آنهاکه امام زمان(ع)رادیدندقصه زیبای دیداردوسنّی باایشان....
من در دهی نزدیک حلّه که مردمش از برادران اهل تسنن هستند ، به دنیا آمدم . دوره نوجوانی را آنجا گذاراندم. دهِ ما بعد از صحرایی بی آب و علف قرار گرفته بود کار ما بچه ها این بود که پیشاپیش به استقبال کاروانیان برویم و با دادن مژده آبادی مژدگانی بگیریم .
یادم نیست آن
روز از چه کسی شنیدم که کاروانی بزرگ تا ظهر به دِه می رسد . بلافاصله سراغ
احمد رفتم بی آنکه دیگران را خبر کنم . احمد ذوق زده دست هایش را به هم زد
و گفت :
« عالی شد . اگر کاروان به این بزرگی باشد می توانیم چند سکه ای گیر بیاوریم . برویم بچه های دیگر رو هم خبر کنیم » .
گفتم:« ولشان کن . دنبال دردسر می گردی ؟ هم جمع کردنشان سخت است هم باید چند سکه ای را هم که
می گیریم قسمت کنیم »
مشکل
راضی اش کردم که از خیر بچه های دیگر بگذرد . تا ظهر وقت زیادی مانده بود
از دِه بیرون رفتیم ، و چون فکر کردیم زود به کاروان می رسیم ، نه آبی با
خود برداشتیم نه نانی .
ساعت ها راه رفتیم . چند تپه و بخشی از صحرا را
پشت سر گذاشتیم بی آنکه غبار کاروانیان را ببینیم . خورشید به وسط آسمان
رسیده بود و حرارت آن مغز سرمان را می سوزاند . احمد ایستاد و با گوشه چفیه
پیشانی اش را خشک کرد و گفت : « مطمئنی درست شنیده ای ؟ »
گفتم : «با گوش های خودم شنیدم »
با
آستین عرق پیشانی ام را پاک کردم و فکر کردم کاش چفیه ام را بر داشته بودم
. احمد دستش را سایه بان چشم کرد و گفت : « پس کو ؟ جز خاک چیزی می بینی ؟
»
به دورترین تپه اشاره کرد و گفتم : «تا آنجا برویم ، اگر خبری نبود ، بر می گردیم . »
زیرچشمی
نگاهش کردم . دست هایش را به کمر زد و اَخم کرد و گفت : «برگردیم ؟ به
همین راحتی ؟ این همه راه آمدیم که دست خالی برگردیم ؟ »
شانه هایم را
بالا انداختم و راه افتادم . چون می دانستم هرچه بیشتر بگوید ، عصبانی تر
میشود . غرغرکنان گفت : « نه آبی ! نه نانی ! بس که عجله کردی .»
تا به
بالای تپه برسیم هلاک شدیم . کمی از ظهر گذشته بود و اوج گرما بود . احمد
را میدیدم که چطور پاهایش را از خستگی و تشنگی روی زمین می کشد صورتش سوخته
بود و زبانش از دهانش بیرون مانده بود. خودم هم حال و روز بهتری نداشتم .
انگار تمام آب بدنم بخار شده بود . ماسه های داغ از لای بند کفش ها پاهایم
را می سوزاندند . سرم بی هیچ حفاظی در معرض تابش سوزان آفتاب بود چشمانم
سیاهی می رفت . به هر بدبختی بود به بالای تپه رسیدیم . تا چشم کار می کرد
بیابان بود و بس . نه غبار کاروانی نه آبادی ای و نه حتی تک درختی . احمد
آهی کشید و روی زمین نشست
کفش هایش را در آورد تا شن های داغ را از آن بتکاند
گفتم : « نشین که پوستت می سوزد »
گفت : « تو هم با این خبر گرفتنت ! »
گفتم : « تقصیر من چیست ؟ هرچه شنیدم گفتم . »
خودم هم از خستگی نشستم . داغی شن در تمام بدن و سرم پخش شد.
گفتم : « آخ سوختم »
گفت : « بسوز ! هرچه می کشم از بی فکری توست .»
مشتی شن به طرفم پراند .
گفتم : « چرا این طوری می کنی ؟ اصلا این تو بودی که گفتی از این طرف بیاییم . » و برای اینکه کارش را تلافی کنم .
گفتم : « حتماً بچه ها تا حالا کاروان را دیده اند و یک مژدگانی حسابی گرفته اند»
دندان قروچه ای کرد و گفت : « پررویی می کنی ؟ به حسابت می رسم .»
تا
بجنبم ، پرید روی سرم . احمد از من درشت تر و قلدرتر بود ، برای همین قبل
از آن که بر من مسلط شود ، زانویم را به سینه اش زدم و اورا به کناری پرت
کردم . احمد پیش از آن که پرت شود ، یقه ام را چسبید ، در نتیجه هر دو به
پایین تپه غلتیدیم . نمی دانم سرم به کجا خورد که احساس کردم همه چیز دور
سرم می چرخد و دیگر چیزی نمی فهمیدم .
به تکان های آرامی به هوش آمدم .
انگار سوار شتر راهواری بود که نرم نرم روی شن ها راه می رفت و این شتر و
این شتر ، عجب کجاوۀ نرمی داشت . کم کم حواسم سر جاش آمد .
کجاوۀ نرم ،
شانه احمد بود که مرا روی دوش می برد . چفیه اش را روی سر و گردنم پیچیده
بود . نفسش مقطع و مشت گردنش خیس عرق بود . آفتاب می تابید و ما در
بیابانی هموار پیش می رفتیم . شیطان وسوسه ام کرد که تکان نخورم تا بر ان
شانه های نرم و مهربان حمل شوم . فکر شن های داغ و سوزش پاها کافی بود که
به خواسته شیطان تن دهم . سایه مان مثل حیوانی عجیب اما با وفا همراهمان می
آمد . چشمم که به سایه احمد می افتاد ، دلم آتش گرفت.
دولا راه می رفت و پاهایش را بر زمین می کشید . عجب بی مروتی هستم من !
تکانی به خودم دادم . احمد فوراً مرا زمین گذاشت و به رویم خم شد . صورتش سوخته بود .
چشم هایش سرخ و لب هایش خشک و ترک خورده بود . به زحمت آب دهانش را فرو داد و گفت : « خوبی ؟ »
سر تکان دادم که خوبم . لبخند زد و گفت : « اذیت شدی ؟ »
حالش
طوری بود که دلم برایش سوخت . نمی دانم مرا چقدر راه بر دوش حمل کرده بود ،
اما مهم معرفتی بود که نشا داده بود . چفیه اش را از روی صورتم کنار زدم و
در آغوش گرفتمش و او را با مهر به خود فشردم و گفتم : « حلالم کن »
به پشت خوابیدم . زبانم مثل چوب شده بود .
گفت : «طاقت بیاور. »
مرگ
پیش رویم بود . گریۀ مادر و به سر زدن بابایم را پیش نظر مجسم کردم . یعنی
جنازه ام را پیدا می کنند ؟ ناگهان وحشتی عظیم مرا به لرز انداخت . نکند
جنازه ام پیدا نشود؟
گرگ ها ، اگر نیمه جان خوراک گرگ ها شویم ، زنده
زنده خورده می شویم . این فکر چنان وحشتناک بود که بی اختیار دست احمد را
گرفتم . از نگاهم به منظورم پی برد .
گفت : « نترس ، بالاخره به یه جایی می رسیم .»
گفتم : « کاش زودتر بمیریم . »
لب گزید . گریه اش گرفت . صورتش را میان دو دست گرفت و با صدایی بریده گفت : « بیا توسل کنیم . »
گفتم : « توسل ؟ بی فایده اس . کارمان تماس است .» و نالیدم و مشت بر سر زدم .
احمد گفت : « نا امید نباش . خدا ارحم الراحمین است . به داده بنده اش می رسد . »
احمد درست می گوید . به هر حال از هیچی که بهتر است گفتم : «ای خدا ... »
چشمانم را از بی حالی بستم و فکر کردم اگر صدای احمد به گوش خدا برسد و بخواهد او را نجات دهد ، من هم نجات پیدا می کنم
احمد گریان می گفت :
« خدایا ، خداوندا ، تو را به عزّت رسول الله قسم که ما را از این وضع نجات بده . »
با
چنان سوزی نام حضرت رسول (ص) را می برد که دلم به درد آمد و بغضم گرفت .
