۱-سه روز در خانه‌هایتان می‌مانید و پس از آن عذاب الهی می‌آید، و این وعده‌ای راست است....

متوکل تصمیم گرفت روزی که سران کشورش برای تقدیم سلام می‌آیند دستور بدهد، امام هادی علیه السلام با پای پیاده نزد او بیاید. وزیر متوکل به او گفت:«این کار به ضرر تو تمام می شود و حرفهای بدی پشت سرت خواهند زد. این کار را نکن. و اگر حتما می‌خواهی تصمیمت را عملی کنی دستور بده همه فرماندهان و اشراف نیز پیاده بیایند که مردم گمان نکنند منظور تو تحقیر امام هادی است.» متوکل پذیرفت و نقشه اجرا شد.
فصل تابستان بود و امام علیه السلام وقتی به دالان ورودی قصر متوکل رسید عرق کرده بود.

یکی از نگهبانان متوکل می‌گوید:«امام را در دهلیز قصر نشاندم و صورت مبارکش را با حوله پاک کردم، و در ضمن به امام گفتم:«درباره پسر عمویتان، متوکل، فکر بد نکنید. منظورش فقط پیاده آمدن شما نبود، بلکه دیگران را هم مامور به انجام این کار بودند.»
امام هادی علیه السلام آیه 56 از سوره هود را خواند:«تمتعوا فی دارکم ثلاثه ایام ذالک و عد غیر مکذوب.» (خداوند از قول صالح پیامبر به قومش می‌فرماید: سه روز در خانه‌هایتان می‌مانید و پس از آن عذاب الهی می‌آید، و این وعده‌ای راست است.)

به خانه‌ام که برگشتم یکی از دوستانم که شیعه بود، نزد من آمد. به او گفتم:«ای رافضی بیا سخنی را که امروز از امامت شنیدم برایت بازگو کنم.» و ماجرا را گفتم.
به من گفت:«نصیحت مرا بپذیر. اگر امام هادی علیه السلام این را فرموده است، اموال و دارایی‌هایت را جمع کن که متوکل بعد از سه روز یا می‌میرد یا کشته می‌شود.»
من خشمناک شدم و او را ناسزا گفتم و از خود دور کردم، ولی وقتی تنها شدم فکر کردم دوراندیشی ضرر ندارد. اگر راست باشد ضرر نکرده‌ام. به دنبال این فکر به قصر متوکل رفتم و هر چه داشتم جمع کردم و به دست خویشان مورد اطمینانم به امانت سپردم، و تنها در خانه‌ام یک تکه حصیر باقی گذاشتم.
شب چهارم متوکل کشته شد و خودم و اموال و دارایی‌ام سالم ماند. به دنبال این موضوع، نزد امام هادی علیه السلام رفتم و از او خواستم برایم دعا کند. آن‌گاه ولایت راستین او را پذیرفتم و شیعه شدم.

منابع:
بحار الانوار، ج 50، ص 147، شماره 32.


۲-ماموریت شتر

محمد بن داود قمی و محمد طلهی نقل می‌کنند که:
خمس و نذر و هدایا و جواهراتی را که از قم و اطرافش جمع شده بود، برای امام هادی علیه السلام می‌بردیم که در راه، پیک امام به ما رسید و گفت امام می‌فرماید:«برگردید. الان وقت مناسبی نیست.»
ما برگشتیم و آنچه قرار بود بفرستیم در جایی پنهان ساختیم. پس از چند روز دستور امام به ما رسید که:«شتری را برای حمل اموال فرستاده‌ام. اموال را بر آن سوار کنید و شتر را رها کنید.»
ما هم این دستور امام هادی علیه السلام را انجام دادیم و شتر را با بارها رها کردیم.
سال بعد که نزد امام رفتیم امام فرمود:«به آنچه برای ما فرستادید، بنگرید.»
ما نگاه کردیم و دیدیم همه آنچه فرستاده بودیم به دست امام رسیده است.


منابع:
بحا
رالانوار، ج 50، ص 185، ح 62.


۳-زنده کردن الاغ مرده

امام هادی علیه السلام پس از انجام مراسم حج در راه بازگشت به مدینه، مردی خراسانی را دید که کنار الاغ مرده ای ایستاده بود و گریه می‌کرد و چنین می‌گفت:«بار و اثاثیه را با چه ببرم؟»
امام هادی نزدیک الاغ مرده شد و فرمود:«گاو بنی اسرائیل در پیشگاه خداوند، مقرب‌تر از من نیست -که قسمتی از آن گاو را به مرده ای زدند و مرده زنده شد.»
سپس با پای راست خود به الاغ مرده ضربه‌ای زد و فرمود:« قم باذن الله» (به اذن پروردگار برخیز)
پس از این جمله امام، الاغ مرده حرکتی کرد و سرپا ایستاد. مرد خراسانی بار و بنه اش را روی الاغ گذاشت و رفت. پس از آن، مردم به امام هادی علیه السلام اشاره می‌کردند و به هم می‌گفتند:«او همان کسی است که الاغ مرد خراسانی را زنده کرد.»

