قصه سنگسارزنی بی گناه به دستورعثمان خلیفه سوم...
قصه سنگسارزنی بی گناه به دستورعثمان خلیفه سوم...
حافظين حديث از بعجه بن عبد الله جهنى نقل كرده اند كه گفت :
مردى از ما ازدواج كردبا زنى از جهنيه سپس آنزن چون شش ماه از زناشويئش گذشت زائيد.
شوهرش پيش عثمان(خلیفه سوم ) رفت و جريان را به اوگفت.
عثمان فرمان داد كه او را سنگسار كنند، اين خبر به على عليه السلام رسيد ایشان آمدند و فرمودند: چه ميكنى حدى و رجمى بر اين زن نيست! خداوند تعالى فرمايد:
و حمله و فصاله ثلاثون شهرا!
و فرمود: و الوالدات يرضعن اولادهن حولين كاملين!
پس شير دادن بيست و چهار ماه و حمل هم شش ماه میتواندباشد!
عثمان گفت: قسم بخدا كه من نفهميده بودم اين را !
سپس عثمان امر كرد آن زن را برگردانند ماموران ديدند كه آن بيچاره را سنگسار كرده اند!؟
و از سخنان آن زن بخواهرش اين بود كه گفته بود اى خواهر عزيز من غمگين مباش.
كه بخدا قسم هيچكس جز شوهرم بدن مرا نديده و دست بمن نزده است .
گويند: آن طفل بزرگ شد آنمرد اقرار كرد كه اين بچه و فرزند من است و شبيه ترين مردم هم باو بود!
راوی گويد: پس ديدم آنمرد را كه نسبت ناروا بزن خود داده بودم تمام اعضاء بدنش براثربیماری عجیب پاره پاره شد و بر خوابگاهش ميريخت.
آيا ننگ نيست كه مردمى جاى خالى پيامبر بزرگوار را اشغال كنند كه اين مقام آنهاست در قضاوت و داورى؟
مگر نه خداوند فرمايد:""و ما كنت لديهم اذا جمعوا امرهم و هم يمكرون"" نبودى پيش ايشان وقتيكه اجماع و اتفاق كردند كارشانرا و ايشان مكر و خدعه ميكردند" فذاقوا و بال امرهم و لهم عذاب اليم"" پس چشيدند پايان بد كارشان را و براى ايشانست عذاب دردناك.
زن ديگري كه شش ماه زائيد
عبد الرزاق و ابن المنذر از نافع بن جبير نقل كرده اند كه ابن عباس خبر داد باو گفت براى صاحب زنيكه پيش عمر آورده بودند و شش ماه زائيده بود و مردم آنرا انكار ميكردند" و ميگفتند اين نميشود"من گفتم به عمر ظلم نكن گفت: چه گونه است ؟
گفتم بخوان آيه " و حمله و فصاله ثلثون شهرا و الوالدان يرضعن اولادهن حولين كاملين "
حول چه اندازه است گفت يكسال. گفتم سال چند ماه است گفت دوازده ماه گفتم پس بيست و چهار ماه دو حول كامل است و خداوند تاخير مياندازد در حمل آنچه بخواهد و جلو مياندازد!
پس عمر راحت شد بگفته و قول من.
الدر المنثور سوره احقاف ج 6 ص 4. و ابن عبد البر در كتاب علم ص 150 بان اشاره نموده است.
الغدير جلد ۱۱
علامه شیخ عبدالحسین احمد
امينى نجفی (ره)
ترجمه محمد رازي/ص/19