یعنی ممکن است این استغاثه که به عرش برسد و خدا فریاد رسمان شود ؟
بالاخره احمد هم از صدا افتاد نگاهم به آفتاب بود که مثل سراب می لرزید و نور کور کننده اش را بر ما می تاباند .
کاش
زودتر غروب کند تا لااقل در خنکای شب بمیریم این آخرین غروب زندگی ماست و
چه زندگی کوتاهی ! فقط سیزده سال . به نظر می رسد اگر مؤمن تر از این بودم ،
اگر منتظر سن تکلیف نمی شدم تا برای رفع تکلیف نماز بخوانم شاید خدا کمکم
می کرد . دلم از خودم و خانواده ام گرفت ، مخصوصاً از پدرم . با آنکه به
ظاهر سنی متعصبی بود اما در تعالیم دینی ام کوتاهی می کرد .
هر وقت می گفتم نمازم کامل نیست و فلان مسأله را نمی دانم،می گفت حالا بعد،وقت داری...
من که تا آن وقت به یاد خدا نبوده ام ، پس چه طور توقع داشته باشم که خدا به دادم برسد ؟
در دل گفتم : « یا الله العفو ، العفو ... »
ناگهان
بر تپه ای دوردست دو سیاهی دیدم . چشمانم را ریز کردم و دقیق شدم . نه ،
این سراب نیست . سیاهی ها به سمت ما می آمدند . چشمانم را بستم و سعی کردم
افکارم را متمرکز کنم . باز نگاه کردم ، نه سراب نیست . محو نشده اند ،
بلکه به وضوح دیده می شدند و هرچه پیشتر می آمدند ، بزرگ تر می شدند . باید
احمد را هم خبر کنم . اگر او هم آن ها را ببیند ، پس حتماً واقعی هستند و
نجات پیدا می کنیم . احمد را صدا کردم اما صدایم از شدت خشکی گلو در نیامد.
شاید
از حال رفته بود سعی کردم دستش را بگیرم که ناگهان از وحشت بر جا خشک شدم .
ماری بزرگ و سیاه آهسته از پای احمد بالا می آمد . تقلا کردم خود را پیش
بکشم اما نتوانستم . حتی نا نداشتم که رو به احمد بچرخم . نالیدم و دستم را
بر شن ها کوفتم . اما احمد حرکتی نکرد . مار تا روی سینه اش بالا آمد . به
زحمت دستم را پیش بردم و نوک انگشتانش را لمس کردم . تکانی خورد و چشمانش
را باز کرد . درست در این لحضه مار سرش را بالا آورد . آماده می شد که روی
صورت و گردن احمد بجهد و نیشش را فرو کند . احمد ناله ای کرد و وحشت زده و
مبهوت بی حرکت بر جای ماند .
لحظه ای دیگر کار تمام می شد . نفسم را حبس
کردم . ناگهان سایه ای روی سینۀ احمد افتاد . مار رو به سایه چرخید .
انگار کسی بر او ضربه زد که سرش را پس کشید و بعد آرام از روی سینۀ احمد
پایین خزید و دور شد.
نفس راحتی کشیدم . احمد چشمانش را بسته بود و دانه
های درشت عرق بر صورتش نشسته بود . انگشتانش را فشردم و تازه متوجه سایۀ
سوارانی شدم که بالای سر ما ایستاده بودند.
یکی از آن ها سپید پوش بود بر اسبی سفید و دیگری مردی چهارشانه و سبز پوش بود که
نیزه
ای در دست داشت و اسبش سرخ بود . از اسب پایین آمدند مرد سفید پوش در چند
قرمی ما فرشی پهن کرد و مرد دیگر سر عمامه اش را روی شانه انداخت و روبه
روی ما نشست . چشمانم سیاهی رفت . صورتم را روی بازویم فشردم تا کمی حالم
جا بیاید . زمزمۀ احمد را شنیدم که گفت : « نجات پیدا کردیم » .
به زحمت
سر بلند کردم . مرد سفید پوش مردی میانسال و لاغراندام بود با سر و ریش
خاکستری و ردایی ساده و سفید که پشت سر مرد جوان که به ما لبخند می زد ،
ایستاده بود . دندان های مرد جوان ، سفید و درخشان بودند . با صدایی پر
طنین گفت :
« عجب سر و صدایی راه انداخته بودید .
صحرا و آسمان از رسول الله گفتن شما به
لرزه در آمد. »
احمد گفت : « صدایمان خیلی هم بلند نبود . »
جوان گفت :
« هم بلند بود هم پرسوز »
مگر صدای ما چقدر بلند بوده که آن ها از فاصله های دور آن را شنیده اند ؟
جوان به احمد اشاره کرد و گفت :
« بیا پیش من احمد بن یاسر »
احمد با لکنت گفت : « بـــ...بله...چـ...چَشــم . » و زد توی سرش و آهسته گفت :
« این ملک الموت است که نام مرا می داند »
چشمانم از وحشت گرد شد . پرسیدم « چطور ؟ »
یادم افتاد که آن مار چگونه از برابر سوار گریخت . نالیدم :
« نرو! »
مرد گفت :
« نترس . از من به تو خیر می رسد نه شر . حالا بیا ! »
احمد نالید : « نمی توانم ، نا ندارم . »
نمی دانم از ضعف بود یا از ترس که آن طور بی جان افتاده بود و قدرت حرکت نداشت .
مرد گفت :
« می توانی . بیا ! تو دیگر برای خودت مردی شده ای . »
صدایش
چنان نوازشگر و آرامش بخش بود که اگر مرا صدا می کرد ، حتی اگر جانم را می
خواست ، تقدیمش می کردم . احمد سینه خیز خود را به سوی او کشاند . مرد
جوان دستی به سر احمد کشید و بعد بازو ها و کمرش را لمس کرد و گفت :
« بلند شو! . »
احمد
به آرامی بلند شد و روی زانو نشست . شانه هایش از خمیدگی درآمد و راست شد .
ترسم ریخت . این چه ملک الموتی است که جان نمی گیرد و جان می دهد ؟
درست وقتی از ذهنم گذشت « پس من چی » مرد رو به من چرخید و صدایم کرد :
« محمود ! »
وبا
دست اشاره کرد بیا . چهار دست و پا به سویش رفتم . دست سپیدش را پیش آورد .
چشمانم را بستم تا نوازش دست اورا بر سر و شانه ها و بازوهایم احساس کنم
که انگار موجی را بر تنم می دواند و مرا از نیرویی عجیب پر می کرد و چنان
بوی خوشی برخاست که دلم می خواست همان طور شب ها و روزها به همان حال بمانم
و نوازش آن دست و بوی خوش را احساس کنم . لالۀ گوشم را آرام گشید و گفت :
« حالا بلند شو !»
دو زانو نشستم و با چشمانی که به نیرویی عجیب روشن شده بود .
خیرۀ
صورتی شدم که پوستش گندمگون بود و روی گونه هاش به سرخی می زد .پیشانی اش
بلند ، موها و محاسنش سیاه بود ، آن قدر که سفیدی صورتش به چشم می آمد .
ابروانش پیوسته بود و چشمانش مشکی و چنان گیرا کهنه می توانستی در آن خیره
شوی نه از آن چشم برداری . روی گونه راستش خال سیاهی بود که به آن زیبایی
ندیده بودم . احمد هم خیرۀ او بود . حسابی شیفته و مفتون شده بود . مرد گفت
:
« محمود ! برو دوتا حنظل بیاور . »
«بخور »
همه می دانند که حنظل چقدر بد طعم و تلخ است مِن و مِنی کردم و گفتم : « آخر »
با تحکم گفت :
«بخور»
بی اختیار حنظل را به دهان بردم . احمد آب دهانش را فرو داد و خود را کمی عقب کشید . حنظل چنان شیرین و خنک بود که به عمرم چنان میوه ای نخورده بودم . در یک چشم برهم زدن نیمۀ دیگر را بلعیدم . احمد گفت : « چطور بود ؟ »
گفتم : « عالی » و رو به مرد ادامه دادم : « دست شما درد نکنه عالی بود. »
مرد حنظل دیگر را دیگر را هم نیمه کرد و به احمد داد . فکر کردم اگر من هم مثل احمد حنظل خرده باشم که پس حسابی آبرویمان رفته است .