منابع:
بحارالانوار، ج 50، ص 185، ح 63.


۴-شفای بیماری برص به دست مبارک امام هادی علیه السلام

ابوهاشم جعفری می‌گوید:
مردی در شهر سامراء به بیماری پوستی بَرَص مبتلا شد، تا آنجا که زندگی بر او تلخ و ناگوار گشت. روزی یکی از دوستانش به نام ابوعلی فهری به او گفت:«اگر خدمت امام هادی علیه السلام بروی و از او بخواهی برایت دعا کند، انشاءالله بیماری‌ات خوب شود.»
این شخص بیمار روزی هنگام بازگشت امام هادی علیه السلام از خانه متوکل، در مسیر راه امام نشست و همین که چشمش به امام افتاد برخاست که نزدیکش شود و از او درخواست دعا کند، اما امام سه بار به او فرمود:«خداوند تو را عافیت عنایت فرماید.»
ابوعلی فهّری به مرد بیمار گفت:«امام برایت دعا کرده است پیش از آنکه از او بخواهی. برو که حتماً به‌زودی خوب می شوی.»
مرد بیمار به خانه اش برگشت، شب خوابید و صبح که از خواب برخاست هیچ نشانی از بیماری بر پوستش نبود.


۵-امام هادی علیه السلام دست خویش را به پشتی زد و به نقش شیر روی پشتی فرمود:«این مرد را بگیر.»

یکی از نگهبانان متوکل می گوید:
مرد شعبده بازی را از هند آورده بودند که کارهای خارق‌العاده انجام می داد. متوکل که دوست داشت امام هادی را خجالت زده کند، به شعبده باز گفت:«اگر علی بن محمد را سرافکنده کنی هزار دینار خالص به تو می‌دهم.»
شعبده باز گفت:«دستور بده نان های سبک و نازکی بپزند و در سفره بگذارند و مرا کنار او جای بده.»
سفره گسترده شد. شعبده‌باز کنار پشتی‌ای که عکس شیری بر آن نقش بسته بود نشست. هنگام غذا امام هادی علیه السلام دست برد که نانی بردارد اما با شعبده آن شخص، نان از زمین به هوا بلند شد. بار دیگر امام خواست نان دیگری بردارد که آن نان هم از سفره بلند شد و همه حضار در مجلس خندیدند.
در این هنگام امام هادی علیه السلام دست خویش را به پشتی زد و به نقش شیر روی پشتی فرمود:«این مرد را بگیر.» در همان لحظه نقش شیر به صورت شیر درنده ای زنده شد و بیرون پرید و آن مرد را بلعید، آن‌گاه باز سر جای خودش قرار گرفت و مثل سابق به صورت نقشی درآمد. همگان متحیر شدند. امام هادی علیه السلام برخاست تا از مجلس خارج شود. متوکل گفت:«درخواست می کنم بنشینید، و این مرد را دوباره برگردانید.»
امام فرمود:«سوگند به خدا دیگر او را نمی‌بینی، آیا می‌خواستی دشمنان خدا را بر اولیاء خدا مسلط می کنی؟»
و از مجلس متوکل خارج شد و از آن مرد شعبده باز دیگر اثری دیده نشد.


۶-زنی که می گفت : زینب دختر فاطمه زهرا سلام الله علیها است ...

در روزگار حکومت متوکل زنی ادعا کرد که زینب دختر فاطمه زهرا سلام الله علیها است متوکل به او گفت: تو زن جوانی هستی و از زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله سالیانی گذشته است.

آن زن گفت: رسول خدا دستش را بر بدن من کشیده است و از خداوند خواسته که هر چهل سال جوانی ام را به من برگرداند و من این مطلب را تا به حال برای مردم اظهار نکردم. متوکل سران ابی طالب و فرزندان عباس و قریش را خواست و مشورت کرد آنها گفتند در فلان تاریخ زینب دختر حضرت فاطمه علیه السلام وفات یافته است ولی آن زن می گفت دروغ است .

متوکل گفت: من از فرزندان
عباس نیستم اگر نتوانم حجت و دلیلی نقض سخن این زن بیاورم.

اطرافیان گفتند: امام هادی علیه السلام را بخواه امید است که پاسخی داشته باشد امام هادی علیه السلام به آن زن فرمود: گوشت بدن فرزندان فاطمه بر درندگان حرام است بنابراین اگر راست می گوئی داخل محوطه درندگان بشو.

