک حسد علماى دربار و مدعيان فقاهت بر عليه حضرت جواد عليه السلام بود - امام فرمودند: حال که سوگند دادى مى گويم که همه آن ها اشتباه کردند در اين مورد سنت است همانا واجب است که از پيوند استخوانهاهاى انگشتان قطع و کف دست را رها نمايند.
خليفه گفت : دليل اين حکم چيست ؟
امام جواد عليه السلام فرمود: اين سخن پيامبر صلى الله عليه و آله که فرمود: سجده بر هفت عضو هست ؟ صورت - دو دست - دو زانو - و دو پا، پس زمانيکه دستش از مچ دست بريده شود يا از آرنج براى اين دزد دستى نمى ماند که بر آن سجده نمايد و خداى متعال فرمود: و ان السماجد لله (21) مسجدها از آن خداست يعنى اين اعضاى هفتگانه سجده مسجد از آن خدايند و آنچه از آن خداست قطع نمى شود.
ابن ابى داود گويد: معتصم از اين حکم خوشش آمد و دستور داد که دست دزد از مفصل انگشتان دست قطع کنند نه کف دست .
ابن ابى داوود گويد: در آن لحظه من قيامتم برپا شد و آرزو مى کردم که اى کاش زنده نبودم .
- حال ببينيد سرانجام حسد اين عالم بى عمل دربارى را که با وجود يقين به صحت حکم امام براى آن که مبادا پذيرش و مقبوليت اين چراغ هدايت برخوردار از علم لدنى بازار وى را کساد کند به چه جنايتى هولناک دست مى زند و در لباس نصيحت و خيرخواهى خليفه جائر معتصم عباسى را به قتل امام جواد عليه السلام تحريک مى کند چه بدفرجامى که اين بدبخت براى خود تدارک ديد از شر حسد و شيطنت حسودان به خداوند پناه مى بريم .
ابن ابى داود گفت : بعد از سه روز به نزد معتصم رفتم بدو گفتم : همانا خيرخواهى اميرالمؤمنين بر من واجب است چيزى را مى گويم که مى دانم به سبب آن به آتش داخل مى شوم .
خليفه گفت : آن چيست ؟
گفتم : زمانيکه اميرالمؤمنين در مجلس خود فقيهان رعيتش و دانشمندان آنها را براى امرى که از امور دين واقع شده جمع مى کند و از آنان درباره حکم اين مسئله سؤ ال مى کند و آنان آنچه را که مى دانند مى گويند و در حاليکه در مجلس خليفه اهل بيت او، فرماندهان ، وزراء و کاتبان هستند مردم از بيرون در آن را مى شنوند سپس قول وفتواى همه آنها را کنار مى گذارد به خاطر قول مردى که قسمتى از اين امت به امامت او قائل هستند و ادعا مى کنند که او (امام جواد عليه السلام ) به مقام خلافت سزاوارتر از خليفه است و سپس به حکم ايشان که برخلاف حکم فقهاست دستور مى دهد؟! اين چه عواقبى مى تواند داشته باشد؟
ابن ابى داود گفت : رنگ خليفه تغيير کرد و بدانچه تذکر دادم متوجه شد و گفت : خداوند به سبب اين خيرخواهى به تو جزاى خير دهد.
وى گفت : در روز چهارم به فلانى از وزرايش دستور داد که امام جواد عليه السلام را به منزلش دعوت نمايد پس او دعوت کرد امام عليه السلام اجابت نفرمود و گفت : من در مجالس شما حضر نمى شوم .
آن وزير گفت : من شما را براى غذا دعوت مى کنم و دوست دارم که بر فرش ‍ خانه ام قدم گذاشته و به منزلم وارد شوى و من بواسطه آن تبرک جويم و فلانى از وزراى خليفه دوست دارد شما را ملاقات نمايد و با اصرار به امام عليه السلام قبولاند و ايشان را مسموم کرد.

ارشاد مفيد ص 316.