مرد جوان گفت :
« سیر شدید ؟ »
احمد دهانش را با آستینش پاک کرد و گفت : « حسابی ! سیر و سیراب.ست شما درد نکنه »
مرد دست بر زانو گذاشت و بلند شد . برخاستنش مثل حرکت ابر نرم و مواج بود . گفت :
« میروم و فردا همین موقع بر می گردم »
و سوار بر اسب سرخش شد که تا به حال چنین اسبی ندیده بودیم . مرد دیگر جلو دوید و نیزه را به دست مرد جوان داد و خودش نیز سوار اسب سفید شد . دویدم و گوشۀ ردای جوان را گرفتم و نالیدم : « آقا شما را به هر کس دوست دارید ، مارا به خانه مان برسانید .»
احمد هم دوید کنارم و گفت : « فقط راه را نشانمان بدهید... پدر و مادرمان دق می کنند .»
مرد به سرم دستی کشید و گفت :
«به وقتش می روید »
وبا نیزه خطی به دور ما کشید . به اسبش مهمیز زد و راه افتاد . احمد دنبالش دوید و فریاد زد : « آقا ! مارا اینجا تنها نگذارید . حیوانات درنده تکه تکه مان می کنند .»
قلبم لرزید . گفتم : « این از تشنه مردن بدتر است . » و به دنبال مرد دویدم تا باز لباسش را چنگ بزنم و استغاثه کنم ، اما او خیره نگاهمان کرد ، نگاهی آمرانه که بر جا میخکوبمان کرد. گفت :
« تا وقتی که از خط بیرون نیایید در امانید ، حالا برگرد »
گفتم : « چشم ! »
ترسیده بودم . در دل گفتم چطور آدمی است که هم مهرش به دلم افتاده است هم ازش میترسم. در روی دورترین تپه محو شدند. احمد مات و مبهوت بر جای مانده بود . گفتم : «عجب مردی . چه ابهتی ! »
احمد آه کشید و وسط دایره نشست . نمی توانم از مسیری که آن ها رفته بودند ، چشم بردارم. از آن احساس ضعف و بی حالی خبری نبود حتی دیگر ترسی هم از بیابان و حیوانات نداشتم دلم ارام گرفته بود
گفتم : « قربانِ دستش ، حالمان جا آمد »
خم شدم و بر ان شیار ظریف دست کشیدم . از به یاد آوردن آن دستان قوی و آن چشم های گیرا قلبم پر از شادی شد . کنار احمد نشستم و دستم را دور شانه اش حلقه کردم . گفتم : «خوشحال نیستی ؟ »
گفت :
« شاید آن مرد ، آدمیزاد نباشد . مثلا ملائک باشد یا .... چه می دانم ؟ »
گفتم :
« بعید هم نیست ، با آن صورت مثل ماه ، آن
دستان قـوی و آن بـوی بسـیار خـوش ......
شـانه هایش را دیدی ؟ اگر شانۀ من و تو را
کنار هم بگذارند بـاز هـم از او بـاریک تر
هستیم ».خندیدم و گفتم : « با آن حـنظل
خوردنمان ! »
احمد هم خندید . سرحال آمده بود . گفت : « شایده فرستادۀ رسول الله بود ! »
گفتم : « چقدر خود را به خدا نزدیک احساس می کنم » . با شرمندگی از احمد پرسیدم :
« احمد تو نماز را کامل بلدی ؟ »
بر خلاف انتظارم تعجب نکرد . با محبت لبخند زد و گفت : « آب که نداریم ، باید تیمم کنیم»
تیمم کردیم و قامت بستیم . احمد بلند می خواند و من تکرار می کردم و اسم الله را آن طوری می گفتیم که باید . چون می دانستیم که خدا می شنود . خورشید در حال غروب بود . نورش دیگر آزار دهنده نبود .
تا شب یکسره ار آن جوان حرف زدیم ، از جوانی و زیبایی و مهربانی اش . وقتی حرفهایمان تمام می شد باز از نو شروع می کردیم .
اصلاً شب و بیابان و گرگ ها و حیوانات درنده را فراموش کرده بودیم . حتی در قید فردا و تشنگی ، گرسنگی و نگرانی خانواده هایمان نبودیم . آن شب با آن که ماه بدر نبود ، به راحتی می توانستیم همدیگر و دوروبرمان را ببینیم. روبه روی احمد نشسته بودم.دستانش رو دور زانو اش حلقه کرده بود و به آرامی تکان می خورد و حرف می زد که وقتی مرد را دیدم چه بگوییم ، چه کار کنیم و چه بپرسیم .
چشمم به پشت سر احمد افتاد و خشکم زد . به فاصله ای نچندان دور اشباح سیاهی حرکت می کردند . چشم هایشان می درخشید . از جا پریدم و گفتم :
« گرگ ! »
احمد هم بلند شد و کنارم ایستاد .
ترسان گفتم : « چی کار کنیم ؟ »
احمد گفت : « آرام باش »
نمی توانستم آرام بمانم . ازآن اطمینان و شجاعت خبری نبود . فقط می خواستم از آن دندان های سفید که به سرعت نزدیک می شدند فرار کنم.
فریاد زدم : « بدو احمد الان می رسند . »
و خواستم بدوم ، اما احمد بازویم را گرفت و مرا به زور نشاند و گفت : « از جایت تکان نخور . مگر یادت رفته آن مرد چه گفت ؟ »
دت و پا زنان داد زدم : « ولم کن . بگذار بروم . الان تکه وپارمان می کنند . »
احمد شانه هایم را به شدت تکان داد و گفت : « دیوانه ! کجا می خواهی بروی ؟ دور و برت را نگاه کن ! »
راست می گفت . گرگ ها جلو تر آمده ، محاصره مان کرده بودند و با چشم های براق و ترسناک خیره مان بودند. حتی صدای غرغر و خرناسشان را هم می شنیدیم .
لرزش شدیدی به جانم افتاد و بغضی که داشت خفه ام می کرد ، به هق هق گریه ای شدید مبدل شد . بازوی احمد را چسبیده بودم و فکر می کردم خوب است اوب خفه ام کنند تا زود بمیرم و هیچ نفهمم . احمد ساکت بود و فقط می لرزید . بالاخره جسورترین گرگ ها جلو دوید . صورتم را بر شانۀ احمد فشردم و فریاد زدم : « نه ... نه ... »
هر لحظه منتظر پنجه ها و دندان های تیزی بودم که بر گوشت تنم فرو روند ، اما خبری نشد . احمد نفس حبس شده اش را بیرون داد و با لکنت گفت : « نـ..نگاه...کن »
چیزی که دیدم باورنکردنی نبود . گرگ ها حمله می کردند اما پوزشان از شیار نگذشته ، انگار دستی نامرئی پسشان می زد .
احمد خوشحال و ناباور پشت سر هم می گفت : « حالا دیدی ! حالا دیدی ! »
نشست و مرا هم نشاند . حالم جا آمده بود . وقتی قیافۀ بور شدۀ گرگ ها را می دیدم که چطور با حسرت بوی گوشت ما را به مشام می کشند ، کیفمان بیشتر شد .
گفتم : « عجب ماجرایی ! در یک قدمی گرگ ها باشی و ... »
احمد گفت : « این هم معجزه ای دیگر . حالا شک ندارم که آن مرد از دنیایی دیگر است . »
فکری به نظرم رسید
گفتم : « نکند او روح یکی از پیامبران است که از بهشت برای نجات ما آمده ؟ »
احمد شانه بالا انداخت و گفت : « هر چه بیشتر در موردش فکر کنیم گیج تر می شویم . فردا ازش میپرسیم . »
به گرگ ها اشاره کرد و گفت : « نگاه کن ! نا امید شده اند . »
گرگ ها نا امیدانه پوزه بر خاک می مالیدند و می رفتند . به پشت دراز کشیدم . احمد نیز . آسمان ستاره باران بود
گفتم :
« وقتی فکر می کنم که خدا چقدر نزدیک
است و چطور همۀ اعـمـال ما را مـی بیند،
آرام می شوم. »
گفت : « اگر همیشه اینقدر نزدیک احساس شود ، هیچکس گناه نمی کند . »
شهابی فرو افتاد دلم گرفت .
گفتم : « می دانی احمد ، من تا به حال حتی نمی توانستم یک نماز کامل بخوانم . هیچ وقت آن طور که باید به یاد خدا نبوده ام اما او کمکم کرد .. او با فرستادن آن مرد کمکمان کرد.»