آن زن گفت: دیگران که در این مجلس مدعی هستند از فرزندان امام حسن و امام حسین علیهما السلام هستند داخل شوند.

متوکل به حضرت هادی علیه السلام گفت: شما خودتان داخل شوید.

امام فرمود: مانعی ندارد، نردبانی آوردند و در محوطه ای که شش شیر بود امام داخل شد پس از ورود امام تمام شیرها خود را به امام نزدیک کردند و امام دست بر سر آنها می کشید

وزیر متوکل گفت: تا این خبر منتشر نشده حضرت را خارج کن.

متوکل گفت: ای ابوالحسن ما قصد سوئی نسبت به تو نداشتیم، فقط می خواستیم به گفته ات یقین پیدا کنیم، دوست دارم که بیرون بیایی امام هادی علیه السلام برخاست و به طرف نردبان حرکت کرد در حالی که همه شیرها خود را به لباس حضرت می مالیدند امام روی اولین پله نردبان که قرار گرفت متوجه شیرها شد و با دست اشاره کرد که بر گردند و شیر ها برگشتند، امام از محوطه شیران خارج شد و فرمود: هر کس می پندارد که از فرزندان فاطمه است در این مکان برود

متوکل به آن زن گفت: داخل محل شیران برو آن زن گفت: شما را به خدا دست نگه دارید من ادعای باطلی کردم من دختر فلانی هستم تنگ دستی و فشار مرا به این کار وادار کرد.

متوکل گفت: او را داخل محوطه شیران بیافکنند. در این هنگام مادر متوکل شفاعت کرد و او را نجات داد.

منابع:

بحار الانوار، ج 50، ص 149، شماره 35 از کتاب خرائج.


۷-معجزه امام هادی (ع)درموردزنده کردن مردگان...

ابراهیم بن بلطون ازپدرش نقل می کند:من یکی ازدربانان متوکل بودم روزی پنجاه غلام ازناحیه ی خزربه اوهدیه شد،اوبه من دستوردادتاآنهاراتحویل گرفته وباآنان به نیکویی رفتارکنم.

یکسال ازاین ماجراگذشت،روزی من دردربارمتوکل بودم،که ناگاه امام هادی(ع)واردشد،وقتی حضرت درجایگاه خودنشست،متوکل به من دستوردادتاغلامان راواردمجلس نمایم.

من دستوراورااجرانمودم،وقتی آنان واردشده وچشمشان به امام هادی (ع)افتاد،همگی به سجده افتادند.چون متوکل این صحنه رادیدباناراحتی خودراحرکت دادوپشت پرده پنهان شد،آنگاه امام هادی(ع)برخاست وازدربارخارج شد.

وقتی متوکل متوجه شدامام مجلس راترک فرمودازپشت پرده بیرون آمدوگفت:وای برتوای بلطون!این چه رفتاری بودکه غلامان انجام دادند؟

گفتم:سوگندبه خدا!من نمیدانم؟گفت:ازآنان بپرس.من ازغلامان پرسیدم:این چه کاری بودکه کردید؟

گفتند:این آقایی که دراینجاحضورداشت،هرسال نزدمامی آیدوده روزکنارمامی ماندودین رابرای ماعرضه می کند.اوجانشین پیامبرمسلمانان است.

وقتی متوکل ازاین جریان باخبرشد،دستوردادهمه غلامان راازدم تیغ گذرانده وبه قتل برسانم!!من نیزفرمان اورااطاعت کرده وهمه ی آنهاراکشتم!!

شامگاهان خدمت امام هادی(ع)شرفیاب شدم،دیدم خادمش کناردرب ایستاده ونگاه می کند،وقتی مراشناخت گفت:واردشو!من واردشدم،دیدم امام هادی(ع)نشسته،روبه من کردوفرمود:

ای بلطون!باآن غلامان چه کردند؟عرض کردم ای فرزندرسول خدا!سوگندبه خداهمه ی آنهاراکشتند.

حضرت فرمودهمه ی آنهاراکشتند؟عرض کردم آری سوگندبه خدا!

حضرت فرمودآیادوست داری آنهاراببینی؟

عرض کردم آری،ای فرزندرسول خدا!

امام هادی(ع)بادست مبارکش اشاره فرمودکه:پشت پرده واردشو!من

واردشدم،ناگاه دیدم همه ی آن غلامان نشسته اند،دربرابرآنان میوه هایی

است که مشغول خوردن آنهاهستند!

منبع:الثاقب فی مناقب(قطره ای ازفضائل اهل بیت جلد۲)