احمد گفت : « من هم اگر زور پدرم نبود نماز نمی خواندم . » و نیم خیز شد و ادامه داد :
« می آیی نماز بخوانیم ؟ »
هیچ پیشنهادی نمی توانست آنقدر خوشحالم کند . نماز خواندن زیر آن آسمان پر ستاره و با یاد خدایی که بسیار به ما نزدیک بود ، حال و هوای عجیبی داشت . بعد از نماز با خیالی آسوده از سرمای بیابان و حیوانات درنده خوابیدیم .
توی خواب احساس کردم کسی پایم را قلقلک می دهد .گفتم:« مادر،نکن هنوز خوابم می آید»
غلتیدم و مادر را دیدم تشت پر از آبی را در دست گرفته تا روی اجاق بگذارد . من کنار اجاق خوابیده بودم . مادر تشت را روی سینه ام گذاشت . تقلا کردم که خود را نجات بدهم ، ام نتوانستم . به التماس افتادم ، اما مادر تشت را فشار می داد.نفسم گرفت.صدایم در نمی آمد
ناگهان از خواب پریدم و صورت حمد را پیش رویم دیدم و خودش را که روی سینه ام افتاده بود . تا بخواهم اعتراض کنم احمد گفت :
« هیس ! آرام باش و تکان نخور . عقرب روی پایت است . »
گیج خواب بودم اما با شنیدن اسم عقرب به خود آمدم و نیم خیز شدم . یک پایم از شیار بیرون مانده بود و عقربی بزرگ و زرد روی پایم راه می رفت
احمد گفت : « تکان نخور . »
بلند شد و چفیه اش را لوله کرد و به عقرب زد . اما عقرب به بیرون شیار نیفتاد بلکه به چفیه چسبید . خودمان را کنار کشیدیم . عقرب حرکات عجیبی می کرد . به دور خود می چرخید . انگار درد می کشید . سرانجام خود را از شیار بیرون انداخت و دور شد
احمد گفت : « یادت باشد تا آمدن سرور نباید پایمان را از شیار بیرون بگذاریم . »
با تعجب پرسیدم : « سرور ؟ »
احمد خندید و گفت : « اسم برازنده ای نیست ؟ برای کسی که این طور ما را از سختی و بلا نجات داد ؟ »
خوشم آمد . چند بار نام سرور را تکرار کردم . واقعاً برزنده اش است . عجیب بود ، با آنکه می دانستیم حرارت آفتاب به شدت دیروز است ، اصلا احساس گرما و تشنگی نمی کردیم . حتی گرسنه مان هم نبود اما هرچه زمان می گذشت بی تابی مان بیشتر می شد که کی دوباره آن صورت و آن چشم ها را می بینیم . وقتی خورشید از وسط آسمان پایین آمد و رو به افق پیش رفت ، دلشورۀ عجیبی به من دست داد . نمی توانستم بنشینم یا مثل احمد بایستم و به افق خیره بشوم.
اگر سرور نیاید چه ؟
اگر فراموشمان کند ؟
یا نکند برای دوباره آمدنش باز باید استغاثه کنیم و دعا بخوانیم ؟ طاقت نیاوردم و گفتم : « اگر نیاید چه کار کنیم ؟ »
احمد متوجه منظورم نشد ، گفت : « تا زمانی که در این شیار باشیم در امن هستیم . بالاخره کسی از اینجا می گذرد . » و مغموم گفت : « اما خیلی بد می شود ، اگر دوباره نبینیمش .»
معترض گفتم : « منظور من همین است . حاضرم آن بوی خوش و آن صورت مهربان را یک بار دیگر ببینم و بمیرم . »
ناگهان غبار آمدنشان را از دور دیدیم . آنقدر نرم و سبک تاخت می کردند که به نظر می آمد هرگز به ما نمی رسند . احساس کردم قلبم از سینه ام بیرون می جهد . دست وپایم می لرزید و می دانستم احمد هم حال و روزی بهتر از من ندارد . در چنذ قدمی ما از اسب پیاده شدند . احمد جلو دوید و سلام کرد و من هم به خود آمدم و سلام کردم . مرد جوان انتهای دستار را از صورتش کنار زد . صورت چون ماهش پیدا شد . تبسمی کرد و جواب سلاممان را داد . جلوتر رفتم . احمد را دیدم که خم شد دستش را ببوسد اما سرور او را بلند کرد و دستی به سرش کشید . بی اختیار بو کشیدم و گفتم : « دلمان خیلی هوایتان را کرده بود . »
گفت :
« می دانم ... شما دلتنگ خدا بودید که سر
نماز چنان ذکر می گفتید.اجازه بدهید من هم
نمازم را بخوانم تا بعد ... »
مردِ دیگر جانماز را پهن کرده بود . پارچه ای از جنس مخمل و به رنگ سیز و چنان چشمگیر که به عمرمان ندیده بودیم و عجیب اینکه آن جانماز برای بیش از دو نفر جا داشت.
مرد سپید پوش اذان می گفت و حی علی خیر العمل را با چنان تحکمی ادا کرد که احساس کردیم ما را هم به خواندن نماز دعوت می کند . گفتم : « منظورش این است که ما هم با آنها نماز بخوانیم ؟ »
احمد گفت : « منظورش هرچه باشد ، من نمازم را با آن ها می خوانم . »
به دست هایشان اشاره کردم و گفتم :
« نگاه کن ! آن ها شیعه هستند . »
دست هایشان هنگام نماز مثل شیعیان از بغل آویخته بود . احمد پس از مکثی طولانی شانه بالا انداخت که اهمیتی ندارد و پشت سر سرور قامت بست.من هم قامت بستم .بوی خوش چنان پراکنده بود که بی اختیار چشمانم را بستم و به کلمۀ کلمۀ نماز فکر کردم.برای
اولین بار بدون کمترین مکث نمازم را کامل خواندم . آن نماز زیبا ترین و خالصانه ترین نمازی بود که در طول زندگی خوانده ام . حسرتش هنوز بر دلم است .
پس از نماز دو زانو در برابر سرور نشستیم . مرد دلنشین ترین تیسم ها را کرد و گفت :
« خوب ، مردان مؤمن ، شب را چطور گذراندید ؟ »
گفتم : « بسیار عالی . شیااری که کشیده اید معجزه است . »
احمد گفت : « خیلی راحت بودیم . حتی تشنه و گرسنه و گرما زده هم نشدیم . فقط خیلی دلتنگ شما بودیم . مطمئنم از احوال ما با خبر بودید . »
گفتم : « این معجزه های شما فقط از پیامبران بر می آید .. »
جوان پس از مکثی طولانی لبخند زد و گفت :
« شما که خوب می دانید پیامبری با رسالت
حضرت محمد مصطفی (ص) خاتمه یافت.
مردی که شما سرور لقبش داده اید ، پیامبر
نیست ، بلکه پیامبرزاده است . »
به پهلوی احمد زدم و گفتم : « دیدی ؟ می داند به او سرور لقب داده ایم . »
احمد پرسید : « نَسَبتان به کدام پیامبر می رسد ؟ »
لبخندی زد و گفت :
« به آقا و سرورمان محمد مصطفی که درود و
رحمت خدا بر اوست از ازل تا به ابد . »
پرسیدم : « پدرتان کیست ؟ »
گفت :
« حسن بن علی ! »
احمد با تعجب گفت : « امام شیعیان ! » و با دهانی باز به جوان خیره شد .
گفت : « اما شیعیان که می گویند پسر حسن بن علی از دیده ها غایب است ؟ »
جوان خدید و گفت :
« آیا این طور است ؟ آیا من از نظر شما غایبم یا به چشمتان می آیم ؟ »
اشک از چشمان احمد جاری شد و گفت : « پدرم اعتقاد شیعیان را به شما باور ندارد . » و محکم به زانوی خود زد و گریان گفت : « ای پدر ، کجایی که ببینی آن که به او بی اعتقادی پیش چشمان من است ؟ »
سرور دست روی شانۀ احمد گذاشت و با مهربانی گفت :
« اگر تو به آنچه می بینی شک نکنی ، پدرت
نیز به من ایمان خواهد آورد . »
احمد گریان گفت : « آقا چگونه شک کنم به آنچه می بینم ؟ اگر به آنچه خود هستم شک کنم، به آنچه شما هستید ، شک نمی کنم . »
من نیز گریان گفتم : « اگر احمد هم شک کند ، من شک نمی کنم . » و خم شدم و بر دستش بوسه زدم . دست به سرم کشید . در این نوازش مهری بود که من تا آن زمان بیهوده ، آن را در دستان پدر و مادر جستجو کرده بودم .
گفت :
« نمی خواهید حنظل بخورید ؟ »
احمد گفت : « هرچه از شما برسد ، نیکوست »
سرور دو حنظلی را که مردِ همراهش به او داده بود ، در دست چرخاند و نیمه کرد و به ما داد و گفت :
« اینک من می روم ، اما خیالتان آسوده باشد.
تا ساعتی دیگر از اینجا نجات خواهید
یافت . »
حنظل را به دهان گذاشتم . با آن که شیرین و خنک بود ، اما مزه نمی داد ، چون فکر جدایی از او تلخ تر از طعم حنظلِ شیرین بود . گریان گفتم : « باز هم شما را خواهیم دید ؟ »
احمد روی پای او افتاد و گفت : « نمی شود ما را هم با خودتان ببرید ؟ »
سرور موی او را نوازش کرد و گفت :
« هر وقت مرا از ته دل بخوانید ، می بینید .
شما از من خواهید بود ، احمد زودتر و
محمود دیرتر . »
نرم و سبک برخاست . مرد سپید پوش نیز .
نالیدم :
« آقا ! »
خواستم پارچه مخمل را چنگ بزنم . اما پارچه ای نبود و تا سر بلند کنم آن ها سوار بر اسب بودند . احمد مبهوت ایستاده بود . مرد به خداحافظی دست بلند کرد و حرکت کرد . به دنبالش دوبدم و فریاد زدم :
« ما را فراموش نکنید . »
نگاهشان کردم تا آخرین تپه محو شدند .
بخش سوم
...... ادامه داستان :
ما مرده هایی بودیم که زنده شدیم . این را پیرمرد خارکنی گفت که ما رو پیدا کرد . دست از کار کشید تا ما را به خانواده مان برساند تا به قول خودش با مژدگانی ای که می گیرد ، یک سور و سات حسابی راه بیندازد . نمی توانستم از آن جا دل بکنیم . وقتی احمد قسمتی از شیار را که پاک شده بود ، با دست عمیق کرد ، غم عالم به دلم ریخت . شاید این شیار خاصیتش را برای گمشدگان دشت حفظ کند . خم شدم و به رسم خداحافظی شیار را بوسیدم و دانبال خارکن راه افتادیم . حالا که پیدا شده بودیم ، جای آنکه خوشحال باشیم ، دلتنگ گم شده ای بودیم که بر آن تپه ای که از آن دور می شدیم ، محو شده بود .
بخش چهارم
مادر آب انار را به سوی پدر دراز کرد که مدام به پشت دستش می زد و نچ نچ می کرد و آه می کشید . مادر گفت : « بچه ام بس که آفتاب به مغزش خورده ، عقلش را از دست داده . »
بابا آب انار را گرفت و گفت : « بعید هم نیست . مگر سلیم نبود که در تیغ آفتاب عقلش را از دست داده و چه حرف ها که نمی زد . » و آب انار را دم دهانم گرفت و گفت : « بخور پسرم گرما زده شده ای و هذیان می گویی . »
حکیم از خواندن کتاب پوست بزرگش فارغ شد . کنج لب هایش را پایین کشیده بود و ابروانش را بالا برده بود
دست دراز کرد و پلک زیر چشم راستم را پایین کشید و گفت : « این حرف ها خاصیت سن است . قبل از بلوغ ، همه شان دچار توهم و خیالبافی می شوند . می خواهند خودنمایی کنند . خودشان را به بی عقلی
می زنند تا جلب ترحم کنند ...
گفتی در صحرا چه خوردید ؟
گفتم : « حنظل » و خواستم بگویم که از معجزۀ دست سرور چفدر شیرین و گوارا شده بود که حکیم مهلت نداد و گفت : « دیگر بدتر ، نشنیده اید زهر حنظل چطور عقل را زایل می کند ؟ »
مادر به سر زد و نالید : « نادر برایت بمیرد که گرسنگی و تشنگی کشیدی. »
گفتم : « اتفاقا برعکس ، خاصیت حنظلی که سرور به خودمان داد ، نه گرسنگی کشیده ایم و نه تشنگی. تازه خیلی هم ... »
پدر حرفم را برید و گفت : « نمی خواهم این مزخرفات را بشنوم . » و رو به حکیم ادامه داد : « رحم کنید . پسرم دارد از دست می رود »
حکیم کیسۀ کوچکی را از جیب درآورد و به پدر داد و گفت : « این دارو بد بوست و بد طعم ، اما خاصیتش حرف ندارد . هم زهر حنظل را می بُرد و هم دیوانگی را از سرش می پراند . »
خواستم اعتراض کنم که من دیوانه نیستم و هرچه دیدم و گفتم راست است ، اما ترسیدم برای پرحرفی ام دارویی دیگر اضافه کند.
با رفتن حکیم ، پدر بر خلاف تصورم با خشونتی عجیب که در چشمان و لحن صدایش موج مبی زد ، به رویم خم شد و گفت : « ترجیح می دادم بمیری تا آن که بگویند دیوانه شده ای . پس دست از این مسخره بازی ها بردار و دیگر مزخرف نگو . »
خواستم اعتراض کنم ، اما پدر دست دست بالا آورد و گفت : « حرف نزن . اگر هم بر فرض محال آن چه گفتی درست باشد ، نمی خواهم کلمه ای در موردش با کسی حرف بزنی . نمی خواهم فکر کنند که از مذهب خارج شده ای . خدا شاهد است اگر باز هم حرف آن سرور را بزنی ، در همان صحرا به چهار میخ میکشم تا در تیغ آفتاب بریان شوی . اگر یک بار دیگر با این اجمد سلام و علیک کنی،قلم پایت را می شکنم . فهمیدی!»
چنان فریادی توی صورتم کشید و نفسش چنان داغ و آتشین بود که بی اختیار سر به تسلیم تکان دادم و به مادر نگاه کردم بلکه میانجی شود اما اخم و خشونت چشم های او دست کمی از چشم های پدر نداشت .
مگر می توانستم احمد را نبینم و از حال و روزش با خبر نشوم !؟ بخصوص پچ پچ همسایه ها کلافه ام میکرد. که احمد و محمود مجنون شده اند و احمد کارش زار است . آنقدر گفتند که خودم هم به شک افتادم . نکند واقعاً دچار توهم شده ام و آن هم تأثیر آفتاب است ؟
کلید راز پیش احمد بود و من از یک روز غیبت پدرم استفاده کردم و به دیدار احمد رفتم
بر خلاف تصورم احمد نه غمگین بود و نه رنجور . هیچ وقت او را این طور سرحال ندیده بودم . با اشتیاقی صد چندان مرا در آغوش گرفت و بوسید و گفت : « خیلی اذیتت کرده اند ؟ »
گفتم : « بلایی به سرم آورده اند که سر گرگ بیابان نمی آوردد . جرأت ندارم از خانه بیرون بیایم.تا می آیم آنقدر مجنون مجنون می شنوم که ترجیح می دهم زود به خانه برگردم . از آن طرف پدرم مجبورم کرده یک کلمه از انچه اتفاق افتاده ، با کسی صحبت نکنم و به خصوص دیگر تورا نبینم . راستش خودم هم به شک افتاده ام احمد ! نکند هرچه دیده ایم خیالات بوده ؟ آفتاب کم به مغزمان نخورد ... »
احمد بازویم را گرفت و گفت : « اینجا نمی شود صحبت کرد ، بیا برویم به طرف نخلستان ... »
به سوی نخلستان را افتادیم . خوشه های خرما در رنگ های نارنجی و سرخ و سیاه از نخل ها آویزان بودند
روی پشته ای نشستیم و به درختی تکیه دادیم . احمد ساکت بود . نمی دانم به چه فکر می کرد اما تبسمی بر لب داشت .
پرسیدم : « حکیم به سراغ تو هم آمد ؟ »
سر تکان داد . خندید و گفت : « عجب حکیمی ! به زور آمده بود جوشانده به خوردم بدهد . می گفت اگر تو محمود بوده ای و حنظل خورده ای تا مجنون نشده ای باید درمانت کنم . اما پدرم جوابش کرد . گفت : « نمی دانم پسرم چه دیده و چه شنیده ، اما مطمئنم هیچ وقت حالش به این خوبی و خوشی نبوده است . »
گفتم : « مگر تو ماجرا را برایش نگفته ای ؟»
جواب داد : « مگر می شود نگویم ؟ البته پدرش سفارش کرد آن را برای دیگران سفارش نکنم . می گوید خطرناک است و کار دستم می دهد . اما نمی دانی خودش چه حالی شد . فوری کتاب هایش را آورد و تا شب به آن ها ور رفت . آخر سر با ذوق و شوق گفت که هویت سرور را پیدا نکرده است . »
سرم داغ شد . به زحمت آب دهنم را فرو دادم و گفتم : « مرا بگو آمده بودم مطمئن شوم آن چه دیده ایم خیالات بوده ، آن وقت تو مژده سرور را می دهی؟ »
خوشۀ کوچک خرمایی جلوی پایمان به زمین افتاد . احمد در حالی که خم می شد آن را بردارد گفت : « پس معلوم است خیلی اذیتت کرده اند وگرنه آن ماجرا طوری نبود که به این زودی در آن شک کنی یا فراموشش کنی . بیاد بیاور صورت زیبای سرور و بوی خوشش را . راستی می توانی آن بوی خوش را به این زودی فراموش کنی . »
خرمایی را که به سویم دراز شده بود گرفتم و به دهان گذاشتم . شیرین بود و مرا یاد حنظلی انداخت که در آن بیابان مرا سیر و سیراب کرد و انگار مشام من از آن بوی خوش پر شد که اشکم درآمد . گفتم : « مگر می توانم فراموشش کنم ؟ بگو که پدرت چه چیزی دربارۀ او پیدا کرده ؟ »
احمد خوشۀ خرما را کف دستم گذاشت . صورتش یرافروخته بود و چشمانش می درخشید . با هیجان گفت : « پدرم همان را گفت که سرور گفته بود . که نشانه هایش به امام غایب شیعیان فرزند ابی الحسن عسگری می ماند . چندین نام دارد محمد ، عبدالله و مهدی . یادت می آید که گفت فرزند حسن بن علی است ؟ معجزاتش را به یاد آور . پدرم گفت او نه اسیر مکان است نه اسیر زمان ، آن طور ک ماییم . »
گفتم : « اما ، ما که شیعه نیستیم . پس چرا به دادمان رسید ؟ »
با اشتیاق زیاد از جا پرید . دست هایش را ه هم زد و گفت : « پدرم می گوید او ولی ِ خدا بر زمین است که به داد هر نیازمندی از هر دین و ایمانی می رسد . نمی دانی چه حال و روزی دارم . از شوق و دلتنگی پرپر می زنم . دلم می خواهد از اینجا بروم . خودم را گم کنم و صدایش بزنم و آنقدر گریه کنم ، آن قدر استغاثه کنم که به کمکم بیاید و آن وقت دیگر دست از دامنش بر ندارم . شده پشت سرش تا آن سر دنیا می روم و دیگر هرگز یک لحظه هم از او جدا نمی شوم . مثل همان مرد سپید پوش ، دیدی با چه شیفتگی به امام نگاه می کرد . همین روزها راه می افتم و می روم . پدرم هم به وجود سرور ایمان آورده . می گوید می دانم که بالاخره تاب نمی آوری و به دنبال او می روی . »
شوقش بیشتر در دل من ترس می انداخت تا علاقه و همدلی ام را بر انگیزد . گفتم : « واقعا می خوای بروی ؟ خانواده ات چه می شود.اگر گم و گور شوی و بلایی به سرت بیاید و سرور هم به کمکت نیاید چه؟ چه کار می کنی ؟ »
به یاد پدرم و خشونت نگاهش افتادم . احمد با لبخندی عجیب به من خیره شد . در نگاهش ترحم بود و بس . جلو آمد و دست روی شانه ام گذاشت و گفت : « باز هم حرف سرور درست درآمد . احمد زودتر و مجحمود دیرتر . نه محمود جان ، من شک ندارم و مطمئنم اگر او را از ته دل بخوانم ، اجابت می کند . »
و ناگهان من را در آغوش گرفت و به سینه فشرد و گفت : « دلم برایت تنگ می شود . تو تنها کسی در این دنیا هستی که من رازی مشترک با او دارم ، برای همین برایم ار همه عزیزتری ، خدا حفظت کند . »
دلم می خواست با او بروم و مثل او امام را صدا بزنم ، اما بوی دهان پدر ، بوی بد دهان پدر که مرا از گفتن آنچه دیده بودم،باز می داشت ، باعث شد که از رفتن با احمد منصرف شوم.از فکر اینکه احمد می رود و ممکن است دیگر او را نبینم ، دلم به درد آمد . نمی دانم چرا مطمئن بودم احمد که برود ، یقین من از دیدن سرور به خیال بدل می شود ، همان چیزی که پدر و مادر به آن نسبت می دادند.
بخش پنجم
محمود سکوت کرد و از پنجره به بیرون خیره شد . پسرش با سینی هندوانه وارد شد . بوی هندوانه سرحالم کرد . چقدر به جا بود . همان طور که قاچی هندوانه یه دهان می گذاشتم گفتم : « آن حنظل هایی که خوردید به خنکی و شیرینی این هندوانه ها بود ؟ »
محمود فارسی گفت : « بسی شیرین تر و گواراتر از هر میوه ای که در دنیا پیدا می شود .»
پرسیدم : « به من گفتند شما شیعۀ حضرت علی (ع) هستید . چطور شد که بعد ها به شیعیان پیوستید ؟ »
مسلم قاچی هندوانه به دهان گذاشت و گفت : « هنوز بیۀ ماجرا مانده است . حیف که مجبورم بروم اما باید قول بگیریم که باز هم ماجرا را برایم تعریف کنید . »
<;font size="3">محمود گفت : « خدا می داند چندبار این قضیه را شنیده ای و باز هم مثل روز اول اشک می ریزی و اشتیاق نشان می دهی . »
مسلم دست به زانو زد و برخاست و گفت : « هزار بار هم که بشنوم کم است . پس هوای کاتب ما را داشته باش و به فکر جمعی باش که از برکت این ماجری تو اثر می گیرند . »
بلند شدم و با مسلم روبوسی و خداحافظی کردم . محمود تا دم در او را بدرقه کرد و وقتی از در وارد شد ، از از هیبت و روشنایی صورتش دلم لرزید . اگر مرید امام چنین باشد پس خودش چگونه مردی است ! پسر با نشستن محمود بلند شد برود اما پدرش او را صدا زد و گفت :
« مهدی جان بیا ! »
مهدی ایستاد . به پدر لبخند شیرینی زد . جلو آمد و به اشارۀ او سرش را روی زانوی پدر گذاشت . محمود رو به من گفت : « خسته تان کردم . می خواهید بقیه ماجرا را روز دیگر بگویم ؟ »
دو زانو نشستم و گفتم : « ابداً ! اگر می دانستید چقدر مشتاقم ، یک لحظه هم مکث نمی کردید . مگر اینکه خودتان خسته شده باشید . »
سرش را تکان داد و در حالی که موی مهدی را نوازش می کرد گفت : « فقط وقتی یادم می افتد که چه سال هایی را در گمراهی گذرانده ام ، غبطه می خورم ... هرچند غبطه خوردن سودی نداره ... »
بخش (6)
از سرمایه ای که پدرم داده بود و پولی که خودم جمع کرده بودم ، حیواناتی خریده و آن را به مسافرین و زواری که از حلّه به کاظمین و سامرا می رفتند ، کرایه می دادم و خود هم ناچار همراهشان می رفتم .
بعضی از مسافرین به خصوص تجار و آن ها که دستشان به دهنشان می رسید ، فکر می کردند که مرا هم همراه حیواناتم اجاره کرده اند . امر و نهی می کردند و از پول کرایه کم می گذاشتند و خلاصه حسابی حرصم می دادند .
یادم است یه روز از کاظمین برگشته بودم . مسافرانم تجاری بودند که از کاظمین مال التجاره به حلّه می آوردند . چز اینکه مثل نوکر با من رفتار می کردند ، بیش از اندازه بار حیواناتم کرده بودند ، طوری که آن ها را از نفس انداختند . دست آخر هم ار آنچه طی کرده بودیم ، کمتر پرداختند و این باعث دعوا شد ، اما هرچه جوش زدم و داد و فریاد راه انداختم فایده نکرد . رئیس کاروان گفت : « همین است که هست . یک دینار هم بیشتر نمی دهیم . »
من هم وقتی دیدم در افتادن با آن ها بی فایده است ، از خستگی روی سکو نشستم . دهانم از خشم کف کرده بود و بدتر از آن ، جانم آتش گرفته بود . شترهایم نالان و خسته روی زمین ولو شده بودند و اسب هایم از نفس افتاده بودند . دستار از سر باز کردم و عرق سر و صورتم را خشک کردم . چشمم به لباس سفیدی افتاد که کنارم آرام موج می خورد . سر بلند کردم ، مردی بود لاغر اندام و بلند قامت با موها و ریش قهوه ای و تبسمی بر لب که مرا تا حدودی آرام کرد .
گفت : « شما محمود فارسی هستید ؟ شنیده ام حیوان کرایه می دهید . »
گفتم : « من محمود فارسی هستم ، اما حیوان کرایه نمی دهم . مسافرین قبلی چنان بلایی به سرم آورده اند که دیگر قید این کار رو زده ام . بروید سراغ کسی دیگر . »
با مهربانی گفت : « آخر همه که محمود فارسی نمی شوند که در کمترین زمان مارا به سمرا برسانند . »
داغ دلم تازه شد . گفتم : « بله دیگه ، ما این طور رسیدگی می کنیم ، آنوقت زوار حق ما رو می خورند . »
خندید . دندانهایش مثل مروارید سفید بود . گفت : « که آدم با آدم فرق می کند. ما چند نفر زوار شیعه هستیم که می خواهیم زودتر برویم . پول کرایه ات را هم پیش می دهیم ، به هر قیمتی که خودت تعیین کنی . حالا برادری کن و جواب رد نده . »
صدایش چنان دلنشین بود که خلق تنگم ر باز کرد . گفتم : « فعلا که حیواناتم خسته اند . فردا آن ها را به کنار چشمه می برم . بایید آن جا تا جواب بدهم که می آیم را نه . »
گفت : « خدا خیرت بدهد .» و راه افتاد . باد در عبایش افتاده بود و موج بر میداشت .
سخت ترین کارها بردن حیوانات به کنار چشمه و قشو کردن آن ها ست .
مشکل به درون آب میروند و وقتی رفتند ، دیگر از آب دل نمی کنند . بخصوص شتر نر و چموشی داشتم که تا چشمش به آب می افتاد ، شروع می کرد به لگد پرانی و گاز گرفتن گرفتار آن شتر بودم . هر کاری می کردم به درون آب نمی رفت . دفعۀ قبل هم نتوانستم او را توی آب بفرستم . تمام تنش پر از کنه وجانور شده بود . با چوپ می زدمش . خرناس می کشید و دندان هایش را نشان می داد . نوازشش می کردم ، خیره سری می کرد و لگد می پراند . آن قدر ذله ام کرد که شروع به فریاد زدن و ناسزا گفتن . صدایی گفت : « چرا به حیوان خدا ناسزا می گویی ؟ »
همان مرد دیروز بود با مردی دیگر که کوتاه تر بود و عمامه ای سبز بر سر داشت . گفتم : « از دست این حیوان کلافه شده ام . هر کاری می کنم به درون آب نمی رود . می ترسم جانورهای تنش به حیوانات دیگر سرایت کند . »
مرد در حالی که آستین هایش را بالا می زد ، گفت : « حق داری . هم خودت خسته ای هم این زبان بسته ها . دست تنها سخت است . ما کمکت می کنیم . »
گفتم : « نه لازم نیست . شما چرا زحمت بکشید برادر ؟ اسمتان را هم نمی دانم . »
گفت : « من جعفر بن خالد هستم ، این هم برادرم محمد بن یاسر است . زحمتی هم نیست . ما اگر به داد برادر مسلمانمان نرسیم پس مسلمانی به چه درد می خورد ؟ ( همین جمله سبز رنگ در قرآن آمده است )
جلو آمد و با یک حرکت ، دهنۀ شترم را گرفت . حیوان سرعقب کشید و لجاجت کرد . اما جعفر شروع کرد با حیوان صحبت کردن ، طوری که انگار با آدم حرف می زند . به همین شیوه او را آرام آرام به طرف آب برد . برادرش محمد هم وارد شد و شروع کرد بر تن حیواناتم دست کشیدن و قشو کردن . درست انگار حیوان خودش را تمیز می کند . شتر نر باز هم سرش را پس می کشید ، اما آن مقاومت سابق را نداشت . جعفر ناچار شد تا کمر توی آب برود . شتر همراش رفت . و شروع کرد به ذوق کردن و پوزه و سر و گردنش را در آب فرو بردن . خندیدم و گفتم : « مثل اینکه جعفر آقا این حیوان قسمت خودتان است و عوض تشکر خودش شما را تا سامرا می برد . »
محمد گفت : « پس الحمدالله موافقت کردید ؟ »
گفتم : « تا حالا در خدمت ارباب ها بودم . حالا خدمت برادر هایم را می کنم . »
قرار گذاشتیم دو روز بعد حرکت کنیم . هرچه کردم که مثل سایرین نیمی از کرایه را پیش بگیرم و نیم دیگر را بعد از رسیدن به مقصد ، زیر بار نرفتند و کرایه ام را پیشاپیش پرداختند . از خوشی سر از پا نمی شناختم . دلیلش را هم نمی دانستم.البته به خاطر خوش حسابی و خوش خلقی شان نبود.به نظرم مؤمن واقعی می آمدند. و من سال ها بود با چنین مردانی نشست و برخاست نکرده بودم . دین و ایمان من فقط در نماز خواندن و روزه گرفتن حلاصه می شد ، آن هم فقط از ترس قیامت و آتش جهنم .
چهارده نفر بودند و من جلو دارشان بودم . هروقت بر می گشتم و به صورت یکی از آنها نگاه می کردم چنان تبسم مخلصانه و مهربانی می کرد که شرمنده می شدم .
جفر سوار همان شتر نر بد قلق بود که حالا با آرامش پیش می رفت . ظهر به واحه ای رسیدیم و توقف کردیم تا نماز بخوانیم و لقمه نانی بخوریم.تا به خود بجنبم آن ها شتر ها را نشانده بودند و این وظیفه من بود نه آنها.
نمازشان را به جماعت خواندند و من به فُرادا . طبق عادت گوشه ای نشستم و بقچۀ نان و خرمایم را باز کردم. اولین لقمه را به دهان گذاشتم ، چشمم به آن ها افتاد که دور سفره شان نشسته اند و بی آنکه دست به غذا ببرند خیرۀ من اند .
گفتم : « بفرمایید . غذایتان را بخورید . »
مسن ترین آن ها نامش سیاح بود ، گفت : « چه معنی دارد آن جا تنها نشسته ای و غذا می خوری ؟ خدا گواه است اگر نیایی کنار سفرۀ ما بنشینی ، دست به غذا نمی بریم . »
محمد سرک کشید و گفت : « ببینم چه می خوری ؟ نکند غذایت از خوراک ما رنگین تر است ؟ »
خجالت کشیدم . سفرۀ نان و خرمایم را برداشتم و کنار آن ها نشستم . خوراکشان مثل من نان و خرما بود ، منتها خرمای آن ها رطب بود و خرمای من خارک . به یاد ندارم در هیچ سفره ای غذا آنقدر به من مزه داده باشد . حرف ها و شوخی های شیرینی می کردند و با من درست مثل یکی از خودشان رفتار می کردند . بعد از غذا نوشیدنی گوارایی به نام چای گرداندند که خستگی را از تنم به در کرد . دوباره راه افتادیم ، اما من دلم می خواست این سفر هیچ وقت تمام نشود و من از دیدن آن صورت های بشاش و مهربان محروم نشوم .
چند روزیکه گذشت ، انس و الفت عجیبی به آن ها پیدا کردم . بخصوص نماز خواندن و دعاهای شبانه شان بسیار دلنشین بود . برایم خیلی سخت بود که نتوانستم در عبادت هم مثل غذا خوردن و خوابیدن با آن ها شریک شوم . آخرین شبی که با هم بودیم ، خواب به چشمانم نمی آمد . دلم گرفته بود و خیرۀ آسمان پر ستاره بودم . چه بسیار شب ها مه به تنهایی گوشه ای می خوابیدم و به آسمان پر ستاره خیره می شدم . اما آن شب کسانی که کنار من خوابیده بودند ، تنهایی مرا پر کرده بودند . نسبت به هیچ کس در طول زندگی چنین محبت و کششی احساس نکرده بودم .
مطمئن بودم ایمان و خلوص این چهارده مرد شیعه است که مرا چنین تحت تأثیر قرار داده است . آن ها کجا و من کجا ؟
من با افراد زیادی از هر دین و مذهبی همراه شده بودم . حتی کسانی که سنی و از مذهب خودم بودند ، با من چنین رفتار نکرده بودند . ناگهان شهابی از آسمان گذشت .
آسمان پر ستاره و آن شهاب و التهاب درونی مرا یاد خاطره ای دور انداخت ، خاطره ای که هر چه فکر کردم، به یادم نیامد . به مغزم فشار آوردم ، آنقدر که چشمانم سنگین شد و به خواب رفتم :
در بهشت بودم . کنار درختان بزرگی به رنگ های مختلف و میوه های گوناگون . عجیب اینکه ریشۀ درختان در هوا بود و شاخه شان در دسترس ، به صورتی که می توانستم به راحتی از هر میوه ای بچشیم و بخوریم . چهار نهر از اطرافم می گذشت ، در یکی شربت بود و در دیگری شیر و در دوتای دیگر عسل و آب جاری بود .
کافی بود خم شوی و از هر کدام که می خواهی بنوشی . مردان و زنان خوش صورت از آن میوه ها می خوردند و از نوشیدنی ها می نوشیدند . دست دراز کردم تا من م میوه ای بچشم ، اما ناگهان میوه ها از دسترس من دور شدند . خواستم آب و شربت و عسل و شیر بنوشم ، اما تا خم شدم ، جوی ها چنان عمق یافتند که از دسترس من دور شدند .
از آن جماعت پرسیدم : « چرا شما به راحتی می خورید و می آشامید اما من نتوانستم ؟ »
گفتند : « زیرا تو هنوز پیش ما نیامده ای ؟ »
ناگهان عده ای سپید پوش را دیدم که پیش می آیند
و زمزمه هایی را شنیدم که می گفتند : « بانوی ما دخت پیامبر فاطمۀ زهرا (س) است که می آید . »
ملائکه بسیاری اطراف دخت پیامبر بودند و هر لحظه به تعدادشان افزون می شد .وقتی دخت پیامبر نزدیک شدند ، کنارشان جوانی بلند قامت و چهارشانه را دیدم که صورتش به نظرم آشنا می آمد . مرا که دید تبسمی دلنشین کرد . چشمم به خال گونه اش افتاد ، ناگهان به یاد آن صحرا و تشنگی و سرور افتادم . در خواب به خود لرزیدم . زمزمۀ مردم را شنیدم
که می گفتند : « او، محمد بن حسن ، قائم منتظر است . »
مردم برخاستند و سلام کردند بر حضرت فاطمه (س) . من هم ایستادم
و گفتم : « السلام علیک یا بنت رسول الله »
گفتند : « و علیک السلام ای محمود ! تو همان کسی نیستی که این فرزندم تورا از عطش نجات داد ؟ »
گفتم : « بله ، او سرور و ناجی من است . »
گفتند : « نمی خواهی تحت ولایت او درآیی ؟ »
گفتم : « این آرزوی من است ؟ »
حضرت تبسمی کردند و گفتند : « بشارت بر تو باد که رستگار شدی . »
نگاه سرور مرا به یاد عمری انداخت که بی یاد او گذشته بود . پشیمان جلو دویدم و خواستم دست اورا بگیرم و طلب بخشش کنم که بیدار شدم .
جعفر آرام شانه هایم را می مالید و صدایم می کرد . هوشیار که شدم گفتم : « خواب امامتان را دیدم و خواب دخت پیامبر را . »
جعفر گفت : آرام باش و همه چیز را تعریف کن . »
آب به خوردم دادند . حالم که جا آمد ، ماجرا را از اول ، از آن صحرای برهوت و معجزۀ سرور تعریف کردم تا به این خواب رسیدم . سیاح مرا در آغوش کشید و گفت : « الحق که بوی بهشت می دهی . فردا باید با ما به مرقد امام موسی بن جعفر بیایی و شیخ ما را ببینی . از همان ساعت که دیدمت ، با تو احساس دوستی مردم و حالا دلیلش را می دانم که چرا . »
به گریه افتادم . دست هایش را گرفتم و برچشمانم گذاشتم . خواستم پاهایش را ببوسم که نگذاشت . در آغوشم گرفت و هر دو گریه کردیم .
فردا به مرقد امام موسی بن جعفر (ع) رفتیم . یکره خدا رو شکر می کردم که مرا هدایت کرده است . خدّام مرقد به استقبال ما آمدند و گفتند شیخ از صبح بی تاب است و می گوید مردی محمود نام در راه است . می اید تا به دوستداران امام عصر ملحق شود ، و به ما حکم کرده که اورا تکریم و احترام بسیار کنیم و به نزد شیخ ببریم . همراهانم به شنیدن این سخن به سر زدند و گریستند . به خود نبودم . جعفر بازویم را گرفت و
گفت : « بیا برادر ! خوشا به حالت که خدا و ائمه این طور هوایت را دارند . شفاعت ما را هم بکن . »
نشستم . قدرت حرکت نداشتم . شنیدم که شیخ می آید .
و بلندم کرد و چنان دوستانه و مشفقانه مرا در آغوش گرفت که انگار سالهاست می شناسدم . آنقدر به نظرم آشنا می آمد که نمی توانستم چشم ازش بردارم .
آن چشم ها و ابروهای به هم پیوسته و آن لب های کشیده و همیشه متبسم . مرا یاد کسی می انداخت که ... اما کی؟ این چهره آشناتر از آن است که ....
گفتم : « ای شیخ ، خوابی دیده ام و ماجرایی دارم که ... »
حرفم را برید و گفت : « می دانم . هم خوابت را می دانم ، هم اسم و رسمت را و هم ماجرایی را که بر تو رفته . دیشب بانوی ذو عالم حضرت فاطمه (س) به خواب من هم آمدند و گفتند که رفیق و یار بیابان و عطشت خواهد آمد تا آن طور که فرزندم وعده داده بود ، او جزء یاران ما درآید . حالا مرا شناختی ؟ »
دلم می خواست از شوق فریاد بکشم . صورتش را در حلقۀ دستانم گرفتند و در چشمانش خیره شدم .
گفتم : « احمد عزیزم ! دوست من . همان شیخی که درباره اش شنیده ام ؟ »
گفت : « من سال ها پیش شیعه شدم و باید بگویم که باز هم سرورمان را دیدم و گله کردم که پس کی یار مرا به من می رسانی که شکر خدا دعایم برآورده شد و حال تو اینجایی . »
چه می توانستم بگویم ؟ پیشانی اش را بوسیدم و شکر کردم به درگاه خدایی که مرا قابل دانست و به راه حق هدایت کرد .
بخش (7)
مدتی بود محمود فارسی سکوت کرده و خیرۀ من بود به خود آمدم و ناگهان به یاد چهاردهمین روایت افتادم و گفتم : « عجیب نیست که چهاردهمین روایت من مربوط به معصوم چهاردهم ، حضرت قائم (ع) باشد . »
محمود فارسی دستم را با هر دو دست گرفت و در چشمانم خیره شد . در سایه روشن غرب ، نگاهش برق عجیبی داشت . با صدایی پرطنین اما لرزان گفت : « نه ، عجیب نیست دوست من ، اگر به حضور آن غایب بزرگوار ایمان بیاوری ، هیچ معجزه ای از او بعید نیست . »
خم شدم دستانش را بوسم . نگذاشت . در عوض سرم را پیش کشید و پیشانی ام را بوسید . دستم از شوق آنکه چهاردهمین روایت را بنویسم ، می سوخت و وقت زیادی هم باقی نمانده بود . پس سراسیمه از جا برخاستم و اذن رفتن خواستم . محمود فارسی خندید و
گفت : « نامش را بگذار آن که زودتر رفت و آن که دیرتر آمد . »
گفتم : « دلهایمان چه به هم راه دارد ! »
گفت : « عجیب نیست . چون هر دو تحت ولایت اوییم . »
نوشته:الهه بهشتی